سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
محبوب ترینِ بندگان نزد خداوند ـ عزّوجلّ ـ، کسی است که امانتدار است و در گفتارش راستگوست ومراقب نمازهای خود و واجباتی است که خداوند، بر او واجب داشته است . [امام صادق علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :310
بازدید دیروز :506
کل بازدید :1322583
تعداد کل یاداشته ها : 1700
98/11/5
2:56 ع
مشخصات مدیروبلاگ
 
خلیل منصوری[175]
http://www.samamos.com/?page_id=2

خبر مایه
پیوند دوستان
 
رایحه ی انتظار اقلیم شناسی دربرنامه ریزی محیطی .:: مرکز بهترین ها ::. سرباز ولایت نگارستان خیال فصل انتظار جریان شناسی سیاسی - محمد علی لیالی نگاهی نو به مشاوره هزار دستان پلاک آسمانی،دل نوشته شهدا،اهل بیت ،و ... حمایت مردمی دکتر احمدی نژاد آقاشیر کلّنا عبّاسُکِ یا زَینب صراط مستقیم هم رنگــــ ِ خـــیـــآل جبهه مقاومت وبیداری اسلامی کالبد شکافی جون مرغ تا ذهن آدمیزاد ! تکنولوژی کامپیوتر وبلاگ منتظران سارا احمدی بوی سیب BOUYE SIB رمز موفقیت محقق دانشگاه سرزمین رویا اهالی بصیرت وبلاگ تخصصی فیزیک پاک دیده آدمک ها ✘ Heart Blaugrana به نام وجود باوجودی ... سرباز حریم ولایت دهکده کوچک ما از قرآن بپرس کنیز مادر هرچه می خواهد دل تنگت بگو •.ღ♥ فرشتــ ـــ ـه تنهــ ــ ــایی ♥ღ.• پیامبر اعظم(ص) عطاری عطار آبدارچی ستاد پاسخگویی به مسایل دینی وبلاگ شخصی امین نورا چوبک نقد مَلَس پوست کلف دل نوشت 14 معصوم وقایع ESPERANCE55 قدرت شیطان دنیای امروز ما تا ریشه هست، جوانه باید زد... آواز یزدان خلوت تنهایی کتاب شناسی تخصصی اس ام اس عاشقانه طرحی نو برای اتحاد ایرانیان سراسر گیتی دنیای ماشین ها در گوشی با خدا **** نـو ر و ز***** اس ام اس سرکاری و خنده دار و طنز دنیا به روایت یوسف جاده خدا خام بدم ایلیا حرفای خودمونی من بازی بزرگان کویر مسجد و کلیسا - mosque&church بچه دانشجو ! پژواک سکوت گنجهای معنوی دنیای موبایل منطقه‏ ممنوعه طلبه علوم دینی مسافر رویایی انواع بازی و برنامه ی موبایل دانشجو خبر ورزشی جدید گیاهان دارویی بانوی بهشتی دو عالم

در آموزه های وحیانی قرآن، تصویر و ترسیمی از قیامت و بهشت به دست می دهد که توجه به آن ها بسیار می تواند مفید و سازنده و آموزنده باشد. از جمله این آموزه های وحیانی که در معرفت هستی شناسی بهشت و قیامت قرار می گیرد می توان به موارد زیر اشاره کرد:

1.      در هم پیچیدن آسمان ها : در آیات قرآنی به این نکته توجه داده می شود که در هنگامه قیامت زمین و آسمان ها در هم تنیده می شود: یَوْمَ نَطْوِی السَّمَاءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ کَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِیدُهُ وَعْدًا عَلَیْنَا إِنَّا کُنَّا فَاعِلِینَ ؛ روزى که آسمان را همچون در پیچیدن صفحه نامه ‏ها در مى ‏پیچیم همان گونه که بار نخست آفرینش را آغاز کردیم دوباره آن را بازمى‏ گردانیم وعده‏ اى است بر عهده ما که ما انجام‏دهنده آنیم. (انبیاء، آیه 104) از این آیه به دست می آید که این حالت پیش از این نیز وجود داشته است؛ در آیات دیگر نیز در تبیین همین حالت پیشین می گوید: أَوَلَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ کَانَتَا رَتْقًا فَفَتَقْنَاهُمَا وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ أَفَلَا یُؤْمِنُونَ ؛ یا کسانى که کفر ورزیدند ندانستند که آسمانها و زمین هر دو به هم پیوسته بودند؛ و ما آن دو را از هم جدا ساختیم و هر چیز زنده‏ اى را از آب پدید آوردیم آیا باز هم ایمان نمى ‏آورند. (انبیاء، آیه 30) پس آسمان پیش از این جمع و به هم پیوسته بود ، سپس جدا شدند به طوری که زمین از آسمان نیز جدا می شود. بر این اساس، این جمع شدن به شکل امر واحد و پیوسته به هم، در آخرت نیز تحقق یافته که از آن به «طی» و پیچیدن تعبیر می شود، چنان که در این آیه اخیر به «رتق» تعبیر شده است؛ سپس همان طوری که در آغاز «فتق» و جدا شدن صورت گرفته است، در قیامت نیز «فتق» نیز صورت می گیرد و دوباره آن چه پیچیده و پوسته بود، باز و فتق می شود.

2.      کوبیده شدن شدید: در هنگام قیامت همه چیز از آسمان و زمین در هم کوبیده می شود به طوری که با کوبیدن در هاون هستی، چون پودر و غبار در می آید: کَلَّا إِذَا دُکَّتِ الْأَرْضُ دَکًّا دَکًّا ؛ نه چنان است آنگاه که زمین سخت در هم کوبیده شود. (فجر، آیه 21) باید توجه داشت که واژه «دکّ» از واژه «دقّ» و «دقیق» مانند آرد کردن گندم، بیانگر شدت بیش تری است به طوری که با دک کردن چیزی از آرد نیز نرم تر می شود؛ این همان حالتی است که در آیات دیگر به «نسف» تعبیر می شود، چنان که می فرماید:  وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الْجِبَالِ فَقُلْ یَنْسِفُهَا رَبِّی نَسْفًا ؛ و از تو در باره کوهها مى ‏پرسند: بگو پروردگارم آنها را در قیامت ریز ریز خواهد ساخت. (طه، آیه 105) این «نسف» همان کاری است که حضرت موسی(ع) با گوساله سامری کرد: لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ فِی الْیَمِّ نَسْفًا؛ آن را قطعا مى‏ سوزانیم و پودر و خاکسترش مى ‏کنیم و در دریا فرو مى ‏پاشیم. (طه، آیه 97)

3.      تبدیل شدن: پس از این که آسمان و زمین با این شرایط کوبیده شد و رتق کاملی نیز انجام شد، دوباره فتق انجام می شود، اما دیگر آن آسمان و زمین این آسمان و زمین کنونی نخواهد بود؛ زیرا تبدیل و جایگزین نوعی دیگر می شود که دیگر نمی توان از آن به آسمان و زمین یاد کرد: یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّمَاوَاتُ وَبَرَزُوا لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ ؛ روزى که زمین به غیر این زمین و آسمانها به غیر این آسمانها مبدل گردد و مردم در برابر خداى یگانه قهار ظاهر شوند. (ابراهیم، آیه 48) در این آیه بیان شده که تبدیل زمین به غیر زمین انجام می شود؛ البته مشخص نمی شود که آسمان ها وقتی تبدیل می شوند، یک آسمانی دیگر است یا نه ؟ به هر حال تبدیل انجام می شود و اختصاص به این زمین و آسمان ندارد، بلکه همه آسمان ها را در بر می گیرد.

4.      آسمان بی خورشید بهشت: از محتوای آیات قرآنی به دست می آید که آسمان اخروی دیگر آسمانی هم چون این آسمان نیست تا خورشید داشته باشد، پس شکی نیست که آسمان نیز تغییر می کند. این ویژگی شاید برای بهشت باشد ، ولی خود گواهی روشن بر این است که آسمان های تبدیلی اخروی غیر از این آسمان خواهد بود، چنان که خدا می فرماید: مُتَّکِئِینَ فِیهَا عَلَى الْأَرَائِکِ لَا یَرَوْنَ فِیهَا شَمْسًا وَلَا زَمْهَرِیرًا ؛ در آن بهشت بر تختهاى خویش تکیه زنند در آنجا نه آفتابى بینند و نه سوز سرمایى. (انسان، آیه 13)

5.      بهشت فاقد شب و روز: از نظر قرآن، حرکت به مفهومی که در دنیا است و بر اساس آن ساعت و شب و روز تحقق می یابد، در بهشت اخروی نیست؛ چنان که خواب و چرتی نیست و انسان را خستگی و خواب نخواهد بود؛ چنان که در بهشت اصلا مرگی نیست و در دوزخ نیز اگر مرگ است، مرگ کامل نیست، بلکه میانه مرگ و زندگی است.(اعلی، آیه 14) البته در عالم برزخ شب و روز است؛ چنان که در باره فرعون در دوزخ می فرماید: النَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا غُدُوًّا وَعَشِیًّا وَیَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ ؛ اینک در برزخ هر صبح و شام بر آتش عرضه مى ‏شوند و روزى که رستاخیز بر پا شود، فریاد مى ‏رسد که فرعونیان را در سخت‏ ترین انواع عذاب درآورید. (غافر، آیه 46) البته در آیه 62 سوره مریم از بهشتی سخن به میان می آید که روزی بهشتیان در دو وعده صبح و شام است: لَا یَسْمَعُونَ فِیهَا لَغْوًا إِلَّا سَلَامًا وَلَهُمْ رِزْقُهُمْ فِیهَا بُکْرَةً وَعَشِیًّا ؛ تِلْکَ الْجَنَّةُ الَّتِی نُورِثُ مِنْ عِبَادِنَا مَنْ کَانَ تَقِیًّا؛ در آنجا سخن بیهوده‏ اى نمى ‏شنوند جز درود و روزی‏شان صبح و شام در آنجا آماده است ؛ این همان بهشتى است که به هر یک از بندگان ما که پرهیزگار باشند به میراث مى‏ دهیم. (مریم، آیات 62 و 63) البته وجود صبح و شام دلیل بر این نیست که این زمان بندی بر اساس وجود ستارگان و خورشید و حرکت آن باشد؛ دیگر این که باید توجه داشت که بهشت های قیامتی هشت بهشت است که تفاوت های ماهوی بسیاری با هم دارند و بهشتی که در آیه مطرح است بهشت های پایین است و می تواند دارای زمان بندی بر اساس حرکتی غیر از حرکت ستارگان باشد که بر ما معلوم نیست.


98/3/30::: 4:59 ع
نظر()
  
  

از نظر قرآن، همه پیامبران به اسلام دعوت می کردند، هر چند دارای شرایع مختلف و مناهج و روش های گوناگونی بودند. پس دینی جز اسلام از کسی پذیرفتنی نیست.(آل عمران، آیه 19 و 85؛ مائده، آیه 48)

هم چنین از نظر آموزه های وحیانی، کافران مکلف هستند اسلام را به عنوان دین بپذیرند و این گونه در مسیر صراط مستقیم عبودیتی قرار گیرند که برای آن آفریده شده اند.(همان آیات؛ ذاریات، آیه 56)

سومین اصل قرآنی این است که همان طوری که هر انسانی مکلف است تا به اصول دین اسلام یعنی توحید عدالتی و نبوت امامتی و معاد باور داشته باشند، هم چنین می بایست هر انسانی پای بند شرایع باشد تا به تقوای الهی دست یافته و از دوزخ رهایی یابد و به بهشت در آید.(بقره، آیات 1 تا 5؛ 21 و آیات دیگر)

بر این اساس، هر انسانی مکلف به اصول و فروع دین اسلام است و اگر بر خلاف آن عمل کرد مجازات می شود که دوزخ نماد اساسی آن است. از همین روست که خدا در قرآن به نقل از کافران آورده است که آنان افزون بر ترک اصول دین از ترک فروع دین سخن به میان می آورند و می گویند: مَا سَلَکَکُمْ فِی سَقَرَ قالُوا لَمْ نَکُ مِنَ الْمُصَلِّینَ وَلَمْ نَکُ نُطْعِمُ الْمِسْکِینَ وَکُنَّا نَخُوضُ مَعَ الْخَائِضِینَ وَکُنَّا نُکَذِّبُ بِیَوْمِ الدِّینِ حَتَّى أَتَانَا الْیَقِینُ ؛ چه چیز شما را در آتش سقر درآورد؟ گویند: از نمازگزاران نبودیم و بینوایان را غذا نمى‏ دادیم با هرزه‏ درایان هرزه‏ درایى می کردیم و روز جزا را دروغ مى ‏شمردیم تا مرگ ما در رسید (مدثر، آیات 42 تا  47)

 

 


98/3/30::: 4:19 ع
نظر()
  
  

فیلم سینمایی آخرین سامورایی فراتر از جنگ سنت و مدرنتیه، نمادی برای وضعیت کنونی ژاپن به عنوان یک کشور بی ارتش و بی عزت در جامعه بین المللی است. ملتی که ارتش ندارد، و تنها بر اساس قوه شهوت اقتصادی حرکت می کند، بی تردید از قوه عاقله نیز بهره ای نبرده است؛ زیرا بر اساس آموزه های وحیانی قرآن، قوای سه گانه دافعه و جاذبه و عاقله است که انسان را کامل می کند و همین سه گانه است که در امت ها و ملت ها در ساختار قوای «اقتصادی» و «نظامی» و «مدیریت فکری و فرهنگی» تامین کننده سعادت و مولفه های اساسی آن، یعنی آرامش و آسایش هستند.

کسانی که دیروز مانند هاشمی رفسنجانی نسخه آخرین سامورایی را برای ما می پیچیدند و خواهان ملتی بی ارتش بر ایران هم چون آلمان و ژاپن بودند، همانند کسی است که بخواهد استقلال و عزت خویش را بی حکمت و بر اساس مصلحت شکم و اقتصاد بفروشد و وامدار کدخدایی باشد که جز ظلم و استکبار از شیطنت بزرگی که دارد، چیزی در آستین ندارد و هم چون «ضحاک ماردوش» تنها از مغزهای جوانان و نابودی ملت ها می تواند زنده باشد.

ذلت نه شایسته انسانی عاقل و نه ملت فرهمندی چون ایران است که بخواهد قوت دفاعی و توان دفاعی خود از موشکی و غیر موشکی را به میز مذاکراتی برد که تحت فشار قرار دارد. ایران عزت خویش را در سایه ایمان به خدا و توانمندی و اقتدار خود به دست آورده است و بر آن است تا با سه گانه عقلانیت رهبری وغضب دفاع اقتداری مجاهدان فرامرزی و توان تولید داخلی و اقتصاد مقاومتی جهانی دیگر بسازد و طرحی نو در اندازد و در جهان معاصر تمدن اسلامی را در سایه نظام سیاسی ولایی و دولت اسلامی و جامعه اسلامی جهانی سازی کرده و گفتمانی علیه گفتمان حاکم استکباری و ظالمانه برقرار کرده و گفتتمان اسلامی را با محوریت عدالت قسطی به حکم آموزه های وحیانی و کتاب الله جهانی سازد.


98/3/29::: 4:25 ع
نظر()
  
  

در دنیا انسان اموری را ارزشی می داند که در قیامت روشن می شود که این ها امور بی ارزشی هستند که نمی توانند او را به بی نیازی برسانند؛ در حالی که در دنیا با وجود آن چیزها احساس بی نیازی می کرد و زمینه طغیانش را فراهم می آورد.

خدا در قرآن می فرماید: کَلَّا إِنَّ الْإِنْسَانَ لَیَطْغَى أَنْ رَآهُ اسْتَغْنَى؛ حقا که انسان سرکشى مى ‏کند همین که خود را بى ‏نیاز پندارد و احساس بی نیازی کند. (علق، آیات 6 و 7)

این اموری که موجب می شود تا شخص احساس فقر هویتی و ذاتی خویش را فراموش کند(فاطر، آیه 15) و احساس غنا و بی نیازی کند، اموری چون ثروت و قدرت است. این گونه است که قارون و فرعون با چنین احساس بی نیازی دست به طغیان می زنند.

البته حتی برخی از مسلمانان مانند اهل کتاب بر این باورند که ثروت نقش ارزشی و تعیین کننده ای دارد، از این روست که با توجه به تفکر ابلیسی برتری و خیر بودن خودشان را با توجه به ثروت انبوه خویش دانسته و می گویند: وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَلَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمَالِ؛ و ما از او به شاهی بر حق تریم و به او وسعتی از مال داده نشده است.(بقره، آیه 247)

از نظر این گروه از مردم، آن که ملاک «احقیت» را تشکیل می دهد، اموری چون علم و ایمان و تقوا نیست(همان)، بلکه ملاک حقانیت همان مال و ثروت و وسعت در آن است. بر همین اساس، کرامت خویش را در مال و ثروت می دانند(فجر، آیه 15)، نه در تقوای الهی.(حجرات، آیه 13)

اما از نظر قرآن، اموری چون تقوای الهی ملاک و معیار سنجش است و این ها ارزش های واقعی انسان را تشکیل می دهد؛ این مطلب شاید در دنیا برای خیلی ها آشکار نشود، اما در قیامت این گونه است؛ چنان که وقتی نامه اعمال کافران به دست آنان داده می شود می گویند: مَا أَغْنَى عَنِّی مَالِیَهْ ؛ آن چه برای من است؛ مرا سودى نبخشید و بی نیازم نمی سازد.(الحاقه، آیه 28)

باید توجه داشت که واژه «ما لیه» ترکیبی از «ما» موصوله با «لی» است که «هاء» در آخر «لیه» به همانند سلطانیه «هاء» سکته نامیده می شود و معنایی ندارد.

در این عبارت آمده است که هر چیزی برای من است به عنوان دستاوردهای دنیوی، در آخرت مرا بی نیاز نمی سازد؛ زیرا آن چه را که ارزشی می دانستم که از جمله آن ها قدرت و ثروت و مال و منال بوده است، در آخرت امری بی ارزشی است که نمی تواند موجب غنا و بی نیازی من شود.

پس واژه «مالیه» به معنای به شکل «مالی» یعنی «مال من» نیست، بلکه «ما» موصوله است که مال و ثروت یکی از چیزهایی است که انسان گمان می کند که ارزشی بود و او را غنی می سازد در حالی که چنین نیست.

به سخن دیگر، «ما لِی» هم مال را شامل می‌شود و هم سایر شئون از قدرت و جلال و شکوه و امثال آن ها را شامل می‌شود، که در قیامت معلوم می شود اموری بی ارزشی بودند که انسان را بی نیاز نمی سازد؛ یعنی آن کسی که گمان کرده بود با داشتن ملک مصر(زخرف، آیه 53) از خدا و ایمان و تقوای الهی بی نیاز است، معلوم می شود که فقیر و نیازمند است و آن کس که گمان می کرد مال و ثروتش او را جاودان می کند : یَحْسَبُ اَنَّ مالَهُ اَخْلَدَهُ(همزه، آیه 3?، معلوم می شود که مالش موجب هلاکت اوست.


98/2/12::: 4:1 ع
نظر()
  
  

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، در صحت عمل نیت نیک و کار نیک شرط لازم و اساسی است؛ اما شرط کافی نیست؛ زیرا آن چه مهم است تنها صحت عمل نیست، بلکه قبولی عمل است که نیازمند صیانت از نیت نیک و کار نیک تا آخر عمر است.

به سخن دیگر، دو شرط نیت نیک و کار نیک، شرط لازم برای قبولی عمل است نه شرط کافی؛ زیرا افزون بر آن باید شخص تا آخر عمرش نیت نیک و کار نیک خویش را محافظت و صیانت کند تا مقبول شود و در مقام نفس مطمئن در جایگاه «راضیه مرضیه » قرار بگیرد(فحر، آیات 27 تا 30) به طوری که از مصادیق «رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ؛ خدا از آنان راضی و آنان نیز از خدا راضی هستند»(مائده، آیه 119؛ توبه، آیه 100؛ مجادله، آیه 22) قرار گیرند. در این صورت میان عبد و معبود رابطه ای ایجاد می شود که می توان گفت بنده راضی به قضا و قدر الهی است و معبود از بنده اش راضی و خشنود می باشد. این گونه است که قبول حقیقی اتفاق می افتد.

در آیات قرآنی، گاه از قبولی با شرط تحقق مقام «متقین » سخن به میان آمده است و خدا می فرماید: إِنَّمَا یَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ؛ جز از متقین خدا نمی پذیرد.(مائده، آیه 27)

این مقام متقین یعنی ثبوت تقوا به شکل ملکه و مقوم برای شخص است که نیت نیک و کار نیک شخص را در مقام قبول قرار می دهد.

در جایی دیگر نیز این گونه تعبیر می کند: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ اَمْثالِها؛ هر کسی حسنه ای را با خود تا قیامت بیاورد، پس برایش ده برابرش است.(انعام، آیه 160)

پس اگر کسی فعل نیک و عمل صالح را حتی با نیت نیک انجام دهد، این زمانی برایش سودمند خواهد بود که با خود تا قیامت بیاورد؛ زیرا جاء بالحسنه به معنای آوردن است نه فعل و انجام دادن.


  
  

از نظر قرآن، کفر و ایمان دارای مراتب متعددی است؛ از همین روست که در آیات قرآنی از ازدیاد ایمان سخن به میان آمده است: هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدَادُوا إِیمَانًا مَعَ إِیمَانِهِمْ؛ اوست آن کس که در دلهاى مؤمنان آرامش را فرو فرستاد تا ایمانى بر ایمان خود بیفزایند.(فتح، آیه 4) یا می فرماید: لَیْسَ عَلَى الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جُنَاحٌ فِیمَا طَعِمُوا إِذَا مَا اتَّقَوْا وَآمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ ثُمَّ اتَّقَوْا وَآمَنُوا ثُمَّ اتَّقَوْا وَأَحْسَنُوا وَاللَّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ؛ بر کسانى که ایمان آورده و کارهاى شایسته کرده‏ اند گناهى در آنچه [قبلا] خورده‏ اند نیست در صورتى که تقوا پیشه کنند و ایمان بیاورند و کارهاى شایسته کنند سپس تقوا پیشه کنند و ایمان بیاورند آنگاه تقوا پیشه کنند و احسان نمایند و خدا نیکوکاران را دوست مى دارد. (مائده، آیه 93)

دست یابی به مراحل بالای ایمان نیازمند موفقیت در آزمون های متعدد الهی در راستای اطاعت از خدا و رسول الله(ص) است؛ چنان که می فرماید: قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَلَکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا یَدْخُلِ الْإِیمَانُ فِی قُلُوبِکُمْ وَإِنْ تُطِیعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَا یَلِتْکُمْ مِنْ أَعْمَالِکُمْ شَیْئًا إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ ؛ برخى از بادیه‏ نشینان گفتند ایمان آوردیم بگو ایمان نیاورده‏ اید، لیکن بگویید: اسلام آوردیم؛ زیرا و هنوز در دلهاى شما ایمان داخل نشده است؛ و اگر خدا و پیامبر او را فرمان برید از ارزش کرده ‏هایتان چیزى کم نمى ‏کند. خدا آمرزنده مهربان است. (حجرات، آیه 14)

خدا هم چنین درباره ازیاد کفر و مراتب آن با افزایش گناه از سوی کافران می فرماید: یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدَادُوا إِثْمًا وَلَهُمْ عَذَابٌ مُهِینٌ؛ و البته نباید کسانى که کافر شده‏ اند تصور کنند اینکه به ایشان مهلت مى‏ دهیم براى آنان نیکوست؛ ما فقط به ایشان مهلت مى‏ دهیم تا بر گناه خود بیفزایند و آنگاه عذابى خفت ‏آور خواهند داشت. (آل عمران، آیه 178)

با آن که همه افراد انسانی را از نظر اعتقادی می توان به دو دسته اصلی : مومن و کافر تقسیم بندی کرد؛ اما چنان که گفته شد، مومنان و کافران مراتبی دارند که برخی از آن مراتب عبارتند از:

  1. مقربان سابقون: اینان از برترین سطح ایمانی برخوردار هستند، به طوری که نامه اعمال آنان را با دو دست تقدیم ایشان می کنند؛ زیرا همان طوری که خدا دو دستش به عطیه باز است: «بَاسِطَ الْیَدَیْنِ بِالْعَطِیَّة»(جنة الأمان الواقیة، المصباح للکفعمی ، ص647) است؛ یا این که هر دو دست خدا یمین و راست و میمنت است: «کِلْتَا یَدَیْهِ یَمِین‏»(الکافی، الإسلامیة، ج2، ص126) هم چنین مقربان نیز این گونه هستند؛ چنان که در روایت است: «...صَاحِبُ هَذَا الْأَمْرِ کِلْتَا یَدَیْهِ‏ یَمِین». (قرب الإسناد ، الحدیثة، ص309) پس مقربان که همان سابقون هستند(واقعه، آیات 10 و 11) با دو دستی که هر دو یمین است می دهند و می گیرند؛ پس دو دستی چیزی را به کسی می دهند و با دو دست ادب نیز از خدای تبارک و تعالی چیزی را می گیرند؛ زیرا در دنیا هر فرمان الهی را با دو دست قوت گرفتند و انجام دادند و چیزی از احسان کم نگذاشتند. اینان البته چیزی به نام نامه اعمال ندارند؛ چون خودشان ترازوی حق تعالی هستند؛ چنان که امام صادق(ع) می فرماید: نحن الموازین القسط (بحارالانوار، ج 7، ص 243؛ تفسیر صافی، ج 2، ص 182؛ علم الیقین، فیض ، ج 2، ص944.) همین مقربان هستند که به عنوان میزان و شاهدان اعمال در قیامت مطرح هستند و دیگران به ایشان سنجیده می شوند.(مطففین، آیه مقربان خودشان بهشت و بهشت آفرین هستند و هر چیزی که بخواهند را ایجاد و خلق می کنند و ابرار و نیکان از آفریده های آنان بهره می برند.(انسان، آیات 5 تا 11؛ مطففین، آیات 18 تا 28)

  2. ابرار و محسنان: این گروه در درجه دوم ایمان قرار دارند، از این روست که نامه اعمالشان را با دست راست به ایشان می دهند و ایشان نیز از دست راست می گیرند. اینان را اصحاب یمین می گویند که با میمنت دست یافتند و میمون و مبارک زندگی می کنند.(واقعه، آیه 8) این ابرار نامه اعمالشان که «علیین» است از دست مقربان دریافت می کنند که موازین قسط و شاهدان قیامت هستند.(مطففین، آیات 18 تا 28؛ توبه، آیه 105) ابرار از بهشتی که مقربان می آفریند بهره مند می شوند؛ چنان که انواع شربت ها از انهاری است که مقربان می آفرینند.(انسان، آیه 8؛ مطففین، آیات 18 تا 28) از ابرار می توان به عنوان اهل احسان نیز یاد کرد؛ زیرا اینان تابع همان اسوه های الهی هستند یعنی مقربان هستند؛ خدا درباره ایشان می فرماید: وَ الَّذینَ اتَّبَعُوهُمْ بِاِحْسانٍ؛ و کسانی که از سابقون به احسان پیروی کردند و آنان را اسوه خویش قرار دادند.(توبه، آیه 100)

  3. اهل رجا و مرجون: این گروه به نام اهل رجا در قرآن مطرح است. خدا درباره آنان می فرماید: وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِاَمْرِ اللَّهِ اِمَّا یُعَذِّبُهُمْ وَ اِمَّا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ؛ و عده‏ اى دیگر کارشان موقوف به فرمان خداست‏ یا آنان را عذاب مى ‏کند و یا توبه آنها را مى ‏پذیرد و خدا داناى سنجیده‏ کار است.(توبه، آیه 106) اینان با آن که اهل خطا و گناه هستند، هرگز از رحمت الهی مایوس نشده اند و اهل رجا و امید به توبه و عنایت و رحمت الهی بودند. شاید بتوان گفت که این گروه و گروه چهارم در انتظار شفاعت هستند که بیان می شود.

  4. معترفان : از نظر قرآن، گروه دیگری از مردم هستند که در یک حالتی قرار دارند که خوب و بد را با هم مخلوط کرده اند و به این امر اعتراف دارند: وَآخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلًا صَالِحًا وَآخَرَ سَیِّئًا عَسَى اللَّهُ أَنْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ؛ و دیگرانى هستند که به گناهان خود اعتراف کرده و کار شایسته را با کارى دیگر که بد است درآمیخته‏ اند امید است‏ خدا توبه آنان را بپذیرد که خدا آمرزنده مهربان است.(توبه، آیه 102) این گروه در ایمان و عمل سست و فاقد عزم و اراده قوی هستند. بنابراین، از مصادیق مقربان و ابرار نیستند؛ بلکه می توان از آنان به عنوان اصحاب اعراف یاد کرد که در انتظار شفاعت پیامبر(ص) و امامان معصوم(ع) هستند؛ زیرا عرف به معنای جای بلند و شناخته شده برای همگان است که مقربان در آن جایگاه قرار دارند؛ از این جهت گاه به خود مقربان از این جهت اصحاب اعراف می گویند که هر یک بر درجه بلندی ایستاده که همگان از اهل قیامت آنان را می بینند و می شناسند. در این جاست که گروه اختلاطی منتظر هستند که مورد شفاعت قرار گیرند تا به شفاعت وارد بهشت شوند. خدا درباره وضعیت اختلاطی ها که به یک معنا می خواهند خودشان را جزو اصحاب و یاران «اعرافیون» قرار دهند، می فرماید: وَبَیْنَهُمَا حِجَابٌ وَعَلَى الْأَعْرَافِ رِجَالٌ یَعْرِفُونَ کُلًّا بِسِیمَاهُمْ وَنَادَوْا أَصْحَابَ الْجَنَّةِ أَنْ سَلَامٌ عَلَیْکُمْ لَمْ یَدْخُلُوهَا وَهُمْ یَطْمَعُونَ  وَإِذَا صُرِفَتْ أَبْصَارُهُمْ تِلْقَاءَ أَصْحَابِ النَّارِ قَالُوا رَبَّنَا لَا تَجْعَلْنَا مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ وَنَادَى أَصْحَابُ الْأَعْرَافِ رِجَالًا یَعْرِفُونَهُمْ بِسِیمَاهُمْ قَالُوا مَا أَغْنَى عَنْکُمْ جَمْعُکُمْ وَمَا کُنْتُمْ تَسْتَکْبِرُونَ أَهَؤُلَاءِ الَّذِینَ أَقْسَمْتُمْ لَا یَنَالُهُمُ اللَّهُ بِرَحْمَةٍ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لَا خَوْفٌ عَلَیْکُمْ وَلَا أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ؛ و میان آن دو گروه حایلى است؛ و بر اعراف مردانى هستند که هر یک از آن دو دسته را از سیمایشان مى ‏شناسند؛ و بهشتیان را که هنوز وارد آن نشده، ولى بدان امید دارند، آواز مى‏ دهند که سلام بر شما ؛ و چون چشمانشان به سوى دوزخیان گردانیده شود مى‏ گویند: پروردگارا ما را در زمره گروه ستمکاران قرار مده! و اهل ا عراف مردانى را که آنان را از سیمایشان مى ‏شناسند ندا مى دهند و مى‏ گویند جمعیت‏ شما و آن همه گردنکشى که میکردید به حال شما سودى نداشت.  آیا اینان همان کسان نبودند که سوگند یاد می کردید که خدا آنان را به رحمتى نخواهد رسانید؛ اینک به بهشت درآیید، نه بیمى بر شماست و نه اندوهگین مى ‏شوید. (اعراف، آیات 47 تا 49) اینانی که هنوز وارد بهشت نشده، ولی امید به آن دارند همین افراد مومن سست ایمان و سست عزم هستند که در دنیا اختلاطی عمل کرده اند. این گوه است که ایشان از شفاعت ماذونان یعنی مقربان الهی برخوردار خواهند شد: مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ(بقره، آیه 255) و نیز می فرماید: وَلَا یَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَى؛ و شفاعت نمی کنند، مگر برای کسی که مورد رضایت خدا است.(انبیاء، آیه 28) از نظر قرآن این گروه دوم با توبه و دادن صدقه و دعای پیامبر(ص) می توانند از مشکلات خویش در همین دنیا نیز عبور کنند.(توبه، آیات 102 تا 104)

  5. منافقان: خدا درباره این گروه می فرماید: إِنَّ الْمُنَافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَلَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِیرًا؛ آرى منافقان در فروترین درجات دوزخند و هرگز براى آنان یاورى نخواهى یافت. (نساء، آیه 145) اینان جزو اصحاب مشئمه و اصحاب شمال هستند؛ زیرا کفر ایشان بدتر و خطرناک تر از کافرانی است که علنی کفر می ورزند؛ اینان در اجتماع مومنان فتنه گری می کنند و خطر ایشان برای اسلام وایمان امت خطرناک تر است و در پست ترین جایگاه قرار می گیرند.

  6. کافران: از نظر قرآن، گروه دیگری از مردم همان کافران هستند که معروف و مشهور بوده و نامه اعمال ایشان نیز به دست چپ داده شده و به دوزخ رانده می شوند.(واقعه، آیات 41 تا 50)

    در آیات 100 تا 106 از پنج دسته مقربان و محسنان و مرجون و منافقون و معترفون سخن به میان آمده است.


  
  

از نظر آموزه های قرآنی جامعه قرآنی و امت اسلام باید یک جامعه عقلی باشد که ساختار آن حق فاقد باطل است؛ بنابراین، لازم است تا چنین جامعه ای برای دوری از باطل ، حق را بشناسد و بر اساس آن قیام کند. شناخت حق نیز می بایست علمی باشد نه ظنی و گمانی؛ زیرا اگر به جای علم، ظن قرار بگیرد در رفتار نیز به جای آن که پیروی علم باشد، پیرو هواهای نفسانی می شود؛ چنان که قرآن درباره اجتماع جاهلی غیر عقلانی می فرماید: إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ مَا تَهْوَى الْأَنْفُسُ؛ جز گمان و آنچه را که دلخواهشان است پیروى نمى کنند.(نجم، آیه 23)

اما امت قرآنی برای این که اجتماع عقلانی باشد نه مبتنی بر ظن و هوس، باید دنبال علم باشد؛ از همین روست که بر اساس فرمان خدا و پیامبر(ص) «طَلَبُ‌ الْعِلْمِ‌ فَرِیضَةٌ» است.(کافی، ج 1، ص 30) به این معنا که نه تنها واجب و به تعبیر روایی «فرض» است، بلکه « فَرِیضَةٌ» است؛ یعنی واجب واجب واجب است؛ زیرا «تاء» در « فَرِیضَةٌ» علامت تانیث نیست، بلکه علامت مبالغه است؛ چنان که در عقلیةٌ و نیز علاّمَةٌ علامت و نشانه مبالغه است.

البته از نظر قرآن و آموزه های اسلامی، امت قرآنی باید دنبال علوم سه گانه ای باشند و آن را در اجتماع بنیاد هر فکر و عملی قرار دهند. این علوم سه گانه اصلی که ناظر به فکر و عمل انسان است و روان انسان را می سازد و شخصیت آدمی رابه کمال می رساند، چنان که در روایت پیامبر(ص) آمده است، عبارتند از: اِنَّمَا الْعِلْمُ‌ ثَلَاثَةٌ آیَةٌ مُحْکَمَةٌ اَوْ فَرِیضَةٌ عَادِلَةٌ اَوْ سُنَّةٌ قَائِمَة؛ علم جز این سه نیست: اصول دین، فروع دین و سنت های اخلاقی(کافی، ج 1، ص 30)؛ زیرا آیت محکم همان معارف توحیدی اصول دین است که باید با تعقل تحقیق و به شکل ایمان در آید؛ و فریضه عادله نیز همان قوانین و احکامی است که در قالب فروع دین ارایه شده است؛ و سنت قائمه نیز همان اصول اخلاقی است که در اجتماع به عنوان هنجارهای اجتماعی حاکمیت یافته است.

از نظر آموزه های وحیانی نادیده گرفتن هر یک از این سه گانه و پرداختن به یکی از آن ها یا هیچ یک از آن ها یک اجتماع را از اجتماعی عقلانی به اجتماع جاهلی سوق می دهد و اجتماع سامان نمی یابد.

در حقیقت خدا از انسان خواسته است تا به سه گانه «الْحِکْمَةَ »؛ یعنی همان حکمت الهی و معارف اسلامی، «الکتاب» ؛ یعنی قوانین و احکام الهی مانند نماز و روزه و قصاص، و نیز «التزکیةَ» یعنی سنت های اخلاقی عالم شده و بر اساس آن عمل و رفتار کنیم؛ این سه گانه ای که پیامبران از جمله پیامبر گرامی مامور به ابلاغ و تعلیم آن بوده است.(بقره، آیات 129 و 151؛ آل عمران، آیه 164؛ جمعه، آیه 2)


  
  

فقه همان سبک زندگی است، چنان که معارف قرآنی همان فلسفه زندگی است؛ بر این اساس، سبک زندگی مبتنی بر فقه اسلامی بر بنیاد فلسفه زندگی برگرفته از معارف قرآنی است. فقه اسلامی بر آن است تا فلسفه زندگی که معارف قرآن بیان کرده در زندگی روزانه مردم به شکل قانونی در آورد و اجازه دهد تا مردم از طریق سبک زندگی قرآنی به اهداف فلسفه قرآنی دست یابند.

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، فقه به گونه ای سامان یافته است که به عرف و عرفیات توجه خاص دارد؛ چرا  که عرف اجتماعی همان ظاهره و پدیده های حاکم بر سلوک اجتماعی مردم است. تلاشی که از سوی پیامبران و اولیای امور انجام می شود برای این است که سبک زندگی قرآنی را به عنوان یک «عرف و معروف» اجتماعی در آورد به طوری که همه مردم آن را بشناسند و از به کارگیری آن استقبال کنند.

این شیوه و رویه می بایست بر ظواهر باشد که توده های مردم می توانند به سادگی آن را بشناسند و به کار گیرد؛ از همین رو، از مباحث فلسفی عقلی محض به دور است و اصول فقه که روشی برای استنباط سبک زندگی و فقه اسلامی است به عرف و عرفیات توجه دارد نه به مباحث عقلی محض.

البته این بدان معنا نیست که در آموزه های وحیانی قرآن به علوم عقلی و فلسفی بی توجهی یا کم توجهی شده باشد، بلکه این معنا است که کارکردهای این علوم در این حوزه جاری و ساری نمی شود؛ بلکه آن چه حاکمیت دارد، سیره عقلایی است نه روش عقلانی.

در شناخت موضوعات احکام فقهی و قوانین اسلامی و نیز ابعاد دیگر، این روش عقلایی است که به کار می آید نه مباحث عقلانی و تیزبینی های فلسفی.

در همه شرایع اسلامی از شریعت نوح (ع)، ابراهیم(ع)، موسی(ع)، عیسی(ع) و نیز شریعت آخر زمانی پیامبر خاتم (ص) آن چه ملاک و معیار است مراجعه به ظاهر و عرف و معروف است، نه به برهان های عقلی محض یا علوم غیب یا علوم لدنی. بر همین اساس است که امام صادق(ع) از پیامبر(ص) نقل می کند که ایشان می فرماید:  إِنَّمَا أَقْضِی بَیْنَکُمْ بِالْبَیِّنَاتِ وَ اَلْأَیْمَانِ وَ بَعْضُکُمْ أَلْحَنُ بِحُجَّتِهِ مِنْ بَعْضٍ فَأَیُّمَا رَجُلٍ قَطَعْتُ لَهُ مِنْ مَالِ أَخِیهِ شَیْئاً فَإِنَّمَا قَطَعْتُ لَهُ بِهِ قِطْعَةً مِنَ اَلنَّارِ؛ من در میان شما فقط‍‌ به استناد گواهى گواهان و سوگند خوردن افراد داورى مى‌کنم. چه بسا باشد که برخى از شما در طرح دعوا خطا کند و راه داورى صحیح را بر خود ببندد. پس اگر من با این استناد حق کسى را به دامن دیگرى بریزم، آتش دوزخ را به دامن او ریخته‌ام.(کافی، ترجمه آخوندی، ج 7، ص 414)

پس اگر کسی با روش های دیگر بتواند امری را اثبات کند که باطل است و بر اساس آن بتواند مالی را بگیرد، آن مال هر چند که در ظاهر مال او می شود، ولی در باطن آتش دوزخ است که می خورد.

به سخن دیگر، در فقه جایی برای علم غیب و علم لدنی نیست؛ پس اگر کسی هم چون پیامبر(ص) به علم غیب یا چشم بصیرت برزخی حقایقی را دید نمی تواند بر اساس آن عمل و رفتار کند، مگر این که از سوی خدا مامور به عمل مبتنی بر علم غیب باشد؛ بر همین اساس است که پیامبران در حوزه فقه و امور قضایی بر اساس علم ظاهر و عرف اجتماعی عمل می کردند نه بر اساس علم غیب؛ چنان که در انتساب کودک و شک در زنا مطرح است؛ پیامبر(ص) می فرماید: الْوَلَدُ لِلْفِرَاشِ وَ لِلْعَاهِرِ الْحَجَرُ؛ فرزند مال صاحب فراش یعنی شوهر است و برای زناکار سنگ است.(کافی، ج 7، ص 163)

در مواردی پیامبر(ص) حکم به قاعده و عرف اجتماعی کرده است؛ در حالی که خود به علم غیب می دانست که این نسبت نادرست است؛ زیرا در فقه و قضاوت آن چه ملاک قرار می گیرد، علم ظاهری است نه علم غیبی یا علم لدنی.

با نگاهی به داستان حضرت موسی(ع) و خضر (ع) این تفاوت به خوبی روشن می شود؛ زیرا در تخریب کشتی، حضرت موسی(ع) بر اساس معیارهای فقهی حکم می کند که این عمل تصرف در مال غیر، خیانت در امانت، تسبیب قتل بی گناهان از طریق غرق کشتی و نیز خودکشی است؛ زیرا خودشان سوار بر کشتی بودند. بر همین اساس چنین کاری گناه و جرم است؛ اما خضر(ع) بر اساس علم لدنی مامور بود تا همانند امواج خروشان دریا عمل کند و کشتی را تخریب نماید تا قابل استفاده برای پادشاه زورگو و غاصب نباشد در عین این که سلامت سرنشینان به قدرت الهی تضمین شده است(کهف، آیات 71 و 79)

هم چنین در قتل کودک، حضرت موسی(ع) بر اساس فقه و شریعت اسلام و ظاهر عرفی حکم می کند که این قتل بی گناه حرام و گناه است؛ در حالی که از نظر خضر(ع) که بر اساس علم لدنی مامور بود(کهف، آیه 65) او همانند عزرائیل مامور بود تا جان کودک را بگیرد؛ زیرا به علم لدنی می دانست که در آینده این کودک موجب می شود تا والدین از اسلام خارج شوند؛ بنابراین، برای جلوگیری از چنین امری، کودک را می کشد چنان که ملک الموت می کشد تا بدل آن کودک ، خدا کودکی دیگر جایگزین کند.(کهف، آیات 74 و 80 و 81)

هم چنین در بنای دیوار و بازسازی آن، حضرت موسی(ع) چنین امری را تصرف در مال غیر بدون اذن، کاری بی فایده، کاری برای انسان های غیر محترم که حاضر به پذیرایی و ضیافت مسافران نشدند، کار بی مزد و مانند آن می دانست که حکم به ظاهر است؛ اما حضرت خضر(ع) به علم لدنی آن را ماموریتی هم چون ماموریت فرشتگان می دانست که به عنوان کارگزار کسانی که در دنیا تسبیح و تحمید و تکبیر و تهلیل می کنند و فرشتگان در بهشت خانه سازی می کنند.

در حقیقت از منظر علم غیب، همه کارها مبتنی بر عقلانیتی است که نمی توان نسبت به آن اعتراض کرد، اما از منظر علم ظاهر نیز همه کارها امری بر خلاف ظاهر و رویه عقلایی و عرفی است که باید ترک کرد و بر آن اعتراض کرد. پس بر اساس دو منظر و رویکرد فقهی و علم غیبی کاری می تواند درست و نادرست باشد.

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، پیامبران و امامان (ع) و نیز کسانی که دارای علم غیب هستند از اولیای الهی، مگر در موارد خاص که ماذون به اذن الهی هستند، چنان که خضر (ع) مامور بود، نمی توانند و نمی بایست بر اساس علم غیب عمل کنند. بر این اساس است که پیامبر(ص) و امامان معصوم(ع) با آن که علم به وجود زهر یا کشتن به دست قاتلی چون ابن ملجم و شمر داشتند، بر اساس علم غیب عمل نکردند؛ زیرا همان طوری که همه هستی جنود الهی است و قتل هر موجودی در حقیقت قتل از سوی خدا و گرفتن جان از سوی اوست(انفال، آیه 17) و بر همین اساس حتی شیاطین به عنوان لشکر الهی عمل می کنند، اینان در برابر ابن ملجم مقاومتی نمی کنند؛ زیرا به ظاهر این ابن ملجم است که می کشد، ولی در باطن این اجل مسمی است که از سوی خدا مطرح است و همان طوری که عزرائیل با اذن پیامبر(ص) جانش را می گیرد، به ظاهر ابن ملجم ولی در باطن این عزرائیل است که جان ولی الله امیرمومنان (ع) را می گیرد. پس علم لدنی و علم غیب در مباحث و مسایل فقهی از جمله قضایی جایگاهی ندارد و خوردن زهر به معنای خودکشی نیست؛ زیرا این زهر نیست که جان می ستاند بلکه خدا و فرشتگان است که توفی را انجام می دهند.(زمر، آیه 42)


  
  

از نظر قرآن، انسان در دنیا خودش ماهیت اخروی خودش را می سازد که می خواهد متاله و خدایی باشد، یا فرشته یا این که می خواهد حیوان یا گیاه یا سنگ باشد. از نظر قرآن، هر فرد انسانی نوع منحصر به فردی است که چنین قابلیتی عظیم را داراست که از اسفل السافلین یا احسن التقویم را با خود داشته باشد.

البته از نظر قرآن، جنیان در مرتبه پایین تر، از یک چنین صیرورت و انقلابی برخوردار هستند، و ممکن هستند تا جایی برسند که با انسان در بهشت باشند(الرحمن، آیات 56 و 74) یا به دلیل قسط و سهم دیگران خوردن، به جایی سقوط کنند که هیزم خشک دوزخ شوند.(جن، آیه 15)

از نظر قرآن، وقتی انسان هر کار خوب و بدی می کند، آثار آن نه تنها در بیرون بلکه در درون انسان ظاهر می شود و موجب می شود تا خصوصیاتی در انسان پدید آید که زیبا یا زشت است. این حقیقت و چهره ای که انسان با اعمال خویش می سازد، شاید برای اکثریت مردم در دنیا دیدنی نباشد، اما در آخرت برای همگان دیدنی می شود؛ زیرا کالبد زیبای انسان در قیامت با توجه به اعمال خوب و بد تغییر می کند. پس آن کس که انسان حیوان شده با آن کس که انسان خدا شده از ظاهر و سیمایش مشخص است. پس همان طوری که سیاهی و روشنایی چهره این اشخاص حقیقت ایشان را نشان می دهد، هم چنین اعضا و جوارح آنان نیز حقیقت وجودی آنان را به نمایش می گذارد و دیگر نیازی نیست که از کسی بپرسند که این فرد در دنیا چه کاره بوده است؛ زیرا «انسان گرگ» با چهره و اعضا و جوارح گرگی خودش ، رسوا می شود و همان اعضایش علیه او گواهی می دهد که در دنیا چه گرگ درنده خویی بوده است؛ خدا می فرماید: حَتَّى إِذَا مَا جَاءُوهَا شَهِدَ عَلَیْهِمْ سَمْعُهُمْ وَأَبْصَارُهُمْ وَجُلُودُهُمْ بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ ؛ دشمنان خدا در محشر برای دوزخ گرد می آیند و تا چون بدان رسند گوششان و دیدگانشان و پوستشان به آنچه می کرده‏ اند، بر ضدشان گواهى دهند. (فصلت، آیه 20)

به عنوان نمونه خدا می فرماید که در آن روز برخی به جای بینی همانند فیل خرطوم خواهند داشت: سَنَسِمُهُ عَلَى الْخُرْطُومِ؛ به تحقیق بر خرطوم آنان نشانه و داغ می گذاریم.(قلم، آیه 16) این افراد گناهانی کرده اند که تاثیر آن ها تبدیل عضو انسانی بینی به خرطوم است. این گناهان عبارتند از: تکذیب حق ، مداهنه نسبت به قوانین، سوگند بسیار خوردن، فرومایه گی و اهانت، عیب جویی، خبرچینی، پشت سر گویی، مانع خیر، گستاخی، پست کاری، افسانه شماری دین و حقایق آن.(قلم، آیات 8 تا 15)

پس انسان مواظب باشد که با این نوع گناهان، بینی اش به شکل خرطوم در می آید و در قیامت با داغ دوزخ رسوا می شود بی آن که نیازی به پرسش و پاسخ از نوع گناه باشد؛ زیرا عمل چهره ملکوتی اش را چنان می سازد که رسوای عام و خاص خواهد شد.


  
  

با نگاهی به وضعیت دو تابعیتی ها در غرب و برخورد زشت و زننده آمریکایی ها و غربی ها با ایرانی ها، انسان به واقعیت هایی پی می برد که خدا در قرآن برای این افراد ترسیم کرده است. در حقیقت تحلیل و تبیینی که قرآن از اوضاع این افراد بیان می کند، امروز با خشونتی که آمریکایی نسبت به مسلمانان و هم چنین دو تابعیتی ها روا می دارند به خوبی مشخص می شود.

خدا در قرآن، جریانی را معرفی می کند که دنبال ولایت طاغوت هستند هر چند که به ظاهر تحت ولایت الله قرار دارند و خود را مومنان و مسلمان می نامند. از نظر قرآن، جریان نفاق که جریان خطرناکی است، دل در گرو ولایت طاغوت دارد در حالی که در جامعه اسلامی و تحت ولایت اسلام زندگی می کنند.

از نظر قرآن، هر کسی ولایت الله را می پذیرد می بایست کامل بپذیرد و چیزی به نام شرک به هر شکلی مقبول نیست؛ زیرا خدا هر کسی که شرک بورزد هر کاری که انجام می دهد در طبق اخلاص گذاشته و همه را به مشرکان می دهد و چیزی را نمی پذیرد. بر همین اساس است که کسانی که گرایش به ولایت طاغوت از کافران و اهل کتاب دارند، مذموم دانسته و توبیخ می شوند. از نظر قرآن چنین افراد مذبذب که پاندول وار این سو و آن سو می روند، مردمانی سرگردان و بی هویت هستند که نه از ولایت الهی سودی برده اند و نه از ولایت طاغوتی بهره ای می برند. البته این افراد از نظر فکری و فرهنگی جزو کافران و تحت ولایت طاغوتی آنان هستند؛ چنان که خدا می فرماید: أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الْیَهُودَ وَالنَّصَارَى أَوْلِیَاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاءُ بَعْضٍ وَمَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ ؛ اى کسانى که ایمان آورده‏ اید یهود و نصارى را اولیای خود مگیرید و تحت ولایت سرپرستی و حاکمیتی آنان نروید که بعضى از آنان ولایت و سرپرستی بعضى دیگرند و هر کس از شما آنها را به ولایت و سرپرستی گیرد از آنان خواهد بود. آرى خدا گروه ستمگران را راه نمى ‏نماید.(مائده، آیه51)

پس از نظر قرآن، کسانی که در بلاد اسلامی و تحت ولایت الله هستند ولی دلهایشان جای دیگر است، در حقیقت از نظر قرآن، همین افراد تحت ولایت طاغوت هستند هر چند که به ظاهر در ولایت الله هستند. از همین روست که از نظر قرآن، این جریانی که ولایت طاغوت را به جای ولایت الله می پذیرند، اگر فرصتی دست بدهد همان طوری که قلوب آنان با آنان است، به سرعت خود را به آن جا می رسانند که تحت ولایت مستقیم آنان باشند. بنابراین، کوچ و مهاجرت به سوی بلاد کفر و استکبار برای آنان امری طبیعی و گرایش قلبی آنان است.(مائده، آیه 52)

اما از نظر قرآن، این افراد از این جا رانده و از آن جا مانده هستند؛ زیرا هم ولایتی های واقعی آنان ایشان را به عنوان هم ولایتی نمی پذیرند و طرد می کنند و از خود می رانند؛ چنان که خدا می فرماید: أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ تَوَلَّوْا قَوْمًا غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مَا هُمْ مِنْکُمْ وَلَا مِنْهُمْ وَیَحْلِفُونَ عَلَى الْکَذِبِ وَهُمْ یَعْلَمُونَ ؛ آیا ندیده‏ اى کسانى را که قومى را که مورد خشم خدایند، به ولایت و سرپرستی حاکمیتی خود گرفته‏ اند، آنها نه از شمایند و نه از ایشان و به دروغ سوگند یاد مى کنند و خودشان هم مى‏ دانند. (مجادله، آیه 14)

این افراد جریان داخلی نفاق همان کسانی هستند که به جای تعاون و همکاری در نیکی و تقوا و اطاعت رهبران و اولیای الهی، دنبال اثم و عدوان و معصیت رهبران و اولیای الهی می روند و مراکز و محافلی را برای توطئه چینی و مخالفت با فرمان رهبری دارند و در آن به تبادلات افکار و آراء و برنامه ریزی اقدام می کنند و کارهای زشت دیگری را مرتکب می شوند که در آیات پیشین بیان شد است.(نگاه کنید: مجادله، آیات 5 تا 13)

از نظر قرآن، این افراد به سبب همین تذبذب اعتقادی و رفتاری را نمی توان در یک ثبات و امنیتی یافت؛ زیرا نه این سویی هستند، نه آن سویی. این همان وضعیت دو تابعیتی ها است که یک جریان خطرناک را در داخل ایران شکل داده اند.


  
  
<   <<   6   7   8   9   10   >>   >