سفارش تبلیغ
صبا ویژن
هر که به حکمت شناخته شود . چشمها او را به دیده وقار و شکوه بنگرند . [امام علی علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :215
بازدید دیروز :399
کل بازدید :1423268
تعداد کل یاداشته ها : 1753
99/7/2
7:51 ص
مشخصات مدیروبلاگ
 
خلیل منصوری[175]
http://www.samamos.com/?page_id=2

خبر مایه
پیوند دوستان
 
سرباز ولایت هزار دستان رایحه ی انتظار اقلیم شناسی دربرنامه ریزی محیطی .:: مرکز بهترین ها ::. نگارستان خیال فصل انتظار جریان شناسی سیاسی - محمد علی لیالی نگاهی نو به مشاوره پلاک آسمانی،دل نوشته شهدا،اهل بیت ،و ... حمایت مردمی دکتر احمدی نژاد آقاشیر کلّنا عبّاسُکِ یا زَینب صراط مستقیم هم رنگــــ ِ خـــیـــآل جبهه مقاومت وبیداری اسلامی کالبد شکافی جون مرغ تا ذهن آدمیزاد ! تکنولوژی کامپیوتر وبلاگ منتظران سارا احمدی بوی سیب BOUYE SIB رمز موفقیت محقق دانشگاه سرزمین رویا اهالی بصیرت وبلاگ تخصصی فیزیک پاک دیده آدمک ها ✘ Heart Blaugrana به نام وجود باوجودی ... سرباز حریم ولایت دهکده کوچک ما از قرآن بپرس کنیز مادر هرچه می خواهد دل تنگت بگو •.ღ♥ فرشتــ ـــ ـه تنهــ ــ ــایی ♥ღ.• پیامبر اعظم(ص) عطاری عطار آبدارچی ستاد پاسخگویی به مسایل دینی وبلاگ شخصی امین نورا چوبک نقد مَلَس پوست کلف دل نوشت 14 معصوم وقایع ESPERANCE55 قدرت شیطان دنیای امروز ما تا ریشه هست، جوانه باید زد... آواز یزدان خلوت تنهایی کتاب شناسی تخصصی اس ام اس عاشقانه طرحی نو برای اتحاد ایرانیان سراسر گیتی دنیای ماشین ها در گوشی با خدا **** نـو ر و ز***** اس ام اس سرکاری و خنده دار و طنز دنیا به روایت یوسف جاده خدا خام بدم ایلیا حرفای خودمونی من بازی بزرگان کویر مسجد و کلیسا - mosque&church بچه دانشجو ! پژواک سکوت گنجهای معنوی دنیای موبایل منطقه‏ ممنوعه طلبه علوم دینی مسافر رویایی انواع بازی و برنامه ی موبایل دانشجو خبر ورزشی جدید گیاهان دارویی بانوی بهشتی دو عالم

یکی از روش های بهره وری در باغداری آن است که شاخه های خشکیده را هرس کرده و در برخی از درختان حتی شاخه های بلند را نیز هرس کرده و بزنند. بوته هایی چون انگور، کیوی، تمشک ، چای و مانند آن نیازمند هرس هر ساله و یا چند ساله است. اگر این کار صورت نگیرد نه تنها میوه و محصول کاهش می یابد بلکه می تواند موجبات از دست رفتن محصول شود.

هر باغبانی هم فصل هرس را می داند و هم چگونگی آن را می شناسد و این را نیز به تجربه و آزمون آموخته است که هرس نه تنها موجب از میان رفتن درخت و بوته و یا محصول و میوه نمی شود بلکه رز انگور با هرس است انگورهای بهتر و فزون تری می دهد. تاک داران هر ساله در فصل خاصی این کار را انجام می دهند ، چنان که کیوی داران و چایکاران نیز این گونه عمل می کنند.

باغبان زندگی نیز می بایست به مساله هرس توجه داشته باشد؛ زیرا اگر این کار را نکند ممکن است از رشد و تکامل باز ماند. از آن جایی که بخش اقتصادی زندگی به شدت آسیب پذیر است و انگل های بسیاری روی شاخه های خشک و یا بلندش رشد می کند، لازم است که انسان هر سالی متوجه بخش اقتصادی زندگی اش باشد و آن را هرس کند.

هرس باغ اقتصادی زندگی به دو شکل پرداخت زکات و خمس شدنی است. از آن جایی که اموال حلال و حرامی ممکن است وارد باغ زندگی شود و یا به سبب عدم پرداخت حقوق قانونی و طبیعی ، اموال دچار بیماری شود، این عمل لازم و ضروری است. از نظر قرآن هر چیزی که انسان به عنوان نعمت به دست می آورد و روزی او می شود، بخشی از آن مال گروه ها و طبقات اجتماعی است که از آنان به سائلان و محرومان یاد می شود. عدم پرداخت این حق که در زندگی انسان قرار گرفته است به معنای حفاظت از بیماری و میکروب هایی است که زندگی سالم آدمی را تهدید می کند. از این روست که خداوند خواهان هرس کردن هر ساله بلکه هر روزه زندگی از شاخه های آفت زده و یا بلندی است که محصول را کاهش می دهند.

از نظر قرآن، زکات به معنای نمو و رشد است و کسی که زکات مالش را می پردازد در حقیقت همانند کسی که با هرس کردن آن ، مقدار محصول و کیفیت آن را افزایش و بهبود می بخشد.

از آن جایی که خمس نیز حق معصوم است ، پاک کردن حق معصوم (ع) از زندگی خود به معنای پاک کردن جان از گناه و پلیدی و پلشتی است. از این روست که پرداخت خمس را به معنای پرداخت چرک های کف دست تعبیر کرده اند که جلوی پاکی هر چیزی را می گیرد که به دهن گذاشته می شود؛ زیرا انسان از طریق دست روزی می خورد و اگر این دست چرک آلوده و کثیف باشد هر چیزی که به وسیله دست در دهان گذاشته می شود، چرکین و کثیف می شود.

بنابراین لازم است که انسان در هنگام و فصل هرس کردن، بوته زندگی خویش را نیز هرس کند و به بهبود و افزایش کیفت و کمیت محصول زندگی خویش کمک کند.


88/6/23::: 1:50 ع
نظر()
  

در هر جامعه ای باز با مشارکت حداکثری مردم در صحنه سیاسی ،‌ گروه های انتقادی شکل می گیرد؛ زیرا آراء و انظار در باره اهداف،‌ روش ها و سیاست ها متفاوت است.

برخی از اندیشمندان علوم سیاسی بر این باورند که مشارکت حداکثری و حضور دایمی مردم در همه عرصه ها و سطوح سیاسی ، خود عامل بازدارنده جامعه از رشد و شکوفایی است؛ زیرا هرگز نمی توان میان خواسته ها و تفاوت هایی روشی و اهداف متعدد و متقابل جمع کرد. از این روست که مشارکت حداکثری که به طور طبیعی با انتقادات حداکثری نیز همراه است ، تنها در سطوح های پایین دست می پذیرند؛‌ زیرا در این سطوح همه به سبب این که با آن درگیری مستقیم دارند،‌ از آگاهی و تخصص خوبی نسبت به آن برخوردار می باشند و مشارکت جویان حاضرند تا هزینه های آن را نیز بپردازند.

از این روست که پذیرش مشارکت مردم در امور شهری امری بسیار مطلوب خواهد بود و موجبات پیشرفت و رشد شهری را در پی خواهد داشت.

اما در سطوح میانی و عالی تر،‌ هر چه از مشارکت توده ای کاسته شود ،‌ و حضور نخبگان تقویت شود ،‌ احتمال موفقیت بیش تر است. از این روست که گاه در سطوح عالی خواهان حضور نخبگانی هستند که حتی از طریق انتصاب به کار گمارده می شوند و از انتخاب در آن اثری نیست.

علت این امر را می بایست در اهداف عالی جامعه جست؛‌ زیرا هر چه حضور نخبگان در سطوح عالی بیش تر باشد، احتمال موفقیت بیش تر است. حتی در جوامع روستایی ،‌ کسانی مسئولیت های کلیدی و کدخدایی را در اختیار می گیرند که از فکر و اندیشه و تحصیلات عالی تری برخوردار باشند و از همه مهم تر از عقل فعالی بهره مند باشند.

نخبگان هر جامعه که در کاربردهای دینی از آنان به اهل حل و عقد یاد می شوند، کسانی هستند که می توانند اهداف عالی جامعه را شناسایی و راهکارها و سازوکارهای مناسبی برای دست یابی به آن اهداف شناسایی و معرفی کنند.

از آن جایی که هر چه اهداف عالی تر،‌ نیاز به خبره و تجربه و عقل و علم نیز بیش تر می شود،‌ لازم است که در این صحنه مشارکت از سوی نخبگان فراهم آید. البته نخبه گرایی نمی بایست موجب شود تا گروه ها و طبقات اجتماعی در جامعه پدید آید که تنها منافع خویش را مراعات کنند.

این جاست که مساله عدالت گرایی و عدالت محوری به عنوان مهم ترین شاخصه در انتخاب نخبگان مطرح می شود.

در جوامع ای که عدالت مورد غفلت قرار گیرد و نخبگان سیاسی برای خویش دایره نفوذ و حریم قدرتی را ایجاد کنند، نقد و انتقاد دشوارتر شده و نظارت بیرونی گاه غیر ممکن می شود.

اسلام خواهان نظارت همگانی است. هر چند که در این نظارت اصولی چون آگاهی و علم و هم چنین درک و تطبیق موضوع با مفهوم مورد تاکید قرار گرفته است تا هر کسی هر نقدی را وارد نسازد؛‌ ولی این بدان معنا نیست که مردم از حق نقد برخوردار نمی باشند.

حق نقد و نظارت با شرایط آن برای همگان قابل دسترسی است. بنابراین ، نخبگان جامعه هر چند به سبب همان نخبه گرایی در سطوح عالی قرار می گیرند ولی هرگز از دایره نقد و نظارت همگانی بیرون نخواهند رفت؛‌زیرا عدم حضور توده مردم در سطوح عالی نظام به معنای عدم امکان نظارت و نقد ایشان نیست،‌ بلکه این حق با توجه به شرایط خود همواره پا برجا می باشد.

بنابراین برای هر جامعه ای، سازوکارهایی برای نقد و نظارت وجود دارد. اگر این سازوکارها در جامعه ای وجود نداشته باشد و یا آن که اجازه بهره گیری از سازوکارهای قانونی داده نشود و اعتراض و نقد و نظارت از مجاری مشروع و قانونی انجام نگیرد ممکن است به شورش و خشونت کشیده شود.

شورش ها از دیر باز به عنوان اقدام غیر عادی و نابخردانه ارذال و اوباش اجتماعی شناسایی و به عنوان یک نابه هنجاری مردود شمرده شده است.

جهت گیری شورش ها غالبا به جای اشخاص ،‌علیه اموال است و قربانیان احتمالی شورش ها اغلب قربانی نفس شورش نیستند، بلکه قربانی اشتباه و خطا از سوی گروه های مشارکت جو در شورش، یا خطاهایی از سوی نیروهای ناآزموده ضد شروشی هستند که می کوشند تا از نو نظم را برقرار سازند.

به نظر می رسد که شورش از لحاظ انگیزه ،‌ رفتار و پیشینه اجتماعی تفاوت های بسیاری با هم دارند. برخی از شورش ها از سوی نخبگان سیاسی جامعه برنامه ریزی و هدایت می شود که می توان به شورش هایی 18 تیر 78 و یا 23 خرداد 88 اشاره کرد. شورش هایی کارگری که اتحادیه کارگری برای بقا و دوام خود در برخی از کشورها ایجاد می کنند نیز از این دسته است.

در دو شورش 18 تیر و 23 خرداد شورش به وسیله گروه ای از اشرافیت و طبقه نخبگان بهره مند و مرفه ،‌ هدایت،‌ برنامه ریزی و برانگیخته و تحریک شده است که به هدف آزمودن قدرت خویش ،‌جلب حمایت مرددها ، ترساندن دیگران از پیوستن به نیروهای انقلابی و حزب اللهی و معارضه جویی با مقامات بالاتر نظام و سهم خواهی صورت گرفته است.

هدف اصلی این شورش ها،‌ حفظ خطوطی بود که این طبقات در طول سی سال حاکمیت به دست آورده بودند و عدالت محوری دولت و بخش دیگر نظام موجب شده بود تا آنان خود را در محرومیت ببینند. این گونه است که عدالت محوری ،‌ عامل شورش بخشی از نخبگان حاضر در حوزه سیاسی می شود.

البته از آن جایی که شورش امری اجتماعی است و نخبگان حاضر به حضور در صحنه اجتماعی نیستند ،‌از کارگزاران مزدور استفاده می کنند تا این گونه بقای خویش و قدرت خود را حفظ و یا ارزیابی کنند. در حقیقت شورش هدایت شده از سوی نخبگان سطوح عالی نظام سیاسی ،‌شورش هایی برای بقای قدرت و حفظ بی عدالتی است.

نخبگان سیاسی مرفه و اشرافی ،‌ برای حفظ قدرت بخشی از پول و سرمایه خویش را که گاه به میلیاردها دلار می رسد هزینه شورش های خیابانی می کنند تا به نتایج دلخواه خود برسند. در این میان تنها اقشار فقیر و مردم هستند که ضرر می کنند، زیرا نتایج فوری شورش و آشوب وضع بدتر امنیتی و محرومیت بیش تر مردم است به گونه ای که مردم به ضروری ترین چیزهای زندگی خود به سادگی دیگر نمی توانند دسترسی داشته باشند.

البته برخی از شورش ها که از سوی گروه های پایین دست جامعه انجام می گیرد به سبب محرومیت های نسبی و یا بی عدالتی هاست. این افراد بر این باورند که نظام سیاسی و نخبگان بر پایه عدالت مدیریت نمی کنند.

در این شورش ها ممکن است عاملی کوچک تنها به عنوان جرقه مطرح باشد و عوامل بسیار دیگری شورش ها را برانگیزد و یا هدایت کند. به عنوان نمونه شهادت جوانی مسلمان در فرانسه یا آلمان در دادگاهی ، می تواند شورش های بزرگی را در پی داشته باشد که ارتباط مستقیمی با این مساله نداشته باشد،‌ بلکه مردم یا گروه ها می خواهند با این اقدام فریاد غمبار خویش را از تبعیض و بی عدالتی که در جامعه است به گوش مسئولان برسانند. در حقیقت پیامی که این شورش ها در خود دارد این است: بی عدالت ،‌ آرامش هرگز. این یک پیام روشنی است که از درون برخی شورش ها به گوش می رسد. 


88/4/20::: 10:43 ص
نظر()
  
  

ریاست طلبی را می بایست بخشی از دنیاطلبی انسان دانست؛ زیرا قدرت و ثروت از زینت های دنیاست وکسانی که به این سمت و سو کشیده می شوند، کسانی هستند که دنیا چشم و دل ایشان را بسته و هواهای نفس راه آخرت را بر آنان سد کرده است.

کسانی که به دنیا علاقه و دوستی شدیدی پیدا کنند، چنان گرفتار دنیا می شوند که به هیچ چیزی نمی توان ایشان را از خواب غفلت بیدار کرد.

هنگامی هواهای نفسانی به وسوسه های شیطانی در اشخاص غلبه و چیره شود ، آنان را نسبت به حقایق هستی و فلسفه وجودی آفرینش کور و کر می کند. این گونه است که جز اندیشه پاسخ گویی به خواسته های نفسانی به چیز دیگری نمی اندیشد.

در این دنیا که از آن به جهان آزمون و گرفتاری های یاد می کنند، هر کسی را به چیزی می آزمایند. بسیاری از مردم به قدرت و ثروت آزموده می شوند و نشان می دهند که معبود و خدای ایشان بر خلاف گفتار و ظاهرشان همان قدرت و ثروت است. از این رو طوق بندگی قدرت وثروت بر گردن می افکند و در معبد قدرت و ثروت بیتوته کرده و به عبادت و پرستش آن می پردازند.

شاید بزرگ ترین ضربه ای که اسلام و امت از جایی خورده باشد، از سوی کسانی است که گرفتار قدرت و ثروت شده اند. البته برخی قدرت و ثروت را می خواهند و به آن گرایش دارند ولی برخی دیگر آن چنان دلبسته و عاشق جنونی قدرت و ثروت می شوند که جز عشق آن دو چیزی ایشان را سیر و اشباع نمی کند.

در میان امت اسلام ، کسانی که عاشق قدرت هستند بدتر از عاشقان ثروت می باشند. از این روست که در روایات بدترین امت را عاشقان قدرت دانسته اند. از امام صادق (ع) روایت است که فرمود: اتری لااعرف خیارکم من شرارکم؟ بلی والله و ان شرارکم من احب ان یوطا عقبه انه لابد من کذاب او عاجز الرای ؛ آیا گمان می کنی من خوبان و بدان شما را نمی شناسم؟ چرا به خدا که آنان را می شناسم. بدترین شما کسی است که ریاست را دوست دارد و دوست می دارد تا مردمان پشت سرش راه بروند. این شخص به ناچار باید دروغ بگوید و یا ناتوان در رای و پاسخ به مردمان باشد.(اصول کافی، کلینی، ج 3 ، ص 407)

در این روایت به خوبی برخی از به ظاهر اهل ایمان را که در پس پرده ای ریا و توجیهات شرعی و دینی قرار می گیرند تا حب ریاست خویش را پوشیده نگه دارند ، معرفی می کند. اینان هر چند که بر خلاف باطن خویش رفتار می کنند و اسم ریاست طلبی و ریاست خواهی را بر زبان نمی آورند ولی در دل هایشان دوست می دارند که از سوی مردمان مدح و ستایش شوند و مردمان برای احترام و تکریم ایشان در پشت سرشان گام بردارند و اینان در جلو حرکت کنند تا به نوعی برتری و قدرت طلبی خود را نشان دهند. این افراد چون خودشان از قدرت و عزت واقعی بهره ای نبرده اند و چیزی در ایشان نیست تا مردمان به سبب آن فضایل به دنبال ایشان بروند، به ناچار به دروغگویی رو می آورند تا مردمان را جذب خود کنند و با آن که از توان نظریه پردازی و رای صائب برخوردار نمی باشند می کوشند خود را صاحب نظریه و رای نشان دهند. این گونه است که در پس چهره های ظاهر الصلاح ، چهره قدرت طلب خویش را می پوشانند و ریا و دورویی باطن خویش را نهان می سازند.

امام رضا (ع) نسبت به افرادی که حب ریاست دارند ، به شدت هشدار می دهد؛ زیرا این افراد تنها موجبات از میان رفتن دنیای مردمان نمی شوند بلکه دین مردمان را نیز از میان می برند و به دین و دنیای مردمان خسارت های جبران ناپذیری وارد می سازند.

معمر بن خلاد نزد امام رضا(ع) نام مردی را می برد و می گوید: انه یحب الریاسه؛ آن شخص دوست دار ریاست است.

امام رضا(ع) فرمود: ما ذئبان ضاربان فی غنم قد تفرق رعاوها باضر فی دین المسلم من الریاسه ؛ اگر دو گرگ درنده به یک گله گوسفند که چوپان آن حاضر نباشد حمله کند خسارتی که می زنند کم تر از خسارتی است که یک انسان ریاست طلب به دین مسلمانان وارد می سازد.(اصول کافی، ج 3 ، ص 405)

اگر نگاهی به وضعیت کنونی کشور بشود به خوبی مصداق این روایات را می توان یافت. گروهی با ریاست طلبی و حب ریاست چنان ضربه ای به بنیادهای دینی مردم زدند که به این سادگی نمی توان آن را جبران کرد. در همین مدت کوتاه این گرگان دین و ایمان مردمان، توانستند با رفتارهای قدرت طلبانه خویش ، جامعه ایمانی و اسلامی را در داخل و کشور به سمت و سوی سستی و ضعف ببرند و عزت و اقتدار امت را خدشه دار سازند.

می گویند روزی مورچه ای به حضرت سلیمان (ع) عرض کرد : می دانی چرا باد تحت فرمان توست؟

حضرت (ع) فرمود: نه .

مورچه گفت: برای این که بدانی ریاست و حکوت تو ثبات و استواری اش بر پایه باد است.

به هر حال ریاست و قدرت طلبی ، نه تنها خود هواهای نفس و بادی است که می بایست از آن پرهیز کرد بلکه از کسانی که ریاست دوست هستند می بایست به شدت هراسید که اینان دین و دنیای امت را بر باد می دهند و نابودی جامعه را رقم می زنند.

مرید بازی

برخی از کسانی که اهل قدرت و ثروت هستند، در پی این هستند که برای خود مرید و هودار و پیرو درست کنند. این بیماری بسیار خطرناک است. اینان برای که در جامعه اسلامی مردم از انسان های قدرت طلب و ریاکار بدشان می آید ، رفتاری را در پیش می گیرند که در ظاهر خوب است ولی باطن آن دوزخی است. حضرت امیرمومنان در وصف ایشان می فرماید: ما اقبح بالانسان باطنا علیلا و ظاهر جمیلا؛ چه قدر زشت است که ظاهر انسان زیبا و باطنش بیمار باشد.(غرر الحکم، آمدی ، ص 749)

خداوند به حضرت موسی (ع) وحی کرد: یا موسی من کان ظاهر ازین من باطنه فهو عدوی حقا و من کان ظاهر و باطنه سواء فهو مومن حقا و من کان باطنه ازین من ظاهره فهو ولیی حقا؛ ای موسی ! هر کسی که ظاهرش از باطنش بهتر باشد او به حقیقت دشمن من است و کسی که ظاهر و باطنش یکسان است او مومن واقعی است و کسی که باطنش از ظاهرش بهتر باشد او به حقیقت ولی و دوست من است.(جامع الاخبار، ص 185)

بنابراین کسانی که به ظاهر دنبال خدمت مردم هستند ولی در باطن در اندیشه ریاست بر ایشان می باشند جز منافق و ریاکار نمی توان نامی بر آنان نهاد که بدترین مردمان و اشرار امت می باشند.

برخی از مومنان نا خواسته در دام افرادی می افتند که مراد پرور هستند. این افراد می کوشند تا در گوش مومنان و اهل ایمان بخوانند تا آنان را مراد خود و دیگران قرار دهند و با جلو انداختن آنان ایشان را به دوزخ بیافکنند. بنابراین اهل ایمان باید مواظب این دسته افراد باشند ؛ زیرا اینان اندک اندک حب ریاست را در دل هایشان می افکنند و گمراهی را برای آنان رقم می زنند.

به هر حال ریاست طلبی و حب ریاست عامل مهمی در دین زدایی از جامعه است. بنابراین می بایست از این گروه پرهیز کرد و اجازه نداد تا ریاست طلبان با ظاهر سازی های دروغین به اهداف خود برسند.


88/4/13::: 4:57 ع
نظر()
  
  

فرهنگ گستره ای گسترده را در بر می گیرد. از آن جایی که فرهنگ ، رفتارهای انسان را در جامعه مهار و مدیریت می کند، نیازمند آنیم تا خود فرهنگ نیز از سوی رهبران و اندیشمندان مدیریت شود تا در مسیر خوشبختی و سعادت جمعی و فردی بشر قرار گیرد و از هر گونه نابه هنجاری های فرهنگی پاک شود.

اصولا انسان ها ، از راه های گوناگون می کوشند تا فرهنگی را از نسلی به نسل دیگر برسانند و آنان در چارچوب های مشخص آموزش و پرورش دهند. این گونه است که شیوه ای در همه فرهنگ ها پدید می آید که به آن جامعه پذیری می گویند.

جامعه پذیری به معنای شیوه آشنا شدن کودکان با ارزش ها و مواضع جامعه خویش نسبت به مسایل و موضوعات گوناگون اجتماعی است که به شکل سنت ها، آیین ها، قوانین شفاهی و مکتوب به نسل های دیگر منتقل می شود.

هر شخصی برای این که انسان اجتماعی شود و شخصیت اجتماعی پیدا کند، نیازمند مجموعه ای بزرگ از ارزش ها و مواضع(ایستارها) است. به عنوان نمونه جامعه پذیری سیاسی به انسان این امکان را می دهد تا مواضع و ایستارهای خویش را نسبت به نهادها و سیاست های جامعه مشخص سازد. در حقیقت جامعه پذیری سیاسی بخشی از فرآیند عام جامعه پذیری است که طی آن مواضع سیاسی فرد شکل می گیرد.

انسان ها در کودکی و نوجوانی مواضع و ایستارهای خویش را نسبت به مسایل و موضوعات اجتماعی از جمله سیاسی و الگوهای رفتاری ابتدایی ولی مشخصی را کسب می کنند و بر اساس آن رفتار می کنند.

البته انسان ها در فرآیند رشد از کودکی تا نوجوانی تا جوانی و حتی میانسالی مواضع و ایستارهای مختلفی را در پیش می گیرند؛ زیرا با رشد کودک ، ایستارهای وی بر اساس متغیراتی چون بینش ها و نگرش ها و نیز شناخت ها و عواطف و احساسات ، تحت تاثیر قرار می گیرد و گاه رشد کرده و گاه دیگر دگرگون می شود و مورد تجدید نظر قرار می گیرد.

به نظر می رسد که برخی از ایستارها و مواضع که در کودکی و نوجوانی شکل می گیرد ، در سراسر زندگی وی به صورت بخشی از شخصیت وی باقی می ماند هر چند که برخی دیگر از آن تغییر می یابد. از این روست که گفته اند آموزش و پرورش در سالیان کودکی همانند نقش بر سنگ است که باقی و برقرار می ماند و به سادگی از میان نمی رود.

شخصیت هر انسانی در هر مقطع زمانی ،ترکیبی از احساسات، عواطف و مواضع متعددی است که به نسبت های مختلف با هم تلفیق یافته اند..

در یک فرآیندی برخی از مسایل و موضوعات در سطوح ژرف تری جا می گیرند و به سادگی امکان تغییر بینش و نگرش شدنی نیست. این همان چیزی است که در ادبیات قرآنی از آن به شاکله و یا صبغه یاد شده و در ادبیات علوم انسانی از آن به شخصیت تعبیر می شود.

به عنوان نمونه، در جامعه پذیری سیاسی، شخصیت سیاسی فرد به این گونه ای است که در ژرف ترین لایه ها و سطح ، هویت ها و باورهای کلی چون ملیت، قومیت، طبقه اجتماعی، ارزش های اخلاقی و دینی و هم چنین حقوق ، نقش و وظایف فردی در جامعه حضور دارد و به سادگی قابل تغییر نیست.

شناخت های فردی می تواند همراه با احساس و عواطف باشد و می تواند به دور از احساسات و عواطف باشد. آن چه به شکل شناخت های احساسی بروز و ظهور می کند می بایست در ژرف ترین سطح قرار داشته باشد و اجازه تغییر و دگرگونی را نمی دهد. هر چند که شناخت های غیر احساسی و یا غیر احساسی تر از این قابلیت بر خوردار هستند که تغییر یابند که از جمله می توان در عرصه جامعه پذیری سیاسی و شخصیت سیاسی فرد، به اموری چون نظام انتخاباتی ، قضایی و اجرایی و قانونگذاری اشاره کرد که قابلیت بیش تری برای تغییر و دگرگونی دارند.

در سطح رویین و آشکارتر ، می توان به دیدگاه های اشاره کرد که از تحول پذیری و دگرگون بسیار آسان تر و ساده تری برخوردار می باشند که از جمله می توان به سیاست های روزانه، رویدادها، موضوعات و شخصیت های روز اشاره کرد که نسبت شخص به این امور هر آن محتمل است که دگرگون شود.

آن چه مدیریت فرهنگی و مهار و کنترل فرهنگی از طریق جامعه پذیری می کوشد تا آن را در دست گیرد، بخش های پایدارتری است که شخصیت فرد را می سازد و مسایل و موضوعات دسته دوم و سوم نیز به سبب عدم پایداری در درجه بعدی قرار می گیرند.

هر چند که برخی بر این باورند که در همه سطوح ، مواضع و ایستارهای شخص دگرگونی می پذیرند ولی می بایست گفت که دسته نخست که بیش تر در کودکی و نوجوانی شکل می گیرد از پایداری بیش تری برخوردار می باشند و به سادگی و آسانی نمی توان آن را تغییر داد و حتی اگر تغییر کند لایه های از نقش بر آن پا برجاست.

بنابراین به جای آن که بعدها هزینه بیش تری کنیم و فرصت کم تری برای تغییر به دست آوریم بهتر است که از همان آغاز بر جامعه پذیری در سالیانی کودکی و نوجوانی تمرکز کرده و از فرصت و موقعیت زمانی بهترین بهره و سود را برداریم.

جامعه پذیری مستقیم و غیر مستقیم

انسان هماره در حال شدن است و از این روست که اگر ماهیت عمومی و کلی دارد که با دیگران به شکلی مشترک می باشد ولی تا زمان مرگ این شدن ها ادامه می یابد و هویت نهایی و ماهیت کامل شخص را شکل می بخشد. هر چند که در زمانی از زمان ها چون سن چهل سالگی را زمان شخصیت گیری کامل دانسته اند که در آن شخص هویت نهایی خود را به دست می آورد ولی این شدن و تغییر تا دم مرگ ادامه خواهد داشت و به یک معنا هرگز پایان نمی پذیرد.

از این روست که گفته اند شخصیت فرد هماره در حال دگرگونی است؛ زیرا تجربیات و شناخت های جدید در کنار عواطف و احساسات انگیخته شده می تواند شخصیت شخص را دگرگونه سازد.

تغییر موقعیت ها و نقش های اجتماعی و طبقاتی ومسایل بسیار متعدد می تواند فرهنگ خاصی را ایجاد کند و شخصیت فرد را دگرگون سازد.

با توجه به این اصول است که مساله آموزش و پرورش دایمی در دستور کار همه رهبران اجتماعی قرار می گیرد و آنان می کوشند تا فرهنگی را از میان بردارند و فرهنگ دیگری را جایگزین سازند. در این میان رهبران و اولیای امور از روش های جامعه پذیری مستقیم و غیر مستقیم بهره می گیرند.

ما هماره در معرض انواع و اقسام اطلاعات و داده هایی هستیم که در شخصیت ما تاثیرات شگرفی ایجاد می کند و ارزش ها و ایستارها و مواضع ما را تحت تاثیر خود قرار می دهد.

این دادها و اطلاعات متنوع که به طور مستقیم و غیر مستقیم به ما می رسد پیوسته به تعدیل و یا تقویت ایستارها و مواضع ما اقدام می کند. این گونه است که برخی از ارزش ها و ایستارها را کنار می گذاریم و برخی دیگر را می پذیریم.

در مساله جامعه پذیری سیاسی محیط خانوادگی ، گروه ها و نفوذ افراد و شخصیت ها موجب می شود تا به حزبی گرایش پیدا کنیم و آرمان و مواضع آن را به عنوان مواضع و ارمان های خود بپذیریم ولی در زمانی دیگر تحت تاثیر اطلاعات مستقیم وآموزش های غیر مستقیم و تحصیلات و شغل و نقش اجتماعی و دیگر تجارب زندگی ، ایستار و موضع دیگری در برابر آن بگیریم.

جامعه پذیری سیاسی که از سوی رهبران اعمال می شود به طور مستقیم و غیر مستقیم بر آن است تا فرهنگ سیاسی خاصی را از نسلی به نسل دیگر منتقل کند. در حقیقت این جامعه پذیری سیاسی همانند هر نوع دیگر است که مجموعه ای از اندیشه ها و باورهای سیاسی را از نسلی به نسلی دیگر منتقل می کند و انتقال فرهنگی را ممکن می سازد.

فرهنگ سازی از راه جامعه پذیری

پیامبر گرامی اسلام برای این که فرهنگ اسلامی را در جامعه خویش ایجاد و گسترش دهد، از راه جامعه پذیری بهره برد. از این روست که آموزش و پرورش به عنوان مهم ترین وظیفه و فلسفه وجودی وی از سوی خداوند در آیه 25 سوره حدید و آیات دیگر مطرح می شود.

گاه به سبب عدم وجود بدیل و رقیب توانست تا به مقصود خود دست یابد و گاه دیگر در یک فرآیند زمانی بیست و چند ساله به دگرگون سازی و یا ایجاد فرهنگ خاص اسلامی اقدام کرد.

پیامبر(ص) هر چند که توانست حتی در پیران قوم خویش دگرگون ایجاد کند و فرهنگ اسلامی را جایگزین نماید ولی تنها زمانی می توانست این موفقیت را جشن بگیرد که نسل اول انقلاب اسلامی جای خود را به نسل دوم بدهد؛ زیرا دگرگونی فرهنگی از راه تغییر نسلی و عوض شدن آنان آسان تر و کارآتر می باشد.

طی دو دهه حضور فرهنگی اسلام در جامعه مکه و مدینه ، این فرصت پدید آمد تا نسل های کهنسال که هنوز تا حدودی بر فرهنگ گذشته جاهلی می زیستند و بدان دلبستگی داشتند بمیرند و جای خود را به گروه ها و نسل های جوان تر بدهند.

از این روست که کودکان و نوجوانان به عنوان مهم ترین هدف تلاش های حساب شده پیامبر(ص)در آمد تا مواضع و ایستارهای جدیدی را به عنوان فرهنگ در آنان جایگزین کند.

پیامبر (ص) از راه خانواده و آموزش های مستقیم در مدارس قرآنی و نهادهای اجتماعی و سیاسی به فرهنگ سازی اسلامی اقدام کرد و فرهنگ جامعه را از راه های مختلف و گوناگونی مدیریت کرد.

پیامبر گرامی (ص) در یک فرآیندی بر آن بود تا فرهنگ جامعه را مدیریت و مهار کرده و در مسیر الهی بکشاند. این فرهنگ به شخص، شخصیت جامعه ای می بخشید و اجازه می داد تا در همه عرصه ها دارای رای و نظر باشد و از تقلید کورکورانه پرهیز کند. نگاهی انتقادی به مسایل و موضوعات داشتن از عناصر اصلی این فرهنگ بود.

در حقیقت این فرهنگ انتقادی است که نظارت را تا سطوح عالی بالا می برد و به هر کسی نسبت به دیگری نوعی ولایت می بخشد. این ولایت مردم حتی نسبت به پیامبر(ص) درحوزه عمل اجتماعی و سیاسی گسترش می یابد ؛ زیرا پیامبر(ص) هر چند که دارای شخصیتی است که به عقل فعال و خداوند متصل است و همه وجودش در خدا فانی می باشد و کارهای و افعال وی همان کارها و افعال الهی است( انفال آیه 17) با این همه مشروعیت افعال وی تا زمانی است که بر پایه شریعت الهی و اطاعت از فرمان ها و قوانین خداوندی باشد. این گونه است که قانون و شریعت در نظام و فرهنگ اسلامی قداست می یابد و شخص به سبب پیروی و اطاعت از قوانین خداوندی مشروعیت و شخصیت و ارزش پیدا می کند. هر چه شخص قانون مدار و مطیع تر نسبت به آن باشد، از جایگاه و ارزش والاتر و برتری برخوردار می باشد. این گونه است که حتی اگر پیامبر (ص) از پیروی و اطاعت قانون الهی به هر علت و دلیلی سرباز زد و اتباع و پیروی ملت و قانون دیگری را آغاز کند از مشروعیت می افتد و عذاب سخت وی را در بر می گیرد.

جامعه مدنی که از آن به مدینه النبی یاد می شود، بر ساختار قداست قانون شریعت می باشد؛ زیرا مدنیت و تمدن تنها بر پایه قانون معنا و مفهوم دارد و تمدن اسلامی پیامبر(ص) به معنای اجرای قوانین الهی در این شهر با مدیریت پیامبر (ص) می باشد. بنابراین مدینه النبی به معنای شهر قانون محور با رهبری پیامبر (ص) می باشد.

پیامبر(ص) تلاش کرد تا این مدیریت فرهنگی را به ایمن دیگری از جنس و نفس خویش (آیه مباهله) بسپارد که جان و نفس وی می باشد. ولی شرایط به گونه ای رقم خورد که مدیریت فرهنگی از آن چه پیامبر(ص) خواسته بود بیرون رفت و مشکلات و مصیبت های بزرگی برای امت اسلام پدید آورد.

اکنون می بایست با توجه به معیارهاو ملاک هایی که فرهنگ اسلامی در اختیار ما گذاشته است فرهنگ جامعه را مدیریت کرده و به مسیر اصلی خود بازگردانیم . این مسئولیت امروز و فردای همگی ماست که از طریق آموزش درست به کودکان و نوجوانان از راه جامعه پذیری شدنی است.  


88/4/3::: 5:23 ع
نظر()
  
  

نافرمانی مدنی به معنای نافرمانی و قانون گریزی به دور از خشونت ، رفتاری است که برخی از جوامع مدنی برای ابراز مخالفت با سیاست ها و قوانین بدان توسل جسته و آن را قانونی بر می شمارند.

البته از آن جایی که نافرمانی مدنی هماره با هنجارشکنی و قانون شکنی همراه است به نوعی رفتاری به دور از مدنیت و بنیان های شهروندی تلقی می شود؛ زیرا اصولا مدنیت و تمدن به معنای جامعه مبتنی بر قوانین های نوشته شده و عمل به آن هاست. از این رو، هر جامعه ای که دارای قوانین کامل تر و استوارتر باشد و شهروندان پای بندی بیش تری نسبت به قانون از خود نشان دهند متمدن تر به شمار می آیند.

بنابراین نافرمانی مدنی ، در تقابل کامل با مدنیت و اصول آن قرار می گیرد و نمی توان برای آن مشروعیت عقلانی و عقلایی دست و پا کرد. نافرمانی مدنی می تواند بستر و زمینه مناسبی برای هرج و مرج فراهم آورد و تمامی دستاوردهای مدنی جامعه ای را با خطر مواجه سازد؛ زیرا نافرمانی مدنی به اشخاص می آموزد که می توان در شکل جمعی قانون شکنی کرد و هنجارهای اجتماعی را نادیده گرفت و زیر پا گذاشت. ادامه چنین روندی می تواند به شکل فرهنگی به نسل های آینده منتقل شود و جامعه پذیری آنان را با مشکلات جدی مواجه سازد.

در بسیاری از موارد نافرمانی مدنی به خشونت و اغتشاش و آشوب می انجامد. از این روست که کم تر کسی از خردمندان و روشنفکران آینده نگر این شیوه رفتارهای اعتراض آمیز را می پذیرند.

نافرمانی مدنی می تواند به دو شکل نافرمانی نسبت به قانون ها و نسبت به دولتمردان و رهبران عالی جامعه شکل گیرد.

اگر نافرمانی مدنی نسبت به برخی از قوانین جزیی و سیاست ها باشد بیش تر می توان نسبت به آن اغماض داشت و به شکلی آن را مدیریت کرده و با عفو و گذشت از سوی دولتمردان آن را سامان داده و مهار کرد.

اما نافرمانی هایی که نسبت به نظام کلی از جمله نهادهای رهبری کشوری انجام می شود به هیچ وجه قابل گذشت و اغماض نیست. از این روست که حتی در جوامع غربی و قانون مدار که بر اساس جامعه مدنی شکل گرفته است، نافرمانی نسبت به اصل نظام را بر نمی تابد.

در اسلام نیز نافرمانی مدنی از نوع نخست را به عنوان فسق و فجور شناسایی کرده و با نظام هایی چون امر به معروف و نهی از منکر و حدود و تعزیرات در دنیا و تهدید در آخرت به عنوان گناه به مقابله با این رفتارهای نا به هنجار می رود.

اما نافرمانی مدنی از نوع دوم که با اصل نظام و رهبری آن به مخالفت می پردازد به عنوان اهل بغی و شورش شناسایی کرده و به شدت نسبت به آن واکنش نشان می دهد. این تشدید مجازات و واکنش به گونه ای است که شخص را از حوزه شهروندی بیرون می کند و به عنوان مرتد قوانین و مجازات سختی را برای وی اثبات می کند.

در آیات 172 سوره بقره و 145 سوره انعام و 115 سوره نحل به خوبی نشان می دهد که یک شهروندی عادی از امت با نافرمانی نسبت به امام و رهبر عادل جامعه چگونه از همه حقوق خود محروم می شود.

می دانیم که در شورش ها و اغتشاشات نخستین چیزی که در معرض خطر قرار می گیرد امنیت انسان است. شرایط به گونه ای تغییر می یابد که هیچ کسی از امنیت جانی و مالی و عرضی برخوردار نمی باشد. در این شرایط آسایش نیز از انسان سلب می شود و امنیت غذایی از میان می رود و بحران غذایی بروز می کند. در این حالت است که شهروندان عادی که پیرو رهبر هستند و به اهل بغی نپیوسته اند می توانند از غذایی که در حالت عادی حرام است به اندازه از میان بردن گرسنگی و تشنگی بخورند و گناهی نیز بر آنان نوشته نمی شود.

اما شهروندانی که مرتد شده (مائده آیه 54) نمی توانند از این غذاهای حرام استفاده کنند و برای آنان حلال و مباح نمی شود؛ زیرا بغی و شورش آنان حقوقی را از ایشان سلب می کند که از جمله بهره مندی از امکانات در حالت اضطراری است.

این بدان معناست که شورش و نافرمانی مدنی نسبت به اصل نظام و رهبری می تواند تشدید مجازات را به دنبال داشته باشد و از آن جایی که دولت نماد قدرت الهی و ادامه ولایت اوست می توانند نسبت به این افراد شورشی و آشوب گر ، سخت گیری کرد و از در آمرزش و گذشت وارد نشوند. به این معنا که خداوند نسبت به آنان مغفرت و گذشت نمی کند و بر ایشان رحمت نمی آورد و دولت ولایت مدار اسلامی عادل نیز می بایست این گونه عمل کند و نسبت به آنان هیچ گونه گذشت و عفو و عطوفتی نداشته باشد.

این چنین است که امیرمومنان(ع) که در دوره حکومت عدالت محور خود با نخستین گروه شورشیان و آشوبگران داخلی مواجه شده بود هیچ گونه اغماضی را در پیش نمی گیرد و همگان را از در تیغ شمشیر تیزشان می گذراند.

آن حضرت (ع) چنان که خود به صراحت با قرائت آیه 54 سوره مائده تبیین می کند نخستین کسی است که با اهل بغی و آشوبگران داخلی رو به رو می شود و این مرتدان از قانون را مجازات می کند.


  
  

در نظام الهی اسلام، نقش ویژه ای برای رهبری تعیین شده است. رهبر نه تنها نقش مدیریتی جامعه را به عهده دارد بلکه نقش هایی دیگری نیز با توجه به موقعیت ممتاز خویش به عهده دارد که از جمله اسوه و الگوبودن است.

همین اسوه و الگوبرداری مردم از رهبری است که زمینه اعتماد به نفس و سکون و آرامش اجتماعی را فراهم می آورد؛ زیرا مردم هر گاه دیگری مهم خویش یعنی رهبر را در چنان سکون و آرامشی الهی بیابند ، به طور طبیعی آرام می شوند و تشویش ها و اضطراب ها از میان می رود.

خداوند به صراحت درباره این نقش رهبری در جامعه انسانی می فرماید: ان صلاتک سکن لهم، نماز و نیایش تو برای مردمان مایه آرامش است.

از آن جایی که جامعه هماره به علل درونی و عوامل بیرونی گرفتار آزمون ها و فتنه های الهی است تا هر کسی ذات و سرشت خویش نشان دهد، نیازمند معیار حقی است که مردم بر پایه و اساس آن حق را بشناسند و در کوران فتنه ها و آشوب ها راه درست خویش را بیابند. این جاست که در نظام الهی نه تنها مفاهیمی به شکل کلی بیان می شود تا به عنوان معیار و میزان سنجش قرار گیرند بلکه در هر دوره ای و عصری انسان هایی کامل به عنوان معیار و میزان سنجش حق از باطل و راه از چاه معرفی می شود. این جاست که در روایات معتبر از لزوم معرفت و شناخت امام به عینه سخن به میان آمده است تا مردمان با شناخت امام زمان خویش از گمراهی راه و از باطل دور شوند.

ولایت فقیه در جامعه امروز همان معیار واقعی وانسان کاملی است که می تواند به عنوان معیار سنجش قرار گیرد، زیرا به سبب این که دارای شرایط رهبری چون مخالفت با هوای نفس و اطاعت از مولا و مقتدای بشر صاحب زمان (عج) و حافظ دین و ملت اسلام است، بهترین شخص برای مدیریت و الگوبرداری انسان می باشد.

در کوران فتنه ها و آشوب هاست که هر کسی در پی معیاری است که بتواند بر پایه آن حق را از باطل بازشناسد. در این جاست که گاه دیگر ملاک و معیارهای مفهوم و کلی فایده ندارد بلکه کور سویی در تاریکی فتنه هاست که می تواند آدمی را به سمت وسوی حقیقت سوق دهد. در این جاست که نقش مهم و کلیدی رهبری خود را نشان می دهد.

بسیاری از کسانی که تا دیروز به عنوان پیشگامان حق و حقیقت بوده اند شاید در این کوران فتنه ها و آشوب ها خود را ببازند و به سخنی دیگر، مشرب و مسلک واقعی خویش را آشکار کنند و حتی نشان دهند که آیا به حق معتقد هستند و یا آن که کافرانی بیش نبودند که کفر خویش را چون ابلیسی سالیانی دراز مخفی و نهان می داشت و حتی فرشتگان مقرب را می فریفت؟

خداوند در مقام آزمون ها و فتنه هاست که بر دیگران آشکار می سازد که چه کسی دارای چه مشرب و مسلکی است که تاکنون آشکار نساخته بود.

این گونه است که با هر آزمون و فتنه و آشوبی گروهی پرده از رخسار کنار می زنند و چهره واقعی خویش را می نمایانند : قد علم کل اناس مشربهم.

رهبری با سخنان و رفتار خویش سکونت و آرامش الهی خویش را که برگرفته از مقام عبودیت ربوبی است به مردمان و جامعه منتقل می کند و آشوب ها و اضطراب ها و تلاطم های سهمگین را می خواباند.

رهبری هم چنین با پاسخ گویی به همه شبهات و توطئه های کنونی به شکل " اذا قیل لهم " و به مسایل آینده به شکل " سیقولون " پاسخ می دهد تا جامعه در یک آرامشی پس از توفان های سهمگین و یا توطئه های آینده قرار گیرد و راه خویش را از راه دشمنان بازشناسد و جدا سازد.

به درستی که سیره رهبری بر پایه اسلام استوار است . از این روست که سخنان استوار شده بر پایه حق و واقعیت به موقع و در جا و لحظه خودش بیان شد و آبی بر آتش فتنه و شورش و توطئه ها ریخت؛ زیرا این سخنان بر پایه " جئناک بالحق "  و" لسان صدق "بیان شده بود.

انتخاب آیات و وقایع تاریخی که در خطبه نخست رهبری ایراد شده به خوبی نشان داد که معیار سنجش و ملاک گفتار چیست؟ ایشان تا چه اندازه مسایل را واکاوی می کندو تا چه اندازه حقیقت را لخت و عور در برابر دیدگان امت قرار می دهد؟ بی گمان هم آن چه ایشان نهان داشته و بر زبان نیاورده بسیار است و هم دشمنان و آشوب سازان آن چه نهان داشته اند بیش از این است که از کینه و حقد نسبت به امت بروز و نشان دادند.

حرکت تهاجمی ایشان برخاسته از روش قرآنی است که گاه لازم است همانند " سنسمه علی الخرطوم " و " سیهزم الجمع" عمل کند و گاه دیگر " اذن خیر لکم " برای امت باشد و از در تسامح و تساهل وارد شود.

البته برخی از افراد و گروه ها ، پیام ها و اهداف این آزمون ها و سخنان الهی رهبری را نمی فهمند و یا خودشان را به نفهمی می زنند و در مسیر اصلاح گام بر نمی دارند؛ زیرا در مسیر فرعونی و دیکتاتوری بر امت حرکت می کنند که در این صورت می بایست : و اخذناه بسنین ، آنان را به سختی گرفت و در سختی قرار داد تا قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید؛ اما مومنان از از این آزمون ها و فتنه ها سر بلند بیرون می آیند و یزداد ایمانا علی ایمانهم می شود؛ زیرا در این شرایط است که قدر امامت و رهبری را می شناسند و در می یابند که چرا خداوند برای هر قومی رهبری قرار داده است: "و جعلناهم ائمه لما صبروا " و " قال انی جاعلک للناس اماما".

در کلمات رهبری اموری بسیاری است که می بایست به شکل کتابی عظیم بر پایه روش شناسی و تبارشناسی قرآنی تجزیه و تحلیل شود و حق مطلب چنان که باید و شاید ادا گردد ولی این مجال بیش از این را نمی طلبد.

 


88/3/30::: 1:7 ع
نظر()
  
  
 
سایت الف در یادداشتی به قلم "شهاب اسفندیاری" به نقد نامه اخیر میرحسین موسوی نامزد دوم انتخابات ریاست جمهوری به شورای نگهبان و استدلال‌های وی پرداخت.
به گزارش ایرنا متن کامل این یادداشت بدین شرح است:
بنا به آمار رسمی، در جریان راهپیمایی ها و اعتراضات به نتایج انتخابات ریاست جمهوری تا امروز هفت نفر کشته و دهها نفر زخمی شده اند. حجم خسارت به اموال عمومی و خصوصی و همچنین هزینه سنگین سیاسی که این اجتماعات بعضا خشونت آمیز و خصوصا سرکوب خشونت بار آنها توسط پاره ای از نیروهای انتظامی و شبه انتظامی، بر کشور ما و منافع ملی آن تحمیل کرده قابل احصا نیست. از آنجا که ریشه همه این حوادث بدون شک به ادعای رقیب اصلی و شکست خورده در این انتخابات در خصوص «تقلب گسترده» و «دستکاری در آراء» باز می گردد – که اتهامی بسیار سنگین است – این نوشتار بر آن است تا به مهمترین و اصلی ترین متنی که تاکنون توسط جناب آقای میرحسین موسوی جهت شکایت از نتایج انتخابات نوشته شده مراجعه نموده و با بررسی و تحلیل دقیق این متن، به شالوده شکنی و یا واسازی (Deconstruction) دلایل و استدلالهای ارائه شده در آن بپردازد. امید است که در فرایند واکاوی این متن، قوت و استحکام و پشتوانه استدلال های ارائه شده در آن مبنی بر وجود «تقلب گسترده» در انتخابات - که عملا به معنی جابجا شدن بالغ بر 10 میلیون رای است – تا حدوی روشن شود. آشکار شدن وزن این استدلالها مشخص می کند که آیا آنها این اندازه پایه و اساس داشته است که خون هفت انسان به پای آنها ریخته شود؟

1. آقای میرحسین موسوی در اولین بند نامه اش به شورای نگهبان - که قاعدتا باید حاوی محکم ترین استدلال او مبنی بر وجود «تقلب گسترده» در انتخابات باشد – بر خلاف تصور خواننده اصلا به موضوع «تقلب» در انتخابات اشاره نمی کند. ایشان در این بند به موضوعی اشاره می کند که هیچگونه ارتباط مستقیمی به موضوع «تقلب» ندارد. تاکید کردن بر محتوای مناظره های انتخاباتی در بند اول نامه موسوی به نظرم از چند جهت بسیار معنادار و حتی برملا کننده است.

1.1: شاید منظور آقای موسوی این است که سخنان مطرح شده توسط محمود احمدی نژاد در مناظره ها علیه برخی شخصیتها و آقازاده ها، به تحریک و «اغفال» گسترده مردم منجر شد و باعث شد آنها هیجانی شده و فوج فوج به احمدی نژاد تمایل پیدا کنند. در این صورت که آقای موسوی پذیرفته است که رقیب ایشان رای بسیار بالایی در انتخابات آورده است. واقعا اگر مهندس موسوی قائل بوده است که مطالب عنوان شده در مناظره ها اینچنین تاثیر دگرگون کننده ای در نتیجه انتخابات داشته است چرا در همان روز پس از مناظره در اعتراض به طرح این مطالب از این رقابت «ناعادلانه» خارج نشد؟ چرا ایشان به حضور در این مناظره ها ادامه داد؟ و از همه مهمتر چرا ایشان علی رغم همه مطالب مطرح شده در مناظره ها، در آخرین ساعات روز انتخابات بطور قاطع خود را برنده این انتخابات اعلام کرد؟

1.2: اینکه اولین بند نامه موسوی با ذکر نام به تجلیل و دفاع از «مظلومیت» آقای هاشمی رفسنجانی و آقای ناطق نوری در مناظره ها اختصاص می یابد، ناخواسته بازگوکننده ریشه ها و علتهای اصلی راه اندازی راهپیمایی ها و اعتراضات در چند روز گذشته است. همان «جوشش آتشفشانی» و «بنزین» و «دود و آتش» که قبلا هشدارش داده شده بود. واقعا چه نسبتی میان آن نامه آقای هاشمی و این نامه جناب موسوی وجود دارد؟ آیا میر حسین موسوی در بند اول نامه اش دارد اذعان می کند که اعتراض اصلی او و حامیان او در این اجتماعات و راهپیمایی ها به برده شدن اسم هاشمی و ناطق و فرزندان آنها در مناظره های انتخاباتی است؟ اگرنه چه لزومی داشته که این موضوع در سرلوحه نامه او قرار گیرد؟

1.3: فرض می کنیم که احمدی نژاد در اعلام اسامی اشخاص در مناظره ها و نسبت دادن تخلفات مالی به آنها مرتکب تخلف در تبلیغات انتخاباتی شده باشد. آیا این تخلف در تبلیغات به معنای «تقلب» در نتایج است؟ روشن است که افرادی که حقی از آنها ضایع شده می توانند خواستار پخش پاسخ خود از صدا و سیما باشند و یا حتی موضوع را بطور قانونی پیگیری کنند. اما حتی در این صورت نیز هیچ خللی بر نتیجه انتخابات وارد نیست. اینها دو موضوع جدا از هم هستند.

2. در بند دوم نامه، باز انتظار ما برای بیان مستنداتی از «تقلب گسترده» توسط میرحسین موسوی به نتیجه نمی رسد. در این بند موسوی دوباره به مناظره ها رجوع کرده و طرح «مطالب خلاف امنیت ملی» و «زیر سوال بردن بنیانگذار جمهوری اسلامی» توسط احمدی نژاد را به عنوان دلیل وجود «تقلب گسترده» در انتخابات مطره می کند. در این خصوص چند مطلب قابل بیان است:

2.1: آقای موسوی به عنوان یک نامزد هیچگونه مسئولیت قانونی در قبال تشخیص و مراقبت از «امنیت ملی» ندارند. طبعا رییس جمهور به عنوان «رییس شورای عالی امنیت ملی» بیش از دیگران در این خصوص به اطلاعات دسترسی داشته و جهت مراقبت از امنیت ملی مسئولیت و اختیار قانونی دارد. در سالهای گدشته دیده ایم که چگونه اشخاصی امنیت و منافع شخصی خود را به «منافع و امنیت ملی» گره می زنند و خواستار سلب آزادی ها و حقوق مردم می شدند. ایا آقای موسوی هم می خواهد با چنین شیوه ای رای 24 میلیون شهروند را باطل کند؟

2.2: ادعای «زیرسوال بردن بنیانگذار انقلاب اسلامی» نیز ادعای بسیار قابل توجهی است. ظاهرا آقای موسوی کلیه اقدامات دولت خود و دوستان خود در دهه شصت را عینا مورد تایید امام خمینی (ره) می داند. در سالهای گذشته دیده بودیم که برخی از متعصبین جناح راست حتی انتقاد به یک آبدارچی بنیاد مستعضفان را ضدیت با ولایت فقیه می دانستند چون معتقد بودند که رییس این بنیاد توسط رهبری منصوب می شود و آن آبدارچی هم در سلسله مراتبی توسط آن رییس منصوب می شود پس آن آبدارچی منصوب ولی فقیه است و هرکس با آن آبدارچی مخالف باشد مخالف ولایت فقیه است! ایا عجیب نیست که شخصیت فرهیخته ای چون آقای موسوی به چنین استدلالی برای دفاع از تمامیت عملکرد خود در دهه شصت دست یازد؟ چرا ایشان انتقاد از مواردی چون گزینش های بسیار سخت گیرانه، ارعاب 99 نماینده مجلس مخالف دولت و یا حتی بخشنامه لباس مشکی و قهوه ای - که آشکارا امروز غیر قابل دفاع هستند - را «زیر سوال بردن امام خمینی» می داند؟ بدیهی است که اینها اعمال دولت ایشان و یا دوستان و حامیان ایشان بوده است و نه اقدامات امام راحل (ره).

2.3: اگر استدلال آقای موسوی را بپذیریم، قاعدتا انتقادهای شدید و بی رحمانه ایشان و دیگر کاندیداها از عملکرد دولت نهم نیز «زیر سوال بردن ولایت فقیه کنونی» است. چون همانطور که اما راحل در دهه شصت بطور آشکار از دولت موسوی حمایت می کرد، رهبری فعلی نیز در سالهای گذشته از دولت نهم حمایت کرده است. آیا آقای موسوی می پذیرد که اعمال خودش در این انتخابات زیرسوال بردن ولایت فقیه بوده است؟

2.4: به فرض که آقای احمدی نژاد «مطالب خلاف امنیت ملی» در مناظره ها بیان کرده باشد و حتی امام راحل (ره) را زیر سوال برده باشد. آیا این دلیل بر وجود «تقلب گسترده» در انتخابات است؟ دوباره سوال می کنیم اگر اینقدر حرمتها و قداستها شکسته شده بود، اصلا چرا آقای موسوی حاضر شد در چنین انتخاباتی حاضر شود و حتی پیشاپیش خود را پیروز آن اعلام کند؟ نکند آقای موسوی بر این باور است که چون حرمتها شکسته شدن ومقدسات زیر سوال رفت رای آقای احمدی نژاد به 24 میلیون رسید؟

3. بالاخره در بند سوم نامه آقای موسوی به موضوعی اشاره می کنند که ارتباط به روز انتخابات دارد. در این بند ایشان از عدم صدور کارت برای تعدادی از ناظرین ایشان و آقای کروبی اعتراض می کند. در خصوص این بند نیز چند نکته گفتنی است:

3.1: در اینجا آقای موسوی به اصطلاح به نیمه خالی لیوان اشاره کرده اند. طبعا وزرات کشور باید در این مورد پاسخگو باشد که چرا به تعداد درخواست شده کارت صادر نشده است. البته آنها نیز در پاسخ به مواردی همچون ناقص بودن مدارک ارسالی ناظرین اشاره کرده اند که بنده نمی توانم قضاوتی درباره ادعای طرفین داشته باشم. اما سوال این است که چرا جناب موسوی که با قاطعیت هرچه تمام از «تقلب گسترده» در انتخابات سحن گفته اند به جای آنکه ابتدا لااقل به یک گزارش مستند و دقیق از یکی از چند هزار ناظر خود بر سر صندوق ها اشاره کنند، مبنای اعتراض خود را بر یک موضوع «عدمی» قرار داده اند. قاعدتا اگر تقلبی به گستردگی 10 میلیون رای در سطح کشور رخ می داد لااقل دهها نفر از میان چند هزار ناظر آقای موسوی می بایست به شواهدی در این خصوص دست یافته باشند. چرا آقای موسوی بجای استناد به آنها به «عدم وجود ناظر» در برخی صندوقها اشاره می کند که حتی در فرض صحت هم نمی توان آنرا فی نفسه دلیلی بر وجود قطعی تقلب دانست. آیا آقای موسوی اخلاقا می تواند مدعی شود که هرجا ناظر من نبوده قطعا تقلب شده است؟

3.2: قابل قبول است که آقای موسوی در مورد صندوقهایی که ناظر نداشته اند دارای شک و شبهه باشد. این شک کاملا معقول و منطقی است. اما راه حل برطرف شدن آن این است که ایشان خواستار بازشماری تعدادی از این صندوقها بصورت تصادفی شوند و نتایج آنها را با صندوقهایی در همان منطقه و شهر مقایسه کنند که در آنجا ناظر داشته اند و ببینند که آیا چنان تفاوت فاحشی وجود دارد یا خیر. قطعا ایشان می دانند که برای آنکه 10 میلیون رای جابجا شود بطور متوسط 10 هزار صندوق می بایست کاملا دارای آراء واژگون شده باشد. شناسایی و پیدا کردن این 10 هزار صندوق اصلا کار دشواری نیست. خصوصا برای جناب آقای محتشمی رییس کمیته صیانت آقای موسوی که خود در زمینه تخلف انتخاباتی در مقام وزیر کشور دارای سوابق قابل توجه هستند.*

3.3: این پرسش مهمی است که چرا آقای موسوی در این نامه بطور مشخص به هیچ حوزه ای که در آن «تقلب گسترده» صورت گرفته باشد اشاره نمی کنند؟

4. در بند چهارم آقای موسوی نسبت به استفاده از کامپیوتر و شیوه آنلاین در اعلام نتایج آرا هر صندوق به ستاد مرکزی انتخابات اعتراض می کند. این اعتراض البته در جای خود قابل بررسی است اما هیچ عقل سلیمی نمی پذیرد که به صرف اینکه نتایج هر صندوق در حضور همه اعضای هیات اجرایی و نظارت و ناظرین کاندیداها (در صورت حضور) وارد کامپیوتر شده و به طور آنلاین به ستاد انتخابات اعلام شده ، پس در انتخابات «تقلب گسترده» صورت گرفته است. شاید این شیوه جدید و استفاده از فناوری نوین ابهاماتی داشته باشد، اما قطعا صورتجلسه های همه صندوقها موجود است و بنا به اعلام وزارت کشور نیز قبل از اعلام نتیجه نهایی همه صورت جلسه های مکتوب با آمار اعلام شده کامپیوتری مجددا تطبیق داده شده است. اگر هم شکی و شبهه ای هست قطعا با مراجعه به صورت جلسه ها قابل رفع است. پس چه حجتی داریم که اینگونه با قاطعیت بگوییم چون در اعلام نتایج از کامپیوتر استفاده شده حتما «تقلب گسترده» صورت گرفته است؟

5. در بند پنج آقای موسوی به موضوع کمبود تعرفه اشاره کرده اند که به ادعای ایشان در برخی حوزه ها موجب توقف رای گیری شده است. اولا نفس کمبود تعرفه با توجه به مشارکت 85 درصدی در انتخابات امر عجیبی نیست. ضمن اینکه بنا به اعلام وزارت کشور به هر شعبه اعلام شده بود که به محض اینکه استفاده از آخرین بسته صد برگی رای را شروع کردند اعلام اتمام تعرفه کنند تا در این فاصله تعرفه های جدید برای انها ارسال شود. لذا اعلام اتمام تعرفه به معنی تعطیلی رای گیری نیست. آقای موسوی اشاره ای به هیچ صندوقی که در آن رای گیری متوقف شده باشد نکرده اند اما بنا به اعلام ستاد انتخابات هیچ صندوقی به دلیل اتمام تعرفه رای گیری را تعطیل نکرده است. اما باز اینجا فرض را بر صحت قول جناب موسوی می گذاریم که واقعا در برخی صندوقها تعرفه تمام و رای گیری متوقف شده است. در اینجا چند پرسش پیش می آید:

5.1: آیا اتمام تعرفه در یک یا چند صندوق دلیل بر «تقلب گسترده» در انتخابات است؟ واقعا معلوم نیست تعریف آقای موسوی از تقلب چیست؟

5.2: چرا با آنکه آقای موسوی در مبارزه انتخاباتی اینهمه «احساس خطر» کرده بود و هشدار داده بود و با اینکه به زعم ایشان در مناظره ها «استوانه های نظام» مورد هتک حرمت قرا گرفته بودند و «مقدسات» زیر سوال رفته بود، چرا طرفداران ایشان آنقدر همت نداشتند که در ساعات آغازین رای گیری برای مشارکت در این انتخابات حساس و جلوگیری از تداوم این «فاجعه» پای سر صندوقها حاضر شوند؟

5.3: آقای موسوی از کجا می دانند که همه آن افرادی که در حوزه های تعطیل شده موفق به دادن رای نشدند طرفدار ایشان بوده اند؟ از کجا معلوم که بسیاری از آنها قصد نداشتند به آقای احمدی نژاد رای دهند؟ در اینجا نیز استدلال آقای موسوی مبتنی بر یک مقوله عدمی و موهوم است. شبیه همان شعار غیبی است که اصلاح طلبان سالها می دادند و طی استدلالی غریب مدعی بودند که همه آنهایی که در انتخاباتها رای نمی دهند در دلشان طرفدار اصلاح طلبان هستند!

6. همانطور که در ارزیابی بندهای بالا مشاهده شد آقای موسوی هیچ استدلال محکم و قابل اعتنایی برای اثبات وجود «تقلب گسترده» در انتخابات ارائه نکرده اند. بجای چنین استدلالهایی، ایشان گاه به موارد بی ارتباط با روز انتخابات و روند شمارش آرا اشاره کرده اند، یا به مواردی که ممکن است بی ربط نباشد اما یا صرفا در حد شک و شبه است و یا در اصل اعتراض به مواردی غیر از «تقلب» است. از این رو عجیب است که در بند ششم نامه، ایشان می گوید که «علاوه بر موارد فوق» 80 مورد تخلف دیگر نیز در روز انتخابات به شورای نگهبان اعلام شده است. در مورد این بند نیز چند نکته گفتنی است:

6.1: در اینجا ایشان ارجاع به مواردی می دهد که برای خواننده مبهم و مجهول است. واقعا پرسش اینجا است که چرا ایشان لااقل چند مورد از این تخلفات را همچون موارد ذکر شده در بندهای بالا در متن نامه خود به شورای نگهبان ذکر نکرده است.

6.2: بر هر آشنای با الفبای سیاست و حتی هر عقل سلیمی کاملا واضح و روشن است که اگر جناب موسوی در میان این 80 مورد حتی یک مورد را پیدا می کرد که بر ملا کننده تخلفی چشمگیر و افشاگر وجود «تقلب گسترده» در انتخابات می بود، قاعدتا می بایست آنرا در این نامه، که مهمترین متن و سند اعتراض او به این انتخابات است، مورد اشاره قرار می داد. نمی تون پذیرفت که ایشان مثلا ایثار کرده اند و یا برای حفظ مصالح مملکت از بیان برخی تخلفات خودداری کرده اند! امروز خون هفت انسان پای ادعای «تقلب» در انتخابات ریخته شده است. طبعا آقای موسوی که تا اینجا جلو آمده نمی توانسته در نوشتن نامه اش ملاحظه مصلحت داشته باشد. نتیجه آنکه این 80 مورد هم به احتمال به قریب یقین هیچ مورد قابل ملاحظه و تاثیرگذاری نبوده که بتوان بر آن تکیه کرد و نتایج انتخابات را زیر سوال برد.

7. در بند هفتم مجددا آقای موسوی برای اثبات وجود «تقلب گسترده» در انتخابات به یک موضوع پیشا - انتخاباتی اشاره کرده است. از نظر ایشان اینکه آقای احمدی نژاد قبل از انتخابات از پیروزی خود سخن گفته «فی نفسه» دلیل روشن و آشکاری است بر وجود «قصد» دستکاری در آراء. آقای موسوی همچنین انعکاس پیشاپیش پیروزی احمدی نژاد در برخی رسانه ها را تاییدی بر این موضوع دانسته است. در این مورد نیز چند مطلب قابل ذکر است:

7.1: آقای احمدی نژاد تنها کاندیدایی نبودند که در روند تبلیغات انتخاباتی از پیروزی خود در انتخابات سخن گفتند. نه تنها ستاد آقای موسوی بطور مکرر از پیروزی چشمگیر ایشان خبر می داد بلکه شخص ایشان حتی قبل از شروع شمارش آرا با اطمینانی بی سابقه و منطقی شگفت اعلام کرد که پیروز قاطع انتخابات است و هرنتیجه ای غیر از این، به معنی دستکاری در انتخابات است! اگر استدلال بند هفتم ایشان درست باشد خود ایشان نیز متهم به «تقلب» هستند.

7.2: حتی اگر فرض کنیم که سخن آقای احمدی نژاد بیانگر «قصد» دست کاری در انتخابات بوده باشد. در چنین وضعی هر دانشجوی سال اول حقوق هم می داند که چنین «قصد» و یا «نیت مجرمانه ای» برای اثبات «وقوع جرم» - که در اینجا وجود «تقلب گسترده» در انتخابات است – کفایت نمی کند. در هر محکمه ای علاوه بر «نیت» می بایست «مستندات» کافی برای محکوم کردن متهم وجود داشته باشد. به نظر می رسد اقای موسوی چون در ارائه اسناد و مدارک کافی برای اثبات «تقلب» دستشان خالی است به «نیت خوانی» و «قضاوت داوودی» روی آورده اند.

8. در بند هشتم آقای موسوی به «نقض ماده 40 جرائم نیروهای مسلح» و «نقض ماده 68 قانون انتخابات» اشاره کرده اند. در مورد اول منظور ایشان «حضور نیروهای نظامی و بسیج در انتخابات و در میتینگ ها است»، و در مورد دوم اشاره ایشان به استفاده رییس جمهور و وزرا از امکانات دولتی برای سفر به استانها در ایام تبلیغات انتخاباتی است. در این دو مورد نیز چند مطلب قابل ذکر است:

8.1: معلوم نیست منظور ایشان از «حضور» نیروهای نظامی در انتخابات چیست؟ روشن است که مطلق حضور در انتخابات برای نظامیان در قانون منع نشده است. اگر منظور ایشان حضور در ستادهای انتخاباتی و فعالیت به نفع یک کاندیدا باشد که این قطعا ممنوع است. اما ایشان باید برای این ادعای خود سند و مدرک داشته باشند. ایکاش لااقل به یک مورد از زمانها و یا مکانهایی که چنین نیروهایی در انتخابات مداخله کرده اند اشاره می کردند.

8.2: با توجه به اینکه ستاد آقای موسوی از جمله ستادهایی بود که با به کارگیری یک سردار بازنشسته به تاسیس شاخه بسیجیان اقدام نمود و رسما به عضو گیری از بسیجیان می پرداخت، اعتراض ایشان به حضور بسیجیان در میتینگهای رقیب کمی عجیب به نظر می رسد.

8.3: مجددا فرض را بر آن می گذاریم که ادعای آقای موسوی در این بند نیز صحیح بوده و واقعا حضور نظامیان در میتینگهای انتخاباتی آقای احمدی نژاد رخ داده باشد. اما آیا این مسئله دلیل بر وجود «تقلب گسترده» در انتخابات می شود؟

8.4: حتی اگر نظامیانی در تبلیغات انتخابات حضور یافته باشند رسیدگی به جرائم آنها بر عهده دادگاه ویژه نیروهای مسلح است. این «جرم» حتی در صورت وقوع ربطی به وزارت کشور و دولت - که از نظر آقای موسوی متهم ردیف اول «تقلب گسترده» در انتخابات هستند – ندارد. شاید هم آقای موسوی براین باور باشند که حضور چند هزار بسیجی در یک میتینگ انتخاباتی باعث دگرگونی 10 میلیونی درنتیجه آرا شده باشد!

8.5: اشاره آقای موسوی به استفاده کردن دولتمردان از امکانات دولتی برای سفر به شهرستانها نیز از جنس بسیاری مواردی مورد اشاره بالا است. روشن است که در این موضوع اگر تخلفی از قانون صورت گرفته باشد باید به آن توسط مراجع فانونی رسیدگی شود. اما اولا این اعتراض نیز مستلزم ارائه مستندات دقیق است و نه صرفا کلی گویی. ثانیا ربط این مورد نیز به وجود «تقلب گسترده» در نتایج انتخابات معلوم نیست. آیا چون رییس جمهور از هواپیمای دولتی برای سفر به فلان شهرستان استفاده کرده می توان نتیجه گرفت که 10 میلیون رای جابجا شده است؟! ثالثا روشن نیست که آیا منظور آقای موسوی این است که رییس جمهور قانونی کشور برای سفر به شهرستان یا رفتن به میتینگ انتخاباتی در ایام تبلیغات انتخاباتی باید از وسیله شخصی خود استفاده کند؟! آیا در انتخابات های گذشته رییس جمهور و وزرا برای تبلیغ به شهرستانها سفر نمی کردند؟ آیا آنها با وسیله و امکانات شخصی سفر می کردند؟

9. در حالی که آقای موسوی در نامه خود به شورای نگهبان، همانطور که در بالا مشخص شد هیچ گونه استدلال محکمه پسندی مبتنی بر وجود «تقلب گسترده» در انتخابات ارائه نکرده است، ایشان در بند پایانی نامه بدون آنکه خواهان رسیدگی به موارد شک و شبهه خود شود، و یا آنکه مثلا خواستار بازشماری آرا در صندوقها شود، و یا حتی خواهان تشکیل کمیته مستقل حقیقت یاب شود، درجا تقاضای ابطال کل نتایج انتخابات را مطرح کرده است. چنین رویکردی در نوع خود بی سابقه و از نظر نگارنده بر ملا کننده حقیقت نهفته در پشت این نامه و حرفهای ناگفته در لابلای سطر های آن است. آن حقیقت این است که جناب موسوی و دوستان ایشان، همچنان همان رادیکالهای سیاسی و اقتصادی دهه شصت هستند. این دوستان در دهه شصت هرگز شعار دموکراسی و آزادی نمی دانند و بلکه حتی برای نیروهای انقلابی و منتقدانی چون نویسندگان روزنامه رسالت نیز قائل به آزادی نبودند. اگر در دورانی آنها به شعار دموکراسی و آزادی روی آوردند صرفا از این رو بود که چنین شعارهایی از نظر سیاسی به نفع آنها بود. آنچه به عنوان مطبوعات مستقل و آزاد دوران دوم خرداد از آن یاد می شود، آیا چیزی بود جز مطبوعاتی که توسط عوامل و بستگان مقامات دولتی، با وامهای دولتی و کاغذ دولتی و آگهی های دولتی در راستای حمایت از دولت راه افتاده بودند؟ اگر درباره «دموکرات نمایی» این حضرات کوچکترین تردیدی داشتیم، با نوع برخورد آنها به نتایج این انتخابات و نقش آنها در برانگیختن حوادث پسا- انتخاباتی دیگر جای هیچ تردیدی باقی نمانده است. تن دادن به دموکراسی یعنی تن دادن به شکست در انتخابات. شکافها و تناقضهای متن آقای موسوی برملاکننده این واقعیت است که ایشان در سپیدی های نامه اش به رای بالای رقیب خود اذعان دارد اما از تن دادن به آن در سیاهی های نوشته اش خودداری می کند.

10. پرسش آخر من از جناب موسوی و همه آنهایی که گمان می کنند در این انتخابات «تقلب گسترده» رخ داده است، مبتنی بر جستجوی «انگیزه» چنین جرمی است. با توجه به اینکه جابجا کردن 10 میلیون رای بدون اطلاع و همکاری هیات های نظارت شورای نگهبان عملا ناممکن است، بی شک کسانی که معتقد به وجود «تقلب گسترده» هستند باید نه تنها وزارت کشور بلکه شورای نگهبان را نیز در این واقعه «شریک جرم» بدانند. بدین ترتیب معترضان در واقع دارند «نظام» را به تقلب در انتخابات متهم می کنند. طبعا برای هر جرمی باید انگیزه ای باید وجود داشته باشد. «نظام» نیز می باید برای چنین «تقلب گسترده ای» انگیزه بسیار بالایی داشته باشد. اکنون پرسش اینجا است که آن «نظامی» که هشت سال دوران آقای خاتمی را تحمل کرد و نه در انتخابات سال 1376 و نه در انتخابات سال 1380 چنین مداخله ایی نکرد و حتی انتخابات مجلس ششم را علی رغم عدم تایید از سوی شورای نگهبان و اعتراض شدید آقای هاشمی رفسنجانی با حکم ولایی مورد تایید قرار داد و حضور تندرو ترین عناصر دوم خرداد را در یکی از مهم ترین ارکان قانونی کشور به مدت چهار سال تحمل کرد، چرا می بایست اکنون در انتخابات اخیر ریاست جمهوری محتاج چنین «تقلب گسترده» ای باشد؟ مگر این نبود که همه کاندیداهای این انتخابات به صراحت از تبعیت از اصول انقلاب و خط امام (ره) و جایگاه ولایت فقیه سخن گفته بوده و حتی از همراهی و هماهنگی خود با رهبری جهت رفع مشکلات قانونی سخن گفته بودند؟ مگر این نبود که رابطه شخصی جناب موسوی با مقام معظم رهبری تا بدانجا نزدیک بود که برخی از حامیان آقای خاتمی همچون محمد علی ابطحی حتی آمدن موسوی به میدان را نتیجه یک هماهنگی و برنامه ریزی در سطوح بالا می دانستند؟ واقعا رییس جمهور چنین فردی چه خطری می توانست برای «نظام» داشته باشد که نیاز به چنین «تقلب گسترده» باشد؟ حتی اگر به فرص محال انجام چنین تقلب 10 میلیونی را در عمل ممکن بدانیم عقلا و منطقا نمی توان هیچ دلیل و انگیزه سیاسی برای آن یافت. و مگر نه آنکه سالهای سال اصلاح طلبان به مردم گفتند که اگر مشارکت در انتخابات بالای 70 درصد باشد امکان هرگونه تقلب در آن سلب می شود؟ چه شده است که امروز آنها حرف سابق خود را پس گرفته اند؟

* در انتخابات سومین دوره مجلس شورای اسلامی، جناح حامی دولت مهندس موسوی با سوار شدن بر موج تبلیغاتی بر محور دوتایی «اسلام ناب – اسلام آمریکایی» که بطور کلی توسط حضرت امام (ره) بیان شده بود، جمع کثیری از روحانیون باسابقه انقلاب را به داشتن «اسلام آمریکایی» متهم کردند تا بتوانند فهرست مجمع روحانیون مبارز تازه تاسیس را بجای فهرست جامعه روحانیت مبارز به مجلس بفرستند. در این انتخابات که آقای محتشمی – رییس کنونی کمیته صیانت آراء آقای موسوی – وزیر کشور و مجری انتخابات بود، گزارشهای فراوانی مبنی بر تخلف در صندوقهای رای وجود داشت. شورای نگهبان از تایید انتخابات خودداری کرد و به بازشماری برخی صندوقها پرداخت که در موارد زیادی تخلف مجریان محرز شد. دولت آقای موسوی با مراجعه به رهبر انقلاب خواستار مداخله ایشان در انتخابات و استفاده از حکم ولایی جهت تایید انتخابات شد. با توجه به «شرایط حساس کشور» در نهایت امام راحل (ره) با صدور حکمی خواستار پایان یافتن بازشماری آراء شده و پرونده رسیدگی قانونی شورای نگهبان به تخلفات انتخاباتی مختومه شد. بدنبال حکم حضرت امام (ره)، آیت الله صافی گلپایگانی دبیر وقت شورای نگهبان که امروز از مراجع تقلید هستند از مقام خود استعفا داده و به قم مراجعت نمودند. اینکه امروز آقای موسوی در اعتراض به نتیجه انتخابات به مراجعی چون آیت الله صافی نامه می نویسد اما پاسخی نمی شنود، شاید چندان بی نکته نباشد.

  
  

اسلام از زمان آدم (ع) تا خاتم(ص) به عنوان راهنمای زندگی از سوی خداوند، بر آن است تا آدمی در مسیر درست گام بردارد و از تمامی ظرفیت ها و توانمندی های درونی و بیرونی به درستی بهره گیرد تا به حکم فعلیت اسمایی و تقرب الهی در مقام عبودیت ربوبی ، خلافت الهی را به عهده گیرد.

از آن جایی که هر دوره زمانی، مقتضیاتی دارد، تغییرات و اصلاحاتی انجام شد. از این روست که هر پیامبری افزون بر نقش روشنگری ، در مقام اصلاح گری نشست تا به نام شرایع و مذاهب این معنا را کمالی بخشد.

هر شریعتی از شرایع اسلام در طول تاریخ بشریت ، گامی اصلاحی در مسیری بوده است که به عنوان فلسفه آفرینش و هدف خلقت معرفی و تبیین شده بود. پیامبران در مسیر تزکیه و تعلیم مردمان، آنان را به مرحله ای از کمال رساندند تا خود به عنوان انسانیت، برای عدالت قسطی با تمام توان خویش برخیزند و قیام نمایند.

اصلاحات دایمی به عنوان یک ضرورت و نیاز به علل درونی و بیرونی نیازمند رهبرانی اصلاحی است. این گونه است که در استمرار و تداوم پیامبری، نقش امامت به عنوان مدیریت و رهبری سر بر آورد و دانشمندان و عالمان دین را به خدمت گرفت تا نگذارد کسانی به نام دین و اصلاح مسیر را دگرگون سازند و به ادعای پیامبری و روشنگری و رهبری مردمان به سوی کمال آنان را به سوی هبوط و سقوط رهنمون شوند.

این گونه است که نقش امامت و عالمان دین، به عنوان نمایندگان و راهنمایان خداوند در زمان کمال و اتمام دین مطرح می شود و امیرمومنان علی (ع) به عنوان نخستین انسان کامل پس از عصر نبوت و خاتمیت یابی آن مدیریت جامعه را از سوی خداوند به عهده می گیرد و به عنوان امام باطن و ظاهر و خلیفه الهی معرفی می شود.

در اثبات ضرورت و اهمیت و نقش امامت، سخنان گفته و کتب بسیاری نوشته شده است؛ اما نمی توان از نقش اصلاح گری آن هرگز چشم دوخت؛ زیرا یکی از نقش های اساسی و بنیادین پیامبران همین نقش اصلاح گری بوده است. از این روست که امامان (ع) نیز در این همین مسیر ، به عنوان مصلحان وارد عمل شدند.

شرایط اجتماعی گاه موجب می شود تا افرادی که در مسیر هستند، نقش و جایگاه خویش را فراموش می کنند و در شرایط آسایش و آرامش، در دام اشرافیت و اتراف می افتند و به جای آن که قدرت و ثروت خویش را در خدمت به مردم بگذارند به عنوان ملا و زورمندان جامعه و مترفان و اشراف ظاهر می شوند و طبقه ای را در برابر مردم تشکیل می دهند.

خداوند در آیاتی چون 246 و 247 سوره بقره از رویش اشرافیت در میان بنی اسرائیل و یهودیان سخن به میان می آورد. در این گزارش و گزارش های دیگر قرآن ، این معنا تحلیل و تبیین می شود که چگونه انقلابیون دیروز خود در مقام ثروت و قدرت به عنوان ملا و طبقه ای در می آیند که در مسیر رشد و کمال جامعه و راه راست اسلام قرار می گیرند. اینان به سبب علل درونی و بیرونی دارای فرهنگی خاص می شوند که روحیه و رویه ای خاص نیز برای آنان پدید می آورد. این گونه است که به سادگی انقلاب را به نام خود مصادره می کنند و در تعیین رهبران سیاسی و اجتماعی و اقتصادی دخالت می کنند.

اینان به سبب نفوذ و پیشگامی در عرصه های انقلاب ، به خود حق می دهند تا با روحیه اشرافی گیری همه انقلاب را مصادره کنند و خود و طبقه خویشی خود را با انقلاب چنان گره بزنند که در صورت هر گونه اصلاحی، جامعه تهدید به زوال و نیستی شود.

از شیوه ها و رویه های آنان در برابر مردم و حقانیت آن است که بهانه جویی کرده و از پذیرش مردمانی از جنس مردم سرباز زنند و خواهان رهبرانی از جنس اشراف و هم طبقه و مسلک خویش شوند و دیگران را نااهل نسبت به انقلاب و اسلام بر شمارند(همان )؛ زیرا از نظر ایشان ملاک و معیار شایستگی مدیریت کشور و جامعه تنها ثروت و قدرتی است که از اشرافیت پدید آمده باشد.

استهزا و تحقیر(انعام آیه 53) و تمسخر دیگران(انبیا آیه 11 تا 13) و تهدید و شکنجه ( یونس آیه 83 )  ویژه خواهی و امتیاز طلبی و رانت خواهی (زخرف آیه 31) از جمله ویژگی های اینان است.

در انقلاب اسلامی پیامبر(ص) نیز کسانی چون زیبر سیف الاسلام و طلحه و کسانی از همین جنس پدید می آیند که در نهایت شمشیر در برابر دولت علوی بر می گیرند و می کوشند آن را از درون ساقط کنند و با دعوت به شورش و ایجاد شعله های قهر و آتشفشان ها فضای انقلاب اسلامی را چنان دود آلوده کنند که حق دیده نشود. اکنون نیز در انقلاب گروهی این چنین رویده اند. بی گمان هر زمانی چنان که قرآن می فرماید آزمونی بزرگ برای هر یک از انسان هاست. دراین آزمون است که ریزش ها و رویش ها رخ می دهد و کسانی از آزمون شکست خورده بیرون می ایند و کسانی دیگر از درون این دگرگونی ها و آزمون ها می رویند که از جنس مردم می باشند و با فرهنگ اشرافی و طبقات اشرافیت انقلابی هیچ ارتباطی ندارند.

 


  
  

تابوی پدرم بود. تا نامش را می‌بردیم چهره درهم می‌کشید. با حالتی نگاهمان می‌کرد که گویی ناسزایی بر زبان آورده‌ایم. وقتی تکرار می‌شد حالتی به خود می‌گرفت که گویی دارد بالا می‌آورد. نمی‌دانم چرا چنین می‌شود. چرا به این واژه شرطی شده است. بی‌گمان حکایتی داشت که نمی‌خواست برزبان آورد. همه ما به بعضی واژگان شرطی می‌شویم . اصولا گاه زیبایی و زشتی مصادیق به نام‌هایشان نیز کشیده می‌شود. همین کلمه توالت را چندین چند بار عوض کردند . یک وقت دست به آب می‌گفتند. روزگاری مستراح و زمانی دستشویی و گاهی دیگر نامی‌دیگر . همین شیرینی و زیبایی مصداق گل و عشق و محبت به خود واژه هم کشیده شده است. از این رو من خودم از اسم لواشک و ترشک دهانم آب می‌افتند تو گویی که لواشکی در کامم نهاده‌ام. این دخترم وقتی اسم لواشک را می‌شنود آب از لب و لوچه‌اش روان می‌شود. می‌گویند برخی از واژگان وقتی زیاد تکرار می‌شوند جای مصادیقشان می‌نشینند. از تداعی معانی و این جور چیزها فراتر است . خوب! پدرم نسبت به آن واژه چنین واکنشی دارد . دست خودش هم نیست. گفتم : بابا! گفت: هان! بگو. گفتم : چرا این قدر حساسیت نشان می‌دهی مگر واژه ای به این زیبایی و خوش‌دستی و شیرینی و روانی با تو چه کرده است که چنین از آن متنفر و منزجری؟ روان‌شناسان درباره این نوع واکنش‌ها به دوران کودکی و مسایل پیش‌آمده آن دوران اشاره می‌کنند و می‌گویند که ریشه همه این تنفر را باید در ضمیر ناخود آگاه جست. مثل همین انزجارم از سنجاق و دکمه؛ چون وقتی بچه بودم و به مکتبخانه می‌رفتم . بچه‌های توی مکتب، دکمه‌هایی را که از روی زمین پیدا می‌کرندد با آن همه کثافت و خاک و خل می‌گذاشتند توی دهانشان و مثل آب نبات می‌مکیدند. از آن زمان است که از اسم دکمه و سنجاق چندشم می‌شود و حالم به هم می‌خورد. همین حال می‌بینی که چه حالتی به من دست داده است و می‌خواهم بالا بیاورم.

گفت: خوب! من هم چنین هستم. پس حالا خوب می‌فهمی‌که من چه رنجی از این واژه کریهه و بدمنظر می‌کشم.

گفتم: حکایت آن چیست ؟ بگو تا بدانیم. البته اگر مصلحت می‌دانی . شگفتم که چرا سال‌هاست که از واژه‌ای به این زیبایی و خوشگلی متنفری؟

گفت : وقتی بچه بودم مادرم که خود خانزاده و از خاندان بزرگ فلکی و دارای مال و منال بسیار بود، برخلاف همه اهل زمانه از هم سن و سال‌هایش سیگار می‌کشید. این سیگار کشیدن خود یک سنت اشرافی بود. هر کسی پولش را نداشت که سیگار بکشد. این‌ها آن زمان در حکم تجملات بود. در واقع توتون و تنباکو خودش ارزش و جایگاهی داشت و علما هم با هم رقابت می کردند. این بود تا آن غائله معروف تحریم تنباکو و فتوای شیرازی بزرگ پیش آمد. سمرقند خانم هم از توتون به تریاک ترقی منزلت کرد و تریاکی شد. البته تریاک نمی‌کشید بلکه همیشه می‌خورد. خودش که می‌گفت حبه نشاط است. از کوکنار هم درست می‌کرد ولی از آن ساخته و پرداخته‌اش بیشتر مصرف می‌کرد . این اواخر عمری که پایش لب گور بود سیگار را دوباره شروع کرده بود افزون بر تریاک و قلیان.

می‌رفتم برایش سیگار ویژه می‌خریدم. می‌گفت: از بویش مست می‌شود. خوشش می‌آمد. خدا رحمت کند با آن که صد و بیست سالش بود ولی این چند قلم جنس را همیشه باید برایش فراهم می‌کردیم. از نان شب هم برایش مهم‌تر بود. خوب برایش مفید بود و با ما هم کاری نداشت. ما از بچگی ااز ویژه فقط همین را می‌شناختیم تا رسید این اواخر. پس از سقوط محمد علی شاه و سپس احمد شاه و آمدن این رضا شاه . از آن زمان بود که از این واژه حالم به هم می‌خورد.

گفتم: چه شده بود؟

گفت: وقتی رضا شاه آمد دستور داد تا همه ملک و املاکمان را بگیرند و به نام بنیاد پهلوی ثبت و ضبط کنند. همه این زمین ملک آبا و اجدادی ما بود. ما از قدیم و ندیم خان و سلطان منطقه بودیم. از دوره صفوی و قاجاریه . از شیخ شریف بزرگ تا زین العابدین، تا شل شریف ، آقاخان و رستم خان و محمد تقی خان . این محمد تقی خان سلطان بزرگی بود. نماینده سپهسالار تنکابنی صدر اعظم در منطقه بود. این جدم هفت دختر داشت و یک پسر خردسال که اول رمضانش می‌خواندند. بعدها نامش را به آقاجان عوض کردند برای بیان عزت و احترام. این محمد تقی خان را در دوره سپهسالار به توطئه کشتند و عنوان سلطانی را به غصب از خاندان ما بیرون بردند. آقاجان هم که طفل و صغیر بود. شاه هم آمد مال و منال آقاجان را مصادره کرد به همراه مصادره تمامی‌اموال و املاک سپهسالار در تهران و تنکابن تا دیگر زیادی موی دماغ رضا خان نشود که از قدیم گفته‌اند دو شاه در اقلیمی‌ نگنجد. در این اواخر هم آقاجان را به کدخدایی برداشتند تا ساکتش کنند. این بچه هم چاره ای نداشت، پذیرفت و از آن همه ملک و املاک در تنکابن و جواهرده و سماموس و رامسر تنها به یک خانه سردسیری و یک خانه گرمسیری و ده هکتار زمین شور و شالی به متراژ گاوی قناعت کرد.

گفتم: خوب! گفت: چه خوب ؟ خیلی هم بد. آخر همه این اموال را به خاطر ویژه بودنش مصادره کردند. اگر ویژه نبود که این همه بلا بر سر ما نمی‌آمد. مثل همین ویژگی کشور و این نفت سیاه که بلا جان ملت شده است. بعدها که رضا رفت. آقاجان شکایت و مرافعه برد و عرض کشی کرد. شاه جوان که می‌خواست دل ملت ایران را به دست آورد بیشتر زمین‌های مردم را بر گرداند ولی بازهم به خاط همین ویژه بودن رامسر ، این اموال را برنگرداندند جز همان چند قواره از زمین‌های نامرغوبش را.

این گذشت تا انقلاب شد . از انقلاب سپیدش که جز بدبختی نصیب ما چیزی نشد. چند تکه زمین هم که دست رعیت بود به آنان دادند و مالک شد بی کاره و بیچاره.

گفتم : خوب! گفت: این انقلاب که شد گفتیم که دیگر حق به حق دار می‌رسد شاه که رفت دیگر این ویژه و ویژه بازی و ویژه‌خواری ور افتاد. البته این‌ها را برای یک تکه مال نمی‌گویم . خودت که شاهدی وضعمان بد نیست و نیازی به آن نداریم. ولی چیزی که هست من از هر چه ویژه و ویژه‌خواری بدم می‌آید و نفرت دارم. حالا می‌روی ساحل دریا که یک عمر می‌رفتی می‌گویند این جا ویژه فلان نهاد است و این جا ویژه بهمان شخصیت است. این‌ها به کنار وقتی مردم عادی جرمی‌ مرتکب می‌شوند همه یکباره بر سرش خراب می‌شوند و خان و مانش را به آتش می‌کشند و خاکسترش را به دریا می‌ریزند. ولی خودشان می‌روند به علت ویژگی که دارند حتی کوه و جنگل را می‌خرند. اموال عمومی‌ و منابع طبیعی را می‌خورند و حالا یک قورت و نمیشان هم باقی است. ویژه‌خواری همه جا چنبره زده است. این بلا و آفت به خاطر همین واژه نحس است. وقتی نیروی انتظامی‌ و دادگاه و دادسرا و ارتش و قانون و عدل و داد داریم و... چرا باید این قدر در کنارش ویژه داشته باشیم. اصلا این ویژه به معنای خروج از قانون است. اگر قانون فراگیر است پس این ویژه و ویژه‌خواهی یعنی تبعیض .یعنی بی عدالتی .

می‌گویند در روایت است که در آخر زمان انقلابی در ایران اتفاق می‌افتد که به انقلاب مهدی (عج) وصل می‌شود. این دولت همه خوبی‌ها را دارد جز این که یک عده‌ای که در راس قرار می‌گیرند ویژه‌خواه  و ویژه‌خوار می‌شوند. می‌خواهند قانون و حدود و تعزیرات درباره آنها اجرا نشود . این‌ها مثل اشراف یهودی می‌شوند. اشراف یهود ویژه‌خواه بودند. از این رو برای حکمیت پیش پیامبر می‌آمدند تا احکام تورات درباره آنان اعمال نشود. در زمان موسی همین اشراف یهودی وقتی یکیشان قتلی می‌کند حاضر نمی‌شود که قصاص شود. آن داستان گاو در قرآن برای همین ویژه‌خواهی اشراف یهودی بوده است . بروید داستانش را بخوانید ببینید ریشه همه آن بهانه‌های بنی اسراییلی همین ویژه‌خواهی سران یهود بوده است. الان هم این ویژه‌خواهی دست از سر برخی از سران ما بر نمی‌دارد. انقلاب تنها بلایش همین ویژه‌خواهی برخی‌ها است. این آسیب انقلاب است که در روایت آمده است . اگر باور ندارید خودتان بروید این کتاب آقای علی کورانی به نام عصر ظهور را بخوانید.

حالا می‌فهمم که چرا پدرم از هر چه ویژه بدش می‌آمد و تو گویی می‌خواست بالا بیاورد. واقعا چندش‌آور است والله.


  
  

 نظامی که کمونیست ها در پی آن بودند ایجاد نظامی بی طبقات اجتماعی بود. این تفکر واندیشه سیاسی و اجتماعی به سبب آن که بر خلاف طبیعت انسانی و نظام جوامع بشری بوده در نهایت به شکاف عمیق طبقاتی انجامید و دو طبقه کارگران در نهایت تنگدستی و فقر و طبقه ملا و اشرافیت کمونیستی در کمال رفاه پدید آمد.

در اوایل انقلاب نیز گروهک منافقین خلق (مجاهدین خلق) با همین تفکر برابری مطلق است که نظریه جامعه بی طبقه توحیدی به معنای جامعه تک طبقه را مطرح می کنند. با این همه این طرح ها و نظریه ها به سبب مخالفت با فطرت و طبیعت بشری نمی تواند پاسخی به خواسته های وی باشد.

قرآن با توجه به فطرت و طبیعت بشری است که خواهان تفاوت های طبقاتی با حفظ شرایط انتقال آسان از طبقه ای به طبقه ای دیگر می شود، زیرا هر کسی آن چه را تلاش می کند به عنوان نتیجه و ثمره می بیند: لیس للانسان الا ما سعی. براین اساس است که هر مرد زن و مومنی در دنیا و آخرت هر آن چه کشت را می دروید.

با این همه قرآن با هر گونه شکاف طبقاتی و استثمار انسانی مخالف می ورزد و در ضمن برنامه ها و قوانین می کوشد تا جلوی چنین تفکر و روشی را بگیرد. از سوی دیگر نیز می کوشد تا طبقاتی چون ملا و اشراف و مترفان بی درد و سرمایه داران خونخواری که حق عمومی و ملی را به عنوان حق شخصی می خورند تهدید کرده و به عنوان دشمنان ملت و امت معرفی می کند.

انقلاب اسلامی به سبب ساختار و اهداف و فلسفه وجودی دارای ابعاد مختلفی بوده و هست و از این روست که بخشی از اهداف را مبارزه با شکاف های طبقاتی و ثروت اندوزی ها و چپاول بیت المال قرار دهد. این گونه است که مخالفت با ملا و اشراف و سرمایه داران بی درد در سرلوحه مبارزات قرار گرفت.

با این همه در طول سی سال از انقلاب گروه هایی همانند طلحه و زیبر در کنار منافقان قدیم به سوی ملا و اشرافیت جدید رفتند و با همراه اشرافیت سفیانی اشرافیت عثمانی را شکل بخشید. این گونه است که شکاف طبقاتی پدید آمد به گونه ای که به امیرمومنان علی (ع) اجازه فعالیت وحرکت داده نشده و در نهایت انقلاب نبوی را با شهادت علی(ع) در محراب عدالت، به بیراهی کشیدند و امام حسین (ع) و امام حسن (ع) را به بدترین شکل به شهادت رساندند تا دیگر نام و یادی از انقلاب نبوی باقی نماند.

اکنون انقلاب نیز همانند عصر نخست نیازمند اصلاحاتی است ولی اصلاحات با ریزش ها و رویش های جدید. به این معنا که دلیرمردانی چون مالک اشتری نیاز است که حتی با جام زهر کین و نوشیدن آن ، سدی در برابر ملا و اشرافیت جدید پدید آورد و جلوی بیراهان و گمراهان جدید را بگیرد. اگر نیاز به تغییر و اصلاحی است همان بازگشت به اصول و مبانی انقلاب است که تنها با اشرافیت زدایی از صاحبان هزار فامیل شدنی است. باشد در سال روز انقلاب امام (ره) با انقلابی دیگر اشرافیت جدید و منافق را از اریکه قدرت به زیر کشیم.   

 


  
  
<   <<   6   7   8   9   10   >>   >