سفارش تبلیغ
صبا ویژن
آن که تو را از گزندى ترساند چون کسى است که تو را مژده رساند . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :389
بازدید دیروز :401
کل بازدید :1403295
تعداد کل یاداشته ها : 1732
99/5/24
4:33 ع
مشخصات مدیروبلاگ
 
خلیل منصوری[175]
http://www.samamos.com/?page_id=2

خبر مایه
پیوند دوستان
 
سرباز ولایت هزار دستان رایحه ی انتظار اقلیم شناسی دربرنامه ریزی محیطی .:: مرکز بهترین ها ::. نگارستان خیال فصل انتظار جریان شناسی سیاسی - محمد علی لیالی نگاهی نو به مشاوره پلاک آسمانی،دل نوشته شهدا،اهل بیت ،و ... حمایت مردمی دکتر احمدی نژاد آقاشیر کلّنا عبّاسُکِ یا زَینب صراط مستقیم هم رنگــــ ِ خـــیـــآل جبهه مقاومت وبیداری اسلامی کالبد شکافی جون مرغ تا ذهن آدمیزاد ! تکنولوژی کامپیوتر وبلاگ منتظران سارا احمدی بوی سیب BOUYE SIB رمز موفقیت محقق دانشگاه سرزمین رویا اهالی بصیرت وبلاگ تخصصی فیزیک پاک دیده آدمک ها ✘ Heart Blaugrana به نام وجود باوجودی ... سرباز حریم ولایت دهکده کوچک ما از قرآن بپرس کنیز مادر هرچه می خواهد دل تنگت بگو •.ღ♥ فرشتــ ـــ ـه تنهــ ــ ــایی ♥ღ.• پیامبر اعظم(ص) عطاری عطار آبدارچی ستاد پاسخگویی به مسایل دینی وبلاگ شخصی امین نورا چوبک نقد مَلَس پوست کلف دل نوشت 14 معصوم وقایع ESPERANCE55 قدرت شیطان دنیای امروز ما تا ریشه هست، جوانه باید زد... آواز یزدان خلوت تنهایی کتاب شناسی تخصصی اس ام اس عاشقانه طرحی نو برای اتحاد ایرانیان سراسر گیتی دنیای ماشین ها در گوشی با خدا **** نـو ر و ز***** اس ام اس سرکاری و خنده دار و طنز دنیا به روایت یوسف جاده خدا خام بدم ایلیا حرفای خودمونی من بازی بزرگان کویر مسجد و کلیسا - mosque&church بچه دانشجو ! پژواک سکوت گنجهای معنوی دنیای موبایل منطقه‏ ممنوعه طلبه علوم دینی مسافر رویایی انواع بازی و برنامه ی موبایل دانشجو خبر ورزشی جدید گیاهان دارویی بانوی بهشتی دو عالم

مردمان بنگرید!

آن دور دست ها نشانه هایی پیدا است.

آن سمت از مشرق را می گویم. آن سوی اقصی. نورش را بنگرید. انفجار نیست.

واقعا گمان می کنید خیالاتی شده ام. من هم فجر کاذب را دیده ام؛ ولی این صادق است. راست است.

بیدار شوید! الان است که صبح برسد. باید بیدار شوید! خواب بس است!

باید آماده شوید! اگر دیر کنیم دیگران گویی سبقت را می ربایند.

در تجارت باید همیشه پیشتاز بود و گرنه یا زیان است یا سودی نیست یا کم سود است.

آهای شما را می گویم! تو که آن جا خوابیده ای! مگر منتظر صبح نبودی! مگر نمی گفتی می خواهم اولین ها باشم!

دیدید! آن هم یک نشانه دیگر! دیگر انکار نکنید!

چشم هم نزده می آید! خیلی هم آن طوری که گمان می کنید دیر نیست! اصلا زمان برای خوابیده معنایی ندارد! البته برای بیدار مشغول هم معنایی ندارد. اما شما چون منتظرید این قدر زمان دیر می گذرد!

خودتان را به خواب نزنید! وقتی بیداری است.

آن سوتر از آن سوی اقصی هم همهمه بیداری است. نگاه کنید! آن ها هم بیدار شده اند. ایستاده اند! نکند آنان زودتر به بازار برسند و یوسف مصری را بخرند!

برخیزید! خورشید در آمده است! چرا نمی ایستید! یوسف از دست می رود! این را گفته باشم.


95/2/31::: 8:11 ص
نظر()
  
  

بسیاری خود را شیعه یا دوستدار اهل بیت(ع) می دانند، ولی به شرایط دوستداری و مودت اهل بیت(ع) که در قرآن واجب و فرض شمرده(شوری، آیه 23) توجهی ندارند و عمل نمی کنند. شکی نیست که مودت و محبت با اطاعت خودش را نشان می دهد و اطاعت نیازمند شناخت کامل از سنت و سیره و سبک زندگی آنان است. وقتی می خواهیم دوستی خود را به کسی نشان دهیم می کوشیم حتی در لباس و رفتار و خلق و خو به او نزدیک شویم ؛ زیرا در او چیزی را یافته ایم که موجب دوستی و مودت و محبت ما شده و می خواهیم با همسان سازی خود با محبوب به او نزدیک شده و محبت خود را نشان دهیم.

البته شرایط شیعه گری بسیار سخت تر و شدیدتر است. اگر ابراهیم (ع) خود را شیعه حضرت نوح(ع) می داند، می کوشد تا در سنت و سیره و سلوک و خلق و خو به ایشان نزدیک شود.(صافات، آیه 83) شیعه کسی است که پا جای پای امام و پیشوای خود می گذارد. پس نه از امام پیش می افتد و نه چنان عقب که دور بیافتد بلکه هماره ملازم و ملاحق اوست؛ چنان که در صلوات شعبانیه آمده است: الْمُتَقَدِّمُ لَهُمْ مَارِقٌ وَ الْمُتَأَخِّرُ عَنْهُمْ زَاهِقٌ وَ اللازِمُ لَهُمْ لاحِقٌ؛ هر کس از شما خاندان عصمت و طهارت جلو بیفتد هم چون تیر دور افتاده است و هر کسی عقب بیافتد و پشت سر شما حرکت نکند، نیست و نابود می شود و هر کسی با شما ملازم و همراه شد ملاحق شما خواهد بود.

پس شیعه گری آن است که انسان فرهنگ اهل بیت(ع) را بشناسد و به آن عمل کند. این فرهنگ در حوزه رفتار اجتماعی بیش ترین نمود را دارد و کسی که در رفتار اجتماعی به این حداقل ها توجه نداشته و مراعات نکند، در حقیقت بویی از محب و شیعه بودن نبرده و رنگی از آن نگرفته است.

در کتاب السَّرَائِرِ از کِتَابِ الْعُیُونِ وَ الْمَحَاسِنِ شیخ مُفِیدِ از امام صادق(ع) روایت است که فرمود: أَبْلِغْ مَوَالِیَنَا السَّلَامَ وَ أَوْصِهِمْ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ الْعَمَلِ الصَّالِحِ وَ أَنْ یَعُودَ صَحِیحُهُمْ مَرِیضَهُمْ وَ لْیَعُدْ غَنِیُّهُمْ عَلَى فَقِیرِهِمْ وَ أَنْ یَشْهَدَ حَیُّهُمْ جِنَازَةَ مَیِّتِهِمْ وَ أَنْ یَتَلَاقَوْا فِی بُیُوتِهِمْ وَ أَنْ یَتَفَاوَضُوا عِلْمَ الدِّینِ فَإِنَّ ذَلِکَ حَیَاةٌ لِأَمْرِنَا رَحِمَ اللَّهُ عَبْداً أَحْیَا أَمْرَنَا وَ أَعْلِمْهُمْ یَا خَیْثَمَةُ- أَنَّا لَا نُغْنِی عَنْهُمْ مِنَ اللَّهِ شَیْئاً إِلا بِالْعَمَلِ الصَّالِحِ فَإِنَّ وَلَایَتَنَا لَاتُنَالُ إِلَّا بِالْوَرَعِ وَ إِنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَذَاباً یَوْمَ الْقِیَامَةِ مَنْ وَصَفَ عَدْلًا ثُمَّ خَالَفَهُ إِلَى غَیْرِهِ؛ به دوستداران و اهل ولایت ما سلام برسان و به آنان سفار تقوای الهی و عمل صالح را داشته باش. این که سالمان به عیادت بیماران بروند و ثروتمند به عیادت فقیر رفته و کمک و یاری کند و زندگان بر جنازه مردگانشان حاضر شوند و در خانه های یک دیگر به ملاقات هم بروند و علم دین را با هم در میان گذارند ؛ چرا که این ها همان حیات و زنده نگه داشت امر ما است. خداوند بنده ای که امر ما را احیا کند رحمت کند. ای خثیمه ! آنان را عالم و آگاه کن که من جز از ایشان عمل صالح نخواستیم ؛ زیرا ولایت ما جز به ورع به دست نمی اید و بدترین مردم در عذاب قیامتی کسی است که عدلی را توصیف کرده ولی خود بر خلاف آن عمل کند.( بحارالانوار، ج 68، ص 187)

در أعلام الدین دیلمی از امام صادق علیه السلام آمده که ایشان به خیثمة فرمود: أبلغ موالینا السلام وأوصهم بتقوى الله والعمل الصالح، وأن یعود صحیحهم مریضهم، ولیعد غنیهم على فقیرهم: ولیحضر حیهم جنازة میتهم، وأن یتألفوا فی البیوت و یتذاکروا علم الدین، ففی ذلک حیاة أمرنا، رحم الله من أحیا أمرنا.

وأعلمهم یا خیثمة! أنا لا نغنی عنهم من الله شیئا إلا بالعمل الصالح، وأن ولایتنا لا تنال إلا بالورع والاجتهاد و أن أشد الناس عذابا یوم القیامة من وصف عدلا ثم خالفه إلى غیره (بحارالانوار ، ج 78، ص 219)


94/5/26::: 1:59 ع
نظر()
  
  

خلافت ابوبکر اشتباه تاریخی نیست، بلکه یک گناه نابخشنودنی است که سنت گذاران این بدعت و سنت گزاران و پیروان و مقلدان کورکورانه آن باید تا ابد در قیامت و دنیا پاسخ گوی آن باشند. ابوبکر و عمر خودشان به این مساله و گناه و خطا اقرار دارند. با این همه دست از آن برنداشتند و بر همان گناه باقی مانده و دیگران را امروز نیز به دنبال خویش می کشند. البته این یک زاویه کوچک از  دین و نصوص قرآن بوده است؛ اما یک زاویه خرد اگر ادامه یابد به تقابل می انجامد که صد و هشتاد درجه با اصل در تقابل است. این گونه است که امروز این زاویه به تقابل رسیده و  مسلمان کشی در قالب تکفیر ادامه همان کژراه است. خشت اول چون نهاد معمار کژ / تا ثریا می رود دیوار کژ.

ابوبکر می گوید: من شیطانی دارم:
علمای اهل سنت نقل کرده اند که ابوبکر گفت:  أَلا وَإِنَّ لِی شَیْطَانًا یَعْتَرِینِی، فَإِذَا أَتَانِی فَاجْتَنِبُونِی، لا أُؤْثِرُ فِی أَشْعَارِکُمْ وَأَبْشَارِکُمْ ؛ آگاه باشید مرا شیطانی است که گاه گاهی بر من چیره می شود. هرگاه آن شیطان نزدیک من آمد و بر من دست انداخت از من بپرهیزید تا به مال و جان شما به نفع خود دست اندازی نکنم. (الکتاب: تاریخ الطبری = تاریخ الرسل والملوک، وصلة تاریخ الطبری،ج3 ص244،المؤلف: محمد بن جریر بن یزید بن کثیر بن غالب الآملی، أبو جعفر الطبری (المتوفى: 310هـ)،(صلة تاریخ الطبری لعریب بن سعد القرطبی، المتوفى: 369هـ)،الناشر: دار التراث - بیروت،الطبعة: الثانیة - 1387 هـ،عدد الأجزاء: 11)
ابوبکر می گوید: من بهترین نیستم:
علمای اهل سنت نقل کرده اند که ابوبکر در دوران خلافت خودش بر روی منبر به صورت های مختلف می گفت: ولیتکم و لست بخیرکم ؛ خلافت بر عهده من گذاشته شده است در حالی که بهترین شما نیستم. (شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 1 ص 169.)

بسیاری هم به این صورت نقل کرده اند: اقیلونی فلست بخیرکم ؛ مرا از خلافت معاف بدارید که من بهترین شما نیستم. (شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 1 ص 169)

ابوبکر می گید: ای کاش گیاه و علف بودم:

وأخرج عن الحسن قال: قال أبو بکر: والله لوددت أنی کنت هذه الشجرة تؤکل وتعضد.وأخرج عن قتادة قال: بلغنی أن أبا بکر قال: وددت أنی خضرة تأکلنی الدواب؛حسن می‌گوید که ابوبکر گفت: به خدا سوگند من دوست داشتم این گیان بودم تا خورده شوم و هضم شوم!!!قتاده می‌گوید: به من خبر رسیده که ابوبکر گفت: دوست داشتم علفی بودم تا چارپایان مرا بخورند!!! (تاریخ الخلفاء ص 133 )


استدلال امام رضا(ع) به قول ابوبکر در بطلان خلافت

عده ای از حضرت رضا علیه السلام خواهش کردند که در حضور مأمون در مناظره‌ای در مورد امامت شرکت کند. امام پذیرفت، مجلسی تشکیل شد و « یحیی بن ضحاک سمرقندی » برای بحث با او دعوت شد.

امام فرمود:« بپرس! »
او گفت: « شما بپرسید ای پسر رسول خدا تا ما به سؤال شما افتخار کنیم.»
امام فرمود:«ای یحیی، نظر تو درباره کسی که ادعا می‌کند راستگوست ولی به راستگویان، نسبت دروغ‌گویی می‌دهد، چیست؟ آیا چنین کسی راستگو و پیرو دین حق است یا دروغگو؟»
یحیی مدتی به فکر فرو رفت و چیزی نگفت.
مأمون گفت: « چرا جواب نمی‌دهی؟ »
یحیی گفت: « سؤالی از من کرد که نمی‌توانم پاسخ دهم.»
مأمون از حضرت رضا علیه السلام پرسید:« منظورتان از این سؤال چه بود؟»
امام فرمود:« من از یحیی با کنایه پرسیدم اگر ابوبکر راستگو بوده، پس راویان صادق و راستگو که گفته اند ابوبکر بر فراز منبر رسول خدا اعلام کرد: « شما مرا امیر خود قرار دادید ولی من بهتر از شما نیستم.» باید این سخن هم راست باشد و اگر این سخن ابوبکر راست است می گوییم امیر باید از رعیّت بهتر باشد، پس ابوبکر امام نیست.
همچنین از قول ابوبکر نقل کرده اند که گفته است: « من شیطانی دارم که مرا وسوسه می کند و من گرفتار او هستم.» اگر ابوبکر راستگوست و این سخن هم راست است، پس نمی تواند امام باشد چون شیطان نمی تواند در امام تصرّف کند و نیز از عمر نقل کرده اند که گفته است: « امامت ابوبکر یک کار ناگهانی و بدون مقدمه بود که خداوند ما را از شر آن حفظ کرد؛ پس هر کس این کار را تکرار کند، او را بکشید. »
اگر عمر راستگو بود پس امامت ابوبکر به نظر عمر هم صحیح نبوده و اگر دروغ گفته که خودش برای زعامت و رهبری مسلمین لیاقت ندارد. »
سخن حضرت که به اینجا رسید مأمون آنچنان عصبانی و ناراحت شد که بی مقدمه فریادی کشید که همه آن عده متفرق شدند.
سپس رو کرد به بنی هاشم و گفت: « مگر من نگفتم حضرت رضا را شروع کننده بحث قرار ندهید و بر علیه او جمع نشوید؟! اینها علمشان از علم رسول الله است !»
منابع:
  بحارالانوار، ج 10، ص 348. ح 6.
   از مناقب آل ابیطالب، ج 2، ص 404 - 405

اقرار عمر بر گناه خود
محمد بن جریر طبری می گوید:عمر بن خطاب گفت :بیعت ابوبکر کاری ناگهانی و بی اندیشه بود، جز انکه خداوند شرش را نگه داشت.( تاریخ طبری، جلد5 ص34)

 


94/5/4::: 10:18 ص
نظر()
  
  
 
در آیات قرآنی مبنای زندگی خانوادگی بر مودت و رحمت نهاده شده است(روم، آیه 21)؛ زیرا این گونه است که انسان در مقام احسان می تواند عواطف و احساسات پاک خویش را نشان دهد و در مقام انسانیت به جای زوجیت که در همه حیوانات است از مقام نکاح برخوردار باشد که یک سنت است و پیامبر(ص) فرموده است: النکاح سنتی فمن رغبی عن سنتی فلیس منی؛ نکاح سنت من است پس کسی که از سنت من کنار گیرد و رغبت بدان نداشته باشد پس از من نیست.
چنین نکاحی است که موجب سکونت و آرامش طرفین به ویژه مرد می شود و اضطراب از دلش بیرون می رود و به ساحل آرامش می رسد. از این روست که در آیات و روایات مبنای زندگی زناشویی عشق و محبت و مودت یعنی احسان بلکه کرامت گذاشته شده نه عدالت که حقوق قانونی خشک و بی روح است و تنها زمانی کارکرد دارد که برای حل و فصل امور اختلافی به کار گرفته می شود؛ وگرنه انسان به ویژه در زندگی زناشویی نیاز به احسان و اکرام دارد نه عدالت.
احسان و کرامت در زندگی زناشویی موجب می شود که هر عملش فراتر از انتظار ارزش و اعتبار یابد و ثوابی برای آن نوشته شود که شاید برای بسیاری از اعمال نوشته نمی شود.
البته باید توجه داشت که بسیاری از مردم ممکن است کاری را بر اساس احسان و اکرام انجام دهند ولی یا این اعمال جزو ملکه و مقام آنان نیست بلکه بر اساس همان حالی به حالی است که هر از گاهی تحت تاثیر جو و تبلیغات انجام می دهند. آن چه مهم است این که انسان خلق و خوی نیک را ملکه و مقام خود سازد و هماره با خوشخویی با دیگران به ویژه با همسرش تعامل داشته باشد. اگر خوشخویی در انسانی ملکه و مقام شود آن وقت است که به بهشت می رود؛ زیرا بدخلق و بدخو را به بهشت راه نمی دهند و بهشت تنها جای خوشخو است. اگر مانند گاوی نباشیم که سه من شیر می دهد و با یک لگد منت و اذیت همه را بر زمین می ریزد و به تعبیر قرآن احباط می کند، آن وقت است که به سبب خوشخویی دایمی که ملکه و مقام وجودی ما شده است به بهشت خواهیم رفت و یا این همه ثواب که در روایات از جمله روایت زیر آمده نصیب ما خواهد شد.
روزی پیامبر شاهدِ پاک کردن عدس توسط امام علی و خدمت ایشان در منزل بودند، سپس به ایشان فرمودند:
یا علی هیچ مردی نیست که درخانه کمک همسرش کند
مگر به اندازه هر مویی که در بدن اوست عبادت یک سال را که روزها روزه و شب ها نماز شب بخواند خداوند به او عطا می کند
و ثوابِ صبر انبیاءِ صابر که داوود و یعقوب و عیسی باشد به او داده می شود
و نام او در دفتر شهدا ثبت می شود
و در هر روز و شبی ثواب هزار شهید برای او ثبت می شود،
به ازای هر قدمی ثواب حج و عمره مقبوله به او می دهند،
خداوند به عدد هر رگی که در بدن اوست شهری در بهشت به او عطا می کند،
یا علی ! یک ساعت خدمت به همسر بهتر است از:
هزارسال عبادت، هزارحج، هزارعمره، هزار مرتبه جهاد در رکابِ پیامبران اولوا العزم، هزار نمازجمعه، هزار عیادت مریض، هزار تشییع جنازه، هزار دینار صدقه، سیر کردن هزار گرسنه، آزادی هزار بنده، پوشانیدن هزار برهنه، عطای هزار اسب جنگی، صدقه هزار شتر سرخ مو، بهتراست از قرائت تورات و انجیل و زبور و قرآن،
یا علی ! خدمت به عیال در خانه کفارهء گناهان کبیره و خاموشی غضب خداست،
یا علی! خدمت عیال نمی کند مگر صدیق یا شهید یا مردی که خداوند خیر دنیا و آخرت را برای او کنار گذاشته است.
(مستدرک الوسائل، ج13، ص48، حدیث2)
99



  
  

پیامبر(ص) و هم چنین نفس آن حضرت مولی الموحدین امیرالمومنین علی بن ابی طالب(ع) دارای علم لدنی بودند. این علم لدنی علم حضوری و شهودی است که از خداوند بی واسطه می گیرند و میان تعلیم دهنده و متعلم و تعلیم گیرنده هیچ مجرایی نیست بلکه از خداوند بر قلب آنان بی هیچ واسطه می آید و برجانشان قرار می گیرد و متعلم به علم لدنی الهی می شوند. 

از این روست سخن آنان سلطان است و سلطه بی چون و چرا بر سخنان دیگران می یابد؛ علم آنان این گونه است، هم چنین عمل آنان دارای سلطان می شود؛ زیرا همه هستی در خدمت آنان و جنود آنان می شوند.

بر همین اساس ، در هر کاری وارد می شوند پیروزمندانه خارج می شوند؛ زیرا دارای سلطه الهی هستند. نصرت و پیروزی آنان به رعب الهی در دل دشمنان است. پیامبر(ص) می فرماید: « نصرت بالرعب » وقال : « یاعلی الرعب معک یقدمک أینما کنت »؛ من منصور به رعب هستم و هم چنین فرموده است: ای علی! رعب با تو همراه است و هر جا باشی پیش تاز توست. (بحارالانوار، ج 39، ص 76)

از همین روست که امام حسن مجتبی(ع) در توصیف خویش می فرماید: أنا ابن مستجاب الدعوة ، أنا ابن الشفیع المطاع ، أنا ابن أول من ینفض عن الرأس التراب ، أنا ابن من یقرع باب الجنة : فیفتح له ، أنا ابن من قاتل معه الملائکة وأحل له المغنم ، ونصر بالرعب من مسیرة شهر؛ من فرزند مستجاب دعوت هستم. من فرزند شفاعت کننده پذیرفته شده ام؛ من فرزند کسی هستم که سر از خاک آخرت بر می آرد؛ من فرزند کسی هستم که در بهشت را می زند و برایش باز می شود؛ من فرزند کسی هستم که فرشتگان همراه او جنگیدند و غنایم برایش حلال شد و من کسی هستم که به اندازه راه یک ماه به رعب بر دشمن پیروز است.(بحارالانوار، ج 43، ص 354)


94/4/30::: 4:20 ع
نظر()
  
  

علم و دانش آن چیزی است که انسان را در مسیر کمالی یاری و مدد رساند و زمینه خدایی و ربانی شدن انسان را فراهم آورده و او را در جایگاه خلافت الهی قرار دهد.(بقره، آیات 30 و 31 و 138؛ آل عمران، آیه 79 و آیات دیگر)

چنین علمی هر چند که در قرآن است، ولی بدون تبیین گری و تفسیر گری پیامبر(ص) و اهل بیت(ع) به دست نمی آید؛ چنان که پیامبر(ص) در حدیث ثقلین نیز به این مطلب قرآنی اشاره دارد که در آیات گوناگون از جمله آیات 44 و 64 سوره نحل و آیه 59 سوره نساء و مانند آن آمده است.

به ویژه آن که در صد ساله اول در میان اهل سنت نگارش و تدوین و ضبط حدیث پیامبر(ص) ممنوع شد و احادیث آنان با مشکل جدی مواجه شده است. اما اهل بیت(ع) نه تنها حافظ و ضابط حدیث بلکه خود وارث علوم پیامبر(ص) بودند. از این روست که گفته شده هر چه علم نجات بخش و نسخه شفا بخش است در خانه اهل بیت (ع) است که خداوند آن را عزیز داشته و کرامت و شرافت بخشیده است.(نور، آیه 36)

البته انسان عاقل از پنجره وارد خانه نمی شود بلکه از ابواب و درهای آن وارد خانه می شود که همان اهل بیت (ع) هستند: وَأْتُواْ الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا.(بقره، آیه 189)

به هر حال، هر چه علم خیر و مفید و سازنده انسان و انسانیت است در خانه پیامبر(ص) و اهل بیت(ع) و نزد آنان است؛ چنان که امام باقر(ع) می فرماید: قَالَ‏ أَبُو جَعْفَرٍ ع‏ لِسَلَمَةَ بْنِ کُهَیْلٍ‏ وَ اَلْحَکَمِ بْنِ عُتَیْبَةَ شَرِّقَا وَ غَرِّبَا فَلاَ تَجِدَانِ عِلْماً صَحِیحاً إِلاَّ شَیْئاً خَرَجَ مِنْ عِنْدِنَا أَهْلَ اَلْبَیْتِ‏ ؛ به هر سوی عالم از شرق و غرب می خواهید بروید پس علم درست را جز در چیزیی که از نزد ما اهل بیت (ع) خارج شده نمی یابید. (اصول کافی، ترجمه کمره ای، ج 3، ص 123؛ اصول کافی، ترجمه مصطفوی، ج 2 ، ص 251)

شگفت این که کاری کرده اند که اولا در خانه اهل بیت(ع) را بستند و آنان را از مرجعیت علمی و عملی و رهبری جامعه دور کردند و ثانیا بدتر از آن امروز در حوزه ها هم برخی علم را در جایی دیگر می جویند و به جای قال الصادق و قال الباقر (ع) می گویند قال ارسطو، قال دکارت ، قال فلان روان شناس، فلان جامعه شناس، فلان فیلسوف و بهمان فیلسوف.


94/4/30::: 1:50 ع
نظر()
  
  

 امامان معصوم(ع) همه مقامات پیامبر(ص ) را دارا هستند ولی باید توجه داشت همان طوری که پیامبر شارع نیست بلکه شارع خداوند است و اوست که قانونگذاری می کند امامان معصوم (ع) نیز شارع نیستند. البته پیامبر(ص) دارای نبوت تشریعی است که بازگشت آن قول وحیانی خداوند است و این خداوند است که بر زبان پیامبر(ص) احکام را جاری می کند.

 امامان معصوم(ع) هر آن چه پیامبر(ص) به نبوت تشریعی دریافت کرده را در اختیار دارند و آن را نقل می کنند. از این رو گفته شده هر آن چه امامان معصوم(ع) می گویند همان وحی تشریعی است که پیامبر(ص) نقل کرده است.

 یکى از یاران امام صادق(علیه السلام) از آن حضرت پرسید: ما گاهى حدیثى را از شما مى شنویم، سپس شک مى کنیم که از شما شنیده بودیم یا از پدرتان؟ فرمود: «ما سَمِعْتَهُ مِنّى فَأَرْوِه عَنْ اَبى، وَ ما سَمِعْتَهُ مِنّى فَأَرْوِه عَنْ رَسُولِ اللهِ»: «آنچه را از من شنیده اى از پدرم روایت کن، و آن چه را از من شنیده اى از رسول خدا(صلى الله علیه وآله)روایت کن»! (جامع الاحادیث، جلد 1، صفحه 17، حدیث 4 باب حجیة فتوى الائمه.)

 در جاى دیگر نیز مى فرماید: « حَدیْثى حَدیْثُ اَبى وَ حَدیثُ أَبى حَدیثُ جَدّى، وَ حَدیثُ جَدّى حَدیثْ الحُسَیْنِ، وَ حَدیثُ الحُسَیِنِ حَدیثُ الحَسَنِ، وَ حَدیثُ الحَسَنِ حَدیثُ اَمیرِ المُؤْمِنینَ(علیه السلام)، وَ حَدیثُ اَمیرالمُؤمِنینَ(علیه السلام) حَدیثُ رَسُولِ اللهِ(صلى الله علیه وآله) وَ حَدیثُ رَسُولِ اللهِ قَوْلُ اللهِ عَزَّوَجَلَّ»: «حدیث من حدیث پدر من است، و حدیث پدرم حدیث جدّ من است، و حدیث جدّ من حدیث حسین(علیه السلام)، و حدیث حسین(علیه السلام) حدیث حسن(علیه السلام)، و حدیث حسن(علیه السلام)حدیث امیرمؤمنان(علیه السلام)، و حدیث امیرمؤمنان(علیه السلام) حدیث رسول خدا(صلى الله علیه وآله) و سخن رسول خدا(صلى الله علیه وآله) حدیث خداوند متعال است»( همان ، حدیث 1).

 و در حدیث سومى از آن حضرت مى خوانیم که صریحاً فرمود: « مَهْما اَجَبْتُکَ فیهِ بِشَىء فَهُوَ مِنْ رَسُولِ اللهِ لَسْنا نَقُولُ بِرَأْیِنا مِنْ شَىء»: «هر گاه پاسخى درباره مسئله اى به تو دادم آن پاسخ از جانب رسول خدا(صلى الله علیه وآله) است، (و) ما به رأى خودمان چیزى نمى گوئیم»!(همان، حدیث 7)


 


94/4/29::: 1:0 ع
نظر()
  
  

خداوند در آیه 30 سوره بقره از خلافت حضرت آدم(ع) بر زمین به عنوان نماد انسان سخن به میان آورده است. این خلافت الهی برای انسان عمومیت دارد و خاص آن حضرت نیست؛ خداوند در آیه 70 سوره اسراء این انتخاب را موجب کرامت انسان ها دانسته است و می فرماید: وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ؛ و هر آینه ما بنی آدم را کرامت بخشیدیم.

پس از آن جایی که انسان به عنوان خلیفه کریم انتخاب شده از کرامت برخوردار شده است. این کرامت برای آدمی تا زمانی است که کریمانه عمل کند و به جای کریم در خلافت عملی خلافت کرامت انجام ندهد. پس تا زمانی که حرف و حکم مستخلف‌عنه را بگوید و انجام دهد، خلیفه است؛ زیرا خلیفه کسی است که کار مستخلف‌عنه را انجام دهد و  پیام مستخلف‌عنه را برساند؛ اما اگر کسی نانِ خلافت را خورد، و احترام خلافت را مصادره کرد و حرف خودش را زد و کار خودش را کرد(جاثیه، آیه 23)؛ این دیگر خلیفه نیست، بلکه غاصب خلافت است و دیگر کرامتی ندارد؛ چرا که غاصب بی کرامت است. از همین روست که خداوند درباره کسانی که حرف خودشان را می گویند و کار خودشان را می کنند و مطیع امر الهی نیست می گوید که اینان از دایره کرامت انسانی سقوط کرده و چارپا یا پست تر از آن شده اند.(اعراف، آیه 179؛ فرقان، آیه 44)

هر کسی بر خلاف مسئولیت و مکانت و منزلت خودش عمل کند در حقیقت تکبر ورزیده و خود را برتر از جایگاه خویش دیده است و همین تکبر زمینه سقوط و هبوط می شود. از همین روست که خداوند به ابلیس نیز می گوید که جایگاه قدس الهی جای تکبر چون ابلیسی نیست و باید از آن جا و جایگاه بیرون رود(اعراف، آیه 13)، هم چنین جایگاه و منزلت خلافت از کریم این نیست که انسان هواهای خودش را معبود و مالوه قرار دهد و بپرسد و بر اساس آن رفتار کند.(جاثیه، آیه 23)

انسانی که بر خلاف حکم مستخلف عنه عمل کند و رفتار مستخلف عنه را در پیش نگیرد و کریمانه رفتار نکند، در امانت خلافت الهی نیز خیانت کرده و نتوانسته است ادای امانت کند.(احزاب، آیه 72) پس این شخص هم ترک صداقت کرده و هم خلافت عدالت رفتار نموده است؛ زیرا اقتضای عدالت صداقت و اقتضای صداقت امانت داری و ادای آن است نه آن که خیانت در امانت کند که نشانه کذب و ریشه در ظلم دارد.

اصولا مسئولیت انسان غیر از عبادت(ذاریات، آیه 56)، دست یابی به مقام یقین(حجر، آیه 99) و انجام مسئولیت خلافت و ربوبیت از قرار گاه زمین(بقره، آیه 30؛ آل عمران، آیه 79) و استعمار و آبادانی زمین و پرورش و تربیت و ربوبیت آن(هود، آیه 61) آبادانی آخرت و بهشت سازی است؛ زیرا هر آن چه انسان در دنیا انجام می دهد در آخرت حاضر می شود.(کهف، آیه 49؛ آل عمران، آیه 30) پس اگر به درستی بر اساس مسئولیت و خلافت الهی عمل نکند، بهشتی نمی سازد بلکه برای خودش دوزخی مهیا و آماده می سازد.( وسائل‌الشیعه، ج7، ص188؛ عوالی اللئالی، ج4، ص8)


93/10/24::: 3:28 ع
نظر()
  
  

حق دو قسم است؛ حقی که همان خداوند است و مقابل آن عدم محض است و تقابل آن، سلب و ایجاب و تناقض است و در برابر آن عدم و لاشی است؛خداوند می فرماید: ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ هُوَ الْحَقُّ.

و دیگر حقی که فعل خداوند است و مقابل دارد که همان آن باطل است که به معنای بیهوده و بی مقصد و مقصود است. این حق را در اصطلاح «حق مخلوقٌ به» می گویند که تقابل میان حق و باطل از باب عدم و ملکه است.

علی (ع) بر اساس روایات و فرمایش پیامبر(ص) محور حق است؛ این حقی که علی(ع) محور آن است همان حقی است که فعل خداوند و «حق مخلوقٌ به» است.

پیامبر(ص) درباره امیرمومنان علی(ع) می فرماید: «عَلِیٌّ مَعَ الحَقِّ یَدُورُ مَعَهُ حَیثُ مَا دَار؛ علی با حق است و هر جایی که علی حرکت می کند حق بر مدار علی می گردد.»(بحار الانوار، العلامه المجلسی، ج28، ص368)

آن حضرت(ص) در جایی دیگر می فرماید: : «اَللَّهُمَّ أَدرِ الحَقَّ مَعَهُ حَیثُ مَا دَارَ، بار خدایا حق را با علی بگردان در جایی که علی می گردد»(بحار الانوار، العلامه المجلسی، ج29، ص 646)

البته چنین تعبیراتی نیز درباره عمار آمده است؛ زیرا پیامبر(ص) درباره عمار می فرماید: «عَمَّارُ مَعَ الحَقِّ وَ الحَقُّ مَعَ عَمَّار یَدُورُ مَعَ الحَقِّ حَیثُ مَا دَارَ»(بحار الانوار، العلامه المجلسی، ج44، ص35) با این تفاوت که مرجع ضمیر در یدور درباره امیرمومنان (ع) به علی (ع) باز می گردد، اما در باره عمار به خود او باز می گردد؛ پس این عمار یاسر است که با حق می گردد؛ اما این حق است که با امیرمومنان علی(ع) می گردد؛ یعنی «یدور عمار مدار الحق حیث ما دار»؛ در حالی که «یدور الحق مع علیٍ حیث ما دار».

علت این تفاوت به این است که اهل بیت(ع) منشای دین هستند و این طور نیست که ما یک حق و قانونی در خارج داشته باشیم که بخواهیم کار پیامبر(ص) و اهل بیت (ع) را با آن بسنجیم و تطبیق کنیم؛ چرا که شریعت و قانون همان قول و فعل و تقریر اینان است؛ یعنی این ‌طور نیست که یک دین جدایی باشد، یا یک قول و فعل و تقریر جدایی باشد که قول و فعل و تقریر اینها را با آن هماهنگ کنیم.

ما اگر بخواهیم بگوییم چه چیزی حق است و چه چیزی باطل؛ چه صدق است و چه کذب؛ چه خیر است و چه شرّ؛ چه حسن است و چه قبیح، باید ببینیم اینها چه کار کردند؛ از این روست که گفته شده: «یدور الحق مع علی». البته این حق، همان حق فعلی است نه حق ذاتی.

البته این که ما گفتیم «یدور الحق مع علیٍ حیث ما دار» به دلیلی مؤیدی است که در دعای نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) درباره آن حضرت(ع) بیان شده است؛ چرا که در ذیل آن حدیث فرمود: «اَللَّهُمَّ أَدرِ الحَقَّ مَعَهُ حَیثُ مَا دَارَ» یعنی پیامبر(ص) می فرماید: خدایا او را به گونه ای بپروران که جامعه، حق را از او بگیرد. پس حق، علی مدار و علی محور است. البته این حق همان حقی است که فعل خداست.


  
  

بر اساس آموزه های قرآنی سه نوع مشرک داریم:
1 . مشرکان تقلیدی، اینان کسانی هستند که به تقلید شرک می ورزند و بت پرست می شوند و وقتی از آنان دلیل می خواهیم می گویند : إِنّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى أُمَّةٍ وَ إِنّا عَلی آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ؛ گفتند: «ما پدران خود را بر آیینى [و راهى‏] یافته‏ایم و ما از پى ایشان راهسپریم.»(زخرف، آیه 23)
و وقتی بر توحید دلیل می آوریم می گویند: ما سَمِعْنا بِهذا فی آبائِنَا اْلأَوَّلینَ؛ در میان پدران پیشین خود چنین چیزی را نشنیده‏ایم.(مومنون، آیه 24)
2. مشرکان استدلالی: مشرکانی هستند که اهل استدلال هستند و برای شرک خود دلیل و برهان اقامه می کنند. خداوند از آنان درباره علت شرک آنان نقل می کند که آنان می گویند: لَوْ شاءَ اللّهُ ما أَشْرَکْنا وَ لا آباؤُنا وَ لا حَرَّمْنا مِنْ شَیْ‏ءٍ؛ کسانى که شرک آوردند به زودى خواهند گفت: «اگر خدا مى‏خواست، نه ما و نه پدرانمان شرک نمى‏آوردیم، و چیزى را [خودسرانه‏] تحریم نمى‏کردیم.»(انعام، آیه 148)
در حقیقت اینان می گویند خداوند می داند که ما بت یا به فرشتگان و قدیسان و عیسی بن مریم (ع)و عزیر(ع) را به عنوان شریک خدا می پرستیم، و خدا نیز می‌تواند جلوی ما را بگیرد، و از آن جایی که می داند و می تواند ولی جلوی ما را نگرفت و نمی گیرد، معلوم می‌شود کار ما حق است. پس نتیجه این که شرک حق است و ما به آن عمل می کنیم.
اینان میان تکوین و تشریع خلط کرده اند؛ زیرا خداوند انسان را در مقام تکوین دارای اراده و حق انتخاب و اختیار آفریده است. از این روست که می فرماید: لا اکراه فی الدین؛ اکراهی در دین نیست؛ (بقره، آیه 256)  یا می فرماید: وَهَدَیْنَاهُ النَّجْدَیْنِ ، او را به دو راه هدایت کردیم(بلد، آیه 10)، اما در مقام تشریع انسان دارای تکلیف است و نمی تواند از آن فرار کند. از همین روست که مخالف با احکام الهی مجازات می شود و خداوند می فرماید: خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ ؛ گویند: «بگیرید او را و در غُل کشید. آن گاه میان آتشش اندازید.(حاقه، آیات 30 و 31)
به سخن دیگر، «لا اکراه فی الدین» یک بحث کلامی است و هیچ ارتباطی به بحث فقهی و تشریعی ندارد. در حالی که آنان میان دو مقام تشریع و تکوین خلط کرده اند؛ در حالی که باید بدانند اگر اکراهی در تکوین نیست، ولی در تشریع اکراه و اجبار است؛ پس اگر بر خلاف احکام وحیانی الهی عمل شود، شخص را به سبب مخالفت مجازات می کنند. در حقیقت همین مجازات نشان می دهد که در مقام تشریع انسان آزاد نیست و باید مطیع باشد و اطاعت امر الهی و رسولش کند.(آل عمران، آیات 32 و 132 و آیات دیگر)
3. شرک تحلیلی: گروه سوم مشرکانی هستند که می گویند خدای سبحان یک حقیقت نامتناهی است که ما به او دسترسی نداریم؛ و از آن جایی که به این حقیقت نامتناهی دسترسی نداریم نمی‌توانیم او را عبادت کنیم، پس بین ما و خدا حتماً باید اربابی باشد که اینها اسباب  و وسائط فیض هستند.
در حقیقت این گروه  مبادی فیض را که مدبّرات امر هستند به عنوان معبود پنداشتند؛ چون گفتند خدا حقیقت نامتناهی و درکپذیر نیست، و ما نمی‌توانیم او را عبادت کنیم؛ پس یک عده ای را باید بپرستیم که آنها را بفهمیم. این همان ارباب و مدبرات امر هستند که شامل فرشتگان یا یا قدیسین از بشر هستند. سپس برای احترام آن مدبرات امر و وسائط فیض، تندیسی، تمثلی و تجسُّمی درست کردند و توده مردم گمان کردند که اینها واقعا خدا و معبود است در حالی که از نظر مشرکان تحلیلی مانند مشرکان هندو این ها تمثل است ولی توده مردم این مجسمه‌ها را به اشتباه عبادت کردند.
خداوند درباره این گروه از مشرکان می فرماید  که آنان شرک می ورزند تا واسطه تقرب خود را داشته باشند: ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِیُقَرِّبُونا إِلَی اللّهِ زُلْفی؛ ما آنها را جز براى اینکه ما را هر چه بیشتر به خدا نزدیک گردانند، نمى‏پرستیم.(زمر، آیه 3)
نقد شرک های سه گانه
اما حقیقت این است که این سه نوع شرک باطل است؛ اول و دومی که مشخص است؛ اما سومی به دلیل این که خداوند که در قرآن معرفی شده است اولا: «أَلدَّانِی فی عُلُوِّهِ وَ العَالِی فی دُنُوِّهِ؛ در همان حال که نزدیک است دور و در همان حال که دور است نزدیک است؛ یعنی اگر «رَفِیعُ الدَّرَجَاتِ ذُوالعَرش؛ دارای درجات رفیع و صاحب عرش است،(غافر، آیه 15) در همان حال در پایین است؛ اگر در آسمان است در زمین هم هست.  از همین روست که از خود موجود به خودش نزدیک است:نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ؛ ما از رگهای گردن به او نزدیک تر هستیم(ق، آیه 16)؛ بلکه حتی پیش و بیش از خود موجود به آن موجود نزدیک است: یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِه، خداوند حایل میان مرد و قلبش است.(انفا، آیه 24) ثانیا: او صمد است(توحید، آیه 2) و همه جا را پر کرده و جایی را خالی و اجوف نگذاشته است. از همین روست که محیط است: بِکِلِّ شَیءٍ مِحِیطٌ. (فصلت، آیه 54) پس خدا همان طوری که دور از دسترس است در نزدیک است و این گونه نیست که جایی برای کسی و چیزی خالی گذاشته باشد. از همین رو، اگر سخن از واسطه است، سخن از عدم واسطه هم است؛ چرا که خداوند« هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ»(حدید، آیه 3) است.


  
  
<      1   2   3   4   5   >>   >