سفارش تبلیغ
صبا ویژن
اندوه خوردن نیم کهنسال شدن است . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :440
بازدید دیروز :462
کل بازدید :1472752
تعداد کل یاداشته ها : 1788
99/10/26
11:48 ع
مشخصات مدیروبلاگ
 
خلیل منصوری[175]
http://www.samamos.com/?page_id=2

خبر مایه
پیوند دوستان
 
سرباز ولایت هزار دستان رایحه ی انتظار اقلیم شناسی دربرنامه ریزی محیطی .:: مرکز بهترین ها ::. نگارستان خیال فصل انتظار جریان شناسی سیاسی - محمد علی لیالی نگاهی نو به مشاوره پلاک آسمانی،دل نوشته شهدا،اهل بیت ،و ... حمایت مردمی دکتر احمدی نژاد آقاشیر کلّنا عبّاسُکِ یا زَینب صراط مستقیم هم رنگــــ ِ خـــیـــآل جبهه مقاومت وبیداری اسلامی کالبد شکافی جون مرغ تا ذهن آدمیزاد ! تکنولوژی کامپیوتر وبلاگ منتظران سارا احمدی بوی سیب BOUYE SIB رمز موفقیت محقق دانشگاه سرزمین رویا اهالی بصیرت وبلاگ تخصصی فیزیک پاک دیده آدمک ها ✘ Heart Blaugrana به نام وجود باوجودی ... سرباز حریم ولایت دهکده کوچک ما از قرآن بپرس کنیز مادر هرچه می خواهد دل تنگت بگو •.ღ♥ فرشتــ ـــ ـه تنهــ ــ ــایی ♥ღ.• پیامبر اعظم(ص) عطاری عطار آبدارچی ستاد پاسخگویی به مسایل دینی وبلاگ شخصی امین نورا چوبک نقد مَلَس پوست کلف دل نوشت 14 معصوم وقایع ESPERANCE55 قدرت شیطان دنیای امروز ما تا ریشه هست، جوانه باید زد... آواز یزدان خلوت تنهایی کتاب شناسی تخصصی اس ام اس عاشقانه طرحی نو برای اتحاد ایرانیان سراسر گیتی دنیای ماشین ها در گوشی با خدا **** نـو ر و ز***** اس ام اس سرکاری و خنده دار و طنز دنیا به روایت یوسف جاده خدا خام بدم ایلیا حرفای خودمونی من بازی بزرگان کویر مسجد و کلیسا - mosque&church بچه دانشجو ! پژواک سکوت گنجهای معنوی دنیای موبایل منطقه‏ ممنوعه طلبه علوم دینی مسافر رویایی انواع بازی و برنامه ی موبایل دانشجو خبر ورزشی جدید گیاهان دارویی بانوی بهشتی دو عالم

ذهن آدمی از این قدرت برخوردار است که نسبت به واجب الوجود، ممکن الوجود و حتی ممتنع الوجود حکم می کند؛ یعنی چیزی که در خارج معدوم بر آن حکم ایجابی می کند؛ مثلا می گوید: شریک الباری نیست. شریک الباری که ممتنع الوجود است و وجودش محال است، در ذهن وجود می یابد و بر آن حکم سلبی می کنیم. این خود دلیل بر این است که ما افزون بر وجود خارجی یک وجود ذهنی داریم که احکام و قوانین خاص خودش را دارد.

پس انسان با ذهن خویش معدومات را درک کرده آن را موضوع و محمول قرار می دهد و بر آن حکم بار می کند؛ در حالی که در خارج این معدومات و ممتنعات نیستند.

خدا نیز به معدوماتی که هنوز نیامده و بعدا پیدا می شود، علم دارد و حکم بر آن صادر می کند مانند این آیات: «وَالْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ؛ همه زمین روز قیامت در قبضه الهی است»، یا «وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ؛ و آسمانها به دست راست پیچیده می شود»(زمر، آیه 67)، یا «تُبَدُّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ؛ زمین تبدیل به زمینی دیگر می شود و نیز آسمان ها.»(ابراهیم، آیه 48)

هم چنین خدا نسبت به امور ممتنع یعنی معدوماتی که اصلا وجود پیدا نمی کند، علم دارد؛ چنان که خدا می فرماید: لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا؛ اگر در آسمان و زمین الهه دیگری غیر از خدا باشد؛ آسمان و زمین فساد می شدند. »(انبیاء، آیه 22) و هم چنین می فرماید: وَلَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ؛ اگر بازگردانده شوند، هر آینه به همان چیزی باز می گردند که از آن نهی شده اند.(انعام، آیه 28)

پس از نظر قرآن، خدا به معدوم علم دارد، چه آن هایی که ممکن الوجود هستند ولی هنوز تحقق نیافتند و هم نسبت به معدوم هایی که ممتنع الوجود هستند و محال است که وجود یابند.


  
  

نیت حالی همان نیتی است که انسان هنگام کاری آن را در نظر می گیرد و انجام می دهد. نیت این که نماز ظهر یا عصر بخواند متفاوت است؛ چنان که نماز مستحب یا واجب باشد، فرق می کند. این نیت حالی، یک امر حادث است که قبل نبود و بعد نیز از میان می رود و جا به جا می شود و تغییر می یابد؛

اما یک نیت دیگری است که از آن به نیت ملکه ای یاد می شود؛ این که انسان قصد می کند تا آخر عمر در خدمت اسلام و صراط مستقیم باشد، یا در خدمت کفر و کفران قرار گیرد. این نیت چون ملکه و صفت ذاتی او می شود، دیگر احوالات ندارد که در حالات گوناگون تغییر کند. بر اساس این نیت ملکه ای است که انسان ها را پاداش یا مجازات می کنند و کیفر می دهند. بر اساس همین نیت ملکه که فصل مقوم ذات او شده، انسان ها را محاکمه می کنند؛ یعنی با آن که فقط چند سالی در دنیا زندگی کرده و کفر یا ایمان ورزیده ، خدا او را برای ابد به بهشت یا دوزخ می برد؛ زیرا این ملکه و مقوم ذات او شده و اگر شخص تا ابد در دنیا زندگی می کرد، همین روحیه و رویه او بود.

در آیات قرآنی، از این امر به «شاکله» یاد شده است(اسراء، آیه 84)؛ یعنی نیت ملکه و مقومی که هرگز تغییر نمی کند. این انسان از زمانی که «کدح» خویش را شروع کرده خواسته است تا به لقاء الله خویش برسد که تجلی اسمای اکرامی است یا جلالی. بنابراین، یا با خدای رحیم می رسد که بهشت نشان آن است یا به خدای جلالی می رسد که دوزخ نشان آن است.(انشقاق، آیه 6)

خدا به صراحت درباره علت مجازات ابدی کافران گناهکار می فرماید: وَلَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ؛ اگر بازگردانده شوند، هر آینه به همان چیزی باز می گردند که از آن نهی شده اند.(انعام، آیه 28)


  
  

انسان در هر دم و لحظه ای در حال انتخاب است؛ زیرا صیرورت و شدن های دایمی انسان که با افکار و رفتار رخ می دهد، هماره در چهار راه انتخاب قرار می گیرد که ریشه در دو راه اصلی ایمان و کفر یا شکر و کفران دارد. این حرکت جوهری نفس و شدن ها تا جایی است که یکی از راه های اصلی به شکل ملکه، بلکه مقوم ذات در آید به طوری که دیگر قابل تغییر نباشد.

پس هر انسانی در چهار راهی قرار می گیرد که از نظر فکری و رفتاری می بایست انتخاب درست داشته باشد و تغییراتی را در نفس ایجاد کند که می تواند مثبت یا منفی باشد؛ یعنی میان «شیطنت، بهیمیت، سَبُعیت و مَلَکیت» انتخاب کند که کدام از آنها را در خود ملکه یا مقوم ذات کند؟ پس اگر مطیع شیطان باشد به فریب و مکر و شکاکیت دچار می شود و این گونه تغییرات منفی شیطانی در نفس او ایجاد می شود که ابلیس سوگند خورده مردم را بدان سو بکشاند(نساء، آیه 119)؛ اگر شخص مطیع قوه جاذبه و بهیمیت باشد، مانند چارپایان می چرد؛ و اگر مطیع قوه دافعه باشد، مانند درندگان می درد و این گونه تغییرات منفی در نفس او ایجاد می شود؛ ولی اگر شخص تنها از قوه عاقله الهی و فطرت سلیم خویش اطاعت کند، فرشته وش می شود و تغییرات مثبت در نفس خویش ایجاد می کند.

البته از نظر قرآن، انتخاب درست آن است که انسان قوه عاقله را به کار گیرد و به جاده ایمان و شکر گام بردارد تا جایی که  از یک سو «وهم و خیال» خویش را از سلطه شیطنت ابلیسی بیرون کشد و در خدمت قوه عاقله در آورد، و از یک سوی دیگر، قوای جاذبه و دافعه را نیز در خدمت قوه عاقله قرار دهد؛ تا در اندیشه و انگیزه یا علم و عمل وی انتخابی درست داشته باشد و این گونه شخص متاله و خدایی شود.


  
  

خدا در آیات قرآنی نسبت به برخی از مسلمانان چنان خشمگین است که حتی اجازه نمی دهد که رسول الله (ص) بر جنازه ایشان نماز گذارد؛ خدا در قرآن درباره منافقانی از اهل اسلام می فرماید که اینان در ظاهر اهل اسلام و در باطن اهل کفر هستند. آنان سوگند دروغ می خورند و بر مومنان عیب می گیرند و از جهاد در کنار رسول الله(ص) سرباز می زنند و تخلف می ورزند(توبه، آیات 74 تا 73) سپس خدا می فرماید:  لَا تُصَلِّ عَلَى أَحَدٍ مِنْهُمْ مَاتَ أَبَدًا وَلَا تَقُمْ عَلَى قَبْرِهِ إِنَّهُمْ کَفَرُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَمَاتُوا وَهُمْ فَاسِقُونَ ؛ و هرگز بر هیچ مرده‏ اى از آنان نماز مگزار و بر سر قبرش نایست؛ چرا که آنان به خدا و پیامبر او کافر شدند و در حال فسق مردند. (توبه، آیه 84)

این در حالی است که کسانی که خودکشی کردند یا سنگسار شدند، چنین حکم سختی برای آنان نیست؛ زیرا پیامبر(ص) بر آنان نماز می خواند و برایشان دعا و نیایش می کرد؛ چنان که امام صادق(ع) از پیامبر(ص) نقل می کند که ایشان فرمود: صَلُّوا عَلَى اَلْمَرْجُومِ مِنْ أُمَّتِی وَ عَلَى اَلْقَتَّالِ نَفْسَهُ مِنْ أُمَّتِی لاَ تَدَعُوا أَحَداً مِنْ أُمَّتِی بِلاَ صَلاَةٍ؛ بر سنگسار شده از امت من و بر کسی از امت من که خودکشی کرده نماز بگزارید؛ پس هیچ یک از امت مرا بدون نماز رها مکنید!(وسایل الشیعه، ج 3؛ ص 133، ح 3)

هم چنین درباره کسانی که با اجرای حدود کشته شده اند از شرابخوار و زناکار و دزد یا مرده اند، نماز بر جنازه آنان خوانده می شود(وسائل الشیعة؛ ج‌3، صص: 133 – 132، باب37، أَبْوَابُ صَلَاةِ الْجِنَازَةِ‌، ح1) اما بر منافقانی که در آیات توبه بیان شده، نماز میت خوانده نمی شود؛ زیرا آنان رفتار و گفتار زشت و زننده ای داشته و با رهبری به مخالفت می پردازند تا جایی که استغفار پیامبر(ص) که در حق هر کسی سازنده و پذیرفته شده از سوی خدا است(نساء، آیه 64؛ نور، آیات 62 و 63)، درباره آنان اگر هفتاد بار باشد، باز پذیرفته نمی شود.(توبه، آیه 80)

البته این حکم برای منافقان خاص است، نه هر منافقی؛ زیرا آنان نیز همانند هر مسلمان ظاهری و اهل قبله واجب است که بر ایشان نماز خوانده شود؛ هر چند که حسابشان با خدا است.( وسائل الشیعة؛ ج‌3، ص: 133، باب37، أَبْوَابُ صَلَاةِ الْجِنَازَةِ‌، ح2)


  
  

روان شناسی به بیماری های روانی و چگونگی درمان آن می پردازد. البته شناخت روان تنها به موضوع بیماری و درمان محدود نمی شود، بلکه ناظر به حقیقت روان و صفات و ویژگی های انحصاری یا غیر انحصاری آن می پردازد؛ اما با این همه روان شناسی بر آن است تا با بهره گیری از شناخت روان و ویژگی های آن، در قالب روان کاوی بالینی و میدانی، به حل مسائل مهم و اساسی بپردازد که مهم ترین آن ها بیماری های روانی و درمان آن است؛ یعنی با شناخت روان و کارکرد آن در بدن انسان به مدد روان کاوی می خواهد چرایی و چگونگی ایجاد بیماری را بیان کند و برای بهداشت روانی نسخه هایی را بپیچد و به درمان بیماری روانی کمک کند.

از آن جایی که روان شناسی ناظر به شناخت روان و نفس است؛ فاصله عظیمی میان روان شناسی قرآنی و روان شناسی غیر قرآنی است؛ زیرا در روان شناسی قرآن، نفس و روان به گونه ای تعریف می شود که با روان از نظر غربی فرق دارد؛ زیرا روان شناسی غربی، تنها بر اساس روش های حسی به مطالعه روان و نفس انسانی می پردازد؛ چنان که بر اساس مبانی غربی روان شناسی، «انسان حیوان ناطق» است و بر همین اساس در کلیت با حیوان مشترک بوده و تنها در برخی از جزئیاتی که اصالت ندارد، فرق دارد.

این در حالی است که نفس و روان در روان شناسی قرآنی، «روح الهی» دمیده شده در کالبد انسانی است. پس با آن که نفس با «بدن» ارتباط تنگاتنگی دارد، ولی از «انشاء» خاصی برخوردار است که او را از سایر آفریده ها از جمله حیوانات جدا می سازد.(مومنون، آیه 14؛ حجر، آیه 15؛ ص، آیه 72)

بر این اساس، شناخت نفس و روان آدمی تنها از طریق روش حسی آزمایشگاهی شدنی نیست، بلکه نیازمند بهره مندی از روش های دیگر از جمله عقلی – فلسفی ، بلکه شهودی و بلکه وحیانی است. بنابراین، برای شناخت نفس انسان می بایست دست کم به سراغ آموزه های وحیانی قرآن رفت و نفس و روان انسان را بر اساس آن شناخت.

از نظر قرآن، انسان مخلوقی متالّه است که صفات الهی را در خود دارا است و از همین رو، با همه مخلوقات دیگر فرق دارد؛ چرا که به سبب همین متاله بودن ، در جایگاه خلافت الهی قرار می گیرد.(بقره، آیات 30 و 31)

با توجه به تفاوت و فرق هایی که میان روان شناسی و روان شناسی غربی در مبانی و اصول اساسی است، تحلیل، تبیین و نیز توصیه های آنها فرق دارد. به عنوان نمونه بر اساس، مبانی و اصول غربی روان شناسی، رباخوار انسانی سالم است؛ در حالی که از نظر روان شناسی قرآنی، رباخوار انسانی بیمار و ناسالم از نظر روانی است؛ چنان که خدا به صراحت در این باره می فرماید: الَّذِینَ یَأْکُلُونَ الرِّبَا لَا یَقُومُونَ إِلَّا کَمَا یَقُومُ الَّذِی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطَانُ مِنَ الْمَسِّ؛ کسانى که ربا مى ‏خورند، برنمى ‏خیزند مگر مانند برخاستن کسى که شیطان بر اثر تماس‏، آشفته ‏سرش کرده است‏.(بقره، آیه 275)

هم چنین از نظر قرآن، کافر، منافق و مشرک، گرفتار بیماری روانی است و قلب و روان ایشان بیمار است(توبه، آیه 125؛ مدثر، آیه 31؛ احزاب، آیه 60)؛ چنان که در باره منافق می فرماید: فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً؛ در قلوب ایشان مرض است پس خدا مرض ایشان را بیافزاید.(بقره، آیات 7 تا 10)

هم چنین از نظر قرآن، کسانی که دنبال زنان می روند و می خواهند از آنان بهره جنسی از راه نامناسب غیر از شریعت ببرند، گرفتار بیماری روانی هستند؛ چنان که خدا می فرماید: یَا نِسَاءَ النَّبِیِّ لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّسَاءِ إِنِ اتَّقَیْتُنَّ فَلَا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلًا مَعْرُوفًا ؛ اى همسران پیامبر شما مانند هیچ یک از زنان دیگر نیستید؛ اگر سر پروا و پرهیزگاری دارید، پس به ناز سخن مگویید تا آنکه در دلش بیمارى است طمع ورزد و گفتارى شایسته گویید. (احزاب، آیه 32)

از نظر قرآن، برخی از مردم گرفتار بیماری های فکری و روانی هستند که آنان را در موقعیت بدی قرار می دهد. اینان به ظاهر هیچ مشکلی ندارند، در حالی که در باطن و ملکوت گرفتار بیماری نفسانی هستند و بیماری روانی آنان را دچار اختلال رفتاری کرده است. از جمله این افراد می توان به بیماری روانی سیاسی سست ایمان ها و منافقان و بیماری اخلاقی کافران از جمله عدم وفا به قول و پیمان و مانند آن ها اشاره کرد. از نظر قرآن، کسی که به ظاهر معامله ربوی می کند یا مال یتیم می خورد، هیچ مشکلی از نظر بدنی و روانی نخواهد داشت، ولی در باطن گرفتار بیماری روانی است و در همان حال در حال خوردن آتش است.(بقره، آیه 174؛ نساء، آیه 10)


  
  

انسان موجودی مُتألُه است که همه صفات الهی را به عنوان «مظهر اسماء الله» دارد؛ اما همین موجود در هبوط و سقوط خویش با آن که دارای صفات الهی است، آن صفات الهی را با گناه دفن و دسیسه می کند و اجازه ظهور و بروز نمی دهد تا جایی که «انسان شیطان» می شود؛ یعنی با حفظ انسانیت و دارای انسانی، همه صفات را در جهت منفی آن به کار می گیرد و حتی ابلیس که از جنیان شیطانی را نیز پشت سر می گذارد؛ یعنی می شود استاد ابلیس در شیطنت. اینان همان شیاطین «الانس» هستند.(انعام، آیه 112)

خدا در قرآن می فرماید کسانی که رباخواری می کنند و لقمه حرام را می خورند، وقتی می ایستند، مایه قوام و ایستادگی آنان دیگر انسانی نیست؛ چرا که آنان دیگر خصوصیات و صفات نیک الهی را به نمایش نمی گذارند، بلکه نمایشی از کسی دارند که شیطان او را مس کرده و مجنون و جن زده به شیطان شده باشد؛ دیگر تعادل فکری و رفتاری ندارند.(بقره، آیه 275)

البته شیطان گام به گام وارد می شود؛ او مترصد فرصتی است تا بتواند در یک زمان و موقعیتی بر دل شخص در آید و قلب او را در اختیار گیرد که حقیقت انسان را تشکیل می دهد. از همین روست که شیطان هماره در طواف است و دور انسان می گردد تا این فرصت دست دهد. از نظر قرآن، اگر انسان بر فطرت باشد، هماره با ذکر الله و یادکرد خدا به بصیرتی می رسد که حقیقت بر او آشکار شده و از دست شیطان می رهد و اجازه نمی دهد تا به درون دل در آید(اعراف، آیه 201)، اما کسی که متذکر نمی شود، به شیطان طواف گر اجازه می دهد که وارد کعبه دل شود و در آن جا ساکن گردد.

اتَّخَذُوا الشَّیْطَانَ لِأَمْرِهِمْ مِلَاکاً وَ اتَّخَذوهُمْ لَهُ أَشْرَاکاً، فَبَاضَ وَ فَرَّخَ فِی صُدُورِهِمْ، وَ دَبَّ وَ دَرَجَ فِی حُجُورِهِمْ. فَنَظَرَ بِأَعْیُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ، فَرَکِبَ بِهِمُ الزَّلَلَ وَ زَیَّنَ لَهُمُ الْخَطَلَ، فِعْلَ مَنْ قَدْ شَرِکَهُ الشَّیْطَانُ فِی سُلْطَانِهِ وَ نَطَقَ بِالْبَاطِلِ عَلَی لِسَانِهِ؛آنان شیطان را تکیه‌گاه و معیار کار خود گرفتند و شیطان نیز ایشان را شرکای خود قرار داد و در سینه‌هاشان لانه کرد و تخم ‌گذاشت و جوجه‌های خود را در دامانشان پرورش داد و درجه می گذارد و ردّ پایش همه جا پیدا می شود. شیطان با چشم‌های آنان نگریست و با زبان‌های آنان سخن گفت. پس با یاری آنها بر مرکب گمراهی سوار شد و خطاهای زشت را برایشان آراست؛ مانند رفتار کسی که شیطان او را در سلطه خود سهمی داده است و زبان او را ابزار یاوه‌سرایی خود ساخته است. (نهج البلاغه، خطبه 7)

در جایی دیگر می فرماید: مَهْلًا لَا تَعُدْ لِمِثْلِهَا؛ فَإِنَّمَا نَفَثَ الشَّیْطَانُ عَلَى لِسَانِک‏؛ آرام باش! مثل این را دیگر تکرار نکن. همانا شیطان بود که این حرف را بر زبانت جاری کرد.(الکافی، الإسلامیة، ج‏2، ص230؛ الأمالی، ص574؛ نهج البلاغة، خطبه‌193، ص306)

چنین شخصی که انسان شیطان است، چون کافر است، مرده است؛ زیرا این نور ایمان است که انسان را زنده می کند(انفال، آیه 24؛ حج، آیه 31؛ نمل، آیات 80 و 81) خدا در قالب صنعت احتباک به این نکته اشاره می کند و می فرماید: لِیُنْذِرَ مَنْ کَانَ حَیًّا وَیَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَى الْکَافِرِینَ ؛ این قرآن برای آن استتا هر که را زنده است بیم دهد؛ و گفتار خدا درباره کافران محقق گردد. (یس آیه70)

البته صنعت بدیع احتباک این است که گوینده در دو کلام پیاپی، از جمله اول، قسمتی حذف شود که مشابه آن در جمله دوم بیان شده است؛ و از جمله دوم نیز بخشی حذف گردد که در جمله اول بدان اشاره شده است. پس از نظر قرآن مومن زنده دل است و کافر مرده دل.

امام علی(ع) می‌فرماید: «فَالصُّورَةُ صُورَةُ إِنْسَانٍ وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَیَوَانٍ لاَ یَعْرِفُ بَابَ الْهُدَی فَیَتَّبِعَهُ وَ لاَ بَابَ الْعَمَی فَیَصُدَّ عَنْهُ وَ ذلِکَ مَیِّتُ الْأَحْیَاءِ؛ چهره او چهره انسان است، ولى قلبش قلب حیوان. راه هدایت را نمى‌شناسد تا از آن پیروى کند و طریق گمراهى را درک نمى‌کند تا از آن بپرهیزد. (در حقیقت) او مرده‌اى است در میان زندگان! »(نهج‌البلاغه، خطبه 87)


  
  

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، نفس انسانی به گونه ای آفریده شده که علومی را در ذات خودش دارا است؛ یعنی نرم افزاری در ذات همه انسان ها قرار داده شده که به عنوان سیستم عامل از علومی خاص و ظرفیت هایی ویژه برخوردار است. این علوم که می توان گفت علوم میزبان هستند، به انسان این توانایی و ظرفیت را می بخشد تا حقایق را بشناسد و بدان گرایش یابد و باطل را نیز بشناسد و بدان گریزش داشته باشد. پس شناخت حق و باطل و گرایش و گریزش در ذات انسان ها است؛ خدا در باره این علوم که از آن به علوم فطری و تکوینی نیز یاد می شود، می فرماید: وَ نَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا  فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا؛ سوگند به نفس و آن چه آن را تسویه کرد؛ پس به نفس فجور و تقوایش را الهام کرد.(شمس، آیات 7 و 8) این علوم که در نرم افزار الهی نفس قرار داده شده، غیر قابل تبدیل است(روم، آیه 30)؛ هر چند که با گناه و فجور قابل تغییر در حدی است که دفن و دسیسه شود.(شمس، آیه 10)

البته برخی از علوم مهمان نفس است؛ یعنی انسان از آغاز آن را ندارد، بلکه با ابزارها و قوای ادراکی و گرایشی چون شنوایی و بینایی و قلب آن را به دست می آورد.(نحل، آیه 78)

از نظر قرآن، علوم مهمان که همان علوم اکتسابی است، برای این که معلوم شود حق یا باطل است، می بایست برعلوم میزبان که الهامی است، عرضه شود. بنابراین، هر چیزی که انسان یاد می گیرد می توان به علوم میزبان به عنوان شاخص ارزیابی حق و باطل ارایه کرد؛ زیرا فطرت به طور تکوینی حق و باطل را می شناسد و به حق گرایش و نسبت به باطل گریزش دارد؛ زیرا این امور الهامی است و هرگز الهام بر خلاف حق نخواهد بود.


  
  

نعمت های الهی از مادی و معنوی را به دو قسم اصلی می توان دسته بندی کرد:

1.      نعمت هایی ابتدایی که خدا بی استحقاق به افراد می دهد، مانند نعمت اسلام، ولایت، ایمان، هدایت فطری، قدرت و ثروت که ابتدایی است؛

2.      نعمت هایی استحاقی که به عنوان پاداش عمل به انسان داده می شود؛ مانند مراتب عالی ایمان، مراتب عالی یقین، هدایت های تشریعی و غیر آنها.

البته نعمت های ابتدایی هرگز سلب نمی شود و خدا هیچ کس را از آن محروم نمی کند؛ مگر آن که شخص با تغییر در نفس خویش و سقوط و هبوطی که گرفتار می شود، نعمت های ابتدایی را از دست می دهد(رعد، آیه 11؛ انفال، آیه 53)؛ ولی نعمت های استحقاقی در آمد و شد منوط و در رهن عمل شخص است؛ چنان که کاهش و افزایش آن نیز به نوع استفاده از نعمت به ویژه شکرگزاری عملی و استفاده درست از آن منوط و مشروط است(نمل، آیه 40)؛ چنان که استفاده درست از هر نعمتی موجب شرح صدر و افزایش وزانت و مکانت انسان و سعه وجودی او می شود.(ابراهیم، آیه 7)

گفتنی است که وقتی در قرآن سخن از نعمت به شکل مطلق بدون قید و شرط و بیان و مانند آن ها همان نعمت های معنوی چون ولایت و اسلام است(مائده، آیه 3؛ تکاثر، آیه 8) نه نعمت های مادی.


  
  

انسان دردها و بیماریهای متعدد و متنوع بدنی و روانی دارد که می بایست آنها را درمان کند تا زندگی سالم و صالحی داشته باشد.

از جمله بیماری های روانی می توان به موارد زیر اشاره کرد:

1.      بیماری اعتقادی چون شرک و کفر و نفاق : خدا در باره این بیماری می فرماید که این افراد با آن که به ظاهر دارای ابزارها و قوای ادراکی و گرایشی چون شنوایی و بینایی و قلب هستند، اما این ابزارها و قوا به سبب گناه ناکارآمد شده است.(بقره، آیات 7 و 18 و 171؛ احزاب، آیه 12)

2.      بیماری اخلاقی چون طمع: خدا در باره این افراد می فرماید که اینان ممکن است مسلمان هم باشند، ولی دلهای بیماری دارند که با شنیدن صدای نازک و خوش زنی طمع می کنند که با آنان رابطه جنسی داشته باشند.(احزاب، آیه 32)

3.      بیماری سیاسی چون تابعیت دشمنان: خدا می فرماید برخی از مسلمانان با آن که جزو امت اسلام هستند، ولی گرفتار بیماری سیاسی هستند و نمی خواهند رابطه خویش را با دشمنان تیره سازند؛ زیرا می ترسند که روزی سلطه آنان برگردد و آنان گرفتار زیان و خسران شوند.(مائده، آیه 52)

خدا در قرآن به قول مطلق می فرماید : وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ؛ ما قرآنی می فرستیم که در آن شفاء و رحمت برای مومنان است.(اسراء، آیه 82) پس هر کسی هر بیماری جسمی و روانی دارد می تواند با قرآن آن را درمان کرده و شفا دهد بلکه از فضل الهی بهره مند شده و در جایگاه رحمت قرار گیرد و از رحمت الهی نیز بهره مند گردد.

از نظر قرآن، کسی که کافر است در حقیقت مرده است هر چند که در ظاهر زنده است؛ چنان که مومن انسانی زنده است.(یس، آیه 70)

خدا در قرآن بیان می کند که اگر کسی گرفتار بیماری مردگی است، تنها قرآن است که می تواند او را شفا دهد و درمان کند. پس اگر کسی می خواهد از بیماری مردگی بیرون آید به اسلام و پیامبر(ص) پاسخ مثبت دهد تا قرآن او زنده و احیاء کند.(انفال، آیه 24)


  
  

از نظر قرآن، منافقان دوستان شیطان و مستکبران شیطانی هستند و با آنان همراه و همدل و همکار هستند.

علت گرایش این دسته از افراد به دشمنان و دوستی با آنان را می بایست در نفاق اعتقادی و فسق رفتاری آنان جست. خدا این دسته از مردمان را انسان هایی معرفی می کند که نامه اعمال خودشان را با سیاه نویسی پر کرده و جایی خالی نگذاشته اند؛ از همین روست که هیچ تاثیری از انذار و عدم انذار نمی گیرند؛ زیرا برایشان دیگر فرقی نمی کند؛ زیرا جای خالی سفیدی نیست تا انذاری بشنوند و از آن بهره گیرند.(یس، آیه 10) خدا وقتی به نامه اعمال ایشان می نگرد که دیگر جای خالی نیست، آن را «مختوم» کرده و مهر بر آن می نهد تا دیگر قابل بازگشایی نباشد.(بقره، آیات 7 تا 10)

این گروه از افراد به ظاهر امت اسلامی که حتی در نهادهای رسمی به عنوان مسئولان و کارگزاران نظام اسلامی نفوذ و رخنه کرده اند، در خدمت دشمنان و مستکبران ظالم جهانی هستند.

آنان از نظر سیاسی بیمار دل هستند؛ زیرا از نظر اعتقادی و رفتاری گرفتار نفاق و فسق هستند. آنان گرایش شگفتی به دشمنان دارند و دوست دارند به سرعت به آنان بپیوندند و تابعیت سیاسی آنان را نیز به دست بیاورند؛ یعنی دو تابعیتی هستند؛ هر چند که سوگند می خورند که از اهل امت اسلام هستند(مائده، آیه 53)، ولی مومنان نمی بایست فریب این سوگندها و قسم های آنان را بخورند؛ زیرا خدا درباره آنان می فرماید: فَتَرَى الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ یُسَارِعُونَ فِیهِمْ یَقُولُونَ نَخْشَى أَنْ تُصِیبَنَا دَائِرَةٌ فَعَسَى اللَّهُ أَنْ یَأْتِیَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ فَیُصْبِحُوا عَلَى مَا أَسَرُّوا فِی أَنْفُسِهِمْ نَادِمِینَ ؛ مى ‏بینى کسانى که در دلهایشان بیمارى است در دوستى با دشمنان شتاب مى ‏ورزند. آنان مى‏ گویند: مى‏ ترسیم به ما حادثه ناگوارى برسد؛ پس امید است‏ خدا از جانب خود فتح منظور یا امر دیگرى را پیش آورد تا در نتیجه آنان از آنچه در دل خود نهفته داشته‏ اند، پشیمان گردند. (مائده، آیه 52)

پس از نظر قرآن، این بیماردلان اصولا تابعیت حقیقی آنان همان تابعیت سیاسی و اعتقادی و رفتاری دشمنان است؛ آنان می ترسند که اگر با دشمنان نباشند، ممکن است که روزی آنان بر کشور و منطقه مسلط شوند و گرفتار گردشی مشکلات از سوی آنان شوند؛ از همین روست که برای پیشگیری از قبل با دشمنان می بندند تا اگر سلطه آنان اتفاق افتد از آسیب در امان مانند؛ در حالی که نمی دانند که خدا امید است که مومنان را پیروز کند یا کاری کند که زمینه پشیمانی منافقان فراهم آید.

پس منافقان بیماردل با آمریکا و اسرائیل ارتباط گیری می کنند که در آینده از آسیب در امان مانند و مشکلات و مصیبت هایی از سوی دشمنان به آنان نرسد. همین توهم غلبه موجب می شود که به امت اسلام خیانت می کنند و مخفیانه فعالیت های خرابکاری و جاسوسی و مانند آن انجام می دهند تا دشمنان را نسبت به خود، خوش گمان کنند. امروز در ایران اسلامی نیز ما گرفتار چنین نفوذی ها و منافقانی هستیم که در مقام مسئولیت در حال فعالیت به نفع دشمنان هستند و هر چه رهبری به گوش آنان بخواند گویی یاسین خواندن به گوش خر باشد که هیچ تاثیری در قلوب مختوم و مهر شده آنان به جا نمی گذارد و آنان همان راه خیانت را در پیش می گیرند و به پیش می روند.


  
  
   1   2   3   4   5   >>   >