سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
آن که تو را از گزندى ترساند چون کسى است که تو را مژده رساند . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :329
بازدید دیروز :506
کل بازدید :1322602
تعداد کل یاداشته ها : 1700
98/11/5
3:30 ع
مشخصات مدیروبلاگ
 
خلیل منصوری[175]
http://www.samamos.com/?page_id=2

خبر مایه
پیوند دوستان
 
رایحه ی انتظار اقلیم شناسی دربرنامه ریزی محیطی .:: مرکز بهترین ها ::. سرباز ولایت نگارستان خیال فصل انتظار جریان شناسی سیاسی - محمد علی لیالی نگاهی نو به مشاوره هزار دستان پلاک آسمانی،دل نوشته شهدا،اهل بیت ،و ... حمایت مردمی دکتر احمدی نژاد آقاشیر کلّنا عبّاسُکِ یا زَینب صراط مستقیم هم رنگــــ ِ خـــیـــآل جبهه مقاومت وبیداری اسلامی کالبد شکافی جون مرغ تا ذهن آدمیزاد ! تکنولوژی کامپیوتر وبلاگ منتظران سارا احمدی بوی سیب BOUYE SIB رمز موفقیت محقق دانشگاه سرزمین رویا اهالی بصیرت وبلاگ تخصصی فیزیک پاک دیده آدمک ها ✘ Heart Blaugrana به نام وجود باوجودی ... سرباز حریم ولایت دهکده کوچک ما از قرآن بپرس کنیز مادر هرچه می خواهد دل تنگت بگو •.ღ♥ فرشتــ ـــ ـه تنهــ ــ ــایی ♥ღ.• پیامبر اعظم(ص) عطاری عطار آبدارچی ستاد پاسخگویی به مسایل دینی وبلاگ شخصی امین نورا چوبک نقد مَلَس پوست کلف دل نوشت 14 معصوم وقایع ESPERANCE55 قدرت شیطان دنیای امروز ما تا ریشه هست، جوانه باید زد... آواز یزدان خلوت تنهایی کتاب شناسی تخصصی اس ام اس عاشقانه طرحی نو برای اتحاد ایرانیان سراسر گیتی دنیای ماشین ها در گوشی با خدا **** نـو ر و ز***** اس ام اس سرکاری و خنده دار و طنز دنیا به روایت یوسف جاده خدا خام بدم ایلیا حرفای خودمونی من بازی بزرگان کویر مسجد و کلیسا - mosque&church بچه دانشجو ! پژواک سکوت گنجهای معنوی دنیای موبایل منطقه‏ ممنوعه طلبه علوم دینی مسافر رویایی انواع بازی و برنامه ی موبایل دانشجو خبر ورزشی جدید گیاهان دارویی بانوی بهشتی دو عالم

 

در روایات است که بسیاری از مردگان با فشار قبر مواجه می شوند. پرسش این است که افرادی که سوزانده می شوند یا در دریا دفن می شوند، چگونه با فشار قبر مواجه می شوند؟ دیگر این که پس از مرگ نفس از بدن خاکی خارج می شود و با توفی الانفس(زمر، آیه 42) دیگر نفسی نیست تا جسم خاکی و این جسد خالی درد و فشاری را تحمل کند؟

در پاسخ باید گفت که بر اساس روایات، حقیقت قبر این گور خاکی نیست، بلکه نفس انسانی پس از خروج از جسد خاکی دارای یک جسم برزخی است که بدان عذاب می شود؛ چرا که قبر ، گودال و حفره ای است که جسد در آن قرار می گیرد و دفن می شود؛ اما این حفره نمادی از عالم برزخ است که انسان وارد آن می شود؛ خدا می فرماید: وَمِنْ وَرَائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلَى یَوْمِ یُبْعَثُونَ؛ و پیشاپیش آنان برزخى است تا روزى که برانگیخته خواهند شد. (مومنون، آیه 100)

در کتاب امالی شیخ طوسی از پیامبر(ص) و امیرمومنان امام علی(ع) روایت است که فرمود: القَبْرُ رَوْضَةٌ مِنْ رِیَاضِ الجَنَّةِ أَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النَّارِ ؛ قبر بوستانی از بوستان های بهشت یا گودالی از گودالهای دوزخ است.(بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار علیهم السلام ، مجلسی، ج 6 ، ص 218)

از آن جایی که عوالم چهارگانه نیست، بلکه سه گانه دنیا و برزخ و آخرت است، نمی توان گفت که قبر یک عالمی دیگر است، بلکه مراد از قبر در این گونه روایات همان عالم برزخ است که در قرآن به آن اشاره شده است.

در روایات است که قبر همان عالم برزخ است. از امام صادق (ع) پرسیدند: قبر چیست؟ حضرت فرمود: القبر هو البرزخ. روای در ادامه می پرسد: برزخ چیست؟ حضرت می فرماید: القبر منذ حین موته الی یوم القیامه؛ همان قبر است از هنگام مرگ تا روز قیامت. (بحارالانوار ج 6 ص 218)

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، وقتی کافران و گناهکاران می میرند، فرشتگانی در عالم برزخ به شکنجه و عذاب آنان می پردازند: وَلَوْ تَرَى إِذْ یَتَوَفَّى الَّذِینَ کَفَرُوا الْمَلَائِکَةُ یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ وَذُوقُوا عَذَابَ الْحَرِیقِ؛ و اگر ببینى آنگاه که فرشتگان جان کافران را مى‏ ستانند بر چهره و پشت آنان مى‏ زنند و گویند: عذاب سوزان را بچشید. (انفال، آیه 50)

در جایی دیگر می فرماید: فَکَیْفَ إِذَا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلَائِکَةُ یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ ؛ پس چگونه تاب مى ‏آورند وقتى که فرشتگان عذاب جانشان را مى‏ ستانند و بر چهره و پشت آنان تازیانه مى ‏نوازند.(محمد، آیه 27)

پس مراد از فشار قبر همان فشار و شکنجه هایی است که در عالم برزخ از سوی فرشتگان بر جسم برزخی – نه جسد مادی و خاکی - متوفی وارد می شود. پس برخی از متوفی حتی اگر جسد یا گوری نداشته باشد، در عالم برزخ با چنین وضعیتی مواجه خواهد شد.

 


  
  

شکر زبانی مانند این که گفته شود: متشکرم یا سپاسگزارم، نشان دهنده کمال شخص است؛ اما شکر حقیقی همان شکر فعلی است؛ یعنی انسان با استفاده درست از نعمتی که خدا داده و استفاده از آن را مشخص کرده، شاکر و سپاسگزار واقعی باشد.

اصولا یکی از اسمای خدا در مقام صفات فعلی، شاکر (حج، آیه 158) و شکور (تغابن، آیه 17) است. خدا نیز وقتی نسبت به بنده ای در مقام شاکر ظهور می یابد که جزای کار خوب و خیرش را با بهشت و پاداش های عملی می دهد؛ یعنی این طور نیست که خدا شکر زبانی به جا آورد، بلکه در برابر کار و عمل نیک مومن که حسن فعلی با حسن فاعلی و کار نیک با پندار نیک و نیت خالص همراه است، خدا پاداش عملی چون بهشت و شراب طهور و مانند آن ها می دهد. این همان شکر گزاری فعلی و عملی خدا است و این گونه بنده مومن صالح و محسن مشکور شکر خدا قرار می گیرد.(اسراء، آیه 19؛ انسان، آیه 22)

انسان مومن نیز می بایست شاکر حقیقی باشد، یعنی به شکر زبانی و تشکر اکتفا نکند، بلکه نعمتی را که خدا در اختیار او گذاشته است در همان راستای حکمت الهی از آن بهره گیرد تا این گونه شکر حقیقی را به جا آورد و با شکر فعلی و عملی خویش نشان دهد که شاکر حقیقی خدا است.


  
  

حمد ستایش از کمالی یا نعمتی است. در حقیقت عاملی که موجب می شود تا کسی یا چیزی حمد شود، دو امر بیش تر نیست: 1. وجود کمال ؛ 2. بخشش نعمت و انعام.

از نظر قرآن، حمد جز برای خدا نیست و کسی جز او حمد نمی شود؛ چرا که تنها اوست که کامل و منبع کمالات بوده و تنها اوست که منبع نعمت و منعم حقیقی است.

خدا در باره کمالات می فرماید که هر چیزی که در جهان به نام کمال متصف است، ریشه در اسمای حسنای الهی دارد؛ زیرا این اسمای الهی است که به شکل صفت در جهان برای اشیاء ظهور می یابد و هر اسم نیکو و حسنای الهی دارای مظهر یا مظاهر وجودی است. بنابراین، هستی همه چیزی جز مظاهر اسمای حسنای الهی نیست. بر این اساس، وقتی گفته می شود: لله الاسماء الحسنی(اعراف، آیه 180) در حقیقت گفته می شود که هر وجودی ظهور اسم یا چند اسم الهی است؛ زیرا وجود خود امر کمالی است و موجود مظاهر امر کمالی یا امور کمالی است که همان اسمای حسنای الهی است. این که انسان خلیفه الله شده ، به سبب آن است که مظهر همه اسمای الهی است.(بقره، آیات 30 و 31) بنابراین، انسان به عنوان مظاهر همه اسمای قابل حمد است و این حمد در حقیقت به همان اسمای الهی باز می گردد. پس حمد حقیقی به خدایی باز می گردد که رب العالمین است و این همه کمالات را در آدمی آفریده و پرورانده است.

هم چنین خدا درباره نعمت ها می فرماید که هر نعمتی که در هستی وجود دارد، دارای یک خاستگاه به نام خدا است؛ چنان که در قرآن می فرماید: و ما بکم من نعمة فمن الله؛ هر نعمتی که دارید از خدا است.(نحل، آیه 53) پس منعم و انعام کننده ذاتی و حقیقی نیز خدا است؛ و هر جا نعمتی است از اوست. بنابراین، حمد منعم جز حمد خدایی نیست که خاستگاه نعمت ها است.

پس هر کمالی یا نعمتی اگر در کسی یا چیزی باشد از خدایی است که منبع ذاتی کمالات و نعمت ها است. بر این اساس، حمد نیز مختص خدا است و کسی را نمی توان شایسته حمد و ستایش یافت. از همین روست که خدا با اختصاص و انحصار حمد در ذات حمید خویش می فرماید: الحمد لله رب العالمین.


  
  

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، توحید فعل از مهم ترین اموری است که انسان را در مرتبه ایمان حقیقی قرار می دهد؛ زیرا اگر شخص به توحید فعل اعتقاد نداشته باشد، گرفتار شرک خواهد بود؛ به این معنا که دیدن وسائط که مجرای فیض الهی است، به معنای شرک است؛ زیرا وسائط در توحید فعل محو و نابود می شود؛ چنان که وقتی شخصی می خواهد در آینه خود را ببیند، دیگر آینه را نمی بیند؛ اما اگر بخواهد آینه ای را بخرد، خودش را نمی بیند بلکه تنها آینه را می بیند. اهل توحید، وسائط را نمی بینند، بلکه خدا را می بینند؛ از این رو نمی گویند: اگر فلانی نبود هلاک شده بودم، بلکه می گویند خدا را از هلاکت نجات داد و اگر می خواهند به هر دلیلی مانند تکریم و احترام به واسطه و شخص او را مطرح کنند، می گویند:  خدا مرا به دست فلانی از هلاکت نجات داد.

این سبک زندگی را خدا در قرآن به بندگان خویش آموخت، چنان که درباره هلاکت دشمنان و قتل آنان به دست مجاهدان می فرماید: فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَکِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ؛ شما دشمنان را نکشتید، ولی خدا دشمنان را کشت.(انفال، آیه 17) در این جا خدا حتی واسطه بودن مجاهدان را در قتل نمی پذیرد، بلکه قتل را به خود نسبت می دهد، از همین روست که خدا نمی فرماید: فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ - اذ قتلتموهم - وَلَکِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ.

البته برای تکریم نسبت به پیامبر(ص) می فرماید: وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَکِنَّ اللَّهَ رَمَى؛ و تو تیر نیانداختی وقتی تیر انداختی بلکه خدا تیر انداخت.(انفال، آیه 17) با این که در این جا هم بر اساس توحید فعل، پرتاب از سوی خدا است نه از سوی پیامبر(ص) ولی فعل را به پیامبر به عنوان واسطه نسبت می دهد تا این گونه نشان دهد که پیامبر(ص) به عنوان متاله و خدایی شده، از مظهریتی برخوردار است که مجاهدان از آن برخوردار نیستند. تاکید بر مظهریت واسطه به سبب تکریم پیامبر(ص) به عنوان مظهر الهی است.

عارفان موحد و اهل توحید صرف و محض، هرگز وسائط را نمی بینند، پیروزی رزمندگان اسلام را به خدا نسبت می دهند و اگر آن را مطرح می کنند تنها از باب تکریم است؛ زیرا بر اساس توحید فعل، همه افعال خیر و نیک به خدا ارتباط مستقیم دارد از همین روست که هلاکت را هر چند که با وسائط مجاهدان یا فرشتگان یا دیگر مظاهر انجام می دهد، به خود نسبت داده و می فرماید: فَقُطِعَ دَابِرُ الْقَوْمِ الَّذِینَ ظَلَمُوا وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ ؛ پس ریشه آن گروهى که ستم کردند برکنده شد و ستایش براى خداوند پروردگار جهانیان است. (انعام، آیه 45)

امام خمینی(ره) نیز بر اساس آموزه های وحیانی قرآن می فرماید: این جانب از دور دست و بازوى قدرتمند شما را که دست خداوند بالاى آن است مى‌ بوسم و بر این بوسه افتخار مى‌ کنم.

این کلام امام(ع) مانند همان کلام خدا است که می فرماید: وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَکِنَّ اللَّهَ رَمَى. در حقیقت این بوسه به دست خدایی است که بالای دستان مجاهدان است، هر چند که به ظاهر به دست مظاهر آن است. این گونه است که امام خود را از شرک دور می دارد که خدا فرموده است: وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَهُمْ مُشْرِکُونَ؛ و بیشترشان به خدا ایمان نمى ‏آورند، جز اینکه با او چیزى را شریک مى‏ گیرند. (یوسف ، آیه 106)

در روایتی امام صادق(ع) می فرماید: مَا وَرَدَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ فِی قَوْلِ اَللَّهِ تَعَالَى - وَ م?ا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّ?هِ إِلاّ? وَ هُمْ مُشْرِکُونَ قَالَ هُوَ قَوْلُ اَلرَّجُلِ لَوْ لاَ فُلاَنٌ لَهَلَکْتُ وَ لَوْ لاَ فُلاَنٌ لَمَا أَصَبْتُ کَذَا وَ کَذَا وَ لَوْ لاَ فُلاَنٌ لَضَاعَ عِیَالِی أَ لاَ تَرَى أَنَّهُ قَدْ جَعَلَ لِلَّهِ شَرِیکاً فِی مُلْکِهِ یَرْزُقُهُ وَ یَدْفَعُ عَنْهُ قُلْتُ فَیَقُولُ - لَوْ لاَ أَنَّ اَللَّهَ مَنَّ عَلَیَّ بِفُلاَنٍ لَهَلَکْتُ قَالَ نَعَمْ لاَ بَأْسَ بِهَذَا وَ نَحْوِهِ؛ خدا می فرماید: و بیشترشان به خدا ایمان نمى ‏آورند، جز اینکه با او چیزى را شریک مى‏ گیرند؛ زیرا کسی می گوید: اگر فلانی نبود هلاک شده بودم و یا اگر فلانی نبود به فلان چنین و چنان بر سر من می آمد و یا اگر فلانی نبود عیالم از دست رفته بود. آیا نمی بیند با این سخنان برای خدا شریکی در ملکش قرار داده که روزیش می دهد یا از او چیزی را دفع می کند. روای می گوید: از امام پرسیدم: اگر بگوید: «اگر خدا بر من به وسیله فلانی منت نگذاشته بود هلاک می شدم.» این درست است؟! امام صادق(ع) فرمود: بلکه به چنین گفتاری یا همانند آن باک نیست که شخص آن را بگوید.(عدة الداعی ، ج 1 ، ص 99؛ نیز : تفسیر نورالثقلین، ج 2، ص 476، ح 235)


98/6/12::: 4:38 ع
نظر()
  
  

آموزه های وحیانی قرآن، انواع هدایت الهی را بیان کرده است که شامل موارد زیر است:

1.      هدایت تکوینی ذاتی و عمومی و غیر اختیاری و غیر ارادی: این هدایت همان هدایتی است که خدا در ذات هر کسی به شکل جبری قرار داده است؛ خدا می فرماید:رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَى کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى؛ پروردگاری ما کسی است که به هر چیزی خلق را بخشیده سپس هدایت کرده است.(طه، آیه 50) پس این هدایت فطری و ذاتی دست انسان نیست، هر چند که می تواند آن را دفن و دسیسه کند و تغییر دهد(شمس، آیات 7 تا 10)، اما نمی تواند تبدیل و تحویلی در آن ایجاد کند و هماره در ذات انسان ها به عنوان یک نرم افزار طبیعی ذاتی وجود دارد.(روم، آیه 30)

2.      هدایت تشریعی عمومی و اختیاری: این هدایت تشریعی عمومی برای همه جنیان و انسان ها است؛ و تنها کسانی از هدایت های تشریعی عمومی اختیاری و ارادی بهره مند می شوند که از هدایت تکوینی عمومی بهره مند شده و بر اساس فطرت و خلقت خویش(طه، آیه 50؛ روم، آیه 30) عمل کرده باشند.(بقره، آیات 2 و 3) خدا درباره هدایت تشریعی عمومی ارادی و اختیاری می فرماید: و ما ارسلناک الا کافةً للنّاس ؛ و جز تو را برای همه مردم نفرستادیم.( 28) یا می فرماید: هدی للناس؛ هدایت برای همه توده مردم.(27) از همین روست که همه مردمان را خطاب قرار داده و می فرماید: یا ایها الناس، بلکه حتی کافران را مورد خطاب قرار می دهد و می فرماید: یا ایها الکافرون(کافرون، آیه 1) از نظر قرآن هر چند که هدایت تشریعی عمومی ، ارادی و اختیاری است، ولی تنها کسانی به عنوان پاداش از هدایت تشریعی برخوردار خواهند شد که بر اساس هدایت تکوینی ذاتی و عمومی عمل کرده باشند.(بقره، آیات 2 و 3) در آموزه های وحیانی قرآن توضیح داده شده است که در برابر این هدایت تشریعی عمومی ارادی و اختیاری ، یک ضلالت تشریعی عمومی اختیاری و ارادی برای همه کسانی است که به هدایت تکوینی عمومی و ذاتی تعلق خاطر نداشته اند، و به اراده و اختیار خویش، هدایت تکوینی ذاتی را دفن و دسیسه کرده اند. در حقیقت ضلالت تشریعی عمومی ارادی و اختیاری به عنوان کیفری برای کسانی است که به هدایت فطری و ذاتی خویش توجهی ندارند. پس هر گاه سخن از این است که خدا کافران را به هدایت تشریعی رهنمون نمی کند و گرفتار ضلالت می سازد، مراد همین ضلالت کیفری است که شخص خودش به اراده و اختیارش بسترش را فراهم آورده است؛ چرا که خدا اصولا از آغاز هیچ کسی را گمراه نمی کند، بلکه همه بهره مند از هدایت های تکوینی جبری هستند و حتی هدایت های تشریعی ارادی و اختیاری به شکل عام ابلاغ می شود، هر چند که کافران از آن سودی نمی برند؛ زیرا به اراده و اختیار خویش گرفتار ضلالت خودخواسته و اضلال الهی می شوند.

3.      هدایت تکوینی ارادی و اختیاری کمالی خاص: این هدایت ویژه کسانی است که از هدایت فطری تکوینی بهره برده و سپس از هدایت تشریعی الهی بهره مند شده و بر اساس این هدایت از ظرفیتی برخوردار شدند تا از هدایت پاداشی خاص الهی در مقام رحیمیت بهره مند شوند و آنان را به کمال خاص برساند. در حقیقت با تصرفات الهی در نفس انسانی، شرح صدری پدید می آید که موجب کمال خاص این افراد می شود که مومن هستند؛ خدا در این باره می فرماید: وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ؛ پروردگارتان با اذان اعلام کرد هر گاه شکر کنید به تحقیق بر شما می افزایم و ظرفیت وجودی شما را زیاد می کنم.(ابراهیم، آیه 7) از نظر قرآن در برابر این هدایت تکوینی کمالی خاص برای مومنان، یک ضلالت تکوینی ارادی و اختیاری برای کافران است، به طوری که عمل ایشان هرگز به مقصد نمی رسد و هیچ تاثیر مثبتی بر نفس ایشان نمی گذارد. از همین روست که خدا می فرماید: و الله لا یهدی القوم الکافرین؛ خدا قوم کافر را هدایت نمی کند(26)؛ یعنی اینان گرفتار ضلالت تکوینی ارادی و اختیاری می شوند؛ چرا که بر اساس هدایت تکوینی غیر اختیاری و هدایت تشریعی عمومی عمل و رفتار نکردند.


  
  

در اسلام سه گروه اعتقادی درباره خدا مطرح است که به عناوینی چون اهل تشبیه ، اهل تعطیل و اهل تنزیه معروف هستند. گروه اول بر این باورند که صفات خدا همانند صفات خلق است. بنابراین مراد از علم و قدرت و دیگر صفاتی الهی همین است که انسان دارا است و آن را می فهمد.

گروه دوم بر این باورند که صفات الهی را نمی توان همین صفات خلقی دانست و معرفت و شناخت خدا امکان پذیر نیست و محال و ممتنع است که انسان خدا را بشناسد.

گروه سوم بر این باورند که صفات الهی نسبتی با صفات خلقی دارد ولی همان نیست؛ زیرا صفات خدا از هر گونه نقص و عیبی مبرا است و باید خدا و صفاتش را از آن ها تنزیه و پاک کرد. پس اگر خدا را به «اکبر» توصیف می کنیم، مراد آن است که خدا «اکبر من ان یوصف» برتر از آن چیزی است بتوان توصیف کرد.

کسانی که قایل به تشبیه هستند، بر این باورند که خدا اگر در دنیا غیر قابل رویت باشد، در قیامت قابل رویت است؛ و همان طوری که شاهی بر عرش می نشیند، خدا نیز بر عرش خویش می نشنید و مردمان او را نظاره می کنند. دلیل ایشان این آیه است که خدا در قرآن فرموده است: وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ  اِلی‌ رَبِّها ناظِرَةٌ؛ وجوهی که در آن روز قیامت با طراوت به سوی پروردگارش نظاره می کند و می نگرد.(قیامت، آیات 22 و 23)

در حالی که این آیه اصلا چنین تصویری از خدا و قیامت به دست نمی دهد؛ زیرا

اولا: آن که در قیامت به سوی پروردگارش نگاه می کند، «عیون» و چشم ها نیست، بلکه وجوه و صورت ها است. پس چشم ها به سوی خدا نمی نگرد و نظاره نمی کند، بلکه صورت ها و وجوه است که می نگرد؛

ثانیا: واژه ناظره تنها به معنای نگاه کردن و نگریستن در عربی نیامده است؛ چنان که در آیه 35 سوره نمل به معنای «انتظار» آمده است: اِنِّی مُرْسِلَةٌ اِلَیْهِمْ بِهَدِیَّةٍ فَناظِرَةٌ بِمَ یَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ؛ من با جدیت تمام به سوی آنان هدیه ای را می فرستم. پس منتظر می مانیم تا ببینم که فرستادگان به چیزی باز می گردند و آن گاه تصمیم می گیرم. در آیات قیامت نیز ممکن است مراد از «ناظره» انتظار رحمت الهی از سوی این وجوه باشد که انسان های خاص هستند؛(طباطبایی، سید محمدحسین، ترجمه المیزان ج 20، ص 178 و 185 و 186)  

ثالثا: نظر به معنای نگریستن غیر از رویت به معنای دیدن است؛ زیرا ممکن است که انسان به سوی چیزی بنگرد و نظر کند، ولی رویت و دیدنی رخ ندهد؛ چنان که گفته می شود: نظرت الی السماء و ما رایت الهلال؛ به آسمان نگریستم ولی ماه هلال را ندیدم؛ بلکه حتی شخص می گوید: نظرتُ الی القمر فلم اره؛ به سوی قمر نگریستم ولی آن را ندیدم. پس این وجوه ممکن است به سمت پروردگارش نگاه کنند، ولی رویت و دیدنی رخ ندهد؛ زیرا خدا غیر قابل رویت است(انعام، آیه 103؛ اعراف، آیه 143؛ نساء، آیه 153؛ فرقان، آیه 21)؛ چرا که از اجسام نیست تا قابل رویت باشد. از این روست که دیدن خدا با بصیرت و ابصار و دیدگان قلب شدنی است نه با دیدگان و عیون و چشم های ظاهری؛ چنان که امیرمومنان امام علی(ع) می فرماید: لا تدرکه العیون بمشاهده العیان و لکن تدرکه القلوب بحقائق الایمان ؛ دیده‌ها هرگز او را آشکار نمی‌بینند اما دل‌ها با ایمان درست او را درمی‌یابند. (نهج البلاغه ، دشتی، ص 243)

هشام می‌گوید نزد امام صادق(ع) بودم که معاویه بن وهب وارد شد و خدمت حضرت گفت: ای فرزند رسول الله چه می‌گویی در مورد خبری که از پیامبر (ص) روایت شده که خداوند را دیده و چگونه پیامبر خدا را دیده؟ و یا در روایتی دیگر از حضرت رسول نقل شده که مومنان در بهشت پروردگار خود را می‌بینند به چه شکل خواهد بود؟ حضرت امام صادق(ع) تبسمی کرد و فرمود‌ای معاویه بن وهب چقدر ناشایست است که انسان عمر هفتاد یا هشتاد بنماید و در ملک و قدرت خدا زندگی کند و از نعمت‌های او بهره‌مند باشد ولی از او معرفت صحیحی نداشته باشد. ای معاویه پیامبر(ص) هرگز خداوند را با چشم سر ندید و بدان که رؤیت بر دو قسم است: رؤیت قلبی و درونی؛ رویت چشمی و جسمانی، هر کس رؤیت با چشم درون و قلب را قصد کند درست گفته و هرکس رؤیت و مشاهده با چشم سر را قصد کند، دروغ گفته و کفر بر خدا ورزیده است. (بحارالانوار، مجلسی، ج 4، ص 54؛ المیزان ، طباطبایی، ج 8، ص 255)


98/6/7::: 1:37 ع
نظر()
  
  

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، هر یک از اعضا و جوارح ما، همانند دو فرشته «رقیب عتید» مراقب ما هستند و هر چه ما انجام می دهیم، به عنوان شاهدان الهی، تحمل کرده و در روز قیامت شهادت می دهند.

به سخن دیگر، انسان هر کاری را انجام می دهد، دو فرشته «رقیب عتید» مراقب و آماده هستند تا به عنوان دو گواه و شاهد صادق الهی، آن را نگارش کرده و در روز قیامت در کارنامه الهی ما به عنوان شاهدان الهی شهادت دهند. در قرآن آمده است: مَا یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ؛ آدمى هیچ سخنى را به لفظ درنمى ‏آورد، مگر اینکه مراقبى آماده نزد او آن را ضبط مى ‏کند. (ق، آیه 18)

البته مراد از «لفظ» تنها سخن نیست، بلکه مراد از آن هر چیزی است که از انسان صادر می شود؛ چنان که مراد از «اکل» در آیه 29 سوره نساء، تنها خوردن نیست، بلکه مراد هر تصرفی است که انسان در مال دیگری انجام می دهد. در این آیات از صادرات و تصرفات انسان به عنوان لفظ و اکل تعبیر شده، زیرا مصداق اتم صادرات همان صادرات کلامی و مصداق اتم تصرفات همان خوردن و اکل است.

از نظر قرآن، افزون بر این گواهان و شاهدانی از فرشتگان، از «حس» و حضور و شهود در حال تحمل شهادت هستند تا در قیامت شهادت دهند، از خود انسان نیز شاهدانی هستند که علیه انسان شهادت می دهند. خدا می فرماید: تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ اَلْسِنَتُهُمْ وَ اَیْدیهِمْ؛ بر علیه آنان زبان و دستهایشان شهادت می دهد.(نور، آیه 24) این شهادت به اشکال گوناگون است که از جمله مهم ترین آن این است دست و پا مثلا همانند زبان به نطق در می آید و شهادت می دهد: لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنا قالُوا اَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذی اَنْطَقَ کُلَّ شَیْ‌ءٍ؛ چرا بر علیه ما شهادت دادید؟ گفتند: خدایی که هر چیزی را به نطق در می آورد ما را به نطق در آورد تا سخن بگوییم و شهادت دهیم.(همان)

از این آیه به دست می آید که اعضای ما مال ما نیستند؛ زیرا اگر از ما و مال ما بودند که شهادت معنا نداشت، بلکه باید تعبیر به اقرار می شد؛ زیرا اگر کسی علیه خودش حرفی بزند می گویند اقرار کرده است نه آن که شهادت داده است. بنابراین از این آیه می توان دریافت که اعضای ما مال ما نیستند، بلکه امانتی در نزد ما هستند و وقتی کاری را انجام می دهیم خود را مسئول می دانند که در روز قیامت شهادت دهند که کار خوب یا بدی کردیم.


98/6/7::: 12:13 ع
نظر()
  
  

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، عقل انسانی به سبب الهامات فطری می تواند علومی را در ذات خویش داشته باشد که از آن به علوم ذاتی یاد می شود(شمس، آیات 7 تا 10؛ روم، آیه 30)؛ البته همین ظرفیت به او کمک می کند تا علوم اکتسابی را نیز به دست آورد که از طریق حواس و فواد تامین می شود.(نحل، آیه 78)

اما برای این که انسان بتواند سعادت دنیا و آخرت خویش را تامین کند، لازم است تا پیامبرانی باشند که افزون بر هدایت فطری و تکوینی(طه، آیه 50)، هدایت های بیرونی را انجام دهند و به عنوان عقل منفصل برای انسان عمل کنند.(بقره، آیه 38)

البته از نظر قرآن، اگر پیامبران و هدایت های تشریعی و بیرونی از طریق پیامبران نباشد، انسان به عقل خویش می تواند در برابر خدا احتجاج کند که ما به حکم عقل و فطرت و هدایت باطنی تکوینی می دانیم که عدل خوب و نیک است، اما معنای عدل آن است که ما هر چیزی را در جای حق خودش قرار دهیم و از آن جایی که نمی دانیم که جای حق هر چیزی کجاست ممکن است به توهم یا خیال، چیزی را در جایی قرار دهیم که جای حق آن نیست و این گونه ناخواسته ظلم روا داریم، پس لازم است تا خدا، جای حق هر چیزی را به ما بیاموزد. پس افزون بر علوم ذاتی و اکتسابی، لازم است تا علومی را بیاموزیم که از راه های طبیعی و عادی دست یافتنی نیست و نمی توان آن را به دست آورد. این علوم دست نیافتنی، می بایست تامین کننده این باشد که چه چیزی حق است تا بتوانیم به عنوان انسان عادل هر چیزی را در جای حق خودش قرار دهیم.

پس یکی از اهداف پیامبری و نبوت همان، حجت زدایی از عقل انسانی در برابر خدا است؛ چنان که خدا می فرماید: لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ؛ تا برای مردم علیه خدا پس از رسولان حجتی نباشد.(نساء، آیه 165)

البته پیامبر(ص) برای تحقق این هدف می بایست چهار وظیفه و ماموریت اصلی را انجام دهد که شامل موارد زیر است:

1.      تعلیم قوانین و احکام : انسان نیازمند قوانین و احکامی است که بر اساس اصول عدالت هر چیزی در جایی حق خودش قرار می گیرد. از این قوانین به عنوان کتاب یعنی قوانین مکتوب و نوشته شده یاد می شود که بر خلاف قوانین شفاهی قابل استناد از سوی هر دو طرف خدا و خلق است؛

2.       تعلیم حکمت: انسان همان طوری که نیازمند قوانین مکتوب برای فعالیت های اجتماعی است، هم چنین نیازمند قوانین عملی اخلاقی برای مدیریت فکر و عمل است تا بتواند فضایلی را کسب کند. به عنوان نمونه حکمت هایی که در آیات سوره لقمان یا سوره اسراء بیان شده است.

3.      تزکیه : از نظر قرآن، تزکیه نفس از مصادیق تصرفات تکوینی است که خدا به عنوان رب العالمین آن را انجام می دهد ؛ زیرا کسی نمی تواند آن را انجام دهد و تنها کاری که انسان انجام می دهد مانع زدایی از تزکیه الهی در نفس انسان است.(نور، آیه 21) البته پیامبر(ص) و امامان معصوم(ع) به سبب ولایت الهی و ظهور در مقام مظهریت ربوبیت از این توانایی برخوردار هستند.(توبه، آیه 103؛ بقره، ایات 129 و 151؛ آل عمران، آیه 164؛ نساء، آیه 59؛ مائده، آیه 55)

4.      تعلیم علوم غیر عادی: از نظر قرآن، برخی از علوم هم چون علوم وحیانی حتی غیر قابل دسترس به طور عادی نسبت به پیامبران است. این علوم را خدا به پیامبر(ص) به وحی می آموزد و تعلیم می دهد(نساء، آیه 113) و پیامبر(ص) می تواند آن ها را به انسان تعلیم داده و می آموزد.

خدا درباره این چهار هدف اصلی پیامبر(ص) و امامان معصوم(ع) می فرماید: کَمَا أَرْسَلْنَا فِیکُمْ رَسُولًا مِنْکُمْ یَتْلُو عَلَیْکُمْ آیَاتِنَا وَیُزَکِّیکُمْ وَیُعَلِّمُکُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَیُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ ؛ همان طور که در میان شما فرستاده‏ اى از خودتان روانه کردیم که آیات ما را بر شما مى‏ خواند و شما را تزکیه مى‏ گرداند و به شما کتاب و حکمت مى ‏آموزد و آنچه را نمى‏ توانستید بدانید، به شما یاد مى‏ دهد. (بقره، آیه 151)


98/5/14::: 12:27 ع
نظر()
  
  

 

دین اسلام زمانی که در دست صالحان و عترت طاهره(ع) باشد، دینی آزاد است و می تواند راهنمایی مردم به سوی سعادت دنیا و آخرت باشد؛ اما همین دین اسلام با همه عظمتش وقتی در دست اشرار و انسان های شرور افتاد که اهل نفاق و دورویی هستند، ابزاری برای هوسرانی های حاکمانی می شود که به نام دین، به غارت آخرت مردم مشغول می شوند.

به سخن دیگر، برخی در انقلاب ها دنبال غارت مال و ملک مردم می روند و مغازه و خانه های مردم را غارت می کنند، ولی برخی دیگر رفتاری خطرناک تر در پیش می گیرند، آنان انقلاب را مصادره می کنند.

در انقلاب اسلامی آغازین، گروهی منافق مکی که شمّ سیاسی داشتند خود را به رهبری چسباندند و در نهایت در سقیفه بنی ساعده انقلاب اسلامی را مصادره کردند؛ چنان که امیرمومنان امام علی(ع) در نامه خویش به مالک اشتر می نویسد: فَاِنَّ هَذَا الدِّینَ قَدْ کَانَ اَسِیراً فِی‌ اَیْدِی‌ الْاَشْرَارِ یُعْمَلُ فِیهِ بِالْهَوَی وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْیَا ؛ پس این دین اسیر دست اشراری شد که به هواهای نفسانی عمل می کردند و با دین دنیا می جستند.(نهج البلاغه، دشتی، ج 1، ص 296)

علامه طباطبایی بر این باور است که نفاق تنها به سبب سلطه حاکمیت نیست که برخی را به سوی دورویی سوق می دهد، بلکه گاه به سبب اهدافی است که افراد را به سوی رهبر می کشاند، چنان که شم سیاسی منافقان مکه و اقتدار آینده دین اسلام موجب شده بود بی آن که ایمانی به اسلام داشته باشند، جزو مسلمانان در آیند.(ترجمه المیزان، ج 19، ص 486)

وقتی دین اسیر سقیفه شد، همه بلایای بر سر اسلام و مسلمین آمد، چنان که عاشورا تنها یکی از آثار شوم اسارت دین است. ملا صدرا می نویسد: قتل حسین بن علی بن ابی‌طالب (علیه‌السّلام) یوم السقیفة؛ امام حسین (ع) روز سقیفه به شهادت و قتل رسید.(رساله سه اصل، ص 122)

اصولا از نظر امامان معصوم(ع) مردم دنبال دنیا می روند و دین لقلقه زبان ایشان است؛ چنان که امام حسین(ع) می فرماید: إنَّ الناسَ عَبیدُ الدُّنیا و الدِّینُ لَعقٌ على ألسِنَتِهِم یَحوطُونَهُ ما دَرَّت مَعائشُهُم ، فإذا مُحِّصُوا بالبلاءِ قَلَّ الدَّیّانُونَ ؛ همانا مردمان بنده دنیایند و دین لقلقه زبان آنهاست و هر جا منافعشان به وسیله دین بیشتر تأمین شود زبان مى چرخانند و چون به بلا آزموده شوند آنگاه دین داران اندکند.(تحف العقول، ص 245)

وقتی با سقیفه روح دین از دین خارج شد: خرجت روح الدین من الدین، به طور طبیعی مردم دنبال اهل اشرار سقیفه رفتند و مطیع شاهان و دنیا شدند؛ چنان که امیرمومنان امام علی(ع) نیز می فرماید: اِنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوکِ وَ الدُّنْیَا؛ مردم با شاهان و دنیا هستند.(نهج البلاغه ، دشتی، ج 1، ص 220)


  
  

درباره علم دو نظریه مشهور و معروف است: 1. انسان خالی الذهن به دنیا می آید و هیچ چیز نمی داند؛ بنابراین، باید برای کسب علم تلاش کند و همه علوم بشر اکتسابی هستند؛ 2. انسان همه چیز را می داند و تنها کاری که انجام می دهد، یادآوری و تذکر است. سقراط بر اساس همین دیدگاه عمل می کرد و با مجادله بر آن بود تا علم نهفته را آشکار کند. در حقیقت علم ذاتی است و کاری که انسان انجام می دهد تنها یادآوری و تذکر است.

بر اساس آموزه های وحیانی قرآن، علوم به دو دسته ذاتی و اکتسابی تقسیم می شود:

1.      خدا درباره علم ذاتی می فرماید: وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها  فَاَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها؛ نفس انسانی را خدا در حالت استوا آفریده است؛ یعنی فجور و تقوا را به او الهام کرده است.(شمس، آیات 7 و 8) این که انسان فجور و تقوا را در ذات خویش دارا است، یعنی نسبت به حق و گرایش به آن و نیز باطل و گریزش از آن دارای یک برنامه نرم افزاری الهامی و ذاتی است. از همین روست که هر انسانی در پاسخ به این که پروردگارش کیست، شهادت می دهد که الله رب العالمین پروردگار اوست؛ یعنی بی آن که تعلیم بیرونی دیده باشد، در درون ذات خود آگاه و شاهد است که خدا پروردگارش است.(اعراف، آیه 172) از آیات قرآنی به دست می آید که معارف الهی، فضایل اخلاقی و مانند آن ها که همه بشریت در آن یکسان هستند از علوم ذاتی است. گاه از همین علوم به علوم معقول نیز یاد می شود که فطری است و از آن جایی که به علل درونی یا بیرونی «دسیسه و دفن» می شود(شمس، آیات 7 تا 10) نیاز است تا با تغییراتی که از سوی پیامبران انجام می شود، این خاک شخم زده و آلودگی ها و زنگارها کنار زده و دفینه ها بیرون آورده شود؛ زیرا وقتی گرفتار غفلت است(اعراف، آیه 172) باید این خاک غفلت کنار گذاشته شود؛ از همین روست که از وظایف پیامبران، بازسازی تغییرات فطرت و آشکار کردن گنجینه ها و دفینه ها است: وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ.(نهج البلاغه، خطبه 1) البته امیرمومنان و هم چنین اهل بیت عصمت (ع) هم میدان «ثوره» هستند که با کارهای خویش این انقلاب را پدید می آورند و با کشف این دفینه ها زمینه بهره مندی را برای آدمی فراهم می آورند: عَنْ مُسْتَثَارِ الْعِلْم.(همان) به سخن دیگر، اولیای الهی، کمک می کنند تا آن گنجینه های عقول به شکل درست مورد استفاده قرار گیرند. این گونه است که عقل و نقل با کمک معصوم است که کارایی خود را نشان می دهد. البته باید توجه داشت که انسان ها در علوم ذاتی در یک سطح نیستند، هر چند که همه «کف» علم را دارا هستند، اما نسبت به سقف علم الهامی و فطری، تفاوت های معناداری است که در عبارت دیگری این گونه آمده است: النَّاسُ مَعَادِنُ کَمَعَادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّة؛ مردم همانند معادن هستند که برخی معان زر و برخی معادن سیم هستند.(کافی، ج 4، ص 177)

2.      خدا درباره علم اکتسابی می فرماید: وَ اللَّهُ اَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ اُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الابْصَارَ وَ الافْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ؛ و خدا شما را از شکم مادرتان در حالی خارج کرد که چیزی نمی دانستید و برای شما شنوایی و بینایی و فواد قرار داد تا شاید شکرگزار باشید.(نحل، آیه 78) از این آیه به دست می آید که برخی از علوم که از آن به علوم حسی و تجربی یاد می شود، علومی است که انسان آن را اکتساب می کند. این علوم از طریق ابزار به دست می آید در حالی که علوم ذاتی، به سبب آن که فطری و الهامی است، نیاز به یادگیری ندارد و انسان در ذات خویش آن ها دارا است و همین علوم الهامی و ذاتی است که گرایش های او را مشخص می کند. در علم اکتسابی باید از خدا هماره زیادتی را خواست که پیامبر(ص) می خواست: قُلْ رَبِّ زِدْنی‌ عِلْماً.(طه، آیه 114)


  
  
<      1   2   3   4   5   >>   >