سفارش تبلیغ
صبا ویژن
از ستم بپرهیزید که دلهایتان را ویران می کند . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :209
بازدید دیروز :1308
کل بازدید :1527405
تعداد کل یاداشته ها : 1815
100/1/31
7:54 ص
مشخصات مدیروبلاگ
 
خلیل منصوری[175]
http://www.samamos.com/?page_id=2

خبر مایه
پیوند دوستان
 
فصل انتظار سرباز ولایت هزار دستان رایحه ی انتظار اقلیم شناسی دربرنامه ریزی محیطی .:: مرکز بهترین ها ::. نگارستان خیال جریان شناسی سیاسی - محمد علی لیالی نگاهی نو به مشاوره پلاک آسمانی،دل نوشته شهدا،اهل بیت ،و ... حمایت مردمی دکتر احمدی نژاد آقاشیر کلّنا عبّاسُکِ یا زَینب صراط مستقیم هم رنگــــ ِ خـــیـــآل جبهه مقاومت وبیداری اسلامی کالبد شکافی جون مرغ تا ذهن آدمیزاد ! تکنولوژی کامپیوتر وبلاگ منتظران سارا احمدی بوی سیب BOUYE SIB رمز موفقیت محقق دانشگاه سرزمین رویا اهالی بصیرت وبلاگ تخصصی فیزیک پاک دیده آدمک ها ✘ Heart Blaugrana به نام وجود باوجودی ... سرباز حریم ولایت دهکده کوچک ما از قرآن بپرس کنیز مادر هرچه می خواهد دل تنگت بگو •.ღ♥ فرشتــ ـــ ـه تنهــ ــ ــایی ♥ღ.• پیامبر اعظم(ص) عطاری عطار آبدارچی ستاد پاسخگویی به مسایل دینی وبلاگ شخصی امین نورا چوبک نقد مَلَس پوست کلف دل نوشت 14 معصوم وقایع ESPERANCE55 قدرت شیطان دنیای امروز ما تا ریشه هست، جوانه باید زد... آواز یزدان خلوت تنهایی کتاب شناسی تخصصی اس ام اس عاشقانه طرحی نو برای اتحاد ایرانیان سراسر گیتی دنیای ماشین ها در گوشی با خدا **** نـو ر و ز***** اس ام اس سرکاری و خنده دار و طنز دنیا به روایت یوسف جاده خدا خام بدم ایلیا حرفای خودمونی من بازی بزرگان کویر مسجد و کلیسا - mosque&church بچه دانشجو ! پژواک سکوت گنجهای معنوی دنیای موبایل منطقه‏ ممنوعه طلبه علوم دینی مسافر رویایی انواع بازی و برنامه ی موبایل دانشجو خبر ورزشی جدید گیاهان دارویی بانوی بهشتی دو عالم

پیامبر خدا صلى الله علیه و آله می فرماید: النَّومُ أخُو المَوتِ ، و لا یَموتُ أهلُ الجَنَّةِ ؛ خوابْ برادر مرگ است، و بهشتیان نمى میرند.(کنز العمّال ، الهندی، شماره حدیث 39321)

در این روایت به این نکته توجه داده شده که خواب و مرگ از نظر حقیقت، یکسان بوده و خاستگاه و ریشه آن دو یکی است؛ از همین روست که از عنوان «اخ» به معنای برداری برای بیان یکسانی آنها استفاده شده است. واژه «اخوت» در این نوع عبارت ها به معنای وجود منبع و منشأی یکسان برای چیزی است؛ زیرا برادرها از یک خاستگاه برخوردار هستند، و خاستگاه والد یا والده آنها یکی است.

به سخن دیگر، این واژه برای بیان مشابهت در اصل و فرع به کار می رود. کسانی که مشابهت در فکر و عمل دارند، به عنوان «اخ » یا «اخت» معرفی می شوند.(اعراف، آیه 38؛ زخرف، آیه 48)

به جهت مشابهت بسیار زیاد میان خواب و مرگ است که پیامبر(ص) تعبیر به «اخ» می کند؛ زیرا حقیقت وجودی آن دو یکی است.

البته پیامبر(ص) این مطلب را در مقام تبیین قرآن(نحل، آیه 44) بیان می کند؛ زیرا خدا در قرآن، حقیقت خواب و مرگ را یکسان می داند و می فرماید: اللَّهُ یَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِهَا وَالَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا فَیُمْسِکُ الَّتِی قَضَى عَلَیْهَا الْمَوْتَ وَیُرْسِلُ الْأُخْرَى إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ ؛ خدا نفس مردم را هنگام مرگشان به تمامى باز مى‏ ستاند؛ و نیز نفسی را که در موقع خوابش نمرده است، قبض مى ‏کند. پس آن نفسى را که مرگ را بر او واجب کرده نگاه مى دارد؛ و آن دیگر نفسها را تا هنگامى معین به سوى زندگى دنیا بازپس مى‏ فرستد؛ قطعا در این امر براى مردمى که مى‏ اندیشند، نشانه‏ هایی است. (زمر، آیه 42)

در این آیه به صراحت حقیقت «موت و نوم» یعنی مرگ و خواب یکی دانسته شده است؛ زیرا حقیقت آن دو همان «وفات» است که از ریشه «وفی» به معنای گرفتن چیزی به تمامیت آن است؛ ازهمین رو، وقتی کسی به تعهدات خود به طور کامل وفا می کند، واژه وفا را برای او به می برند و مثلا می گویند: المومن اذا وعد وفی، هرگاه مومن وعده می دهد بدان وفا می کند.

پس از نظر قرآن، حقیقت مرگ و خواب همان وفات است که نفس به شکل «توفی» از سوی خدا به تمام کمال گرفته می شود. پس از نظر قرآن، خواب چیزی جز مرگ موقت نیست که حالت اتصال با بدن حفظ می شود ، ولی در توفی هنگام مرگ، این ارتباط قطع می شود و «نفس» امساک شده و اجازه «ارسال» و بازگشت به سوی بدن را ندارد.

نکته دیگر آن که وقتی «وفات» در خواب یا مرگ رخ می دهد، نفس به طور کامل گرفته و توفی می شود؛ و آن چه انسان در خواب می بیند همان چیزی است که پس از مرگ ولی با کیفیت و کمیت بیش تری آن را می بیند و با آن مواجه می شود.

پیامبر(ص) نیز برای بیان حقیقت یکتایی و یکسانی حقیقت مرگ و خواب در همان مساله «توفی نفس» در جمله دوم خویش می فرماید: و لا یَموتُ أهلُ الجَنَّةِ؛ اهل بهشت نمی میرند؛ یعنی اگر خواب بردار مرگ است و مرگ و خواب همان «توفی» است؛ پس در بهشت مرگی نیست؛ یعنی خوابی نیست؛ زیرا توفی در بهشت به هیچ وجه نه به شکل مرگ ونه به شکل خواب رخ نمی دهد.

پس می توان گفت که انسان در بهشت «متاله» و خدایی شده است؛ از همین روست که توفی و خواب و مرگ ندارد؛ زیرا خدا درباره وجود خویش می فرماید:اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌة؛ الله همان معبودی است جز او حی قیوم نیست که چرتکی و خوابکی او را نمی گیرد.(بقره، آیه 255)

هم چنین باید توجه داشت که از نظر قرآن، چرت و خواب یکی است، با این تفاوت که «سنه» خواب کوتاه و غیر کامل و غیر تمام است، درحالی که خواب این گونه نیست. علت این که چرت را «سنه» می گویند، به دلیل حالتی است که در شخص ایجاد می کند؛ زیرا ریشه آن حالت تغییری فسادآمیز که شخص را از حالت تعادل خارج می کند و شدیدا او را تحت مهار خویش در می آورد؛ در این حالت شخص بین خواب و بیداری قراردارد؛ پس می توان آن را برزخ میان آن دو دانست که البته برخی از خصوصیات بیداری و برخی از خصوصیات خواب در آن نمایان می شود.

در عربی ، سال را «سنه» می گویند؛ زیرا سنه مدت زمانی است که تغییرات در آن مدت رخ می دهد و آثار فساد و تعفن در چیزی ظهور می کند. اگر برچیزی «سنه» بگذرد تغییرات فساد آمیز و تعفن درآن نمودار می شود؛ ازهمین روست که خدا می فرماید در شراب بهشتی «سنه » نیست و طعم و مزه آن تغییر نمی کند و متعفن نمی شود و فساد در آن راه نمی یابد. یا در باره شراب و نوشیدنی عزیر در قرآن آمده که پس از صدسال «شَرَابِکَ لَمْ یَتَسَنَّهْ»(بقره، آیه 259)

نکته دیگر آن که خدا با واژه «اخذ» از چرت و خواب سخن به میان آورده است؛ این بدان معنا است که حقیقتی بیرونی انسان را می گیرد ؛ نه این انسان چیزی را بگیرد؛ به سخن دیگر، همان طوری که مرگ و حیات دو آفریده و مخلوق الهی است(ملک، آیه 2)، این مرگ است که انسان را می گیرد، نه این که انسان مرگ را بگیرد. به این معنا که مسئولیت مرگ آن است که نفس را «اخذ» کند و بگیرد و با خود را بیرون از بدن ببرد. از همین روست که در عربی گفته می شود خواب او را گرفت و اخذ کرد و در فارسی می گویند: خواب او را ربود یا خوابش برد. پس خواب نفس را می گیرد و می برد و نفس درهنگام خواب و مرگ و نیز چرت اختیاری خود ندارد. پس این انسان نیست که به اراده و اختیار می خوابد، بلکه این حقیقت خدا است که در قالب «وفات» به اشکال گوناگون «نوم، موت و سنه» نفس را انسان را می گیرد و به عالم دیگری می برد.

 


  
  

انسان ها به دو دسته اصلی تقسیم می شوند، آنان که خدا پرست هستند و آنانی که خودپرست هستند.

ممکن است گفته شود، برخی از مردم بت پرست هستند؛ باید گفت که ریشه بت پرستی همان خودپرستی است؛ زیرا کسی که خودپرست است، همان طوری که هواهای نفسانی خودش را می پرست و آن را «الهه» و معبود گرفته است، گاه برای رضایت هواهای نفس خویش است که بت پرستی می کند؛ زیرا خدایی را می خواهد که به او نگویید چه بکن چه نکن، بلکه می خواهد آزاد باشد و هر گونه که دلش می خواهد فجور کند و مرزی نداشته باشد؛ خودپرست و بت پرست این گونه است؛ زیرا بایدها و نبایدها را خودش معین می کند، و بر اساس هواها و خواسته های دلش رفتار می نماید؛ از همین روست که خدا می فرماید: أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ؛ آیا پس دیدی کسی که هوا و خواسته خودش را الهه و معبود قرار داده است(جاثیه ، آیه 23؛ فرقان، آیه 43) چنین شخصی تابع هیچ کس و هیچ چیزی نیست، بلکه تنها تابع هواها و خواسته های نفس خودش است: وَاتَّبَعَ هَوَاهُ(کهف، آیه 28)، أَنَّمَا یَتَّبِعُونَ أَهْوَاءَهُمْ(قصص، آیه 50) چنین شخصی در نهایت: فَتَرْدَى؛ سقوط می کند.(طه، آیه 16)

این گونه است که خودپرستان، با سقوط خویش هر گونه ضلالتی را برای خویش ایجاد می کنند که از جمله آنها بت پرستی، دنیاپرستی، شکم پرستی، زنباره پرستی و مانند آنها است.(کهف، آیه 28؛ قصص، آیه 50؛ جاثیه، آیه 23؛ آل عمران، آیه 14)


99/12/18::: 3:49 ع
نظر()
  
  

خدا در قرآن می فرماید که اهل بهشت تا ابد در بهشت هستند؛ یعنی تا خدا خدایی می کند اینان در بهشت هستند. البته این «تا» به معنای غایت نیست که نهایت و پایانی داشته باشد؛ زیرا در بهشت زمان به مفهومی که ما می شناسیم نیست؛ زیرا اگر انسان به خلقت الهی، حادث است و ازلی نیست، ولی ابدی است؛ هر چند که به یک مفهوم انسان در علم الهی که حقیقت مکنون فی الغیب است، ازلی به وجود الهی است، ولی در ظاهر حادث است؛ اما شکی نیست که نسبت به آینده ابدی است و دیگر عدم برای انسان بلکه هیچ موجودی نیست.

این مساله ابدیت در بهشت برای برخی این پرسش را مطرح می کند که میلیاردها یا بیلیاردها سال نوری و مانند آن زندگی کنیم، آخر که چی؟ چقدر بخوریم و بخوابیم و عیش و نوش داشته باشیم؟ این کارها خستگی می آورد و انسان بالاخره خسته و از آن دل زده می شود.

در پاسخ باید گفت که ویژگی انسان در بهشت همانند ویژگی خدا است که خستگی و دل زدگی معنا ندارد؛ زیرا انسان در بهشت موجودی ثابت است، نه «ساکن». بنابراین، موجودی است که همیشه در اوج لذت است و خدایی می کند و هر زمانی چون خدا در شأن و شئونی است؛ بنابراین، خستگی و زدگی معنا ندارد.

از نظر قرآن، دوزخیان نیز این گونه نیست که به محیط دوزخ و آتش و عذاب عادت کنند و دیگر درد و رنج آنان پایان یابد؛ بلکه آنان هماره در رنج و عذاب هستند و هرگز چیزی برایشان عادی و به شکل عادت در نمی آید که دیگر رنج و عذاب معنا نداشته باشد.

البته از نظر قرآن، خلود برای اندکی از دوزخیان است؛ وبسیاری از دوزخیان از دوزخ رها می شوند؛ البته دوزخ ضرورت دایمی و ابدی نیست؛ زیرا اگر در وعده و نیکی ، ضرورت است که به آن وعده عمل شود و تخلفی نشود، ولی در وعید و عذاب می توان از آن عدول کرد؛ یعنی اگر مشیت الهی بر این قرار گیرد که کسی در دوزخ ابدی نماند، این قابل پذیرش است؛ زیرا خدا انسان و موجودات دیگر را در راستای «رحم» آفریده است. پس این رحم خدا می تواند رهایی افراد از خلود ابدی در دوزخ باشد.(هود، آیه 119)

خدا در باره مشیت خویش درباره عدم خلود دوزخیان می فرماید: قَالَ النَّارُ مَثْوَاکُمْ خَالِدِینَ فِیهَا إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ؛ خدا می گوید: جایگاه شما آتش است؛ در آن خالد و ماندگار خواهید بود، مگر آنچه را خدا مشیت کند. پس ببخشد یا خود تخفیف دهد.(انعام، آیه 128)


  
  

از نظر قرآن، مشرکان اسمایی را به عنوان «ارباب» در نظر گرفته اند که هیچ سلطه ای به عنوان رب و پروردگار در هستی ندارند؛ زیرا این اسماء هر چه باشد به دلیل این که اسم بی مُسمّا است، نمی تواند در مقام ربوبیت و پروردگاری قرار گیرد؛ زیرا اسم بی مُسمّا به معنای اسم خالی بی واقعیت و حقیقت خارجی است که بر اساس توهم و خیال شکل گرفته است؛ مانند اسم عنقا و سیمرغ که وجود خارجی ندارد و ساخته و پرداخته خیال و وهم انسان است.

خدا درباره این دسته از اسمای بی مُسمّا که به عنوان ارباب از سوی مشرکان مطرح شده می فرماید: مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا أَسْمَاءً سَمَّیْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآبَاؤُکُمْ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ ؛ شما به جاى او جز نامهایى [چند] را نمى ‏پرستید که شما و پدرانتان آنها را نامگذارى کرده‏ اید؛ و خدا سلطان و دلیلى بر [حقانیت] آنها نازل نکرده است؛ فرمان جز براى خدا نیست؛ دستور داده که جز او را نپرستید این است دین درست ولى بیشتر مردم نمى‏ دانند. (یوسف، آیه 40)

یا می فرماید: قَالَ قَدْ وَقَعَ عَلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ رِجْسٌ وَغَضَبٌ أَتُجَادِلُونَنِی فِی أَسْمَاءٍ سَمَّیْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآبَاؤُکُمْ مَا نَزَّلَ اللَّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ فَانْتَظِرُوا إِنِّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِینَ؛ گفت: راستى که عذاب و خشمى سخت از پروردگارتان بر شما مقرر گردیده است؛ آیا در باره نامهایى که خود و پدرانتان براى بتها نامگذارى کرده‏ اید، و خدا بر حقانیت آنها سلطان و برهانى فرو نفرستاده با من مجادله مى ‏کنید؟ پس منتظر باشید که من هم با شما از منتظرانم. (اعراف، آیه 71)

یا می فرماید: إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْمَاءٌ سَمَّیْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآبَاؤُکُمْ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَمَا تَهْوَى الْأَنْفُسُ وَلَقَدْ جَاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدَى؛ این بتان جز نامهایى بیش نیستند که شما و پدرانتان نامگذارى کرده‏ اید و خدا بر حقانیت آنها هیچ سلطان و دلیلى نفرستاده است. آنان جز از گمان و آنچه که دلخواهشان است، پیروى نمى کنند؛ با آنکه قطعا از جانب پروردگارشان هدایت برایشان آمده است.(نجم، آیه 23)

خدا در این آیات اسمائی که بت پرستان آنها را به عنوان «ارباب» مطرح کرده را باطل می داند؛ زیرا اسمایی بدون مُسمّا است که مردم همانند عنقا و سیمرغ آن را ساخته و پرداخته اند و بر اساس آن به عبادت آنان می پردازند تا از پروردگاری و ربوبیت آنان بهره مند شوند.

از نظر قرآن، مشکل اساسی این اسمای بی مسما که ارباب شده اند، فقدان «سلطان» از سوی خدا است. از این آیات می توان دریافت که اگر سلطانی از سوی خدا باشد، مشکل حل می شود؛ پس اگر برای آفریده ای سلطانی از سوی خدا مطرح باشد، دیگر این اسماء بی مسما نخواهد بود؛ زیرا اسم بی مسما آن است که شخصی را قدیر بنماند در حالی قدرتی ندارد، یا علیم یا غنی یا حی و قیوم و مانند آن ها بنماند در حالی که چنین نیست؛ مثل این که کچل را زلفعلی بگویند؛ که نام بی مسمای است.

اما در هستی آفریده های است که دارای اسماء با مسما هستند؛ زیرا آنان مظاهر اسماء الله هستند، و چون مظاهر اسماء الله هستند، متالهین و خدایی شده هستند و می تواند در مقام خلافت الهی به عنوان مظاهر الهی به ربوبیت بپردازند و ربانی باشند و پروردگاری کنند؛ چنان که چهارده معصوم(ع) به عنوان اسماء الله با مسما دارای چنین سلطانی برای ربوبیت از سوی خدا هستند.(بقره، آیات 30 و 31 و 138؛ آل عمران، آیه 79) از همین روست که ایشان می توانند در مقام مظهر اسماء الله در مقام ربوبیت به تعلیم تصرفی و تزکیه تکوینی بپردازند و مردمان را تعلیم و تزکیه و تطهیر کنند.(توبه، آیه 103؛ آل عمران، آیه 164 و آیات دیگر)


  
  

از نظر آموزه های قرآنی، انسان یا رشید است یا سفیه؛ رشید انسان مسلمان مومنی است که بر اساس عقل فطری زندگی خویش را سامان داده و میان دنیا و آخرت جمع کرده است؛ زیرا انسان رشید از نظر فلسفی به عالم غیب و آخرت ایمان دارد و از نظر عملی تلاش می کند تا حسنات دنیا و آخرت را با هم داشته باشد و بر اساس آموزه های اسلامی با ابزارهای کشف حقیقت یعنی عقل سلیم و نقل معتبر وحیانی، دنیا و آخرت خویش را سامان می دهد؛ از همین روست که با نور ایمان تحت ولایت الهی قرار می گیرد و در صراط مستقیم اسلام گام بر می دارد و آموزه های دستوری اسلام را در سبک زندگی خویش به کار می گیرد و از کفر اعتقادی و فسق و عصیان عملی دوری می ورزد و تحت ولایت طاغوت در نمی آید.(حجرات، آیه 7)

در حالی که سفیه کسی است که نفس خویش را سبک کرده و ارزش های فطری خویش را خفیف سبک ساخته و بدان پشت کرده و تنها به دنیا پرداخته و وهم و خیال را به عقل نظری و شهوت و غضب خویش را به عقل عملی عقال نکرده است؛ از همین روست که بر خلاف نور ایمان و اسلام فلسفه و سبک زندگی خویش را سامان داده و تنها به ظواهر و زینت های حیات دنیوی چنگ می زند و نسبت به ولایت الهی کفر ورزیده و تحت ولایت طاغوت ظالمانه یا منظلمانه زندگی می کند و تلاش می کند تا با استکبار و ظلم خویش مردمان را به استضعاف بکشاند و آنان را مظلوم سازد، و این گونه پیشرفت و توسعه خویش را با استضعاف و استثمار مردمان تحقق بخشد.(بقره، آیه 130؛ نساء، آیه 75؛ قصص، آیه 4 و آیات دیگر)

پس از نظر قرآن، رشید انسان مومن عاقلی است که با تعقل و تفکر، عالمانه و عاقلانه زندگی خویش و دیگران را به سامان می رساند و یاری به دیگران در هر قالبی از جمله توصیه به حق و صبر را در دستور کارش قرار می دهد؛ و هم چنان که قوای خیالی و وهمانی خویش را تحت عقال عقل نظری در آورده تا ادراکات بر اساس عقلانیت علمی باشد نه ظنون نامعتبر، هم چنین قوای شهوانی و غضبانی خویش را تحت عقال عقل عملی در آورده تا بر اساس عدالت قسطی به خود و دیگران یاری رساند و ظلم و فسق و عصیان نورزد؛ در حالی که سفیه بر اساس ظنون نسبت به خدا کفر و شرک می ورزد و تنها به دنیا دلبسته است و مبتنی بر خواسته های شهوانی و هواهای نفسانی عمل می کند.(نجم، آیه 28؛ جاثیه، آیات 23 تا 26؛ کهف، آیه 28؛ قصص، آیه 16)

امروز جهان غرب بر مدل سفاهت زندگی خود را سامان داده و عقل ابزاری را جایگزین عقل کامل کرده است. از این روست که به جای عبادت خدا و کسب سعادت اخروی بر پایه عقل عمل و گرایش به آخرت و عالم غیب، بر اساس عقل نظری ناقص یعنی مبتنی بر وهم و خیال در جزئیات مفهومی و حسی؛ و عقل عملی ناقص یعنی گرایش به مادیات و زینت های دنیوی، زندگی می کند و این گونه سفاهت خویش را به جای رشد به نمایش می گذارد. در یک کلمه کافران دنیاباور ظالم مستکبر، گرفتار مردمانی سفیه هستند که عقل آنان سبک و خفیف شده است؛ در حالی که انسان های رشید انسان مومن معتقد به دنیا و آخرت هستند که برای حسنات دنیا و آخرت تلاش می کنند و به دور از هر گونه و ظلم و استکبار در چارچوب عدالت مثلی قسطی و احسان عفوی و اکرام ایثاری زندگی می کنند.(بقره، آیه 237؛ حشر، آیه 9؛ نساء، آیه 135؛ مائده، آیه 8)


  
  

از نظر قرآن، انسان احساساتی دارد که موجب حرکات بدنی است، مثل احساس محبت که انسان را به سوی محبوب می برد؛ هم چنین ادراکاتی دارد که اندیشه انسان را می سازد.

از نظر قرآن، شهوت و غضب دو قوه از قوای نفس است که مسئولیت آنها جذب و دفع است؛ اما این قوای می بایست تحت مدیریت عقل باشد و عقل آنها را پای بند بزند تا افراط نکند و زیاده روی و تجاوز نداشته باشد. این عقل عملی است که مسئولیت عقال قوای احساساتی و حرکتی انسان را به عهده دارد. البته ما دو عقل نداریم، بلکه به اعتبار مسئولیتی که به عهده دارد، این تقسیم بندی انجام می شود.

هم چنین انسان دارای قوای خیال و وهم است که باید تحت مدیریت عقل نظری عمل کند تا مدرکات انسانی صحیح باشد؛ زیرا اگر خیال را به حال خویش رها کنیم، انسان را مختال می کند و انسان با خیال بافی که مبنای عقلی و علمی ندارد، کاری را انجام می دهد. چنان که وهم نیز می بایست تحت قوه عقل نظری مهار شود.

باید توجه داشت که خیال در ارتباط با مصادیق جزیی است و صغریات جزیی را به عقل تحویل می دهد؛ چنان که وهم نیز مرتبط با مفاهیم جزیی است.

انسان با خیال مصادیق جزیی خارجی را می شناسد و با قوه وهم مفاهیم کلی را به مفاهیم جزیی تبدیل می کند؛ بنابراین قوه خیال و قوه وهم باید تحت مدیریت عقل نظری قرار گیرد تا انسان به هدف برسد.

از نظر قرآن، جامعه اسلامی باید «لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ» باشد که عقل مُقوّم ذاتی جامعه باشد(بقره، آیه 164؛ نحل، آیه 67؛ عنکبوت، آیه 35) تا جایی که با عقل نظری، ادراکات خودش را مهار و مدیریت کند و وهم و خیال را تحت سلطه خویش در آورد؛ و با عقل عملی، محرکات خودش را مهار و مدیریت کرده و شهوت و غضب را تحت سلطه خویش در آورد.


  
  

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، علم حقیقی از تقوای الهی نشأت می گیرد و خاستگاه علم حقیقی همان تقوای الهی است؛ زیرا خدا می فرماید: وَاتَّقُوا اللَّهَ وَیُعَلِّمُکُمُ اللَّهُ؛ و تقوای الهی پیشه کنید تا افزون بر چیزهای دیگر خدا شما را تعلیم دهد.(بقره، آیه 282)

از نظر قرآن، حتی قدرت تشخیص حق و باطل، خوب و بد برای اهل تقوای الهی است؛ چنان که خدا می فرماید: إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقَانًا؛ اگر تقوای الهی را پیشه کنید خدا برای شما فرقان جداساز قرار می دهد.(انفال، آیه 29)

بر اساس آموزه های منطقی، علم عادی از طریق حواس و داده های آن به دست می آید؛ یعنی انسان با حواس اموری را دریافت می کند و آن را به فؤاد و قلب می دهد تا آن دو این دریافته ها را به داشته های فطری خویش عرضه کرده و با تعقل و تفکر در آنها، احکام و قوانینی را به دست آورده که از آن به علم عادی یاد می شود؛ بر این اساس هر کسی اگر حسی از حواس را از دست دهد، نسبت به برخی از امور بیرونی فاقد آگاهی و شناخت خواهد بود و چون معرفتی نسبت به آن امور ندارد، نسبت به آن امور علمی نیز نخواهد داشت؛ زیرا نمی تواند جزئیاتی را دریافت و به داشته ها عرضه کند و از آن احکامی برسد؛ از همین رو گفته شده است: مَن فَقَدَ حسّاً فَقَدْ فَقَدَ علماً؛ هرکسی حسی را از دست داده باشد، علمی را نیز از دست داده است.(الاقتباس، خواجه نصیرالدین طوسی، ص 375)

اما از نظر قرآن، کسی که تقوا نداشته باشد، علم ندارد؛ از همین رو باید گفت: من فقد تقوی فقد فقد العلم، هر کسی تقوا را از دست دهد علم را از دست می دهد. از همین روست که از معصوم(ع) نقل شده که فرمود: لَا عِلْمَ إِلَّا بِالتَّقوَی؛ هیچ علمی جز با تقوا به دست نمی آید.( کافی، ج 1، ص 17)

 

 


  
  

در آیات قرآنی سخن از این است که برای هر چیزی «زوج» است. البته زوجیت که برای موجودات است، هماره به معنای زوج به معنای جفت مانند نر و ماده نیست؛ بلکه گاه مراد همین زوجیت است که برخی چیزها جفت دارند؛ مانند انسان، جانوران و حتی گیاهان و ابرها که با این جفت خود باور می شوند.(حجر، آیه 22)

اما گاه مراد از زوج، به معنای جفت نر و ماده نیست که موجب باروری می شود، بلکه مراد از زوج، اصناف چیزها است؛ به عنوان نمونه در تقسیم انسان در قیامت از «ازواج سه گانه» سخن به میان آمده و خدا می فرماید: وَ کُنتُمْ أَزْوَاجاً ثَلاَثَةً. آن گاه در تبیین این ازواج سه گانه به سه صنف از انسان ها اشاره می کند و می فرماید: فَأَصْحَابُ الْمَیْمَنَةِ.. و أَصْحَابُ الْمَشْأَمَةِ ... وَ السَّابِقُونَ.(واقعه، آیات 5 و 8 تا 10)

پس مراد از زوج در قرآن هماره به معنای مثبت و منفی، نر و ماده نیست، بلکه مراد اصناف موجودات است. بر این اساس ممکن است که چیزی یافت که مثبت باشد، ولی منفی نداشته باشد؛ یا حتی مثبت و منفی از باب تضاد یا نقیضین نباشد؛ مانند فرشتگان که مرد و زن نیستند؛ پس آنان زوج به معنای نر و ماده و مثبت و منفی ندارند.


  
  
   1   2   3   4   5   >>   >