سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
ادبی - پردیس
پردیس
ریاستْ دوستی، از دوستی خدای سبحان باز می دارد . [امام علی علیه السلام ـ در حکمت های منسوب به ایشان ـ]

>>خلیل منصوری ( پنج شنبه 13/3/89 :: ساعت 1:58 عصر)

هو اللطیف و الجمیل


آرام جانم! اکنون در این اندیشه ام که چگونه تو را بستایم که حق را چنان که بایسته و شایسته است در این واژگان جان دهم. واژگان هر چند که به ظاهر سرد و بی روح می نمایند ولی به گواه قرآن، چنان جان فزا و روح انگیزند که خداوند کلمات وجودی اش را به واژگان سخن و کلامش همانند ساخته است.


ای سرآغاز همه واژگان هستی! من سرمشق هایم را از واژگان بلند قرآنی به استعاره و اقتباس می گیریم تا شاید بتوانم در این واژگان، ژرفای مهر درونم را به تماشاخانه چشمانت بکشانم و از دروازه آن به درون جانت راهی بجویم. هر مشق که می گذارم نقشی از فرایزدی است که در تو یافته ام و نگاره ای که از واژگان بر این پرده سفید می کشم، بازتاب شراره های آتشین عشق پاک و مقدس توست که بر من نور افشانی کرده است. بی گمان تو همان انوار مهر آفتابی که مهتاب وجودم را معنا و مفهوم می بخشد. پس بی هیچ گمانی نور توست که مهتاب را معنا می بخشد و تاب است که مه سیاه جانم را تاب بخشیده و مهتاب ساخته است.


ای رویاهای شبانه ام ! در تاریکی نیستی ، از آن سوی کهشکان عشق بر من در آسمان حیرت می تابی و بی آن که خود دیده شوی ، هزاران چشم را شبانه به سوی من روانه می کنی و ستایش ها را به من پیشکش. آن چشمان نگران به آسمان در ستایش مهتاب به وجد و شور آمده اند و شاعرانه ها و شبانه ها می خوانند و ترانه های عاشقانه می سرایند، در حالی که من تنها می دانم که تاب این مهتاب من ، تنها از آفتاب فروزان توست که بی هیچ منتی از گوشه ناپیدای آسمان بر من می تابی تا به من به چشم ستایشگران بزرگ جلوه کنم. ای نهان از دیدگان ناظران! تو همان اندازه که بر ایشان نهانی به همان اندازه در من جلوه گر و هویدایی. شاید دیگران قدر و شان تو ندانند و نشناسند ولی من در اوج ستایش دیگران، مظهر تجلیات توام و هر ستایشی را سزاوار تو می دانم؛ چرا که خود آیه و نشانه ای از توام که در پس حجاب مهتاب وجودم نهانی و من دلبری می کنم.


ای مهر افروزمن ! اگر من شبانه دلبری می کنم، جز آیت و مظهر عشق و مهر فروزان تو نیستم، چنان که می دانم تو مظهر تمام و کمال جمال الهی هستی. آه ! تا چه اندازه خلافت ترا سزاست که هم چون مستخلف عنه، خود را در پس پرده داشته و دلبری ها را به من ارزانی داشته ای!


ای شب شکارمن ! شب های قدر و اندازه ات در روز جمال من به ظهور نمی رسد، از این روست که در جلوه های مهتاب مرا به نمایش ستایش گران می بری تا هم چنان محبوب دور از دسترس باشی!


مهربانم! چقدر مردمان مهر خویش را به من ارزانی داشته اند و مرا سزاوار ستایش دانسته اند و من خود می دانم که این همه را تو سزاواری. آیا مهتاب اگر تابی دارد جز از آفتاب فروزان تو دارد؟!


جانان من! کالبدی دارم بی جان که اگر تو در آن آشیان نکنی ، به موریانه روزگار فرو افتد و نام و نشانی از آن نمی ماند. پس لطف کن هم چنان به قاعده لطف رحمانی و رحیمی ات، مر کالبدم را میهمان و جان باش!


آرامش جانم! خدا می دانست که کالبد مرد را بی زن نه جمالی است نه امانی! خدا خواست تا جانم شوی و مایه آرامش من. پس هم چون اراده الهی ، منت بر این کم ترین نه! و هم چنان در کالبدم به جان میهمان باش.


ای گل و گلابم! بلبل اگر به غزل خوانی و قمری به ترانه صفت مدح تو گوید، از آن روست که آوازه بلبل به عشق توست که جهان گیر شده است. در حقیقت گل و گلاب توست که جان می بخشد و عشق می آفریند و آرامش عطرآگین می فشاند و مهر را جهانگیر می شود. پس تو هم چنان گل و گلاب این باغ و بوستانم باش تا از شور و شغف حب تو به وجد در آیم و رسوا جهانیان شوم.


همسرم! " زن" تنها یک واژه از میان هزاران واژه نیست، بلکه زن اگر نگویم همان اسم اعظمی است که بدان خارق عادت ها  کنند، بی هیچ شک و تردیدی، بخشی از همان اسم اعظم و یکی از مقومات وجودی آن است؛ چرا که زن مظهر تمام و کمال جمالی الهی است که با جلال الهی اسم الله تمام و کامل می شود و اسم اعظم به دست می آید. این جمال تنها زیبایی ظاهری نیست، بلکه مطلق زیبایی هایی است که در ده ها اسم جمالی الهی چون رحمانیت ، رحیمیت، خالقیت، ربوبیت، رازقیت و مانند آن جلوه گری می کند. پس " زن " مادر همه واژگان زیبا و حسنای الهی است. از این روست که بر همسریت تو خود را در کنار جمال اسمای حسنای الهی می یابم و براین همسریت خود را مفتخرم می دانم و بر کائنات فخر می فروشم.


مهربانا! اگر جلوه های مهرت نبود، ما را معنا و مفهومی از وجود و هستی نبود. از این روست که تو را اسم اعظم خواندمت، چرا که سه جلوه عظیم از عظمت را به نظاره دایم نشسته ام. گاه در مقام مادر ، جان و تن را به دیگران می بخشی و زندگی را معنا می کنی. از این روست که تو را خداوندگار زندگی دانسته ام. گاه دیگر در مقام همسر می نشینی تا آرامش را به کالبد بی جان هدیه کنی و گاه دیگر در مقام دختر در می آیی تا چشم روشن همگان شوی. بی سبب نیست که پیامبر(ص) بهشت را در زن می جست و با بوی فاطمی به معراج می رفت. جمال الهی را در زن می جست و کمال را بدان کمال می بخشید. مگر نه این است که از دنیا تنها به زن و عطر و نماز دلبسته بود؛ چرا که این سه را جلوه های کمال خدا در دنیا می دانست.


مهرورزا ! مهر تو آرامش خانه ها و جان هاست. تو به مهر ورزی خود ، طریقت عشق را می آموزی و به جمال بی همتایت طریقت جنون فرا می آوری و به کمند گیسویت شکار در دام کشی و به کمان ابرویت خون سیاووشان فروی ریزی. چندین افتاده در هامون عشق تو ، هرگز از آب بیرون نیامدند و غرق نگاهت شدند و بر این غرقه شدن خرقه دروپشی و گدایی به تن پوشیدند تا شهریار عشق و جنون شوند و بد آوازه این دیار گردند. چه باک مردان را که آوازه و شهره آفاق به عشق جمالی الهی شوند ، چرا که در این شور و شهره شدن، آرامش جان است هر چند که شور تن.


همسرا! چگونه وصف تو گویم که تو را جمال الهی دانسته اند و کسی که احاطه علمی ندارد و در درون دریا اسیر است چگونه تواند تا وصف دریا کند؟ تنها تو را خدایت تواند به توصیف نشیند چنان که نشست.


ای آغاز و انجام همه واژگان عشق و زیبایی! عشق از تو رویید! جان از تو در کالبد دمید. هستی در پیوند واژه واژگان تو یکتایی یافت و جهان معنا گرفت و دل در سایه نام تو آرام. ای آرام جانم!


  نوشته های دیگران ()
>>خلیل منصوری ( پنج شنبه 12/7/86 :: ساعت 5:42 عصر)

سردم است.


من از سال های سرد و سکوت


                                       سردم است.


من از سال های فراموشی ، خاموشی،


از سال های بهت زده تنهایی،


                                       سردم است.


 دیگر کدام پونه بهانه ی بهار خواهد شد؟


 کدام فصل ، فصل ترانه خواهد شد.


 کدام حسرت بی تدبیر پیوند خواهد زد،


 سنگ های اندوهی را که


 سکوت می شکند.


 


کدام فصل ترانه  به قبله گاه رسولان سجده خواهد کرد؟


فصل درنگ نیست !


کو رویش دگر !


کو کوروش دگر!!


این بار تسامحی نخواهد بود


فصل درنگ نیست .


کدام شراب هفت ساله مرا گرم خواهد کرد؟


کدام فصل ترانه به قبله گاه رسولان سجده خواهد کرد؟


 


فریاد می زنم .


زنجیر برکنید !


فصل درنگ نیست .


من سنگ می زنم .


گریه می کنم.


کشته می شوم .


باشد که فصل من ،


فصل ترانه ها ،


فصل پریدن پروانه ها شود.


 


 


تقدیم به بچه های انتفاضه ( 22 ماه مبارک رمضان 1428 برابر با 12 مهر 1386 تهران مصلی امام خمینی )


علی عابد و سید مهدی محمد حسینی (سرو)


  نوشته های دیگران ()
>>خلیل منصوری ( پنج شنبه 12/7/86 :: ساعت 4:38 عصر)

  ای سرزمین آسمانی


  تو مهد موعود زمانی


  ای قدس نامت خوانده قرآن


  تو قبله گاه انس و جانی


       ای قدس !  ای سرزمین آسمانی


 


  در آسمانت می تراود


  صد ها ستاره از شتیلا


  از کودکان کََفرِ قاسم


  تا غنچه های ام لیلا


   ای قدس !  ای سرزمین آسمانی


 


  ای سرزمین درد !


  ای خاک توخونین شده با طبل تقدس


  صدها هزاران واژه های آسمانی 


  همراه و یار توست در روزجهانی


     ای قدس ! ای سرزمین آسمانی



 


قدس سرزمین قداست های آسمانی است. قدس دروازه ای به سوی آسمان و دری از درهای بهشت است . قدس در قرآن قرین پاکی های انسانی است . قدس سرزمین عروج آسمانی هاست . قدس سرزمین آسمانی و تکه ای از آسمان در زمین است که نقش و نگارهای زمینی آن را نیالوده است. قرآن این تکه از آسمان را سرزمین پاک و پاکیزه  نام نهاد تا از سرزمین های دیگر باز شناخته شود. این گونه است که آسمان و زمین در این سرزمین با هم پیوند می خورد.


مگر نه این است که برای هر ارتباط و پیوندی، مناسبت و مناسختی می بایست؟ و مگر نه این است که برای نزول آسمانیان، سرزمینی پاک و بیرون از هر پلیدی بایسته است؟ این گونه است که تکه از آسمان و سرزمینی از بهشت موعود در زمین قرار گرفت و نامش را قدس خواندند تا با پاکی ها و قداست ها گره خورد و آسمانیان را با آسمان پیوند زند.


قدس جایگاه نزول وحی و فرود جبرئیل است ، آن سرزمینی که خاک پای کروبیانش گوساله سامری را به ندا می آورد و بی جان را جان می بخشد. سرزمینی که مردگان در آن زندگی می یابند و تربتش با حیات روحی وروانی آدمی آمیخته می شود.


خاکش بوی آسمان بر می دارد، زمانی که عیسای زمانه بر آن می بارد. آب های روانش تسنیم و سلسبیل را به خاطر می آورد وقتی مهدی درآن جریان می یابد.


این نام تو را خدا بر همه آن سرزمینی گذاشته است که اکنون فلسطین می نامند. این سرزمین آسمانی ، سرزمین معراج انسان است . از آدم تا خاتم همه از دروازه قدس به آسمان رفته و ره توشه سفر آسمانی خویش را برای بشریت به ارمغان آورده اند. قدس فرودگاه و مهبط فرشتگان مبارک و قداست است.


 


شاعر : علی جلالوند بر پایه متن


 


  نوشته های دیگران ()
>>خلیل منصوری ( شنبه 9/2/85 :: ساعت 1:0 عصر)


اشاره: در روایتی امام سجاد علیه السلام ، مردمان زمانه خویش به شش دسته تقسیم کرده و از باب تمثیل رفتار جانوران بر آنان تطبیق نموده است:


علی بن الحسین علیهما السلام: الناس فی زماننا على ست طبقات: أسد و ذئب و ثعلب و کلب و خنزیر و شاة ، فأما الاسد فملوک الدنیا یحب کل واحد أن یغلب و لا یغلب، و أما الذئب فتجارکم یذمون إذا اشتروا، و یمدحون إذا باعوا ، و أما الثعلب فهؤلاء الذین یأکلون بادیانهم، و لا یکون فی قلوبهم ما یصفون بالسنتهم، و اما الخنزیر فهؤلاء المخنثون و اشباههم لا یدعون إلى فاحشة إلا اجابوه، و اما الکلب یهر من على الناس بلسانه و یکرهه الناس من شر لسانه، و اما الشاة الذین یجز شعورهم و یؤکل لحومهم و یکسر عظمهم فکیف تصنع الشاة بین اسد و ذئب و ثعلب و کلب و خنزیر. )روضة الواعظین- الفتال النیسابوری ص 291(


در این جا با نوعی همانند سازی از شیوه آن روایت برای بیان برخی دیگر از رفتارهای ناهنجار اجتماعی بهره برداری شده است. از همین آغاز هر گونه انطباق و تطبیق آن بر مصادیق بیرونی نفی شده و اگر کسی بر خود گیرد این خردگیری بر خود روا داشته است. از این رو هرگونه مقایسه و تطبیق کلیات بر مصادیق بیرونی را نادرست شمرده و از تطبیق گرایان اعلان انزجار و برائت جسته و بی گناهی خود را در محضر ملت اعلام می‌دارم. به هر حال در هر جامعه ای حتی جامعه مورچگان تقسیم کار صورت می‌گیرد. از جمله در جامعه جانوران که شیر را شاه خوانند. اما حکایت:


گرگی صنعت طبابت آموختی و به حرفت ایشان در آمدی که این شغل در میان ایشان به وراثت نهادینه شده بودی. پس به سرشت و فطرت ذاتی و خونی، جراحی کردی که در این فن و هنر به تمام و کمال استاد بودی و متبحر و حاذق . پس زحمت بسیار نبردی و از داروی بی هوشی هیچ سودی نی که به هنر فوق تخصصان و با چاقوی تیز انگشتان چنان شکم بدردی که بیمار خود نفهمیدی که از کجا خوردی.‌


روزی گوسفندی قصد وی کردی که بسیار بدحال و ناخوش احوال بودی چون  وقت وضع بار بودی و زاییدن. گرگ زائو را به اندرون مطب بردی و به دانش ناخوانده تیغ تیز بر وی کشیدی و زهره زائو و زهدان بدریدی. چون اصول بقراطی خوب ندانستی مثل خر در گل بماندی که این بره در این زهدان بپیچیدی و نزدیک به مردگی بودی، هم بره هم زائو. پس به حیلتی پای برهک بکشیدی و زهره اش بترکیدی و آسیب بر مغز و جسم وی و زائو بزدی از بس ناتوان به حرفت طبابت بودی. پس گرگ به خوف و هراس پرونده ساختی و قصور و تقصیر را نهان کردی. که این طبابت در مطب جرم بودی و هدم آثار از چشم اغیار واجب.


مدتی از این واقعه بر آمدی و گوسفند بدانستی که گرگ به فرزند آسیبی سخت رساندی و دمار از روزگارش در آوردی. پس به نقص قانون و تخلف عیان و جرم جنایت در طبابت شکایت به گاو بردی که در ممکلت ایشان به نظام کاستی فلاحت به گوسفندان بودی، دبیری و صناعت به بزان، تجارت به خوکان، وکالت و وزارت  و دیانت به روبهان، طبابت به گرگان، حکومت به شیران و قضاوت به گاوان که این جماعت هم پرخورند و هم در علم پیچیده قضاوت خرند(بر مثال خر گوش یعنی دراز گوش و بزرگ گوش یعنی بزرگ و ارجمندند.) و این بزرگی را از زمان شنبزه به میراث داشتندی که پس از واقعه کلیله و دمنه ، شیر خبط خود بدانستی و راه دلجویی بگشودی و گاوان به قضاوت و داوری نصب نمودی تا در بیشه و جنگل و دشت همه به آسایش باشی. شیر به تجربت  دانسته بودی که گاوان در مرغزار و چمن بچرندی و به گوشه ای خزندی و همیشه خدا خود را به نشخوار مشغول داشتی و گاه گاهی بانگی بر آوردی درشت که زهره همه آب شدی و در منظر شیر همین برای امنیت و دادگری بس بودی.


گوسفند چون به محکمه در آمدی گاوی بدیدی بس تنومند که بر جایگاه داوری و مسند قضاوت نشسته بودی و مشغول نشخوار. گاو گفت: به چه کار آمده ای؟ گوسفند سر به زیر انداختی و به آرامی ‌حکایت بازگفتی که از باب آیت «ولاتحاکموا الی الطاغوت»، آیین مسلمانی گزارده به خدمت دادگر و داد پرور آمدی تا ایشان حق و عدالت گزاری که «اعدلوا هو اقرب للتقوی».


گاو تکانی به خود و شکمبه اش داد و گفت: خوب آداب منزلت بگذاشتی و حرمت و جایگاه عدالت بشناختی و حق مسلمانی به جا آورده ای.‌ در این جا حق تو از بیدادگران بستانیم و هیچ کوتاهی در وظیفه به جا نیاوریم. اما پیش از همه این چند استخوان کتف شتر بردار و شکایت بتمام و کمال چنان که واقعت شد بنگار و اسناد بپیوست کن.‌


گوسفند چنان که گفته آمد بکرد و به انتظار دادگری بنشست. ماه ها بگذشتی و هیچ کاری به سامان نشد و حرفی از داد و داخواست و دادنامه هم نی. پس در جستجو شدی تا آسیب کار شناسی. مدتی در تکاپو بشد و ماهی نیز این چنین بر آمدی و بدانستی که پرونده گم و گور شدی و «گاو دبیری» ندانسته بخشی به توشه روزانه بخوردی.‌ قاضی در مقام توجیه فعل همکار شدی که این وظیفه شدی در همه ادارات به حق و ناحق از بزرگ و کوچک هواداری کردی که پیامد آن روزی به وی نچسبیدی. پس گفت: این امر فرو نه که این جماعت پزشکان جماعتی نیکوکار و خدمت گزارند. آیت العفو بر خواندی و از گذشت و بخشش فصلی پرداختی. گوسفند چون این مشافعت بدیدی به خواری و نرمی ‌گفت: دادگرا ! تو خود بدانستی که مرا اگر حق گذشتی باشد از آن بگذرم که این نه حق من که حق این حبه انگور و شنگول و منگول من است که چنین معلول و مفلوک به کنج خانه فناده است و نه وی را توان ایستادن است نه چریدن و نه رمیدن. این قصاص و دیات از آن درمان و مداوئت او خواهم و بس.


گاو فصلی دیگر در فوایدت عفو و بزرگی طبابت پرداختی تا گوسفند را رام سازی. که این جماعت گوسفنهد بسیار ساده لوح و دل رحیم و اهل دین و دیانتند زودی به ام افتند و گول خورند. ولی تو گویی این سحر و جادو کلمات در این گوسفند نه در کار شدی و نه سازگار و تاثیر گذار بل بر همان خواسته پیشین پایدار. گاو از این همه مشافعت خسته شدی و در نهایت از او خواستی که پرونده ای دوباره بایدت ساختی که آن یکی به دیوان جیم شدی و راه جستن بدان نه یافت. پس گوسفند دوباره پرونده ساختی و پول ها پرداختی. تا شد آن چه نباید شد و گاو به وجدان عدالت و فصل الخطاب حکم به برائت گرگ و محکومت گوسفند بداندی که این جماعت گوسفند در همیشه تاریخ به مظلومیت شناخته شده بودی.


روبهی که کینه گاو در دل داشتی به وکالت آمدی و گفتی : باید شکایت به قاضی القضات بردی که وی را آیین مسلمانی است و در آیین وی زندان و حبس نی و به جای وی حد و حدود و تعزیرات فراهم آوردی تا به فوریت حق مظلوم از ظالم بستاندی و درنگ جایز نشمردی. اما کارها به مرداوی نبودی پس چندین و چند بار خواستی تا گروه بزان که پیش از گاوان به حرفت دادگری مشغول بودی بر سر کار آوردی ولی گاوان و گرگان به توطئت نگذاشتی و هز روز چوب لای چرخ ماشین داوری بگذاشتی. پس خواستی یا استیفات حق کردی یا از این منزلت و منصب استعفا نمودی.‌ پس چون خواست نخست بر نیامد، چنگ به ریسمان استعفا انداختی و در وی آویختی تا شاید این حیلت چاره ساز شدی...


پس گوسفند نزد وی شتافتی تا حق خود از گرگ بستاندی. ولی جماعت گرگان به همدستی گاوان آن اندازه در کار وی سنگ انداختی که در نهایت نومید شدی و از دادگری پشیمان و حال وی چون حال قاضی القضات شدی که وی نیز در آن منصب به دشواری بودی و تا آن حد وی را آزردی که ناتوان از کار شدی و در حقیقت ناکار. پس هر برنامه ساختی راه به جایی نبردی چه از برنامه بهره وری و.‌.. پس هر چه بافتی آنان پنبه ساختی و هر طرح که پرداختی و عرضه داشتی به هفته ای پایان یافتی. هر حیلت بود به کار بردی و این همه حیلت نیز جاره کار نشدی تا این زمان این عریضه نگاشتی...


گوسفند بماند که با این گرگان طبابت پیشه و گاوان قضاوت پیشه و روبهان وکالت پیشه چه کند؟


این حکایت از آن رو باز گفته ام تا یکی به فریاد مسلمانی رسد و حق ملت به تمامه گزارد چون به بانگ مسلمانی شنیده شده که شیری در بیشه مردان در آمده فریاد بر آورده و بانگ مسلمانی داده که «هر گاه به شما ظلم و ستمی‌‌رسید آن چنان فریاد زنید تا به این پایتخت ما رسد». و ما این بانگ بر آوردیم تا ببنیم به کجا می‌رسد.


  نوشته های دیگران ()
>>خلیل منصوری ( سه شنبه 5/2/85 :: ساعت 7:11 صبح)


اندر حکایت هسته فروشان


روزی روبهی از دهی بگذشتی. آواز مرغکان و خروسکان بشنیدی. گمان بردی که نغمه داودی است و یا مزامیر الهامی. آواز خروسکان نغمات الخناس الوسواس شدی تقوای سگان از یاد بردی. پس به نغمه هوشربا گامی ‌پیش رفتی و ندانستی که این قرقگاه سگان است و هرکه در آن در آمدی نابکار شدی. چون به جماعت ایشان رسیدی از رنگهای شاد و سرور برانگیزشان مدهوش شدی و چون همسران دربار مصریان «تبارک الله و حاش لله» خواندی و آیت حسن «ما هذا بشرا ان هذا الاملک کریم » زمزمه کردی. پس در دام رنگ گرفتار آمدی و هم چنان پیش رفتی تا جایی که جز ایشان هیچ ندیدی و نشنیدی. چنان که اگر آیت «شغف حبا » بر وی خواندی مثال برخود گرفتی. هنوز چند گامی‌نرفته بودی که سگان در کمین بر او شبیخون زدی و زخمی‌عمیق بر جان.


روبهک دو پا داشتی دو پای دیگر به وام از سگان بگرفتی که در اضطرار وام به بهره اضعاف مضاعف و به اشکال ربوی بتوانی گرفتی که این از باب اکل میته بودی و چاره جز این نبودی که جان از بلا و خطر رستن در آیین مسلمانی از اوجب واجبات بودی.


پس هم چنان که از قرقگاه سگان گریختی به کلبه ای رسیدی. در آن در آمدی و پناهگاه جستی. سگان چون او را گریخته پای یافتی ره خود گرفته و بازگشتی. روبهک دم بیارامید و با خود همی‌گفت که این چه بود که بر خود روا داشتی. تو که به قصد نان رفته بودی چه شد که گرفتار رنگ و دام شدی؟


چو ن لختی بیارامید شیری بدید که بر کنج خانه بنشسته و چشم در چشم او دوخته. از هیبت شیر زهره اش آب شدی و زالش بترکیدی. که این زاله از آن زال سپید موی تنها همنامی‌ به وراثت بردی و در معنا دوگانه بودی. یعنی آن که در خود بشاشیدی و نام به ننگ بگذاشتی.


پس بسیار ادب کردی و احترامات فائقه به جا آوردی که جز این حیلت وی را چاره ای نبودی. اما روبهک هر چه ادب فرو گذاشتی. این نر شیر نگذاشتی و نه برداشتی و هم چنان خیر بدو نگریستی. روبهک پیش تر رفته تا دستبوس شاه جنگل باشی و چون به هزار آب و تاب و سخنان شیرین و ناب به وی نزدیک شدی و دست پیش بردی تا ادب به جای آوردی. ناگهان شیر از جا بجست و خود را بر روی روبهک انداخت. این به شد که از روبهک هر آن بودی برفت و خود را به نجاست آویخت. چون روبهک در آن زیر بودی کم و کیف حال فهمیدی که نه این شیری است که چنین پیش از مرگ رحیل کوچ خود برآوردی. این پوستین بیش از شیر نیست. من چه ساده و بزدلم که به نام شیر خود را بفروختی.


چون خوب در پوستین بنگریست. شکافی در زیر بدید و سر در آن فرو برد از فضولیت. پوست در او آویخت و او گریخت. هر کار کردی پوستین از تن برون نرفتی که خوش جای کرده بودی. ناگاه خود را با سگان مواجهت دیدی خواستی بگریزی که سگان چون هیبت شیر بدیدی از او گریختی. روبهک حال دانستی و خود را به برکه رساندی و در آب آیینه وش بدیدی که شیری بس به هیبت ترسناک و خشمناکی.


روبهک کنون به بیشه شیران در آمدی. در آن حوالت گروهی شیران بودی که به صنعت جدیدی دست یافته باغات انگور بساختی تا از هسته آن به فصل فقدان گوشت و پشم گرما ساختی. روبهک نیز که از قدیم به شغل شریف انگور دزدی مشغول بودی گاه گاه بیامدی از این تاکستان بدزدی. اکنون به جامگان شیران مشابهت چنان افتادی که خود از جمله ایشان بودی. پس به تاکستان در آمدی و شکمی‌ از عزا در آوردی به هیچ خوف و هراسی.


شیری بر بگذشتی و وی را به تاکداری مشغول یافتی. سلامی‌کردی و برفتی و روبهک را نشناختی. پس خود را چنان یافتی که یکی از ایشان است. پس نزد شاه شیران برفتی خود را کم کمک به جایگاه نزدیک ساختی. مدتی به شیرین زبانی و لطیفه گویی و سخنان گزاف مشغول داشتی تا شاه وی را بر جناح چپ نشاندی.


در این بیشه شیران‏ صنعت به کار بودی که هسته انگور بشکافتی و به فص خزان و چله زمستان خود را گرم نمودی. این صنعت هنوز به کمال نی. در آن سوی برکه گروهی شیران متکبر بودی که بر هفت اقلیم روبهان حکومت کردی و از دسترنج ایشان بخوردی و بر دانش ها بسیاری دست یافتی به حیلت و استعمار و استثمار جانوران اقالیم هفتو همگان از ایشان به هراس و وحشت که ایشان را از آن هسته سلاحی بود بس مخرب که هر جا زدی کون فیکون ساختی و ایشان نخواستی این شیران برکه باران یاران به این صنعت برای گرمازایی دست یافتی. البت که این صنعت را هزاران فایدت دیگر بودی از نهان و پنهان.


مدتی روبهک در نزد شاه شیر بودی از محبت او بهره بردی و از انگور تاکستان بخوردی و از زیادت آن سرمایه ساختی و بانک نامه زدی و گوش فلک را بدان کر کردی.


چون مدتی این سان گذشت. روبهک گروهی دیگر از دوستان خویش به جامه شیران در آوردی و نزد خود بخواندی و با این جماعت توطئه و توهم توطئه کردی. گاه گمان بردی که شاه شیر حقوق شهروندی به کمال ندادی و گاه که این سرمایه به چه نمی‌بخشی و همه در اختیار خود گرفتی. اگر تو هم خواهان صنعت شکاف هسته انگوری تا گرمازایی کنی این در حقیقت اعلان جنگ است به شیران آن ور آب. با این همه گاه چنان در بانک زدی که همگان گمان بردی که این شیران از همه شیر تر و از نسل نجیب‌ترند. چون روبهان صوتی داشتند نه همسان صوت شیران و نه روبهان. که این عجیب از جامه و پوستین شیران بودی که فضای خالی در آن بودی و باد در آن به گردش .


مدتی بدیسنان گذشت. روبهان شیرنما اختیار ملک و مملکت بگرفتی و همه اسناد از هسته شکافی انگور به دشمن دادی تا از طریق اینجوها کار مملکت به سامان آورند و جماعت نسوان را آلت دست. پس جماعتی از نسوان را به کار های پست بگماردی تا ایشان را گمان شود که کسند و کاری اند و اینان ندانستی که بی کاره اند و امراته حماله الحطب. پس جماعت نسوان هیزم آوردی و روبهان آتش افروختی و هر روز کشور را به دشمن بفروختی از انگور و هسته انگور.


این بشد تا گروهی از جوانان شیران بدانستی که زیر کاسه این شیران حراف و بانگ درشت برزن نیم کاسه ای است. پس حیلتی کردند و ایشان را به کنار برکه بردند در وقت یخبندان. گفتند که اگر دم در آب آویزی ماهی بگرفتی به این سان. ایشان در دام شدند و دم ایشان در آب بماند و به سرما شبانه یخ بستی. شیران جوان از آن به حیلت به شبانه دور شدی و روبهان ندانستی این حیلت که دست بالای دست بسیار است. پس بامدادن گذر گروهی از سگان از آن جا شد. روبهان چون آواز سگان شنیدی ترسیدی و به جان کندنی دام در آب بگذاشتی و به جامگان بگریختی و به آن سوی آب رفتی که حالت ایشان خلق بدانستی . این حکایت گفتم تا بدانی که در میان شیران هماره روبهانی بانگ بسیار زن هستند که دین و ایمان به دشمن فروشند.


  نوشته های دیگران ()
>>خلیل منصوری ( دوشنبه 28/1/85 :: ساعت 4:44 عصر)



روزی روباهی به شتاب و هراسان از شهری بیرون می‌رفت، حکایت پرسیدند. گفت: قانونی گذارده اند که هر جانوری که سه خایگانش است یکی از بیخ بر کشند . گفتند: تو را چه خوف و هراس است مگر آن که تو نیز از خلقت به کمال و تمام برون باشی و نقصان به زیادی در تو نمودار. گفت : سوگند که نه چنینم و از جمله راست قامتانم و در سوایت و کمال خلقتم هیچ نقصانی نی.


گفتند: پس به چه جرمی این چنین هراسان و شتابان راه گریز پیش گرفته ای و به پشت خویش ننگری مگرت دشمن به تاخت در پی‌ات روان است؟


گفت: مرا جز همین قانون دشمنی نیست.


گفتند: تو که چنین به کمال و تمامی چه هراست از این قانون است. دل آرام دار و دمی بیاسای که قانون را جز با مجرمان کاری نیست. مگر نشنیده ای که فلاسفه یونان باستان قانون را مسطره حق و عدالت دانسته اند تا هر که از جاده صواب برون رود به ریسمان و چوب قانون و عدالت براست آورند.


گفت: مرا هیچ مشکل و خطری از سوی قانون همی نرسد که قانون هماره به کمال است و درستی . خطر خطیر ازسوی مجریان قانون است که از دست ایشان گریزی نیست.


گفتند : حکایت مجریان چیست که تو را چنین به هراس افکنده است تا خانه و آشیانه مالوف خویش این چنین بگریزی و راه دیار غربت گیری که در غربت هزاران بلا و ابتلا است از جسم و جان که کم ترین آن جنون افسردگی است.


گفت: همه این را به جان رضا خرم و از این آشیان مالوف بگریزم.


گفتند: این مجریان قانون مگر با تو چه کرده اند که غربت فراق را به آسایش و آرامش فراش و خانه آشیان بگزیدی ؟


گفت: در این ولایت ما مجریان هر جانوری را به قانون موضوعه نخست برگیرند و تخمش بکشند و سپس بشمارندش. من همی ترسم که از خایگان جز به یک فرو نگذارند و همه عمر در حسرت دوگانه به جنون دچار شوم که این عامل جنون قریب است و آن عامل جنون و فسردگی غریب. پس حکم عقل بدین است که از قریب بگریزم که از قدیم و ندیم بزرگان خوب گفته و در سفته اند که : از این ستون تا آن ستون فرج و گشایش است.


اکنون حکایت روباه و خایگان فرو گذار که حکایت مجریان ما از این نیز بدتر و ناخوشایند تر است. تو گویا مردمان این خاک و برزن موشان آزمایشگاهی اند که هر چیزی را به آزمون و خطا بر پایه دانش تجربی فرنگیان بر آنان بیازمایند تا کدامش راست افتد. روزی نیست که به تجربت آزمونی کند تا خطا و درستی بدانند و از روی مصلحت حکم کنند و فی الفور به اجرا گذارند . نه تدبیر امور کنند و نه عواقب آن اندیشند. این حکایت بگفتم تا خود حق را بجویید که مصادیق آن بس بسیار است که مثنوی ملت ایران  هفتاد من کاغذ شود. 


 



  نوشته های دیگران ()
>>خلیل منصوری ( جمعه 26/12/84 :: ساعت 4:51 عصر)

تا حالا ازجایی بلند پریدی ؟ یا در اتومبیلی که با سرعت می رود و   گرفتار شیب جاده شده نشسته ای ؟ یک حالتی به آدم دست می دهد که به نوعی تخلیه روح شبیه است. حالتی شبیه مرگ و از دست دادن جان. وقتی این حالت می رود و دوباره به حالت اول بر می گردی احساس خوشایند بهت دست می دهد گویی سبک شدی و دوباره جان به کالبدت بازگشته است. به نظرم هبوط یک چیزی شبیه این است. معلق شدن و این که در حالتی قرار بگیری که نه زنده ایی و نه مرده. این که میان آسمان و زمین معلق باشی و هر آن احتمال بدهی که این روح از تنت بگریزد.


خیلی سخت است که ندانی وضعیتت چیست. بی ثباتی ، پوچی و ترس از آینده که نتیجه اش افسردگی است.


در قصر کافکا محیطی ترسیم و تصویر شده که شبیه این حالتی است که می خواهم ترسیم کنم. شباهت هایی دارد و تفاوت هایی. شهرکی که معلوم نیست کجاست و گویی ارتباطش با بیرون و خارج بریده است. البته داستان این صراحت را ندارد. ولی کافکا مساله را یک جوری ترسیم می کند که گوی هم شهرکی در این دنیا و مرتبط با شهرهای دیگر است و هم نیست. آن چه بیشتر احساس می شود تک بودن و بی ارتباطی است. و تنها سرنخی که از ارتباط می دهد آمدن غریبه است. این غریبه معلوم نمی شود از کجا آمده است و گویی یک دفعه در همین شهرک از آسمان افتاده است.


محیط سرد و خشک شهرک و آدم هایی که در یک قصر زندگی می کند. این قصر چیست و برای چه مردمانش هرگز دیده نمی شوند؟ غریبه ای که تلاش می کند راهی به قصر بیابد و با آن جا ارتباط برقرار کند. این ارتباط آیا به سود دهکده است یا نه؟


به نظرم یک شباهت هایی میان این داستان و داستان هبوط است. نباید کافکا را آدمی پوچ گرا و یا چیزی شبیه این آدم ها بدانیم. آن چه کافکا گرفتارش شد گرفتاری همه آدم هایی است که می خواهند وضعیت خودشان را مشخص کنند و بدانند کیستند و در کجای هستی قرار گرفته اند؟ سرنوشت هر کسی را که در این وادی حیرت گام بر می دارد اصول روش شناختی و ابزارهایی مشخص می سازد که از آن بهره می گیرد. من به نتیجه ای که کافکا گرفته کاری ندارم . این خودش مساله دیگری است و می تواند خودش را در پایان این داستان نشان دهد. هرکس اگر خوب و با روش درست و ابزارهای مناسبی وارد نشود در چنبره این پرسش گرفتار و در نهایت سرانجامی چون کافکا خواهد یافت.


کافکا آدم متفکری بود. دغدغه و پرسش اصلی او همان موضوع بحث و مساله من است: هبوط. پرسشی که تنها برای انسان هایی متفکر پدید می اید و از خودش می پرسد از کجا آمده ام و آمدنم بهر چه بود و به کجا می روم؟ کافکا خواست درداستان قصر به این پرسش پاسخ دهد تا خودش را برهاند و از همان حالت تعلیق در آورد . آخر بی ثباتی و زندگی بر زمینی سست و بی بنیاد و خانه ای بر باتلاق که هماره انسان با دلهره به سر می برد، زندگی نیست. انسان می کوشد تا به این پرسش فلسفی که با همه هستی او ارتباط دارد پاسخ دهد. کاری که کافکا کرد و هرچند ناکام. ولی وی ترسیم درستی از وضعیت آدمی در وضعیت هبوط داد.


این غریبه داستان کافکا کسی جز انسان دور افتاده از حقیقت و وطن مالوفش نیست. انسانی که گرفتار وضعیت زمین شده است. او می کوشد تا با قصر ارتباط برقرار کند تا وضعیت خویش را تثبیت کند. به نظر می رسد قصر جز ماورا یعنی کس یا کسانی که سرنوشت این ده و آدم هایش را رقم می زند ، نباشند. از این رو غربیه سعی می کند تا به عنوان پیامبر ارتباطی پدید آورد و به تثبیت وضعیت دهکده کمک کند. در داستان کافکا این امکان فراهم نیست. در تفسیر و ترسیم مسیحی مساله به گونه ای است که کافکا نمی تواند ارتباط درست و سالمی میان انسان و خدا و در نتیجه میان وضعیت کنونی بشر با خالق برقرار کند. از این رو کافکا خود هم چون غریبه داستانش سرخورده می شود و به پوچی می رسد.


ما انسان ها هرچند اکنون در یک هبوط سخت و جانکاه در سرزمینی سرد و یخبندان در یک جای پرت و دور افتاده به نام زمین به سر می بریم ولی این امکان فراهم است که با قصر الهی که سرنوشت ما را رقم می زند ارتباط بر قرار کنیم و وضعیت خود را تثبیت کنیم. قرآن پس از داستان هبوط آدم می گوید که برای او این امکان فراهم است که در راستای هدایت الهی وضعیت خود را تثبیت کند و از این که موجودی باشد که معلق در میان آسمان و زمین است و هر آن ممکن است ربوده و به ناکجا آباد برده شود ، می تواند با او که سرشار از عشق و محبت است ارتباط دوستانه برقرار کند و به سرزمین مالوف خود بازگردد. این قصر خدایی به روی همگان باز است و آن پیامبر غریبه کافکا ، پیامبری آشناست و از جنس همین مردمان است و این که تنها به فکر خود نیست بلکه برای رهایی همگان تلاش می کند...


این داستان هبوط داستان شگفتی است و ما دوباره به سراغش می رویم تا اقلا وضعیت کنونی واینده خود را به درستی ترسیم کینم . راهی سخت و دشوار است ولی باید پاسخی گرفت هرچند این پاسخ شبیه آن چه کافکا یافت، باشد . به هرحال تلاش خود را می کنیم . البته وضعیت ما از کافکا کمی بهتر است چون تفسیر زندگی ما تفسیر دروغین عبری و مسیحی نیست و اسلام تفسیر زیبایی داده است که این همان اختلاف روش شناختی و هستی شناسی و در نتیجه اختلاف در جهان بینی خواهد بود....


 


 


 


  نوشته های دیگران ()
>>خلیل منصوری ( پنج شنبه 25/12/84 :: ساعت 8:44 صبح)

 


اندر حکایت انار و پیاز و نقش تاویل


 


اشاره : هر آیه ای دو حنبه دارد : جنبه بیانی(عبارتی) و جنبه اشاری . فهم جنبه بیانی و موضوع آیه به روی همگان باز است ؛ زیرا ربط علامت به موضوع و مفهوم امری منطقی است ؛ از این رو می گویند که فهم ظاهری بیانی قرآن برای همگان امکان پذیر است . اما جنبه اشاری و ایمایی چنین نیست ؛ چون ربط موضوع با این جنبه غیر ظاهری از طریق تحریک و القاست و این امر کاملا به زمینه القا شونده بستگی دارد . این بخش نیز خود دارای مراتب است که از آن به ترتیب به اشارات و حقایق نام می برند. بخش اشارات و مرتبه ای از حقایق برای اهل تقوا قابل دسترسی است چون قرآن در این مرحله مختص متقین است که در ابتدای سوره بقره بدان اشاره شده است.


گویند چهار برادر (البته دوتا و سه تاش مهم نیست) بودند که در جوانمردی و عیاری و لوطی گری سر آمد روزگار خویش بودند. ایشان به رسم عهد قجر در هر سور و ساتی که می شد حاضر و از بذل و بخشش صاحبان جشن و عزا به فراخور بهره مند می شدند. رسم روزگار چنین بود که در این گونه مجالس آبگوشت می دادند و بسته به وضعیت صاحب مجلس کم گوشت و پر گوشت بود. آن چه در این مجالس نرخ زر می یافت همین پیاز بد بو ی خوش بو کننده دهان و دندان بود. این چهار تن لوطی وش و عیار کش در همه مجالس پیازی می بردند تا به تمام و کمال از غذا و خوراک آبگوشتی بهره برند و شکمی از عزا در آورند.


در این مجالس آن کس که قرب منزلت داشت شیخ و درویش مجلس بود و به تقدیر زمانه شیخ نجف دیده بیشتر . پس کوچک ترین ایشان چون این جایگاه و منزلت بدبد ترک وطن مالوف کرد و میهن بدرود و به نجف شتافت که آن زمانه هرکس نجف دیده بود چون اهل زمانه ما چون سوربن ‚ هاروارد و اکسفورد دیده بود و از قرب و منزلت و جاه و مقام دولتی و مردمی کم نمی داشت. اصولا همواره در طول و عرض تاریخ ، ما از خارجی و بیگانه خوشمان می آید و آنان را روی چشم خود جا می دهیم و از هر چه ایرانی ( ولو شهید دفاع از جان و مال و ناموس  و میهن) چنان خوشمان نمی آید. نمی دانم این متجاوزین ژاپنی و آلمانی چرا این قدر در مملکت خودشان عزیز و گرامی هستند که حتی نخست وزیر ژاپن طول یک سال چند بار سری به مزار گور به گورشان زده و از آنان تجلیل می کند حتی اگر روابط میان چین و ماچین تیره و تار گردد ولی ما ایرانیان فرهیخته و ملی گرا  می رویم رییس دانشگاه را می زنیم که چرا چهار شهید گمنام دفاع از کشور را در این دانشگاه می خواهیم دفن کنیم. بگذریم ... همین بیگانه پرستی بود که این عیار را دربه در و آواره خارج کشور کرد.


پس سالیانی چند از ضرب و یضرب و احکام عقلی و نقلی بخواند و به شهر خویش باز آمد . برادران به استقبال وی شتافتند که او نیز خارج دیده بود و خارجی شده. چون برادر در آن هیبت بدیدند بزرگش داشته با سلام و صلوات در کوچه و برزن شهر گردانده و به خانه بردند. اما برادر را احوال دیگر بودی و هیچ سخن نه فهم کردی و نه با ایشان سخن گفتی . مدتی بر آمد و سخنی از کام برادر بر نیامد. پس گمان بردند که وی را مقامات رسیده و از عالم خاک به افلاک پر کشیده است. از این سبب است که صمت و سکوت برگزیده که این خود در میان عارفان و درویشان مقامی بس عالی است. چنان که مولوی نیز بدان افتخار کرده و خود را بدان ستوده و نام و تخلص خود خموش برگزیده است.


چون ماهی بشد به فکر چاره افتادند تا برادر را به حرف آورند و از کمالش بهره برند. پس به سراغ شیخ شهر رفتند که او نیز خارج دیده و مردی بزرگ بود. رایزنی کرده تا وی به نزد برادر آید او را به سخن آورد. شیخ گفت من خود رمز و اشارت دانم  و بدین نحو با او سخن گویم تا حقیقت چون آفتاب روشن شود که حال وی چون است. آیا به  صمت در آمده یا جنون غربت بر او غلبه کرده است؟ چون هر که به خارج رود این بلای نخست است که عارض وی شود. چنان که از احوالات  ایرانیان اهل فرنگ رفته چنین بر می آید که  آمار خودکشی و دیگر کشی و... در ایشان به فزونی است (به این آمار و ارقام نیز اعتباری نیست)


پس شیخ به نزد عیار رفت و اناری بر زمین کوفت . لوطی خارج دیده نه گذاشت و نه برداشت و از جیب خود پیازی در آورد بر زمین کوفت به هیبتی چند . ( این پیاز در جیب گذاشتن از عادات دیرین ایشان از بزم و مجالس زمانه عیاری بود.)


شیخ عبا برکشید و متغیر گشت و به ناگهان چون اسپند بر آتش از زمین پرید و بجست و از خانه گریخت.


برادران در پی وی شدند که این دیگر چه حکایتی است و شگفتی ها بنمودند. پس شتابان پی شیخ گرفته و وی را یافته و حکایت خواسته که این چه رازی بود؟


شیخ ‚ جوان لوطی را بزرگ داشته و از عظمت و مقامات وی سخن ها پرداخته و هزاران رطب و یابس به هم بافته که وی را چه شان و منزلتی است و  دیگر کس را آن نیست. و این که چون اویی در بلاد ما نیست.


گفتند حکایت انار و پیاز چیست؟ شیخ گفت: من اناری از جیب در آوردم که حکایت جهان ‚ حکایت این انار است که این چنین به نظم در کنار هم نشسته اند و در غلاف ماده گرفتار.


وی پیازی بر زمین نهاد که حکایت دنیا نه چنان است که می گویی . حکایت دنیا حکایت این پیاز است که لایه لایه است و میان هر یک از این دنیا ها لایه ای نازک است که برزخ نام نهند. دیگر آن که جهان چون پیاز دارای مراتب تشکیکی است . هرچند که به چشم تو  جهان هستی را ماهیت های متعدد است چون دانه های انار ولی به نظرم همه را وجودی واحد است و این وجود واحد را مراتب تشکیکی و...


پس بسیار دیگر از علوم ناگفته و غریبه و از دانش حضوری و شهودی دو چندان بگفت و برادران را بشارت ها داد که این مقامات را من در کسی جز پیامبران سراغ نتوانم گرفت.


برادران شیخ را بدرود گفتند و نزد برادر شتافته وی را بسیار بزرگ داشتند. پس وی را گفتند : برادر خود حکایت سختی ها و زحمات بسیار ما را می دانی . اکنون که به این مقام رسیدی ما را نیز دریاب. پس وی را سوگندها دادند تا ایشان را دستگیره نماید ولی برادر مقامات رسیده هم چنان ساکت و خاموش بودی . این بود تا آن که به آخرین حیله و چاره متوسل شدند و به نان و نمکی که باهم خورده بوند وی را سوگند دادند که این سوگند نزد ایشان بس بزرگ است. 


پس برادر به حرمت نان و نمک به سخن در آمد و زبان در کام گرداند . پس اول چیزی که پرسیدند حکایت انار و پیاز بود. شیخ لوطی کمی بخندید و گفت: شیخ چون به مجلس در آمد اناری بر زمین کوفت که حکایت تو در نزد من حکایت این انار است که چون بفشارمش آبش در آید . تو را افشره سازم . تو هر چند خارج رفته ای ولی در نزد من کس نیستی . من نیز به خشونت پیازی بر زمین کوفتم که تو نیز هر چند چون پیاز محکم و استواری ولی من به مشتی محکم تو را در هم کوبم. شیخ از این سخنم متغیر شد و بگریخت چنان که دیدید.


اکنون حکایت این نشست تصوف و عرفان بود که هر کس تاویل و تفسیر خود کرد و معلوم نیست کدام تفسیر همان بیان واقع است. به ویژه که معیاری برای این گونه دعاوی نیست و اخر کار باید باز متوسل به طاس شویم وگرنه بازار عرفان و تصوف و درویش و درویشی این روزها بسیار گرم است. این هم تفسیر دیگر از زندگی ...


  نوشته های دیگران ()
>>خلیل منصوری ( چهارشنبه 24/12/84 :: ساعت 11:17 صبح)


نوشتن برایم آسان‌تر است، همان طور که گفتن برای بعضی‌ها. از دید روان‌شناسی برای این ناتوانی در سخن گفتنم می‌توانم برای این مساله توجیهاتی دست و پا کنم . یکی این که به زمینه‌های خانوادگی اشاره کنم و بگویم چون تعداد افراد خانواده زیاد بودند و من هم که کوچک‌ترین فرد در خانواده کم‌تر فرصت ابراز وجود می‌توانستم پیدا کنم و هر وقت سخن می‌گفتم کسی گوش به حرفم نمی گرفت و یا اجازه نمی‌دادند تا حرفی بزنم و ابراز وجود کنم و به قول معروف برای خودم سری تو سرها دست و پا کنم. شاید همین مساله موجب شده که تن صدایم بلند تر شود تا و این هم از نعمت همان داد و فریاد‌های بود که می‌خواستم با آن حرفم را به گوش کسی برسانم . وقتی به تو اجازه صحبت کردن ندهند و تنها خودشان را ببیند و تو در آن جمعیت با ذره‌بین نیز دیده نشوی و یا در شلوغی و همهمه‌ها ، صدایت شنیده نشود ، می‌خواهی یک طور دیگری حرفهایت را بزنی تا دق نکنی .


من هم از روی لج هم شده و یا به خاطر آن که خدای نکرده دق نکنم سراغ یک راه چاره رفتم . آخر اگر عدالتی هست که باید باشد ، من آن را در نوشتن جستم . البته باید تصریح و پافشاری کنم این بودن عدالت به معنای در اختیار داشتن آن نیست . اگر می‌خواهی هر حقی را به دست آوری باید تلاش کنی . اصولا این حقوق گرفتنی است و کسی به تو حقت را نمی دهد . مثل همین حق مسلم که به آن حق هسته‌ای می‌گویی . این هم گرفتنی است . عدالت هم از همین مقوله است . خود خدایش هم این را گفته که باید همگی برای آن قیام کنند و گرنه کسی آن را بذل و بخشش نمی کند ...


به هرحال این گونه شد که رفتم سراغ نوشتن تا آن چیزهایی را که به سختی می توانستم و یا امکان به دست آوردنش نبود را الآن روی کاغذ به آسانی آب خوردن می نویسم و توی این روزنامه ها و مجلات و حتی این وبلاگ ها فریاد می‌زنم . البته این خوبی را دارد که می‌توانی آهنگ و تم پر طنین آن را نشنوی .


البته ناگفته پیدا است که توی این دنیا پر هیاهوی ما نوشتن اثر کم‌تری از گفتن دارد . این ناتوانی در گفتن و سخنوری موجب می شود که نتوانی آن طور باید و شاید خود نمایی کنی و یا حق خودت را بگیری. آری این چنین است برادر. چون در گفتن ابتدایی ترین مسایل می‌مانی و در جا می‌زنی و نمی‌توانی حقت را آن چنان باید و شاید بگیری ....    


 


  نوشته های دیگران ()
>>خلیل منصوری ( سه شنبه 23/12/84 :: ساعت 6:5 عصر)

شاید تعجب کنى که چرا این عنوان را انتخاب کردم. اگر هدفت نوشتن نوعى خاطره نویسى است که مى‏توانى از عنوان تصویرزندگى و مانند آن را انتخاب کنى.


این همه درست، ولى آن چه به نظرم مى‏رسد این که نمى‏توانم هر چه را مى‏بینم یا مى‏اندیشم چنان که باید و شاید به تصویربکشم، ولى شاید بتوانم تفسیر خودم را از آن چه دیده و شنیده‏ام برایت بنویسم.


هرکسى طورى این چیزها را تفسیر و تعبیر مى‏کند. مثلا خودت وقتى یک چیزى را مى‏بینى براى خودت تحلیلى دارى که باتحلیل دیگرى خیلى تفاوت دارد. از این روست که هیچ کسى تفسیر و تعبیر مشترک و یکسانى از یک موضوع ارایه نمى‏دهد. نه‏این که زاویه نگاهشان با تو فرق دارد و آن‏ها از جایى به موضوع نگاه مى‏کنند که تو در آن جا نیستى و یا بالعکس، بلکه حتى اگر ازیک جا و حتى از یک روزنه نگاه کنید به جهت یک تفاوت‏هاى بینادین شخصیتى که شاکله شخصیتى شما را مى‏سازد نمى‏توانیدیک تفسیر و تعبیر از موضوع ارایه دهید. خاستگاه این اختلاف همان چیزى است که در فلسفه قاره‏اى از آن به زوایه دید،پیش داورى یاد مى‏کنند که در پس زمینه هر تحلیل و تفسیر جا خوش کرده و خودش را از چشم همگان حتى خود مفسر نهان‏مى‏کند.


این پس زمینه‏هاى نادیدنى معرفتى و شناختى که از آن گاه به اختلاف هستى‏شناختى و جهان‏بینى یاد مى‏کنند موجب مى‏شود که‏تفسیر من از همان موضوع خاص با تفسیر تو تفاوت‏هاى گاه ژرف و عمیقى داشته باشد.


از این جاست که مى‏خواهم تفسیر خودم را از حالات و موضوعات روزمره زندگى ارایه دهم. از این رو نباید توقع داشته باشى که‏آن چه مى‏نویسم همانى باشد که تو مى‏بینى و یا مى‏دانى و یا به گمانت باید این طور باشد و باید من هم حرف تو را بزنم و همه‏آن چه تو باور دارى باور داشته و به هرچه تو خوش دارى و یا تعبیر و تفسیر مى‏کنى من هم با تو همره و همگام شوم. باور کن این‏نمى‏شود و توقع بى‏جاى است.


حال که این گونه است تو مى‏توانى در بیشتر روزها یک سرى به این وبلاگ پردیس ما بزنى و نوشته‏ها روزانه‏ام را بخوانى و اگردوست دارى پیام بگذار تا من هم یک سرى به وبلاگت بزنم تا ببینم چگونه هر کداممان دنیا و حوادثش را تفسیر مى‏کنیم. پس این«سخن بگذار تا وقت دیگر»....


  نوشته های دیگران ()
 
فهرست ها
 RSS 
خانه
ارتباط با من
درباره من
پارسی بلاگ

بازدید امروز: 99
بازدید دیروز:  208
مجموع بازدیدها:  191976
منوها
» درباره خودم «


پردیس

» پیوندهای روزانه «

منتظران منجی [66]
کتابنمای جهانی [63]
کتابخانه اسلامی [134]
نشان از بی نشان ها [99]
مترجم متن انگلیسی به فارسی [199]
آب هوای رامسر [166]
استخاره به قرآن آیت الله شعرانی [454]
صالحین [105]
دست نوشته های کودک فهیم [206]
مولانا [154]
[آرشیو(10)]


» فهرست موضوعی یادداشت ها «

پاسخگویی دینی[304] . جامعه[47] . مذهبی[29] . رفتار اجتماعی[20] . آسیب شناسی اجتماعی[19] . اعتقادات و کلام[17] . عرفانی[12] . قرآنی[11] . عرفان[5] . رفتارهای اجتماعی[2] . گذار از مرجعیت به رهبریت . پاسخگویی . اخلاقی . مناسبت ها .
» آرشیو مطالب «

جامعه [172]
قرآن [162]
مذهبی [154]
سیاسی [44]
ادبی [10]
عرفان [24]

» لوگوی وبلاگ «


» لینک دوستان «

حمایت مردمی دکتر احمدی نژاد
عطاری عطار
فصل انتظار
رمز موفقیت
به نام وجود باوجودی ...
بوی سیب BOUYE SIB
آدمک ها
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
هزار دستان
آقاشیر
پاک دیده
از قرآن بپرس
وبلاگ تخصصی فیزیک
آبدارچی
ستاد پاسخگویی به مسایل دینی
.:: مرکز بهترین ها ::.
وبلاگ شخصی امین نورا
تکنولوژی کامپیوتر
چوبک
کالبد شکافی جون مرغ تا ذهن آدمیزاد !
نقد مَلَس
پوست کلف
دل نوشت
14 معصوم
وقایع
ESPERANCE55
قدرت شیطان
دنیای امروز ما
تا ریشه هست، جوانه باید زد...
آواز یزدان
خلوت تنهایی
کتاب شناسی تخصصی
اس ام اس عاشقانه
طرحی نو برای اتحاد ایرانیان سراسر گیتی
دنیای ماشین ها
در گوشی با خدا
**** نـو ر و ز*****
پیامبر اعظم(ص)
اس ام اس سرکاری و خنده دار و طنز
دنیا به روایت یوسف
جاده خدا
خام بدم
ایلیا
حرفای خودمونی من
بازی بزرگان
کویر
مسجد و کلیسا - mosque&church
بچه دانشجو !
پژواک سکوت
گنجهای معنوی
دنیای موبایل
منطقه‏ ممنوعه
طلبه علوم دینی
مسافر رویایی
انواع بازی و برنامه ی موبایل

» لوگوی دوستان «










» وضعیت من در یاهو «

یــــاهـو