دل انسان منزل و خانه واقعی خداوند است. اگر کعبه صورت منزل الهی است، دل انسان، سیرت و ملکوت خانه خداوندی است. البته این مشروط بر این است که انسان دل خویش را از اغیار پاک کرده و اسماء و صفات الهی سرشته در ذات خویش را فعلیت بخشد. در این صورت است که دل انسان، بی نهایتی می شود که منزلگاه معشوقی بی نهایتی چون خداست. خداوند در حدیث قدسی که پیامبر(ص) نقل کرده، می فرماید: «لم یسعنی سمائی ولا ارضی ولکن یسعنی قلب عبدی المومن؛ آسمان و زمین وسعت وجود مرا ندارد، ولی قلب بنده مومن من جایگاه من است. »( بحارالانوار، علامه مجلسی، ج 55، ص 3 و نیز شجرة طوبی للشیخ محمد مهدی الحائری ج1، ص 15 و المبدأ والمعاد، صدرالدین شیرازی ، ص 483)
این دل حتی اگر گرفتار زلف یار شود و در کثرات وجودی گیر افتد و زینت ها ، زیبایی ها و خوشی های آفریده های الهی او را در بند کند، نمی تواند دل را از اغیار پاک کند تا خانه قلب و دل برای او پاک و خالص شود. از این روست که خداوند می فرماید: از هر چه غیر اوست، به سوی او فرار کنید: فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ إِنِّی لَکُم مِّنْهُ نَذِیرٌ مُّبِینٌ؛ پس به سوی خدا بگریزید. من از سوی خداوند بیم دهنده آشکارکننده ای هستم.(ذاریات، آیه 51)
دلی که اغیار آفریده ها در آن خانه کرده است؛ منزل و خانه خداوندی نیست: مَّا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِّن قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ؛ خدا براى هیچ مردى دو قلب در درون وی قرار نداده است.(احزاب ، آیه 4)
البته فیض روح القدس خداوندی و نفس رحمانی اوست که چون باد صبا بر جان می وزد و دل را زنده می کند. از این روست که ما می بایست تنها دل از اغیار خالی داریم تا خداوند در آن جلوه گری کند و نیازی نیست که خودسازی کنیم بلکه می بایست تا همان گونه که فطرت پاک داده همان را نگه داریم تا خداوند خود تزکیه و پاکسازی کند. خداوند در قرآن می فرماید: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ وَمَن یَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشَاء وَالْمُنکَرِ وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَی مِنکُم مِّنْ أَحَدٍ أَبَدًا وَلَکِنَّ اللَّهَ یُزَکِّی مَن یَشَاء وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ؛اى مؤمنان! از گام هاى شیطان پیروى نکنید; و هر که از گام هاى شیطان پیروى کند هلاک می شود؛ زیرا شیطان به کار بسیار زشت وعمل ناپسند فرمان می دهد. و اگر فضل و رحمت خداوندی بر شما نبود، هرگز هیچ یک از شما پاک نمی شدید ؛ ولی خداوند هر که را خواهد تزکیه و پاک می کند و خداوند شنوا و داناست.(نور، آیه21 )
رسول اکرم(ص) نیز در همین باره می فرماید: ان لله فی ایام دهرکم نفحات، الا فتعرضوا لها ؛ همانا در زندگانی شما نسیم های رحمتی از جانب خداست، آنها را با قوت بگیرید و از دست ندهید (بحارالانوار ج 68، ص 221)
البته رسیدن به این شرایط آن است که انسان از خود بگذرد و منیت را کنار نهد و تنها خداوند را ببیند که در جهان و جان خودش وجود دارد و همه چیز جلوه ذات الهی است. وقتی در مقام فنا در آمد(انفال، آیه 17) آن گاه است که جان او همان جان خدایی است که در آغاز به عنوان نفس رحمان در تن او دمیده شده بود و فقر ذاتی خود را می یابد و می داند که چون خداوند در خیال هم برداشته شود قالب ها فرو می ریزد. پس باید منیت ها برود تا خداوند در جان جلوه گری کند؛ زیرا خداوند در همه جا از جمله جان آدمی حضور مطلق دارد، ولی خیال و وهم باطلی انسان، این جلوه گری را نمی بیند.
فیض کاشانی در غزلی می سراید:
به عشقت دل نهادم زین جهان آسوده گردیدم
گسستم رشته جان را ز تن، آهسته آهسته
ز بس بستم خیال تو، تو گشتم پای تا سر من
تو آمد رفته رفته، رفت من، آهسته آهسته
سپردم جان و دل نزد تو و خود از میان رفتم
انسان اگر از خودش آزاد نشود نمی تواند جان خویش را جام جهان بین قرار دهد که ملک و ملکوت را به همان وضوح که با چشم ظاهر می بیند با چشم باطن خویش ببیند. این که اصحاب صدا فرشتگان و هجوم ایشان را نمی بیند به خاطر آن است که دل از اغیار از جمله منیت ها پاک نکرده اند.
از حکیم بن حزام روایت از پیامبر (ص) است. او گفت: بینما رسول الله صلى الله علیه وسلم فی أصحابه إذ قال لهم : تسمعون ما أسمع ؟ قالـوا : ما نسمع من شیء ! قال : إنی لأسـمع أطیط السماء وما تلام أن تئط وما فیها شبر إلا وعلیه ملک ساجد أو قائم .
اما اگر دل از اغیار پاک سازند. در آن زمان است که دل جام جهان بین خواهد شد و ملکوت آسمان و زمین بر دل به مشاهده آشکار می گردد و انسان اهل شهود می شود و جام جهان بین به کار می افتد و آیینه دل، همه هستی را چنان که هست نشان می دهد و حقیقت بر وی به عیان شهود می شود. پیامبر(ص) این مطلب را بارها از جمله در این روایت که اهل شیعه و اهل سنت آن را نقل کرده اند، گفته است: فیما رواه الجمهور عن النبی صلی الله علیه وآله وسلم قال: لولا تکثیر فی کلامکم و تمریج فی قلوبکم لرأیتم ما أری و لسمعتم ما أسمع؛اگر گرفتار سخن گفتن بسیار و آشفتگیِ قلوب نبودید، هر آینه هر آنچه من می بینم شما هم می دیدید و هر آنچه من می شنوم شما هم می شنیدید». (تفسیر المیزان، ج5 ، ص 270)
زیرا انسان تا قلب را پاک از آلودگی ها و در حد نهایی از غیر خدا نکند و تنها قلب را برای خداوند قرار ندهد، نمی تواند مس حقیقت بکند و ملکوت را ببیند. این گونه است که امیرمومنان (ع) در مقام نفس پیامبر(ص) و جان ایشان، به تطهیر الهی، در همان مقامی قرار می گیرد که پیامبر(ص) قرار می گیرد. امیرمومنان در این باره می فرماید: وَ لَقَدْ کَانَ یُجَاوِرُ فِی کُلِّ سَنَةٍ بِحِرَاءَ فَأَرَاهُ وَ لَایَرَاهُ غَیْرِی وَ لَمْ یَجْمَعْ بَیْتٌ وَاحِدٌ یَوْمَئِذٍ فِی الْإِسْلَامِ غَیْرَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وَ خَدِیجَةَ وَ أَنَا ثَالِثُهُمَا أَرَى نُورَ الْوَحْیِ وَ الرِّسَالَةِ وَ أَشُمُّ رِیحَ النُّبُوَّةِ وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ الشَّیْطَانِ حِینَ نَزَلَ الْوَحْیُ عَلَیْهِ فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ مَا هَذِهِ الرَّنَّةُ فَقَالَ هَذَا الشَّیْطَانُ قَدْ أَیِسَ مِنْ عِبَادَتِهِ؛ پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم چند ماه از سال را در غار حرا مى گذراند، تنها من او را مشاهده مى کردم، و کسى جز من او را نمى دید، در آن روزها، در هیچ خانه اسلام راه نیافت جز خانه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم که خدیجه هم در آن بود و من سومین آنان بودم. من نور وحى و رسالت را مى دیدم، و بوى نبوت را مى بوییدم من هنگامى که وحى بر پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرود مى آمد، ناله شیطان را شنیدم، گفتم اى رسول خدا، این ناله کیست؟ گفت: شیطان است که از پرستش خویش مأیوس گردید.( نهج البلاغة، ترجمه دشتى، ص 399)
باید خدمت دل کرد و آن را از اغیار پاک نگه داشت و همان صفا و پاکی فطرت را هم چنان حفظ کرد تا جام جهان نما، آینه شود و هستی را به حقایق بر آینه دل به نمایش گذارد. چه خوش می سراید حافظ:
دلا بسوز که سوزتو کارها بکند نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
زملک تا ملکوتش حجاب بردارند هرآن که خدمت جام جهان نما بکند
زبخت خفته ملولم، بُوَد که بیداری به وقت فاتحه ی صبح، یک دعا بکند
بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد مگر دلالت این دولتش، صبا بکند.
پس اگر خدمت دل کنیم و خود را در معرض باد صبا و نفحات الهی قرار دهیم که به ویژه در سحرگاهان، فاتحه صبح و بامدادان و می وزد ، می توان امید داشت که جام جهان نما همان چنان که در آغاز خلقت به فطرت در کالبد آدمی قرار داده شده ، حقایق نما و هستی نما باشد. پس نباید برای شهود و رسیدن به مقامات بلند عرفانی راهی بس دراز برویم که تنها با طهارت قلب و دل این شدن ممکن است؛ البته قلب طاهر و پاک است، بلکه تنها باید آن را هم گونه که خداوند در هنگام خلقت گردون آفریده ، حفظ کنیم تا جلوه گری نماید.
رباعیات افضل الدین محمد بن حسن مَرَقى کاشانى، حکیم، عارف و شاعر مشهور به بابا افضل کاشانی در ستایش مولی المتقین امیر المومنین علی(ع)
از روز ازل مهر علی در دل ماست
با مهر علی سرشته آب و گل ماست
گویند که در جهان چه حاصل کردی
اندر دو جهان مهر علی حاصل ماست
افضل چو ز علم و فضل آگاه علیست
در مسند عرفان ازل شاه علیست
از بعد نبی امام خلق دو جهان
بالله علیست ثم بالله علیست
آن را که به حق توکل کل باشد
آن صاحب ذوالفقار و دلدل باشد
هر دل که به مدح او زبان بگشاید
چون غنچه دهان او پر از گل باشد
تا تیغ امیر در جهان پیدا شد
بر تارک و فرق دشمنانش جا شد
هر قلعه که بود در جهان چون خیبر
از قوت بازوی علی در وا شد
تا در گوشم دو نعل دلدل باشد
لطفم همه از شاه توکل باشد
در مهر علی اگر بسوزانندم
از سوختنم همی تحمل باشد
گر بدر خبیری و سما منزل تو
وز کوثر اگر سرشته باشد گل تو
گر مهر علی نباشد اندر دل تو
مسکین تو و سعی های بی حاصل تو
دو رباعی دیگر از بابا افضل
خواهی که شود دل تو چون آینه
ده چیز برون کن ز درون سینه
کبر و حسد و ظلم و حرام و غیبت
بخل و طمع و حرص و ریا و کینه
تا چند کنی ای دل بی شرم گناه
یک لحظه نمی کنی به این چرخ نگاه
با موی سیاه آمدی ، نامه سفید
با موی سفید می روی، نامه سیاه
به پیشنهاد همکلاسی دخترم خانم پیوندی به روستای مرق رفتیم. از آن جایی که ویلایی در روستای سادیان یک کیلومتری روستای مرق داشتند، چند روزی را آن جا اطراق کردیم و از هوای پاک و خنک آن جا به وجد آمدیم و در میان گلستان و بوستان آن گردش کردیم و از گل های محمدی باقیمانده مقداری را چیده و خشک کردیم تا مزه چایی را تغییر دهد و طعم گل به آن دهد.
برای رسیدن به این روستا از همان کنار پلی که به راوند کاشان می رود، به سمت راست چرخیدیم، چون از شمال به جنوب می رفتیم، این مسیر ما بود. تابلوهای راهنمایی نشان می داد می بایست برای رسیدن به نیاسر، مشهد اردهال و برزک ( با تلفظ برزوک) از این راه می رفتیم. البته تابلویی برای روستای مرق و آرامگاه یکی از عرفا و شعرای به نام کاشانی نصب نشده بود؛ ظاهرا کمی کاشانی فراموش کرده بودند که برای مفاخر و نخبگان خود ارج و قرب بگذارند و راهنمایی برای آن نصب کنند. از آن جایی که از دوست دخترم دانسته بودیم که مسیر رسیدن به مرق و بابا افضل همان مسیر برزک است همان راه مشترک نیاسر و مشهد اردهال را در پیش گرفتیم.
چند کیلومتر نرفته به دو راهی رسیدیم و به جای این که راه راست را در پیش گیریم که تابلوی نیاسر و مشهد اردهال بود در مسیر چپ حرکت خود را ادامه دادیم. پیش از این به نیاسر و آبشارش رفته بودیم ؛ چنان که سال پیش هم سری به قمصر زده و از گلاب و گلاب گیری آن بهره بردیم.
مقداری که رفتیم سربالایی تند شد تا این که به دو راهی دیگر رسیدیم. جالب این که این مسیر آسفالته تابلوی برای مرق نداشت. در سر دو راهی سمت راست به اسحاق آباد می رفت. سمت چپ را در پیش گرفتیم که یک کارخانه در سمت چپ در کنار رودخانه خشک فصلی اش دیده می شد. کمی جلوتر از سر بالایی که گذشتم یک تابلوی مرغداری بود. در آن جا بود که جاده دو قسمت می شد و سمت چپ به برزک و سمت راست به مرق می رفت. البته تابلوی که داشت نوشته بود آرامگاه بابا افضل و خبری از تابلو مرق نبود. کمی جلوتر به روستای سادیان رسیدیم که سر پیچ و سربالایی قرار داشت. جمعیتی در کنار مسجد و مزار آن بودند. مسجد بزرگی در دره قرار داشت با درخت توت بلند قامتی که به درخت سرو و گردوهای بزرگ هم تنه می زد. زیر آن یعنی پای درخت توب و مسجد جامع روستای سادیان، قنات آب خنکی بود که جان و روان را نوازش می داد. آب آن خیلی خوش مزه تر از آب لوله کشی بود که آهکی و کمی بدمزه بود و اصلا به درد چای گذاشتن نمی خورد. آب لوله کشی سادیان مانند آب قم قبل ازآن که آب دز بیاید می باشد.

کمی جلوتر در ویلایی رفتیم و اطراق نمودیم و سپس پیاده به سمت مرق رفتم. تا چشم کار می کرد، درخت گردو و بادام درختی بود. البته در لابلای این دو نوع میوه می توان درخت های توت و سیب و گلابی را هم دید. ولی به سختی دیگر درختان در این ناحیه یافت می شود.
روستای مرق بزرگ تر است و می تواند تنه به نیاسر بزند. خوبی مرق این است که کم تر شلوغ می شود و کم تر مردم از این همه زیبایی خبر دارند. همین باعث می شود که از درد سر و ترافیک سنگین نیاسر خبری نباشد. به نظرم همین خلوتی است که بلبل ها و کلاغ ها و زاغ ها را به وجد آورده و شبانگاهان حتی گرگان و روباه به بانگ می آورد.
صفای مردمان آن هنوز رنگ شهری نگرفته است و تعارف و همدلی و مهر و محبت ایشان دل نواز است. هر کسی می خواهد کمکی کند و مهری ورزد. کم تر دنبال سود و زیان دنیا هستند. درختان توت شیرین آن همه را به سفره می خواند و شهد شیرین آن کام را به شور می آورد. حتی زنان روستا ظرف و چادری می آورند تا شاخه بتکانی و توتی فرا آوری برای دیگرانی که در خانه بیتوته کرده اند حال بیرون آمدن ندارند.
آرامگاه بابا افضل بر سر بلندی در انتهای روستا قرار دارد. گویی دژی بوده است تا از تاراج غارت و چپاول در امان ماند. هر چند که بی مهری میراث فرهنگی بخش خانقاهی آن را خراب کرده و اتاقک ها و حجره های شاگردان عزلت نشین را از میان برده است، ولی هنوز زیبایی و ابهت را می توان از قرن پنجم و ششم تا کنون در این بنای عصر سلجوقی و مغولی دید.
در درون آرامگاه دو قبر است که نمی توان دانست کدامین قبر بابا افضل است ،چون تابلو و نوشته ای بر آن نیست. خادمی است که شاید به پرسشی پاسخی کوتاه بدهد. اما این که بابا افضل کیست؟ هیچ نوشته ای ندارد و تنها وصیت نامه و سفارش نامه ای او به پیروان سیر و سلوک است که خودنمایی می کند و هر جانب که رو کنی نسخه ای از آن در حجم و اندازه های مختلف می یابی.
البته اشعاری از بابا افضل در وصف امیرمومنان(ع) روی بنرهایی نوشته شده است که خود گواه روشنی در ولایت مداری ایشان است؛ چرا که کاشان در طول تاریخ همانند قم مرکز اهل بیت(ع) بوده است و شیعه و پیرو دلباخته.
از آن همه مصنفات وی در عرفان و فلسفه و منطق و کلام که به زبان شیرین فارسی نگاشته است، هیچ نامی برده نشده است و از تاثیر گذاری ایشان در فرهنگ و فلسفه و عرفان نیز هیچ نشانی نیست. این همه غفلت بر سر قبر و آرامگاه آن شاعر و عارف به نام قرن ششم و هفتم(ظاهرا در سال 550 متولد و در سال 610 درگذشته است) نابخشودنی است. می شد با کتبیه ای هر چند کوتاه از زندگی نامه اش، این عارف را معرفی کرد و به مردم شناساند.
در کنار بابا افضل قبر پادشاه زنگبار آفریقایی را می یابی که به سبب شهرت بابا افضل پادشاهی را رها کرده و به ایران آمده و در این کوه و دره خدا را در کنار بابا می جوید و در نهایت در کنارش مدفون می شود. شاید پادشاه زنگبار بودن مهم نباشد؛ ولی باید دانست که زنگبار هر چند جزیره ای در اقیانوس هند است؛ ولی مرکز پادشاهی بزرگی بود که از تانزانیا تا موزامبیک و کنیا و ماداگاسکار و کومور ادامه داشته است و سرتاسر شرق آفریقا را تحت سلطه داشته است.
این که در طول تاریخ پانصد ساله یا بیش از آن شیرازیان دولتی در آفریقا با مرکزیت زنگبار ساخته اند و ادامه دهندگان آن عمانی ها با غلبه فرهنگ ایرانی آن را حفظ کرده اند، برای بسیاری ناشناخته باشد؛ ولی از همین اشاره می توان دریافت که کسی به عشق خدا دنیا را بگذارد و از آن اوج پادشاهی خود را به روستای دور افتاده در قلب کویر ایران در کاشان برساند و شاگردی کند و نان جو بخورد این شاید کار هر کسی نباشد؛ جز همان شاه زنگباری با عشق الهی.
از کنار بوستان سبزی که مردمان را در کنار آرامگاه گرد آورده و کنار بستر رودخانه فصلی و خشک امروزی گذشتم و در میان درختان تبریزی، سپیدار، توت و گردو که سایبان چند ده متری سرم بودند در کوچه های غریب روستا مانند بابا افضل قدم زدم و از این همه خلوت بهره بردم.
کوچه های آن خلوت از هر گونه گله گاو و گوسفندی است و به ظاهر این امور از این دهات و روستاهای ایران ور افتاده است. دیگر بوی پهن گاو و گوسفندی نمی آید؛ چنان که تنها چند سگی از گله و چند بز و گوسفند در این روستاها زندگی روستایی را پایان می دهند و شهر را به روستا می اورند.
شورای روستا گامی بر داشته تا دسترسی به آرامگاه آسان شود؛ چون در حال تخریب خانه های بودند تا راهی از میان این کوچه های تنگ بگشایند. در این روستا مساجد و تکایای چند وجود داشت. مساجد آن بزرگ بودند و این خود گواه روشنی بر تعبد مردمان آن جاست. مسجد جامع آن درختان کهنسال چناری را در آغوش گرفته بود که بخش اعظم آن خشک شده بود و تنها بخشی از نوک درخت هنوز سر سبز بود. گمان می کنم عمری چند هزار ساله داشت با آن عظمت تنه اش که آدمی را به شگفتی می آورد. البته تنه درختان توت آن خود گواهی بر دیرینگی این روستاست. بی خود نیست که آثار پیش از هخامنشی نیز در این روستا کشف شده است.
به هر حال، روستای مرق و سادیان زیباست و دست کمی از نیاسر و قمصر ندارد با آن آرامگاه یگانه عارف قرن ششم چون گوهری در آسمان کاشان بلکه کویر ایران می درخشد. باشد پاس داشت این نام باشیم و حق ایران و ایرانی را به خوبی ادا نماییم.
درپایان چند شعر از پیر و بابای فرزانه ایران که چون بابا طاهر به پارسی خوش می سرود.
این شور ببین که در جهان افتاده است
خلق از پی سود در زیان افتاده است
به زان نبود که ما کناری گیریم
ای وای بر آنکه در میان افتاده است
( بدبخت کسی که در میان افتاده است )
بد اصل که او چو خواجه گردد نه نکوست !
مغرور شود نداند از دشمن دوست
گر دایره ی کوزه ز گوهر گیرند
از کوزه همان برون تراود که در اوست
گفتم همه ملک ِ حسن سرمایه ی تست
خورشید فلک چو ذره در سایه ی تست
گفتا غلطی ز ما نشان نتوان داد
از ما تو هر آنچه دیده ای پایه ی تست
شب خیز که عاشقان به شب راز کنند
گرد در و بام دوست پرواز کنند
هرجا که دری بود به شب در بندند
الا در ِ دوست را که شب باز کنند
در روایات معتبر وارد شده که امامان معصوم(ع) وجه الله هستند. هم چنین در هر عبادتی معتبر است که وجه الله نیت شود و مقصود عبادت قرار گیرد.
می دانیم که وجه و چهره هر چیزی که بخش ظهور و بروز آن چیز است، چیزی جدا از آن چیز نیست. بنابراین می توان نتیجه گرفت که حقیقت توحید دریافت این معناست که امامان معصوم(ع) وجه الله می باشند که عبادت به ایشان تمام و کمال می یابد و انسان با عبادت می کوشد تا به این وجه متوجه شود و از غفلت در آید و متذکر ایشان شود. از این روست که در روایات آمده که از کمال و تمام حج ، لقاء الامام است چنان که از تمام و کمال نماز نیز لقاء الامام (ع) می باشد.
با نگاهی به فقرات نماز می توان دریافت که هدف از نماز تذکر این معناست که حضور امامان معصوم را در یابد. از این روست که به انسان ها فرمان داده می شود تا در پایان نماز که برترین و بهترین عبادت است، انسان به پیامبر(ص) به عنوان وجه الله سلام دهد. بنابراین نماز، آدمی را متذکر این معنا و متوجه این حقیقت می کند که پیامبر(ص) به عنوان وجه الله در برابر آدمی است و می بایست به ایشان سلام دهد و ارتباط خود را با این حقیقت برقرار کند.
بنابراین حقیقت توحید دریافت و درک این معناست که وجه الله با الله متحد و یکتا و یگانه است و دوگانگی را بردارد. بنابراین حقیقت توحید همان دریافت اتحاد و یکتایی و یگانگی امامان معصوم (ع) با خداوند است. خداوند در قرآن این معنا را به اشکال گوناگون تبیین و تصریف نموده است. باشد با درک این حقیقت ، حقیقت توحید را نیز به تمام و کمال دریابیم و متوجه باشیم که ماهی اقیانوس وجود صاحب زمانی هستیم که ایشان مظهر زمانی همان نور حقیقت محمدی و وجه الله است.
خداوند در قرآن بیان می دارد که به هر چیز و به هر سو رو کنید وجه الله را می بینید، چرا که وجه الله همانند آبی است که ماهی را در برگرفته است و آب پشت و پهلو و جلو و عقب و بالا و پایین ندارد، چرا که همه وجود ماهی را احاطه کرده و محیط بر آن است و ماهی محاط آب است. بنابراین امامان (ع) همانند آب وجه الله هستند که بر احاطه دارند.
زندگی بی عشق مانند تن بی جان است. برخی بر این باورند که پیوستگی اجزای هستی بی عشق شدنی نیست و اگر ذرات وجود به هم پیوسته اند، به جادوی کیمیای عشق است.
از این روست که هر کسی از هر قوم و قبیله ای و قشر و طائفه ای ، اگر بخواهد سخنی پر معنا بگوید و یا از حقیقت چیزی پر بردارد، از عشق سخن می گوید. این گونه است که عشق تنها واژه محبوب همگانی است که حتی کودکان نیز آن را بر زبان جاری می کنند و همگان بی استثنا با تک تک حروف واژگانی آن خود را سیراب کرده و با آن حال می کنند.
کتاب های شاعران و اهل دل و ایمان سرشار از این واژه زیباست. واژه ای که اگر بر مرده قرار دهند جان می گیرد و اگر بر زخمی بپاشاند درمان می کند. از این روست که آن را اکسیر زندگی گفته اند و بر این باورند که هستی به عشق ساخته و پرداخته شده ا ست و جان مایه هر چیزی است.
با این همه در کتاب الهی هیچ از این واژه عربی استفاده نشده و حتی حکم اکسیری دور از دسترس را در روایات پیدا کرده است. با آن که خداوند بارها و بارها از واژه حب بهره گرفته است و در روایات نیز به فراوانی از این واژه سود جسته شده و حتی ایمان را جز حب ندانسته اند، ولی کم تر جایی است که از واژه عشق بهره گرفته شده باشد.
به نظر می رسد که این اکسیر گران بها و نادره دوران با همه وجود و حضورش در هستی، از نظر خدا و معصوم (ع) در چنان جایگاه رفیع و بلندی نشسته است که نمی بایست هرگز به زیر آید و در میان کوی و برزن در خاک و خون غلتد و نامش بر زبان ها جاری شود.
این همه جا نشین ، با آن که بر زبان کودکان کوی و برزن جاری می شود و در هر ذره ای از ذرات هستی حضور قوی و بی مانند خود را حفظ می کند ولی در چنان بلندای نشسته است که دور از دسترس همگانی است. نام و آوازه اش هر کوی و برزنی را پر کرده و شهره اش جایی را فرو ننهاده است؛ چنان که حضورش نیز چنین است ولی به گواهی قرآن و روایت کمال جمالش دور از دسترس است. از این رو می توان عشق را همانند خداوند مصداقی از هوالاول و الاخر و هو الظاهر و الباطن دانست که در عین نزدیکی دور است و در عین ظهور در باطن و نهان می باشد.
برخی بر این باورند که عشق مانند داروی کمیابی است که تنها در دسترس حکیم ماهر و برای دردهای خاصی است و از این رو دارای حرمت و حریم مخصوصی است و بر همین اساس قرآن و روایت کم تر بدان توسل وعنایت ظاهری داشته است.
اما به نظر می رسد که حضور آن چون کلمه وجود و واژه خداست که همه جاست و نیازی به تکرار خود نمی بیند؛ زیرا همان گونه که در عرفان وجود را نام دیگر خدا گرفته اند در فرهنگ عمومی مردم نام دیگر خداوند همان عشق است که در همه جا ساری و جاری است.
در این وادی عشق تنها کسانی نرد عشق باختند که چون حسین (ع) و یارانش ، خود را با خدا معامله کردند. از این روست که امیرمومنان علی (ع) در هنگام حضور در کربلا می فرماید: واهاً لک ایتها التربة ههنا مناخ رکاب و مصارع عشاق شهداء ؛ ای خاک ! خوشا به تو. اینجا بار انداز سواران و قتلگاه عاشقان است. (بحارالانوار، ج 9 ، ص 580 و نیز نفس المهموم ، ص 206)
عشق حالتی از مقام حب و محبت است. هنگامی که محبت بر فکر و عقل چیره شود و زمام شخص را در دست گیرد آن زمان را عشق گویند ؛ چون دیگر عقل و هوشی نیست تا فکر و اندیشه و حساب و کتابی باشد:
رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود.
یکی از علل و عواملی که جامعه را به سمت و سوی فساد و تباهی سوق می دهد، شیوه نادرست تعامل میان زن و مرد است. از این روست که بخش عمده ای از آموزه های اخلاقی و حقوقی قرآن به مناسبات زن و مرد اختصاص یافته است.
یکی از این مسایل در حوزه روابط میان زن و مرد مطرح است، دوری از نامحرم و نگاه نکردن به آنان است. از این رو، چشم فروهشتن از نامحرمان به عنوان یک وظیفه حقوقی و اخلاقی در آیات مطرح شده است. غض البصر از نامحرم عبارت آشنای در میان مسلمانان و مومنان است که در ادبیات فارسی از آن به چشم فروهشتن یاد می شود.
در روایات اسلامی وارد شده که فاطمه زهرا(س) حتی خود را از کور می پوشانید و خود نیز از پس از پرده با وی سخن می گفت تا بدین وسیله حکم عدم نگاه به نامحرم را مراعات کند.
پدر آیت الله مطهری نیز این گونه بود. در کتاب پاره ای از خورشید در صفحه 71 آن آمده است: در اواخر عمر، روزی به مادرم گفت: من بالاخره نفهمیدم تو زشت بودی یا زیبا؟ از بس نامحرم ندیده بود.
درباره سید هاشم حداد شاگرد به نام سیدعلی قاضی عارف مشهور شرق نقل شده که فرمود: من در تمام مدتی که در خدمت آقا(ی سید علی قاضی) به سلوک مشغول بودم، نامحرم نمی دیدم و چشمم به نامحرم نمی افتاد.
روزی مادرم به من گفت که عیال من ، از خواهرش زیباتر است.
اما من تا آن روز خواهر زنم را ندیده بودم و این برای مادرم مایه تعجب بود که چگونه در طول دو سالی که ما با هم زندگی می کنیم و بر یک سفره غذا می خوریم ، چشمم به وی نیفتاده است.(عارف شرق ، کریم فیضی ، ص 99)
یکی از تکالیف و مسئولیت های بشری تقرب جویی به خداوند از راه عبودیت و اطاعت است. هر کسی بر اساس تلاش و کوشش خویش است که می تواند به خداوند نزدیک شود: انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه.
هر کسی در نهایت به حکم دایره " انا لله و انا الیه راجعون " به سوی خداوند باز می گردد و به ملاقات و دیدار خداوند در صورت جمالی و جلالی اش می شتابد.
دیدار و ملاقات الهی در دو صورت جمالی و جلالی اش خود نیز دارای مراتبی است؛ به این معنا که در مسیر شدن می تواند به سیر نزولی را در پیش گیرد و صورت جلالی دیدار کند و یا این که در سیر صعودی حرکت کرده و به ملاقات صورت جمال بشتابد. با این همه از آن جایی که صورت های جلالی وجمالی مراتب دارد شخص ممکن است به یکی از مراتب دست یابد و یا به کمال آن برسد؛ زیرا صورت های جلالی یا جمالی می تواند شامل مقام افعال و یا صفات و یا ذات باشد.
تنها کسانی به مقام کمال می رسند که به دیدار ذات بشتابند. از این روست که در مسیر شدن سخن از صبغه الله تا متاله و تا فنای ذات مطرح شده است. برخی تنها رنگ و رویی خدایی می گیرند و برخی دیگر متاله می شوند و برخی دیگر در ذات فانی می شوند.
البته در مراتب شدن سقوط، به سبب دوری از افعال و صفات جمالی ، سخن از قرب نمی شود واز مراتب سقوط به دوری و بعد از خداوند تعبیر می شود؛ زیرا آن چه مطلوب و مناسب است حرکت و شدن در مسیر کمال جمال است و کسانی که در مسیر جلال قرار می گیرند در حقیقت با قهاریت و جباریت خداوند رو به رو می شوند که نتیجه ظهوری آن دوزخ با مراتب متعدد آن است.
اطاعت راه تقرب
اطاعت به معنای انقیاد و پذیرش فرمان های الهی و عمل به آن با میل و رغبت باطنی و واقعی است؛ زیرا ایمان این گونه خود را ظهور و بروز می دهد و انسان و یا هر موجودی دیگر در اطاعت الهی است که می تواند صدق و صداقت ایمان خویش را آشکار سازد و بیان کند.
هر کسی در مسیر اطاعت از فرمان های الهی باشد، در حقیقت عبد و بندگی خویش را بروز و ظهور داده است. از این روست که عبد و برده به کسی اطلاق می گردد که همه چیز خویش را از آن مالک بداند و هیچ ملکیت و اراده ای برای خود قایل نشود و هر آن چه مالک و ارباب فرمان داد به میل و رغیب و با گرایش درونی به جا آورد.
انسان با اطاعت محض یعنی اطاعت ظاهری با میل و گرایش باطنی است که می تواند به مقام عبودیت دست یابد و خود را در مراتب کمالی به جمال ذات برساند و در جنت ذات فانی و ماوی یابد.(فجر آیه 27 تا 30)
اطاعت از خدا ، عامل اطاعت خدا از بنده
اگر بنده به مقام اطاعت محض برسد می تواند امید داشته باشد که خداوند از او اطاعت نماید. در این مسیر می بایست در مقام عبد محض در آید و صفت عبد بر او صادق اید. در حدیث قدسی آمده است: « ما تقرب الی عبد بشیءٍ احب الی مما افترضت علیه و انه لیتقرب الی بالنافله حتی احبه فاذا احببته کنت سمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصر به ولسانه الذی ینطق به و یده التی یبطش بها » ؛ هیچ بندهای با چیزی محبوبتر از واجبات به من نزدیک نمیشود بنده همواره با کارهای مستحب به من نزدیک میشود اما آنجا که دوستش میدارم و چون محبوب من شد گوش او میشوم که با آن میشنود و چشم او میشوم که با آن میبیند و زبان او میشوم که با آن سخن میگوید و دست او می شوم که با آن اعمال قدرت میکند. ( اصول کافی ؛ کلینی ؛ ج 2؛ ص 352 و بحارالانوار ؛ مجلسی ؛ ج 72 ؛ ص 155)
این مرتبه قرب نوافل است که قرب به صفات و اسمای حسنای الهی است و عبد در این زمان در مقام توحید افعالی است. این گونه است که هر فعلی را صادر از او می شمارد و به نوعی در مقام توکل می باشد.
در آیات قرآنی چون آیه 17 سوره انفال و برخی از روایات سخن از فنای ذاتی است که از آن به مقام قرب فرایض تعبیر می شود. قرب فرایض همان مقام فنای عبد در ذات الهی است که نتیجه آن توحید ذاتی و شهود ذات است. بنده در این مقام در مقام تفویض است و همه چیز را به خدا واگذار می کند.
در حدیث قدسی رسیدن به این مقامات را با انجام اطاعت محض می داند و می فرماید: “ من اطاعنی اطعته ” “ هر کس از من اطاعت کند ، من هم از او اطاعت می کنم . ” این بدان معنا است اگر بنده ای خود را مطیع خداوند قرار دهد و در این مقام باشد خداوند کاری می کند که همه هستی مطیع و فرمانبردار او باشند و از او اطاعت کنند. در حقیقت جمله " اطعته " کنایه از این است که " اطعت له کل شی ؛ همه چیز را مطیع او می سازم."
این معنا در حدیث قدسی دیگری چنین بیان شده است: « انا غنی لا افتقر اطعنی فی ما امرتک اجعلک غنیاً لاتفتقر یابن آدم انا حی لااموت اطعنی فیما امرتک اجعلک حیاً لاتموت یابن آدم انا اقول للشیءِ کن فیکون اطعنی فی یابن آدم انا اقول للشئ کن فیکون، اطعنی فیما امرتک اجعلک تقول للشئ کن فیکون»: « ای پسر آدم! من بی نیازی هستم که هرگز نادار و فقیر نمی گردم ، از دستورهای من اطاعت کن تا تو را نیز چنان بی نیاز گردانم که هرگز فقیر نشوی . ای پسر آدم ! من زنده ی فناناپذیر هستم ، از فرمان هایم پیروی کن تا تو را زنده ی فناناپذیر گردانم . ای فرزند آدم ! مرا اطاعت کن تا تو را چنان نمایم که (به عنایت من) هر آنچه را اراده کنی همان شود». (بحار الأنوار؛ ج 90 ؛ ص 376 و مستدرک الوسائل؛ ج 11؛ ص 258)
اطاعت از خداوند اگر در هر مرتبه ای باشد آثار خودش را به جا می گذارد. از این روست که اگر در نمازهایش اهل اطاعت باشد و مرج و حواس پرت نباشد دل وی آرامش می یابد و از مرج و حواس پرتی در زندگی رهایی می یابد. مرج دل در اطاعت است که آدمی را از بسیاری از امور دور می کند. در حدیث آمده است: لولا تکثیر فی کلامکم و تمریج فی قلوبکم لرایتم ما اری و لسمعتم ما اسمع ؛ اگر گفتار بسیار و دل های آشفته شما نبود به یقین هر آن چه را می بینم می دیدید و هر آن چه را می شنوم می شنیدید.(المیزان؛ج 5 ص 270 و المعجم الکبیر ؛ طبرانی ؛ ج 8 ؛ ص 217)
همین اطاعت از خداوند است که در زمانی که طهارت نفس ایجاد کند بسیار از مسایل علمی را حل کرده بلکه می تواند آن را از مقام نور ببیند و دریابد؛ چنان که حتی وضو گرفتن و طهارت ظاهری این اثر را در برخی از مراتب علم و حل مشکلات دارد. بوعلی سینا و ملاصدرا برای حل مشکلات علمی خویش نماز هم می خواندند.
هر کس زندگی جاویدان پاک و طیب می خواهد می بایست از راه اطاعت رود و ایمان و عمل صالح را در پیش گیرد: من عمل صالحا من ذکر او انثی و هو مؤمن فلنحیینة حیوة طیبة و لنجزینهم اجرهم بأحسن ما کانوا یعملون؛(نحل:97) کسی از مرد و زن در حالی که مومن باشد عمل صالحی انجام دهد، زندگی پاک و طیب به او می بخشیم و در مقام پاداش نیز بیش از آن چه کردید به او پاداش می دهیم.
عقل، در قرآن بسیار ستایش شده است. البته آن چه مورد ستایش خداوند است، خردورزی و بهره مندی از عقل است؛ از این روست که در تمامی کاربردهای قرآنی هرگز سخنی از عقل به شکل اسمی آن نیست و همواره آن را به شکل فعلی و آن نیز به شکل و قالب فعل مضارع که دلالت بر استمرار دارد، به کار می برد تا این مفهوم را انتقال دهد که مهم به کارگیری دایمی از قوه عاقله است نه دارندگی آن به شکل بسته بندی شده و بی مصرف.
این ستایش های خداوندی به گونه ای عام است که همه مراتب عقل مورد توجه است ، با این همه مرتبه ای که از آن به لب تعبیر می شود بسیار مهم تر و ارزشی تر است؛ زیرا عقل در تفسیر قرآنی ، قوه ای است که آدمی را به سوی خیر هدایت می کند و در حقیقت عامل شناسایی خیر از شر و فرقان میان آنها است، ولی لب بر خلاف عقل به نوعی خاصی از خیر توجه و التفات می دهد که همان توحید و معرفت الهی است. از این روست که خداوند در وصف اولوالالباب می فرماید آنان کسانی هستند که به حقیقت راه یافته اند. افزون بر این که در این همه آیات شکل اسمی آن مورد تاکید قرار گرفته است. به سخن دیگر لب از نظر قرآن نتیجه عقلی است که به کار گرفته شده و در مسیر تفکری قرار گرفته است. از این روست که تفکر در آن اصالت می یابد؛ زیرا بیانگر بهره گیری داشته های علمی برای حل مجهولات کلان تر و مهم تر و رسیدن به حقیقت و باطن است.
همان گونه که لب یعنی مغز مراد مغز و باطنی است که انسان با تفکر و اندیشه در نشانه ها به آن ملکوت وباطن می رسد که همان خداست؛ یعنی به هر جا بنگرم روی تو بینم. این خرد فعلی و نیتجه خردورزی زمانی تحقق می یابد وعقل به کار رفته لب می شود که عمل در آن به خوبی نمود یافته باشد و آدمی را به باطن و حقایق هر چیزی برساند که همان وجه الله است که باقی و برقرار در همه هستی است.
به سخن دیگر اولوالالباب کسانی هستند که با تفکر و خردورزی در هستی به مقامی می رسند که خیر حق و توحیدی را می شناسند و در پی آن می روند: إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ لآیَاتٍ لِّأُوْلِی الألْبَابِ الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّهَ قِیَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىَ جُنُوبِهِمْ وَیَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلاً سُبْحَانَکَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ ؛ مسلماً در آفرینش آسمانها و زمین، و در پى یکدیگر آمدن شب و روز، براى خردمندان نشانههایى [قانع کننده] است. همانان که خدا را [در همه احوال] ایستاده و نشسته، و به پهلو آرمیده یاد مىکنند، و در آفرینش آسمانها و زمین مىاندیشند [که:] پروردگارا، اینها را بیهوده نیافریدهاى منزهى تو! پس ما را از عذابِ آتش دوزخ در امان بدار.( آل عمران آیات190 و 191)
بنابراین ایشان دارای نوعی خاص از تفکر و عمل هستند که آنان را با حقیقت هستی و معرفت واقعی چنان که هست آشنا می سازد و به فکر و زندگی ایشان جهت می دهد. از این روست که در مسیر کمالی حرکت و عمل می کنند و هر چیزی را نشانه ای برای ترسیم درست زندگی قرار می دهند و به درستی از آنها بهره می گیرند.
اینان به این شیوه تفکر و عمل به جایی می رسند که در قرب نوافل از آنان به " کنت سمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصر به ..."(اصول کافی ج 2 ص 352 حدیث 7) یاد می شود که مقام آن است که خداوند گوش و چشم و دیگر اعضای ایشان می شود و این خردمندان در مقام عبودیت با گوش خدا و چشم خدا می بینند که مقام بلندی است. این همان چیزی است که می فرماید: اتقوا فراسة المومن لانه ینظر بنور الله ؛ از فراست و زیرکی مومن بهراسید که وی با نور خدا می نگرد.
در حدیث معراج از مقام خردمندان می فرماید: و لاقومن له مقام عقله و لاستغرقن عقله بمعرفتی ؛ و قطعا خود به جای عقل او قرار می گیرم و عقل او را در معرفت خویش غرقه می سازم.(وافی ج 2 ابواب المواعظ ، باب مواعظ الله سبحانه ص 40)
در حقیقت خداوند در این حدیث معراجی می خواهد بگوید بنده با قرب نوافل به این نتیجه طبیعی می رسد که من همان گونه که اعضایش می شوم هم چنین عقل او می شوم که با آن می اندیشد ؛ یعنی : و کنت عقله الذی یعقل به .
این مقامی که است که صاحبان خرد یعنی اولوالالباب به آن می رسند. البته اگر در عمل همین طریق را طی کنند به مراتب عالی تری می رسند که از آن به نتیجه قرب الفرایض یاد می کنند که همان مقام مرگ اختیاری و فنای ذاتی است که دیگر عبدی و معبودی نمی ماند و خود بنده ، خدا می شود و به تعبیر دیگر متاله می شود و خدیا روی زمین می گردد و سرپرستی عالم را به عهده می گیرد. در این حالت است که عمل بنده به خدا نسبت داده می شود و تاسف او : فَلَمَّا آسَفُونَا انتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْنَاهُمْ أَجْمَعِینَ (زخرف، آیه 55)، به خدا منسوب است و مجاهدتش، مجاهدت خدا می باشد.( انفال آیه 17)
این مقام برای همگان دست یافتنی است ؛ زیرا اگر برای معصومان (ع) ذاتی ولی به حکم " لکم فی رسول الله اسوه حسنة ؛ می توان گفت که به عرض می تواند هر کسی به این مقام برسد ؛ زیرا آنان اسوه و نمونه کاملی هستند که نشان از توانایی انسان و ظرفیت دست یابی به آن را دارد.
در بیمارستان مردی را بیهوش کرده و با چاقوی جراحی شکمش را شکافته و بخشی از امحاء و احشاءی درونش را بیرون کشیده و برخی را بریده دورانداخته اند. با این همه مرد، هیچ احساس درد و رنجی نمی کند. تنها پس از پایان عمل جراحی است که آهسته آهسته چشم باز می کند و اندک اندک درد را در درون خویش می یابد تا جایی که اگر داروهای بی حسی نباشد به گریه و فغان می افتد.
ما در زندگی این گونه هستیم. هر دم خود را زیر تیغ جراحی اعمال خویش می بریم. بخشی را می بریم و بخشی را اضافه می کنیم. از آن جایی که تنها بخش مادی و زمینی آن را می بینیم ، دردی اگر داشته باشیم محدود به غم و غصه و یا شادی و سرور است. اما چون چشم برزخی و ملکوتی ما به ده ها حجاب و پرده طبیعت و اعمال زشت بسته است ، آثار جراحی ها را در جان و روحمان احساس نمی کنیم. زمانی که از این دنیا رخت بستیم، در آن زمان است که به حکم" لترون " دوزخ اعمال و آتش درون را می بینم که در جانم فرزوان است. این تفسیر اعمال و کارهای ماست که قرآن آن را در آیات بسیاری ترسیم کرده و به تصویر کشیده است.
این تصویر قرآن از کارهایمان، بدان معناست که ما هر کاری می کنیم، در همین زمان انجام دادن، آثار آن را در جان و وجود خویش داریم ، ولی آن را احساس و ادراک نمی کنیم. بنابراین تاخیر زمانی وجود ندارد بلکه تاخیر در شهود و ادراک ماست که وجود دارد و نمی گذارد تا آن چه شده ایم را ببنیم. هر گامی که برمی داریم برزخ و قیامت خویش را آباد و یا نابود می کنیم.
مشکل ما انسان ها آن است که مانند مردی که برای جراحی بیهوش شده است آثار کارها و شکافته شدن ها را احساس و ادراک نمی کنیم نه آن که پس از مرگ آن ها به وجود می آیند و تاخیر زمانی دارند. هنگامه مرگ و قیامت هنگامه هوش آمدن ماست. پس چه بهتر که اکنون هوشیار و بیدار باشیم و خود را به حجاب و پرده های گناه و طبیعت هوی و هوس ها بیهوش نکنیم تا بدانیم چه می کنیم و چه آثاری بر کارهای ما بار می شود. اگر گناهی کرده ایم بتوانیم آتشی که در حال حاضر درون جان و روح ما را می سوزاند ببینم و به استغفار و توبه آن را خاموش سازیم؛ چه هنگام هوش آمدن در پس مرگ و قیامت بسیار دیر است و هر آن چه با جراحی اعمال خویش بر سر خود آورده ایم همان را خواهیم دید و ندای " ارجعونی لعلی اعمل عملا صالحا ؛ بازم گردانید تا شاید کارهای نیک انجام دهم ، به " کلا ؛ هرگز" ، پاسخ نشویم.
اگر از خواب برخیزی می بینی که هر روزه چیزهای بسیاری ما را به زندگی می خواند. اگر هنگام سحر برخاسته باشی و به آسمان نگاهی کنی حرکت ستارگان در آسمان تو را به زندگی می خوانند و به این سمت و سو هدایت می کنند که هر دمی در حال گذر هستند و در یک جا باقی و برقرار نمی مانند. مگر زندگی جز حرکت چیزی دیگری است. اگر ما سنگ و جمادات دیگر را بیرون از دایره زندگی می بینیم از آن روست که شتاب و حرکت در آن ها از زاویه نظر ما و چشم های ما وجود ندارد و چون حرکتی نیست آنان را بیرون از دایره زندگی می یابیم و مهر مرده بر آن می گذاریم.
توانایی درک زمان و حرکت و شتاب است که به چیزها در نظر ما معنای زندگی و مرگ می دهد. اگر چیزی در نظر ما دارای حرکت باشد و بتواند جا به جا شود زنده است و اگر از حرکت باز ماند و مانند سنگی سال ها در جای خویش بماند چیز مرده است و از زندگی بهره ای نبرده است.
بر این اساس هر چیزی که شتاب حرکتی اش بیش تر باشد زندگی در آن به شدت بیش تری جریان دارد. از این روست که گیاهان را به شتابی کندتر حرکت می کنند و به زبان علمی خودمان از رشد کم تری برخوردار می باشند، فاقد زندگی کامل می دانیم و در کنار آن ، زندگی را در جانوران کامل تر می یابیم، زیرا شتاب زندگی در آن ها و رشد و نمو و جا به جایی و اموری از این دست در آن ها شدیدتر است.
بنابراین اگر بخواهیم ملاک و معیار زندگی را حرکت بدانیم هر چیزی که شتاب حرکت در آن شدیدتر باشد زندگی است و اگر از حرکت باز ماند بیرون از دایره زندگی است.
انسانی که می میرد چون از حرکت باز می ماند دیگر زنده نیست و از زندگی بهره ندارد، هر چند که در چند دمی پیش تر از این زنده بلکه خود زندگی و حرکت بوده است ولی در حال حاضر فاقد عنصر اساسی زندگی و مولفه بنیادین آن یعنی حرکت است. پس این شخص دیگر مرده است و آثاری از زندگی ندارد.
به نظر می رسد که اگر همین ملاک و معیار را برای داوری بپذیریم ما در چشمان مگس و از نظر تحلیل مگسی، موجودی همانند گیاه باشیم که دارای زندگی ناقص هستیم؛ زیرا زمان و حرکت در چشمان و تحلیل مگس مفهومی دیگر دارد و رفتارهای ما در نظر او همانند حرکت گیاهان کند و آهسته و آرام است. از این روست که سرعت فرار و جا به جایی مگس ده برابر ماست.
موجوداتی دیگر در جهان هستند که از نظر زاویه تحلیل و نظر آن ها ما اصولا جماداتی بیش نیستیم که فاقد هر گونه زندگی می باشد.
اما اگر خوب بنگریم در می یابیم که اگر ملاک و معیار همین حرکت باشد در همه عناصر هستی این حرکت و زمان را می توان یافت. از این رو با توجه به حرکت ملکول ها و اتم ها در سنگ و امور دیگر می بایست، زندگی را برای آن نیز اثبات کرد. البته تفاوت حرکتی به چشم و تحلیل ما آید متفاوت است.از این رو مفهوم زندگی نیز تفاوت های معناداری می یابد.
اما به نظر می رسد که یک تفاوت معنادار دیگری میان حرکت های موجوداتی چون گیاهان و جانوران از سویی و دیگر موجودات که از آن ها به جمادات یاد می کنیم بتوان یافت. این تفاوت جهت حرکت است که در میان گروه اول دایم در تغییر است و کم و زیاد می شود و شدت و ضعف نشان می دهد در حالی که در جمادات در یک مسیر و بی تفاوتی آشکار است.
شاید بتوان تفاوت معناداری میان گیاهان و جانوران و در نهایت میان انسان و جانوران دیگر یافت. این تفاوت اخیر است که زندگی را برای انسان و جانوران دیگر معنا و مفهوم دیگری می بخشد. به این معنا که حرکت در انسان می تواند در دو مسیر متقابل کمالی و نقصانی باشد. هر چند که حرکت به سوی کمال و نقصان در گیاهان و جانوران دیگر مشاهده می شود ولی در انسان این حرکت درک و فهمیده می شود و همین فهم و درک است که آدمی را از دیگر چیزها متمایز ساخته است.
وقتی انسان کمالی به دست می آورد آن را به طور کامل درک کرده و نشان می دهد و در زندگی خویش به کار می گیرد و هنگامی که به سوی نقصی حرکت می کند می کوشد تا آن را بشناسد و به درمان آن پرداخته و به گونه مقاومت کرده و به بازسازی آن چه از دست رفته بپردازد.
این گونه است که چیزی به عنوان عقل کامل خود را به عنوان وجه متمایز نشان می دهد. انسان موجودی است که درک درست و عقلانی از کمال و نقص خویش دارد و به بازسازی آن چه از دست رفته می پردازد.
جهانی از نشانه ها
به نظر می رسد که عقل انسانی او را با جهانی از نشانه ها رو به رو ساخته است. انسان به هرچیزی می نگرد در می یابد که حرکت به کدام سمت و سوست و آیا نقصانی در راه است و یا کمالی در مسیر او قرار گرفته که می تواند آن را بیابد و بشکافد و بشکفد و در زندگی خویش بهره گیرد.
از آن جایی که درک دیگری از مفهوم زندگی و مرگ می یابد می کوشد تا با از شتاب حرکتی افتادن کالبد جسمانی خود را مرده نشمارد و تحلیل دیگری از زندگی پس از مرگ ارایه دهد.
از پیامبر روایت شده است که انسان می بایست هماره به نشانه های بی شماری که در درون و بیرون به او می رسد توجه کند.
در روایتی از پیامبر (ص)نقل شده که فرمود: ان القبر ینادی کل یوم بخمس کلمات: انا بیت الفقر فاحملوا الی کنزا . انا بیت الظلمه فاحملوا الی سراجا. انا بیت الوحشه فاحملوا الی انیسا. انا بیت الحصی و التراب فاحملوا الی فرشا. و انا بیت الحیات و العقارب فاحملوا الی تریاقا.
قیل : و ما ذلک ؟
قال : التریاق الصدقه، و الفراش العمل الصالح، و الانیس فتلاوه القرآن ، و اما السراج فصلاه اللیل ، و اما الکنز فکلمه شهاده لا اله الا الله محمد رسول الله علی ولی الله.
یعنی قبر در هر روز به این کلمات پنجگانه شما را ندا می دهد: من خانه فقر و تهیدستی هستم پس ذخیره ای برای خود به این جا بفرست.
من خانه تاریکی ام ، چراغی در این خانه بیفروز.
من خانه وحشت و تنهاییم ، مونسی برای خویش فراهم کن.
من خانه ای از ریگ و خاکم، فراشی فراهم آورید.
من خانه ماران و کژدم هایم، زهر این جانوران را تریاقی لازم است.
از آن حضرت پرسیده شد: تریاق و درمان و پاد زهر آن ها کدام است؟
فرمود: پادزهر سموم گزندگان قبر صدقات است و فرش خانه گور شما اعمال نیک شماست و مونس شما در تنهایی و وحشت تلاوت قرآن است و چراغ این دخمه تاریک نماز شب است و گنجی که در آن جا به کار آید شهادتین به لا اله الا الله و محمد رسول الله و علی ولی الله است .( نشان از بى نشانها، (حسنعلی نخودکی اصهفانی) نوشته علی مقدادی ص 314.)
در روایت دیگر همین معنا این گونه آمده است :إن القبر ینادی کل یوم 5 مرات ویقول:
أنا بیت الوحدة فأجعل لک مؤنسا قراءة القرآن الکریم
أنا بیت الظلمة فنورنی بصلاة اللیل
أنا بیت التراب فأحمل الفراش وهو العمل الصالح
أنا بیت الأفاعی فأحمل التریاق وهو باسم الله
أنا بیت سائل منکر ونکیر فأکثر على طهری قول الشهادتین یمکن لک أن تجاوبهم
"یقول القبر للمیت حین یوضع فیه: ویحک یا ابن آدم! ما غرک؟! ألم تعلم أنی بیت الظلمة،
وبیت الوحدة، وبیت الدود؟".
این ها نشانه های است که هر شبانه روز ما را به زندگی می خواند. هر یک به بیانی تو را دعوت به زندگی می کند. یعنی که بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه .
از این روست که قرآن به عقل کاربردی توجه می دهد و می فرماید چرا در آیات و نشانه های ما عقل به کار نمی بندید تا حقایق را در یابید. یعنی که همه هستی زندگی است و ما از زندگی و نشانه های خداوندی غافل هستیم.
اگر خوب به آفاق و انفس خویش بنگریم می یابیم که زندگی ما را به خود می خواند.



