سفارش تبلیغ
صبا
هان! بدانید دانشی که در آن اندیشیدن نباشد، خیری ندارد . [امام علی علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :12
بازدید دیروز :602
کل بازدید :947112
تعداد کل یاداشته ها : 1412
96/7/30
12:31 ص
مشخصات مدیروبلاگ
 
خلیل منصوری[165]

خبر مایه
پیوند دوستان
 
کالبد شکافی جون مرغ تا ذهن آدمیزاد ! جبهه مقاومت وبیداری اسلامی فصل انتظار جریان شناسی سیاسی - محمد علی لیالی تکنولوژی کامپیوتر وبلاگ منتظران حمایت مردمی دکتر احمدی نژاد پلاک آسمانی،دل نوشته شهدا،اهل بیت ،و ... .:: مرکز بهترین ها ::. نگاهی نو به مشاوره سارا احمدی هم رنگــــ ِ خـــیـــآل سرباز ولایت کلّنا عبّاسُکِ یا زَینب بوی سیب BOUYE SIB هزار دستان رمز موفقیت محقق دانشگاه نگارستان خیال سرزمین رویا صراط مستقیم اهالی بصیرت وبلاگ تخصصی فیزیک پاک دیده آدمک ها آقاشیر ✘ Heart Blaugrana به نام وجود باوجودی ... سرباز حریم ولایت دهکده کوچک ما از قرآن بپرس کنیز مادر هرچه می خواهد دل تنگت بگو •.ღ♥ فرشتــ ـــ ـه تنهــ ــ ــایی ♥ღ.• پیامبر اعظم(ص) عطاری عطار آبدارچی ستاد پاسخگویی به مسایل دینی وبلاگ شخصی امین نورا چوبک نقد مَلَس پوست کلف دل نوشت 14 معصوم وقایع ESPERANCE55 قدرت شیطان دنیای امروز ما تا ریشه هست، جوانه باید زد... آواز یزدان خلوت تنهایی کتاب شناسی تخصصی اس ام اس عاشقانه طرحی نو برای اتحاد ایرانیان سراسر گیتی دنیای ماشین ها در گوشی با خدا **** نـو ر و ز***** اس ام اس سرکاری و خنده دار و طنز دنیا به روایت یوسف جاده خدا خام بدم ایلیا حرفای خودمونی من بازی بزرگان کویر مسجد و کلیسا - mosque&church بچه دانشجو ! پژواک سکوت گنجهای معنوی دنیای موبایل منطقه‏ ممنوعه طلبه علوم دینی مسافر رویایی انواع بازی و برنامه ی موبایل دانشجو خبر ورزشی جدید گیاهان دارویی

در هنگام تولد بر گوش راست کودک اذان و بر گوش چپ اقامه گفته می شود که بیان معارف و حقایق هستی به کودک است؛ این اعمال نوعی ذکر و از باب تذکر است؛ زیرا این حقایق را پیش از این در عالم ذر دانسته و با آن معارف آشنا و بلکه بر اساس آیه 172 سوره اعراف بدان ایمان داشته و مهر امضا زده است.

در هنگام مرگ و پس از آن نیز به محتضر و مرده مسلمان تلقین گفته می شود؛ این تلقین هر چند که در ظاهر با تکان دادن و «اسمع و افهم؛ بشنو و بفهم!» گفتن به جسدی است که روانی در آن نیست؛ زیرا خداوند هنگام مرگ، نفس و روان را به طور کامل می گیرد.(زمر، آیه 42) اما از آن جایی که نفس در هر نشاه ای از نشئات هستی دارای جسم مناسب با آن نشاه است، با جسم برزخی در عالم برزخ است(مومنون، آیه 100)؛ ولی هنوز نوعی علاقه به جسم زمینی خاکی دارد که اینک جسدی بدون نفس است؛ و نیز از آن جایی که نوعی اشراف از نشئات بالاتر از جمله نشاه برزخ نسبت به نشئات پایین تر از جمله دنیا است، به طور طبیعی روان در عالم برزخ ناظر و شاهد اعمال دنیوی و رفتار تشییع کنندگان به جسد خود است.

انتقال از نشاه ای به نشاه ای دیگر از جمله دنیا به برزخ هماره نوعی مستی را به همراه دارد(حج، آیه 2)، به طور طبیعی نفس در عالم برزخ پس از کشف غطاء و کنار رفتن پرده ها با حقایقی رو به رو می شود که موجب وحشت اوست. این نفس با این که حقایق را می بیند، ولی دچار نوعی سرگردانی نسبت به موقعیت کنونی خود است. البته حالت برای توده های مردم است؛ اما کسانی که در مرتبه علم الیقین یا عین الیقین یا حق الیقین قرار دارند، چنین حالتی را ندارند. از این روست که با تلقین به این افراد که حقایق هستی در نفس ایشان ملکه یا مقوم ذات نشده تلاش می شود تا با آن حقایق ارتباط برقرار کنند.

البته واجب است تا به همه مسلمانان تلقین گفته شود؛ زیرا تلقین کننده نمی داند که نفس این مسلمان در چه مرتبه ای از حال ، ملکه یا مقام است؛ زیرا کسی که ملکه و مقام داشته باشد نیازی به این تلقین ندارد و خود واقف و آگاه تر از تلقین کنندگان است.

اما این که چرا بر معصومان(ع) تلقین گفته می شود، بیش تر جنبه تعلیمی دارد. هم چنین این تلقین  برای جلوگیری از انحراف در دین افراد امت است؛ زیرا ممکن است برخی به اعتبار این که فلان شخص مجتهد و آیت الله است، برایش تلقین گفته نشود؛ در حالی که وضعیت ایمانی او در درجه اسلام است نه ایمان و او نیازمند تلقین باشد.

همین مشکل در میان صوفیه رایج شده است؛ زیرا اینان بر این باورند که اگر کسی به مقام یقین رسید دیگر شریعت از جمله نماز بر او واجب نیست؛ در حالی که باید به این افراد گفت پیامبر(ص) و معصومان(ع) در اوجی برتر از هر یقینی تا آخر عمر نماز خواندند و به شریعت عمل کردند. پس نباید به ادعا یا داعی و انگیزه وصول به یقین دست از شریعت برداشت. هم چنین نمی بایست به ادعای مقام یقین دست از تلقین میت مسلمان برداشت؛ بلکه باید برای همه این تلقین را به جا آورد.


  
  

علم برهانی به دانشی گفته می شود که هم چون قوانین ناظر به کلیات است؛ زیرا قضایای شخصی را علم نمی گویند. از این روست که برخی روان شناسی را علم نمی دانند؛ زیرا بیش تر از آن که قضایای کلی باشد، قضایای شخصی است که روان شناس خود بدان مبتلا بوده و راهکاری را پیش گرفته و سپس آن را تعمیم داده است؛ در حالی که این تعمیم پذیری نادرست است.

اما علم شهودی، دانشی است که نه به عقل و برهان، بلکه به دیدن و شهود است؛ یعنی شخص همان طوری که عالم شهادت و محسوس را با چشم سر می بیند، عالم غیب را با چشم دل می بیند و آن چه برای دیگران غیب است، برای او مشهود است. علم شهودی مانند علم حضوری می تواند در کلیات یا جزییات باشد و این گونه نیست که از اقسام معرفت و عرفان و تنها به جزئیات باشد.

از نظر قرآن پیامبر(ص) از علم شهودی برخوردار است و همانند خدا که علم او به بصیر بر می گردد، علم او نیز به بصیر بر می گردد؛ یعنی هر چه را دیگران به علم برهانی و تجریدی می دانند، ایشان به شهودی می بیند و گزارش می کند. بر این اساس وقتی پیامبر(ص) از مقام «عماء» خبر می دهد و خدا در توصیف تقرب وجودی آن حضرت(ص) از «قاب قوسین او ادنی»(نجم، آیه 9) سخن می گوید، به این معنا است که ایشان از نظر معرفتی نیز در آن مقام نشسته است. پس آن چه به علم شهودی با چشم دل می بیند، گزارش و خبر می دهد؛ زیرا مقام «او ادنی» یعنی نزدیک تر از قاب قوسین، همان مقام عماء است که خدا در آن مقام قرار دارد و آن حضرت (ص)به شهود از آن گزارش می کند. این مقام عماء هر چند مقام فعل و فیض الهی است، ولی مرتبه نزدیک تر از آن برای کسی نیست تا به آن نزدیک شود و گزارشی از آن بدهد. گزارش آن حضرت(ص) چون به توصیف جزئیات است نمی تواند علم برهانی تجریدی باشد، بلکه علم شهودی است؛ زیرا وقتی پیامبر(ص) مثلا از بهشت و دوزخ گزارش می دهد یا از صفات خدا، این گزارش ها با بیان جزئیات نمی تواند برهانی تجریدی باشد؛ زیرا قضایای شخصی با بیان جزییات است که از مصادیق علم شهودی است؛ چرا علم برهانی را نرسد که از جزییات خبر دهد؛ و اصولا عقل کلیات را درک می کند و از درک جزئیات عاجز است.

پس مقام پیامبر(ص) و اهل بیت(ع) به اعتبار یکتایی و یگانگی در مقام روحی و نوری و نفسی، علم شهودی نسبت به حقایق هستی از جمله حقیقت فیض الهی و فعل خدایی به عنوان مظهر و صادر نخست است.


  
  

در اسلام بر هجرت تاکید بسیار شده است. این هجرت به معنای کوچ از جایی به جایی یا کاری به کاری دیگر است تا شرایط به شکلی در آید که مطلوب شخص باشد. وقتی انسان در شرایط محیطی نامناسبی است و نمی تواند به مسئولیت های انسانی – الهی خویش عمل کند؛ زیرا توانایی تغییر محیطی را ندارد، باید از آن محیط خارج شود. خداوند می فرماید: الَّذِینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِکَةُ ظَالِمِی أَنْفُسِهِمْ قَالُوا فِیمَ کُنْتُمْ قَالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ قَالُوا أَلَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِیهَا فَأُولَئِکَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَسَاءَتْ مَصِیرًا؛ کسانى که بر خویشتن ستمکار بوده‏ اند، وقتى فرشتگان جانشان را به تمام کمال مى‏ گیرند، مى‏ گویند: در چه حال بودید؟ پاسخ مى‏ دهند: ما در زمین از مستضعفان بودیم. فرشتگان مى‏ گویند: مگر زمین خدا وسیع نبود تا در آن مهاجرت کنید؟! پس آنان جایگاهشان دوزخ است؛ و دوزخ بد سرانجامى است.(نساء، آیه 97)

این هجرت محیطی برای آن است تا در محیطی قرار گیرند که بتوانند به مسئولیت های خویش عمل کنند.

اما مهم تر از هجرت محیطی و مکانی، هجرت از صفت ناپسند به صفتی نیک یا اخلاقی بد به اخلاقی خوب یا از کاری بد به کار خوب است. اگر انسان از محیط بد بیرون آید ولی از زشتی و بدی اخلاقی و رفتاری بیرون نیاید، هیچ فایده ای ندارد. از این روست که خدا از مردم می خواهد تا از هر چه پلیدی و زشتی است مهاجرت و کوچ کنند. خدا می فرماید: وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ؛ از هر پلیدی پس هجرت کن! (مدثر، آیه 5)

رجز همان بیمار چرکین در شتر است که موجب لرزش اندام و پاهای شتر می شود. این بیماری به گونه ای است که می آید و می رود و زمانی که آدم احساس سلامت کرد دوباره او را می گیرد و می لرزاند. به مطلق پلیدی و گناه نیز از این بابت رجز می گویند؛ زیرا چرکی است که دل و روان آدمی را پلید می کند. پس انسان باید افزون بر محیط ناپاک، از پلیدهای درونی رهایی یابد و از آن به صفات و رفتار نیک کوچ کند.


  
  

قضایای شخصی در علوم معتبر نیست، زیرا هیچ علمی با قضایای شخصی پیش نمی‌رود، بلکه هر علمی با یک قضیه کلی سامان می‌پذیرد.

وقتی که یک پزشک یا داروشناس یا داروساز تجربه کرده است که دارویی برای صدنفر یا هزار نفر مفید است، این حکم و فتوای عمومی و کلی می‌دهد که این دارو برای هر کسی سودمند است که به این بیماری مبتلا می‌شود.

این در حالی است که داروساز قانون کلی را تجربه نکرده، بلکه او همان صد یا هزار مورد را تجربه کرده است.

این یک تجرید عقلی است که از تجربه? حسّی به دست آمده است؛ می‌گوید چون بشرها یکسانند «حکم الأمثال فیما یجوز و فیما لا یجوز واحد»(میزان الحکمه، محمدمحمدی ری شهری، ج8، ص225.) و مانند آن، عقلاً به یک قانون کلی پی می‌برد که آن می‌شود تجرید عقلی. پس آن تجرید عقلی، پشتوانه? تجرید حسّی است. اگر علمی فقط بخواهد از تجربه حسّی کمک بگیرد، این هرگز پیشرفت نمی‌کند، چون تجربه? حسّی مجموعه چند قضیه شخصی است. آنهایی که می‌گفتند: لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللَّهَ جَهْرَةً؛ تا خدا را آشکارا نبینیم هرگز به تو ایمان نمی آوریم.(بقره، آیه 55) مشکل‌شان همین بود؛ لذا قرآن کریم اینها را به تعقل دعوت می‌کند که تجرید عقلی است تا این تجربه‌های حسّی پشتوانه علمی پیدا کنند.

حال اگر کسی تمام شناخت‌های او منحصر در معرفت حسّی و تجربه حسّی باشد، او هیچ علمی ندارد؛ زیرا علم به قضایای کلی وابسته است و کلی هم تجربه شدنی نیست، مگر کسی استقراء کند و آن هم که ممکن نیست.


96/7/26::: 12:31 ع
نظر()
  
  

عقل گرایی در ساختار گفتمان انسان محوری نقش اساسی دارد؛ زیرا جایی برای وحی در این گفتمان وجود ندارد، هر چند که خدا و حتی معاد ممکن است در این گفتمان معنا پیدا کند؛ اما خدایی که ربوبیت را به خدا انسان واگذار کرده و اجازه داده تا انسان به عنوان خلیفه بر اساس عقل به قانون گذاری اقدام کند و بهشت نیز پاداش رفتاری است که انسان قانون مدار انجام می دهد.

اما در گفتمان اسلامی بر اساس تفسیر و تبیین اهل بیت عصمت و طهارت، انسان با آن که خلیفه الله است، ولی این وحی است که قانون را وضع و جعل می کند و عقل به عنوان میزان الهی چراغی می شود تا انسان به درستی بر اساس وحی که صراط مستقیم است، رفتار کند و از صراط مستقیم شریعت و وحی دور نیافتد و بیراهه نرود؛ چرا که در این منظر: العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان؛ عقل آن دستگاهی است که خدای رحمان بدان پرستش و بهشت بدان کسب می شود.

در گفتمان اسلامی، امام زمان(عج) موجود است؛ زیرا مسئولیت او استمرار تبیین گری و هدایت تشویقی مردمان است. حضور او لازم است و این گونه نیست که جهان و جامعه و جان به آدمی سپرده و تفویض شده باشد، بلکه حضور او در همه حوزه های هستی از جمله حوزه جان و جامعه پر رنگ و نقش تعیین کننده و اساسی است.

در گفتمان مسیحی کاتولیکی نیز نقش مسیح (ع) هم چون حضرت مهدی(عج) است؛ اما در گفتمان پروتستان مسیحی و نیز یهودی مسیح(ع) نقشی ندارد؛ زیرا در پروتستان وحی را در تقنین و مانند آن کنار گذاشته است، پس مسیح کاره ای نیست؛ و در یهودیت نیز هنوز مسیح (ع) به دنیا نیامده است تا کاره ای باشد؛ چنان که در اهل سنت این گونه است که حضرت مهدی(عج) به دنیا نیامده است و کاره ای نیست. از این رو، نوعی عقل اعتزالی حاکم بر جامعه اهل سنت است، هر چند که مدعی اشعری گری هستند. عقل اعتزالی همانند عقل غربی گرایشی به وحی و حضور آن در زندگی از طریق رهبری امام دارای ولایت نیست. روشنفکران غربی و متغرب نیز چنین گرایشی دارند و اگر امام زمان(عج) یا مسیح(ع) را نفی می کنند برای آن است که نمی خواهند نقش آنان را در تحولات زندگی اجتماعی بپذیرند و می خواهند خود اگر در جایگاه خالق قرار نگرفته اند، دست کم در مقام ربوبیت قرار گیرند و اختیار جان، جامعه و جهان را به دست خویش گیرند.


96/7/26::: 12:30 ع
نظر()
  
  

نماز از مهم ترین راه های استعانت جویی به خدا است. خدا می فرماید: وَاسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاةِ وَإِنَّهَا لَکَبِیرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخَاشِعِینَ الَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلَاقُو رَبِّهِمْ وَأَنَّهُمْ إِلَیْهِ رَاجِعُونَ؛ از شکیبایى و نماز یارى جویید و به راستى این کار گران است، مگر بر خاشعان همان کسانى که مى‏ دانند با پروردگار خود دیدار خواهند کرد و به سوى او باز خواهند گشت.(بقره، آیات 45 و 46)

از نظر قرآن، نمازگزار در راستای ملاقات پروردگارش از نماز استعانت می جوید. با این همه نهایت این سیر چون به مظاهر تمام و کمال الهی ختم می شود، نهایت سیر در معراج نماز، وصول و نیل به آنان خواهد بود؛ چرا که انسان تحت ربوبیتی قرار می گیرد که رب العالمین است و این رب العالمین، در تمامیت خود، رب محمد(ص) و نفس ایشان یعنی اهل بیت عصمت و طهارت است؛ از این روست که خدا در باره رجوع آدمی می فرماید: إِنَّ إِلَى رَبِّکَ الرُّجْعَى؛ همانا به سوی پروردگارت رجعت است.(علق، آیه 8) این رجوع که در نماز به شکل معراج معنوی رخ می دهد، باعث می شود تا انسان با پروردگارشان ملاقاتی داشته باشند؛ اما منتهای مراجعه و معراج به سوی پروردگار محمد(ص) است. خدا می فرماید: وَأَنَّ إِلَى رَبِّکَ الْمُنْتَهَى.(نجم، آیه 42)

بر اساس این مبانی و اصول است که در پایان معراج نماز انسان با این حقیقت آگاه می شود که به ملاقات رب محمد(ص) و اهل بیت(ع) رسیده و آن مظاهر در برابرش قرار دارند. از این روست که خطاب به آنان به عنوان واجب از سلام می فرماید: السلام علیکم و رحمه الله و برکاته؛ زیرا خود را با آن حقایق و مظاهر تمام الهی مواجه می بیند و به آنان عرض ارادت می کند. پس باید گفت همان طوری که براساس روایت «من تمام الحج لقاء الامام؛ از تمامیت اعمال حج ملاقات امام معصوم است»، هم چنین من تمام دیگر اعمال عبادی از جمله نماز لقاء الامام است. از این روست که به آنان در هنگام ملاقات سلام می کنیم.


96/7/25::: 3:54 ع
نظر()
  
  

عناصری در نوع ارتباط انسان به چیزی نقش دارد که شامل شناخت، اعتماد، تقرب طرفین و مانند آن ها است. به نظر می رسد که نوع ارتباط خدا با حقیقت محمدی(ص) از انواع ارتباط دیگر بسیار متفاوت است. از این روست که ایشان بی واسطه مخاطب قرار می گیرند و حتی جبرئیل در این ارتباط جایگاهی پیدا نمی کند. عبارت های قرآنی چون «قل» بیانگر این ارتباط بی واسطه است که گاه نیز فراتر می رود. این که خداوند در سوره توحید که بیانگر توصیف خدا از منظر خدا است، پیامبر(ص) را بی واسطه خطاب قرار می دهد تا واسطه میان خلق و خالق باشد، بیانگر این معنا است که مقام پیامبر(ص) به عنوان صادر اول نیز مد نظر است؛ زیرا توصیف ذات الهی از طریق صفات و اسامی که دلالت بر صفات غالب دارد، نوعی ارتباط صدوری را بیان می کند؛ چرا که قول خدا به فعل نیز تحقق می یابد و اصولا قول الهی به شکل ساختاری «کن فیکون» عمل می کند.

از نظر قرآن، نسبت خدا با پیامبر(ص) نسبتی است فراتر از آن نمی توان نسبتی یافت؛ زیرا ایشان در مقام «قاب قوسین او ادنی»(نجم، آیه 9) چنان در تقرب نزدیک است که نزدیک تر از آن فرض ندارد. از این روست که آن حضرت(ص) صادر نخستین و مجاری فعل و فیض الهی دانسته اند. پس هر چه بر هستی از جمله عالین از روح اعظم و فرشتگان مقرب الهی و مانند آن ها از فیض وجود می رسد از باب حقیقت محمدی(ص) می رسد که در مقام «عماء» نشسته است.

‏‏ در حدیث ابی رزین عقیلی که حمّاد بن سلمه آن را نقل کرده، آمده است: أنّه سأله ‏‏صلی الله علیه و آله‏‏ أین کان‏‎ ‎‏ربّنا قبل خلق السماوات و الأرض؟ فقال ‏‏صلی الله علیه و آله‏‏: کان فی عماء؛ ما فوقه هواء و ما‏‎ ‎‏تحته هواء؛‏‏‏ پروردگار ما پیش از آفرینش آسمان ها و زمین در کجا بود؟ حضرت(ص) فرمود: در عماء؛ نه‏‎ ‎‏فراتر از آن هوایی بود و نه در زیر آن.(عوالی اللئالی، ج 1، ص 54، ح 79؛ سنن ترمذی، حدیث 3034؛ مقدمه سنن ابن ماجه، حدیث 178؛ مسند احمد حنبل، حدیث 15599 و 15611.)

ارتباطی که در این مقام میان خدا و حقیقت محمدی به عنوان صادر نخست است، همانند ارتباطی نرم چون ضباب و مه از ابر لطیف در سطح زمین است. در این مرتبه پیامبر(ص) نسبت به خدا چنان تقرب و معرفتی دارد که نیازی نیست تا به اسم ظاهری خطاب شود؛ بلکه به ضمیر «هو» از آن حقیقت متجلی و متظاهر به اسم الله یاد می شود. خدا می فرماید: قل هو الله احد؛ ای پیامبر بگو آن حقیقت همان الله احد است. می دانیم که الله اسمی برای تمامی اسمای ظاهری خدا است؛ این در حالی که خدا اسمای مستاثری دارد که هنوز هیچ ظهور و بروزی نداشته است. حقیقت محمدی(ص) با آن حقیقت دارنده اسمای ظهوری و مستاثری ارتباط دارد. پس به عنوان صادر نخست، چنان آن حقیقت را می شناسد که به ضمیر روشن تر از هر اسمی از آن یاد می کند. پس آن چه برای خلق آشکار و ظاهر است همان « الله نور السموات و الارض»(نور، آیه 35) است؛ یعنی الله که ظهور و بروز همین هستی موجود است که به کلمه «کن فیکون» تکون یافته است(بقره، آیه 117؛ انعام، آیه 73؛ یس، آیه 82 ) در حالی که برای حقیقت محمدی به عنوان صادر نخست و تجلی اول، ارتباط با «هو» است که شامل الله متجلی و دیگر اسمای مستاثر است. این ارتباط چنان قوی است که نیازی به اسم ظاهری نیست. از این روست که با «هو» معرفی و توصیف می شود.


96/7/24::: 12:27 ع
نظر()
  
  

انسان باید در دنیا زندگی کند، ولی مستغرق آخرت باشد تا این گونه مظهر اول و آخر باشد و دایره را در دنیا تمام کند نه آن که بگذارد در آخرت به این پایان دوره برسد؛ یعنی اگر به اختیار به این پایان نرود به زور می برند.

انسان عاقل کسی است که در همین دنیا دوره دایره را کامل می کند و اجازه می دهد تا درک درستی از هر ملک و ملکوت و دنیا و آخرت داشته باشد و موقعیت و وضعیت خویش را به درستی درک کند و بر اساس آن عزم و همت عالی داشته باشد. از این روست که امیرمومنان امام علی(ع) می فرماید: فَکونوا مِن أبناءِ الآخِرَةِ؛ پس از فرزندان آخرت باشید.(شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج2، ص318.)

کسی که فرزند آخرت است، دنیا را برای آخرت می جوید و می خواهد و آن را مزرعه و کشتزار آخرت می داند که باید در آن جا درو کند و از ثمراتش بهره برد. پس چنان که اباعبدالله امام حسین(ع) می فرماید باید به گونه با دنیا برخورد کرد که گویی دنیایی نیست: أَمَّا بَعْدُ فَکَأَنَّ الدُّنْیَا لَمْ تَکُنْ وَ کَأنَّ الْآخِرَةَ لَمْ تَزَلْ وَ السَّلَامُ؛ اما بد پس دنیا گویی نبود و گویی آخرت از ازل بود. والسلام.(کامل الزیارات، ابی القاسم جعفربن محمدبن بن جعفربن موسی بن قولویه القمی، ص76.)

فرزندان آخرت در زمین زندگی می کنند ولی در دنیا زندگی نمی کنند، بلکه آخرت زندگی می کنند؛ زیرا یا در مقام نظر به ملکوت هستند(اعراف، آیه 185) یا در مقام رویت ملکوت.(انعام، آیه 75) از این روست که ملکوت همه چیزی را می بییند و فرق چیزهای بهشتی و دوزخی را می بینند و بر اساس آن با آن چیزها تعامل می کنند. پس به غذایی دست نمی زنند که آتش است و کاری نمی کنند که شراره عمودین آتش دوزخ است.


96/7/23::: 4:18 ع
نظر()
  
  

خداوند درباره یکی از مقامات انسانی برای متقین می فرماید:إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ؛در حقیقت مردم پرهیزگار در میان باغها و نهرها در قرارگاه صدق نزد پادشاهى توانایند.(قمر، آیات 54 و 55)

در آیاتی قرآنی از قاعدین سخن به میان آمده که از قیام به امر الهی از جمله جهاد و عدالت قسطی سر باز می زنند و با آن که از نظر مالی و توانایی های دیگر می توانند به امر الهی قیام کنند، ولی تخلف می کنند و به انجام وظایف و تکالیف خود قیام نمی کنند. این دسته از افراد از نظر درجه در تقابل با مجاهدین و قائمین قرار می گیرند.(توبه، آیات 46 و 81 و 86 ؛ نساء، آیه 95)

قعود به معنای نشستن است. البته در زبان عربی واژه دیگری چون جلوس به معنای نشستن آمده است؛ اما فرق هایی ظریف میان قعود و جلوس وجود دارد که شناخت آن در فهم معنایی آیات قرآنی و مفاهیم آن مفید و سازنده است. از جمله این فرق ها می توان به موارد زیر اشاره کرد:

  1. شخصی که ایستاده است، وقتی می نشنید، به وی قاعد می گویند؛ در حالی که شخص خوابیده وقتی می نشیند او را جالس می گویند. پس قعود در برابر قیام است؛ در حالی که جلوس این گونه نیست؛

  2. قعود دارای داوم و استمرار است؛ در حالی جلوس این گونه نیست؛  از این روست که خداوند فرمان می دهد تا در مجالس هم جمع تر مثلا دو زانو بنشینند و هم بلند شوند و حرکت کنند.(مجادله، آیه 11)

  3. قعود دارای ثبات سکونی است؛ در حالی که جلوس این گونه نیست و می تواند به حرکت بیانجامد. خداوند فرشتگان کاتب اعمال انسان را به صفت «قعید» یاد می کند که به معنای ثبات و داوم است.(ق، آیه 17)

پس قعود به معنای نشستن قایم همراه با ثبات و استمرار است؛ بنابراین ، در ذات واژه معنای داوم و ثبات متضمن است به طوری که در قاعد حرکت ناپذیری و زوال ناپذیری مطرح است. بر این اساس کسی که به مقام «فی‌ مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ، دست یافته است، از هر گونه حرکت از آن مقام مبرا خواهد بود و آن امر برایش ثابت و زوال ناپذیر بوده و از دوام و استمرار سود می برد.(قمر، آیه 55)


96/7/22::: 1:9 ع
نظر()
  
  

از نظر قرآن، نظام کنونی هستی نیکوترین و زیباترین نظام ممکن است؛ زیرا اگر نیکوتر از این شدنی و ممکن بود، خداوند آن را خلق می کرد؛ و از آن جایی که بهتر از این شدنی نبود، به بهترین شکل ممکن و شدنی آن را آفریده است. خداوند می فرماید: الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ ؛ همان کسى که هر چیزى را که آفریده، نیکو آفریده است.(سجده، آیه 7)

پس اگر می شد که نیکوتر از این آفرید، بی تردید خداوند این گونه عمل می کرد؛ زیرا اگر شدنی بود که بهتر از این بیافریند و نیافریده است، باید یکی از سه مساله می بود که چنین نشد: 1. جهل؛ 2. عجز؛ 3. بخل.

در حالی که خداوند علیم لا جهل له، قدیر لا عجز له؛ معط لا بخل له؛ یعنی دانای بی جهالت، توانای بی ناتوانی و بخشنده بی بخلی است. پس این نظام کنونی بهترین، نیکوترین و زیباترین ساختاری است که شدنی بود و اگر بهتر شدنی بود حتما خداوند آن را می آفرید و چون نیافرید پس بهتر از این شدنی نبود.

از نظر قرآن این زیبایی را می بایست در اندازه و هندسه هر چیزی یافت؛ زیرا چیزی که بی هندسه سر هم شده باشد زیبایی ندارد و نیکو نمی شود. خدا می فرماید: إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ؛ ماییم که هر چیزى را به اندازه آفریده‏ ایم.(قمر، آیه 49) پس از نظر قرآن، زیبایی را می بایست در تناسب اندازه های هر چیزی یافت و اگر چیزی بهره ای از این تناسب هندسی نبرده باشد، زیبا و نیکو نیست. بنابراین، نظام هستی از یک تناسب ریاضی به عنوان قانون درونی هر چیزی سود می برد. در حقیقت خلقت الهی به گونه ای است که قانون ریاضی از آن بیرون می آید ، نه آن که قانون ریاضی نخست بود و خداوند بر اساس آن خلقتی داشته باشد؛ چرا که قانون تابع خلقت است نه خلقت تابع قانون؛ قانون از درون خلقت الهی بیرون می آید نه خلقت الهی از درون قانونی که حاکم بر خدا باشد.

 

 

 


  
  
   1   2   3   4   5   >>   >