سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا
انصاف، اختلاف را می زُداید و الفتْ پدید می آورد. [امام علی علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :104
بازدید دیروز :951
کل بازدید :823997
تعداد کل یاداشته ها : 1304
95/12/9
3:17 ص
مشخصات مدیروبلاگ
 
خلیل منصوری[163]

خبر مایه
پیوند دوستان
 
جبهه مقاومت وبیداری اسلامی جریان شناسی سیاسی - محمد علی لیالی کلّنا عبّاسُکِ یا زَینب فصل انتظار سرباز ولایت کالبد شکافی جون مرغ تا ذهن آدمیزاد ! هم رنگــــ ِ خـــیـــآل رمز موفقیت سارا احمدی محقق دانشگاه نگارستان خیال وبلاگ منتظران حمایت مردمی دکتر احمدی نژاد سرزمین رویا پلاک آسمانی،دل نوشته شهدا،اهل بیت ،و ... صراط مستقیم نگاهی نو به مشاوره هزار دستان اهالی بصیرت وبلاگ تخصصی فیزیک پاک دیده آدمک ها آقاشیر ✘ Heart Blaugrana به نام وجود باوجودی ... سرباز حریم ولایت .:: مرکز بهترین ها ::. دهکده کوچک ما بوی سیب BOUYE SIB از قرآن بپرس کنیز مادر هرچه می خواهد دل تنگت بگو •.ღ♥ فرشتــ ـــ ـه تنهــ ــ ــایی ♥ღ.• پیامبر اعظم(ص) عطاری عطار تکنولوژی کامپیوتر آبدارچی ستاد پاسخگویی به مسایل دینی وبلاگ شخصی امین نورا چوبک نقد مَلَس پوست کلف دل نوشت 14 معصوم وقایع ESPERANCE55 قدرت شیطان دنیای امروز ما تا ریشه هست، جوانه باید زد... آواز یزدان خلوت تنهایی کتاب شناسی تخصصی اس ام اس عاشقانه طرحی نو برای اتحاد ایرانیان سراسر گیتی دنیای ماشین ها در گوشی با خدا **** نـو ر و ز***** اس ام اس سرکاری و خنده دار و طنز دنیا به روایت یوسف جاده خدا خام بدم ایلیا حرفای خودمونی من بازی بزرگان کویر مسجد و کلیسا - mosque&church بچه دانشجو ! پژواک سکوت گنجهای معنوی دنیای موبایل منطقه‏ ممنوعه طلبه علوم دینی مسافر رویایی انواع بازی و برنامه ی موبایل دانشجو خبر ورزشی جدید گیاهان دارویی

علامه حسن زاده آملی(مدظله العالی) در سر درس می فرمودند: انسان باید به چاه در دلش برسد و باید آن قدر تلاش کند تا در دلش چشمه ای جوشان پدید آید. اگر چاله ای بکنید و به چاه نرسید، به جایی نرسیده اید و فایده ای ندارد؛ زیرا این که بروید یک سطل از آن جا ، یک سطل از این جا آب بردارید و بریزد و بگویید من چاه دارم، این فایده ای ندارد؛ زیرا یا خشک می شود یا می گندد؛ زیرا چشمه جوشان است که نه تمام می شود و نه گنداب می شود.

البته از نظر قرآن، اگر نتوانستید چاهی داشته باشید و چشمه ای جوشان در دل و قلب؛ لا اقل از جایی آب بردارید که پاک و پاکیزه باشد و آلوده نباشد. از نظر قرآن انسان های موفق دو دسته اند: 1. یا مستنبط هستند و خودشان چشمه ای دارند و از «منبع» خودشان آب را بر می دارند؛ زیرا «نبع» و چشمه جوشان دارند؛ 2. یا آن که مستمع خوبی هستند و خوب گوش می کنند و از میان اقوال برترین اعتقاد و اقوال اعتقادی را بر می دارند و بدان ایمان می آورند: الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولَئِکَ الَّذِینَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُولَئِکَ هُمْ أُولُو الْأَلْبَابِ ؛ به سخن گوش فرامى‏ دهند و بهترین آن را پیروى مى کنند؛ اینانند که خدایشان راه نموده؛ و اینانند همان خردمندان. (زمر، آیه 18)

اگر انسان دارای قلبی جوشان باشد و چشمه ای جوشان داشت باشد، در آسودگی و آسایش و آرامش است؛ ولی اگر نتوانست دست کم مستمع خوبی باشد. خداوند در قرآن درباره این دو دسته از انسان ها می فرماید: لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ؛ کسی که برای او قلبی است یا آن که خوب گوش می گیرد.(ق، آیه 37)

در جایی دیگر با اشاره به وضعیت دوزخیان از زبان آنان نقل می کند که اگر بهره ای از یکی از آن دو داشتند دوزخی نمی شدند:لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِل؛ اگر گوش می دادیم یا تعقل می ورزیدیم دوزخی نمی شدیم.(ملک، آیه 10)

هم چنین از این آیات به دست می آید که قلب و عقل دو مرتبه از مراتب نفس هستند که مسئولیت آن ها همان درک و فهم امور است؛ البته با تفاوت هایی جزیی که در مطالب دیگر بیان شده است.


  
  

در قرآن احسان به دو دسته احسان علمی و عملی تقسیم شده است. احسان علمی همان پژوهش جامع و فراگیری است که انسان را به کمال می رساند و بهترین اعتقاد و ایمان را به بار می آورد. برآیند این احسان باید عملی باشد که انسان ساز است و دنیا و آخرت آدمی را آباد کند.

خداوند می فرماید: الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولَئِکَ الَّذِینَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُولَئِکَ هُمْ أُولُو الْأَلْبَابِ ؛ همان کسانی که به سخن و نظریات گوش فرا مى‏ دهند و از بهترین آن پیروى مى کنند اینان هستند که خدایشان راه نموده و اینانند همان خردمندان. (زمر، آیه 18)

در مقام عمل نیز این گونه هستند که خدا فرموده است: وَمَنْ أَحْسَنُ قَوْلًا مِمَّنْ دَعَا إِلَى اللَّهِ وَعَمِلَ صَالِحًا وَقَالَ إِنَّنِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ؛ و کیست‏ نیک گفتارتر و نیک اعتقادتر از آن کس که به سوى خدا دعوت نماید و کار نیک کند و گوید من در برابر خدا از تسلیم‏شدگانم. (فصلت ، آیه 33)

پس شنیدن اقوال و نظریات دیگران و شناخت برترین ها همان راه هدایت است. اما خداوند بیان می کند که احسان و نیک ترین اعتقادات و باورها همان اعتقادی است که تامین کننده دعوت به سوی خدا و کارهای صالح و تسلیم پذیری باشد که برآیند معادباوری است.

پس از نظر قرآن، احسان حقیقی شناخت علمی حق و دعوت مردم به خدا و کارهای صالح نه فاسد است که بر مدار رستاخیز باوری شکل می گیرد. پس این گونه نیست که هر اعتقادی احسن و احسان باشد. البته این احسان حقیقی و کامل انسان را به سعادت دنیا و آخرت می رساند.(ذاریات، آیات 15 و 16)


95/12/4::: 4:43 ع
نظر()
  
  

از نظر قرآن، ایمان حیات و زندگی واقعی است. از این روست که می فرماید:یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ؛ اى کسانى که ایمان آورده‏ اید! چون خدا و پیامبر شما را به چیزى فرا خواندند که به شما حیات مى ‏بخشد، آنان را اجابت کنید.(انفال، آیه 24)

بر همین اساس قرآن میان زنده و کافر تقابل قرار می دهد و انسان ها را به دو دسته زنده و کافر تقسیم می کند و می فرماید: لِیُنْذِرَ مَنْ کانَ حَیًّا وَ یَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکافِرین؛ تا هر که را زنده است بیم دهد؛ و گفتار و حکم در باره کافران محقق گردد.(یس، آیه 70)

در این آیه میان کافر و زنده تقابل انداخته شده تا معلوم شود که کافر همان مرده و مومن همان زنده است.


  
  

بر اساس آموزه های قرآنی، به معنای «توفی انفس» و گرفتن تمام و کمال روان آدمی است.(زمر، آیه 42) پس مرگ فوت و نابودی نیست، بلکه وفات و گرفتن از سوی خداوند و فرشتگان مامور به توفی است؛ انسان با مرگ از دنیا به عالم برزخ و سپس قیامت می رود.(مومنون، آیه 100) پس گویی شخص با چشیدن مرگ (آل عمران، آیه 183) از خانه به خانه ای دیگر منتقل می شود: تنتقلون من دار الی دار.

از نظر قرآن، انسان ها پرده ای بر قلب خویش می کشند که نمی توانند حقایق هستی را ببیند حتی اگر از حقایق جهان مادی و محسوس باشد؛ چه رسد که از حقایق جهان غیر مادی و نیمه مادی چون برزخ آگاه شوند؛ زیرا جهان های دیگر با چشم دل دیده می شود نه با چشم سر. وقتی قلب زنگار گرفته و یا پرده بر آن باشد، جهان های دیگر برای او جهان شهادت نیست، بلکه جهان غیب می شود. اما این پرده برای همگان هنگام احتضار و سکرات مرگ کنار می رود.(ق، آیات 18 تا 20) و انسان با حقایق هستی از جمله عوالم غیب آشنا می شود و آن را رویت می کند و با چشم دل و قلب در می یابد.

پس از مرگ این آگاهی بیش تر و بیش تر خواهد شد. از این رو، علمی که مردگان دارند، علم شهودی نسبت به همه عوالم است. آنان حتی از زندگان نسبت به دنیا و عالم شهادت و محسوس مادی دنیا نیز آگاه تر هستند. در روایت است: هنگامی که مسلمانان در جنگ بدر، بر مشرکان پیروز شدند و جمعی از بزرگان قریش به هلاکت رسیدند، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دستور داد جنازه دشمنان را در میان چاه بدر انداختند، سپس پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر دهانه چاه ایستاد و به کشته شدگان خطاب کرد و فرمود: و شما همسایگان و معاصران بدی برای رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) بودند، او را از خانه اش مکه، بیرون نمودند.سپس همه با هم اجتماع نموده و به جنگ با او پرداختند، اکنون آنچه را که به من وعده داده است. دیدم که حق است. عمر بن خطاب گفت: ای رسول خدا! سخن با پیکرهائی که روح از آنها جدا شده، چه فایده ای دارد؟ رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ای پسر خطاب! ساکت باش، سوگند به خدا که تو از آنها شنواتر نیستی، و بین آنها و فرشتگان که با گرزهای آهنین آنها را بگیرند هیچ فاصله ای نیست مگر آنکه من صورت خود را این گونه از آنها برگردانم.(بحارالانوار، ج 6، ص 254.)

و در بعضی از روایات آمده: رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) کنار دهانه چاه بدر، سران مشترک را کشته بودند، یک یک نام برد، و فرمود: من آنچه را خداوند به من وعده داده بود دیدیم و به حق یافتم، آیا شما هم به آنچه وعده داده شده بودید به حق نیافتید؟ یکی از حاضران گفت : ای رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) آیا با مردگان سخن می گوئی؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: سوگند به کسی که جانم در دست او است، آنها سخن مرا بهتر از شما می شنوند، ولی قدرت بر جواب دادن را ندارند.(احیاء العلوم، غزالی، ج 4، ص 423، کنزالعمال، هندی، ج 10، ص 377)

اما امامان معصوم(ع) که در دنیا و آخرت نه تنها اعمال ما را می بینند، بلکه به نیات باطنی ما آگاه هستند و بر اساس آن در قیامت شهادت می دهند که عملی را به اخلاص انجام داده ایم یا با شرک و ریا و مانند آن ها. خداوند می فرماید: وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَى اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ وَسَتُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِمَا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ؛ و بگو هر کارى مى‏ خواهید بکنید که به تحقیق  خدا و پیامبر او و مؤمنان (یعنی همان امامان معصوم) در کردار شما می نگرند؛ و به تحقیق به سوى داناى نهان و آشکار بازگردانیده مى ‏شوید. پس ما را به آنچه انجام مى‏ دادید، آگاه خواهد کرد. (توبه 105؛ روایات تفسیری)

آنان در جهان دیگر نیز نه تنها اعمال ما را می بییند و سخن ما را می شنوند بلکه توانایی پاسخ گفتن را دارند هر چند که کسانی که دل مرده و دل زنگار گرفته اند نمی شنوند. در زیارت نامه امام رضا(ع) آمده است: إِنَّکَ تَسْمَعُ کَلَامِی وَ تَرُدُّ سَلَامِی‌؛ به راستی سخنم را می شنوی و سلام را پاسخ می دهی.(بحار الأنوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج‌100، ص295.)


  
  

احسان دارای معانی چهار گانه ای است که مراتب آن را شکل می دهد:
1. کار نیک کردن: وقتی می‌گوییم : «أحْسَن»؛ یعنی «فَعل فِعلاً حَسَنا؛ یعنی کار نیکی را انجام داد»؛ مثلا نمازی خواند، روزه ای گرفت و درس خودش را خواند. کار حسن در برابر کار بد و زشت است.
2. کار نیک برای دیگران: گاه وقتی می گوییم : «أحْسَن الی الغیر؛ یعنی به دیگری نیکی کرد. مثلا به پیرزنی کمک کرد؛ به گیاهی آب داد؛ به جانوری گرسنه غذا داد و درمان و تیمارش کرد. انفاق مالی به دیگری کرد و نیازش را برآورده ساخت؛
3.  عفو و گذشت از خطا و گناه: وقتی می‌گوییم «أحْسَن»؛ یعنی «أحْسَن الی الغیر؛ یعنی در برابر ظلم و ستمی که دیگران نسبت به او کرد، عفو و بخشش می کند؛
4.  اکرام: گاه می گوییم: أحْسَن الی الغیر؛ یعنی در برابر گناه نه تنها او را بخشید، بلکه نیکی هم کرد و کار خیری را برای او انجام داد. این نوع احسان همان معنای اکرام را می دهد که مرتبه ایثارگری است و کریمان این گونه عمل می کنند ، چنان که امام حسن کریم اهل بیت(ع) به نام نیک خویش به مرد شامی احسان اکرامی کرد؛
5. حیا در محضر خدا: گاهی می‌گوییم: «أحْسَن» به معنای آن که خود را در محضر خدا یافت و حیا ورزید. البته این دیگر معنای اصطلاحی است نه لغوی. مرتبه ای بلند در مسیر احسان و مراتب آن است. از حضرت پیامبر(ص) سؤال کردند: «مَا الْإِحْسَان»؟ فرمود: «الْإِحْسَانُ أَنْ تَعْمَل‌ للِّهِ کَأَنَّکَ تَرَاهُ فَإِنْ لَمْ تَکُنْ تَرَاهُ فَإِنَّهُ یَرَاک‌؛ احسان این که برای خدا عمل را بکنی در حالی که گویی تو خدا را می بینی ؛ پس اگر خدا را نمی بینی پس بدان که به تحقیق خدا تو را می بیند.(بحارالانوار، ج 70؛ ص 196)
پس این مقام از «إحسان»، به معنای انجام فعل و کاری نیست، بلکه «إحسان» مقام و مرتبه از صیروت و شدن های کمالی نفس انسانی است؛ یعنی انسان به جای می رسد و خدا را طوری عبادت کند که گویا خدا را با چشم سِرّ  و قلب می‌بیند، نه با چشم سَر ؛ و نیز بداند که اگر او خدا را نمی‌بیند، ولی خدا او را می‌بیند: أَ لَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَری؛ آیا انسان نمی داند که به راستی که خدا می بیند.(علق، آیه 14) نتیجه این مقام احسانی، حیاورزی انسان است که مهم ترین دستور اسلام و عقل بر اساس آیات و روایات از جمله روایات نخست کتاب عقل و جهل اصول کافی است. 
البته به نظر می رسد که این مرتبه پنجم بازتابی از چهار مرحله پیشین است؛ یعنی کارهایی که ما در چهار شکل احسانی انجام می دهیم، انسان را به مرتبه و مرحله ای می رساند که از آن حالت به احسان یاد می شود. انسان دارای یک روح و روحیه می شود که می تواند مسایل را چنان که هست ببیند و به ملکوت و باطن و حقایق اشیاء علم رویتی و شهودی پیدا کند.


  
  

برخی گمان می کنند که خداوند وقتی سخن از حقایق برخی از امور از جمله گناه می کند و آن را آتش می داند، از باب تمثیل است؛ در حالی که این گونه نیست. وقتی قرآن می گوید: وَلَا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضًا أَیُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتًا فَکَرِهْتُمُوهُ ؛ و بعضى از شما غیبت بعضى نکند آیا کسى از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده‏ اش را بخورد از آن کراهت و ناخوش دارید.(حجرات، آیه 12) واقعا وقتی غیبت می کنید، دارید گوشت برادر مرده ات را می خورید. از همین رو، پیامبر(ص) به آن دو نفر که غیبت امیرمومنان امام علی(ع) را می کردند، یا آن زنانی که غیب کرده بودند، فرمود شما روزه ندارید، شما گوشت خوردید. آنان عرض کردند: ما چیزی نخوردیم. حضرت (ص) دستور دادند طشتی آوردند، سپس فرمود: بالا بیاورید و قِی کنید! اینها گوشت را قِی کردند. آنان عرض کردند: یا رسول الله! ما چیزی نخورده بودیم. حضرت (ص) فرمود: این تکه گوشت همان غیبتی است که شما کردید(محجه البیضاء، فیض کاشانی، ج 5، ص 252)  

از نظر قرآن کسی که مال دیگری را به ظلم و ستم می خورد، آتش می خورد. خداوند می فرماید: ؛ إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوَالَ الْیَتَامَى ظُلْمًا إِنَّمَا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نَارًا وَسَیَصْلَوْنَ سَعِیرًا ؛ در حقیقت کسانى که اموال یتیمان را به ستم مى ‏خورند، جز این نیست که آتشى در شکم خود فرو مى ‏برند و به تحقیق در آتشى فروزان در آمدند.(نساء، آیه 10)

این آیه می فرماید آن چه می خورند همین الان آتش است و همین الان در آن آتش فرزوان در آمده اند؛ تنها مشکل این است که انسان بر دیده های قلبش پرده و غطاء کشیده و نمی تواند این حقیقت را ببیند؛ وگرنه همین الان هم آتش را می دید که می خورد و هم آن آتش فروزان را در جان خود احساس می کرد و خود را وصل به آتش دوزخ می یافت: لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَیْنَ الْیَقِینِ ؛ به یقین دوزخ را مى ‏بینید؛ سپس آن را قطعا به عین‏الیقین می بینید.(تکاثر، آیات 6 و 7) همان طوری که «حارثه بن مالک بن نعمان انصاری» آن جوان مدنی دوزخ و دوزخیان و بهشت و بهشتیان را می دید.(کلینی، اصول کافی، ج 3، با ترجمه و شرح سید جواد مصطفوی، دفتر نشر فرهنگ اهل بیت علیهم السلام، صفحه 89) وی در جنگ موته به شهادت رسید.(ر.ک: حلیة الاولیاء، ج 1 و 2 و صفحه 356 آن از انتشارات مکتبة الخانجی و مطبعة السعاده مصر، 1351 ه)


95/12/2::: 4:32 ع
نظر()
  
  

در آیات قرآنی از آگاهی خدا نسبت به سرّ و اخفی سخن به میان آمده است. خداوند می فرماید: فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفَى؛ پس به راستی خداوند رازها و نهان تر ها را می داند.(طه، آیه 7)

فرق میان سر و اخفی در این است که سر یا همان راز در فارسی، امری است که انسان آن را آگاهانه از دیگری نهان می کند ؛ پس خود انسان نسبت به آن آگاهی دارد؛ مانند عشق به کسی که ابراز نمی کند و مانند رازی در دل دارد.

اما اخفی می تواند افضلی باشد که به معنای خفی است یا  آن که به همان افضل باشد. در این صورت می تواند دو نوع دیگر را شامل شود که شامل: خفیات و اخفی می شود.

خفی و مخفی آن چیزی است که خود انسان نیز از آن آگاه نیست و به تعبیر روان شناسی امروزی جزو ضمیر ناخودآگاه است و انسان به آن آگاهی ندارد؛ زیرا خفی همان نهان است که به عللی چون فراموشی انسان نسبت به آن آگاهی خودش را از دست داده است؛ ولی آثار آن در زندگی او نمودار است؛ مانند مساله ای که در کودک با آن رو به رو شده بود و ترسیده و امروز از چیزی وحشت دارد ولی نمی داند، چرا این طوری است و چنین واکنشی را نشان می دهد. البته می توان به خفیات و ضمیر ناخودآگاه از طریق هپنوتیزم و روان کاوی آگاه شد و آن راز نهان و مخفی را آشکار کرد.

اما اخفی آن نهان تر است که حتی با روان کاوی نیز نمی توان به آن رسید؛ زیرا اموری است که در باطن نهاد آدمی چنان دفن و دفینه شده آگاهی نسبت به آن برای آدمی محال است؛ مثلا اموری که در آینده ممکن است انجام دهد؛ زیرا سرشت هر کسی اقتضائاتی دارد که الان بر شخص مخفی و نهان است و در موقعیتی ها آن را بروز و ظهور می دهد.

از نظر قرآن، خداوند چون حائل میان خود شخص و قلب یعنی حقیقت وجودی اش است، این خداوند از خود فرد به خودش آگاه تر است و اگر برای دیگران اسرار این شخص قابل فهم و آگاهی نیست، و یا برای خود شخص خفیات قابل آگاهی نیست؛ برای خداوند نه تنها این دو مرحله قابل رویت و شهود عینی و علم حضوری و شهودی خداوند است، بلکه مرتبه سوم آن یعنی اخفی نیز قابل علم به علم رویت و شهود است. خداوند می فرماید: وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ.(انفال، آیه 24)

پس خداوند هم به رازهای سر مهر آدمی آگاه است و هم به ضمیر ناخودآگاهش علم رویتی و بصیرتی دارد و هم نسبت به اخفی که بر همگان حتی فرشتگان رقیب عتید نیز مخفی و نهان است، آگاهی دارد. در برابر چنین خدایی گناه نکنیم؛ زیرا او شاهد هر فکر و خیال و عمل ماست: أَلَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرَى؛ مگر ندانسته که خدا مى ‏بیند؟! (علق آیه 14) همین شاهدی که از ما به خودمان آگاه تر است و علم حضوری او در نهایت تمامیت و کمال نسبت به ما است، حاکم و قاضی روز داوری در قیامت است.

امیر المؤمنین علی علیه السلام می فرماید: اِتَّقُوا مَعاصِیَ الخَلَواتِ فَإنَّ الشّاهِدَ هُوَ الحاکِمُ ؛ از گناهان پنهانى بپرهیزید ؛ به راستی آن که شاهد است، همو داور است.(نهج البلاغه، حکمت 316؛ غرر الحکم، حرف الف شماره؛ 2524)


95/12/1::: 4:30 ع
نظر()
  
  

قوت به معنای توان است؛ یعنی ظرفیت و استعدادی که موجب می شود تا انسان قادر به انجام کاری یا ترک آن شود. انسان تا قوت نداشته باشد، قدرت نخواهد داشت؛ زیرا با قوت و توان است که قادر به انجام کاری و حتی ترک کاری می شود؛ اگر کسی توان و قوت نداشته باشد، ممکن است بخواهد کاری را انجام ندهد، ولی اجبار و اکراه دیگری موجب شود که آن را انجام دهد. پس این گونه نیست که تنها قدرت بر انجام کاری نیازمند قوت باشد، بلکه ترک کاری نیز نیازمند قوت و توان ایستادگی در برابر کسی یا چیزی است که دارای قوت و قدرت است.

یکی از اهداف هر انسان و نظام سیاسی دست یابی به عزت است؛ یعنی به معنایی نفوذناپذیری است؛ در عربی به زمین سخت و محکم که نتوان آن را شکافت زمین عزیز و الارض العزاز می گویند. همین طور به زمین که آب بر آن مسلط نشود و در بلندی قرار گیرد زمین عزیز گفته می شود که در برابر زمین ذلیل قرار می گیرد؛ زیرا قابلیت شکافتن و سلطه را دارا است.

از نظر قرآن عزت تنها از آن خداوند تبارک و تعالی است؛ و او خاستگاه هر عزتی است که از نظر قرآن تنها به پیامبر(ص) و مومنان تابع ایشان می رسد؛ زیرا اینان مظهر عزت الهی هستند.

برای کسب عزت باید قوی بود و توان و ظرفیت خود را بالا برد. از همین روست که خداوند در آیه 60 سوره انفال فرمان می دهد تا در حدّ استطاعت برای خود توان و قوت فراهم آورید تا نه تنها توان کنش و واکنش سریع را داشته باشید، بلکه از آن توان خود به عنوان ارهاب و ترساندن بهره گیرید و در نقش بازدارنده از هر گونه تجاوز فعلی یا احتمالی دشمن عمل کند.

از آیات قرآنی به دست می آید که عزت الهی هماره با اموری از جمله قوت همراه است. از این روست که هماره اسم عزیز با اسم قوی(هود، آیه 66؛ حج، آیات 40 و 74؛ احزاب، آیه 25؛ شوری، آیه 19؛ قمر، آیه 42؛ حدید، آیه 25؛ مجادله، آیه 21؛ حشر، آیه 23) همراه است.

البته به نظر می رسد دست یابی کامل به اسم عزیز و مظهریت در آن، آخرین مرحله و مرتبه انقطاع انسان به سوی خدا ؛ یعنی در مرتبه کمال الانقطاع است؛ زیرا در این صورت است که انسان به اسم عزیز در ساحت قدس الهی تعلق پیدا کرده و آویزان می شود: تصیر ارواحنا معلّقه بعزّ قدسک.(مناجات شعبانیه)

کسی که اسم عزیز آویزان شود و مظهر آن گردد، به اسمای دیگری دست می یابد که بازتاب و پیامد آن است؛ از همین رو، پس از اسم عزیز در قرآن ذکر شده است. این اسمای دیگر عبارتند از: وهاب(ص، آیه 9)، حکیم(بقره، آیه 129)، حمید(بروج ، آیه 8)، رحیم(شعراء، آیه 9)، علیم(انعام، آیه 96)، ذوانتقام(آل عمران، آیه 4)، غفور(فاطر، آیه 28)

پس برای رسیدن به عزت و بهره مندی از سایر صفات الهی و مظهریت در آن ها باید، قوت یافت و مظهر اسم قوی شد.


95/11/30::: 4:27 ع
نظر()
  
  

ما خدا را چه اندازه می شناسیم؟ اصلا تا چه اندازه مجاز به شناخت او هستیم؛ و به تعبیر دقیق تر ، تا چه میزان ممکن است تا انسان خدا را بشناسد؟

به نظر می رسد که خدا را نمی توان چنان که باید و شاید شناخت؛ زیرا یکم: خدا موجودی بسیط است و جزء ندارد؛ پس یا باید خدا را کامل بشناسیم یا اصلا نشناسیم و این طور نیست که بخشی را می توانیم بشناسیم و بخشی را نمی توانیم بشناسیم؛ دوم این که خدا نامتناهی است و موجود متناهی چون انسان نمی تواند به نامتناهی برسد و احاطه علمی به او پیدا کند و خدا محاط علمی او شود. از همین روست که خداوند از شناخت ذات برحذر می دارد و می فرماید: وَیُحَذِّرُکُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ؛ و الله شما را از نفس و ذاتش بر حذر می دارد.(آل عمران، آیه 30)

بر اساس ادله و براهین ، انسان نمی تواند ذات خداوند را بشناسد هم چنان که صفاتی که عین ذات است قابل شناخت برای انسان نیست. این دو منطقه ممنوع است؛ البته ممنوعیت به معنای عدم جواز نیست، بلکه به معنای عدم امکان است؛ یعنی انسان نمی تواند بشناسد نه این که نباید بشناسد و جایز نیست؛ پس آن حذر و منعی که گفته شده ، تشریعی نیست بلکه بیان یک حقیقت تکوینی است که انسان ناتوان از شناخت ذات و صفات عین ذات است.

اما اگر ما نتوانیم خدا را بشناسیم، این سخن به نوعی، قول به تعطیل است که ما چنین اعتقادی نداریم؛ پس باید برای انسان امکان شناختی از خدا در مرتبه یا مراتبی، وجود داشته باشد. بر اساس آیات و روایات معتبر، انسان می تواند نسبت به اسماء و صفات فعل الهی شناخت پیدا کند و این میزان از شناخت نیز بر او واجب است. اصولا باید گفت براهین اثبات و نیز شناخت خدا به این حوزه مربوط و مرتبط است. اسماء و صفات الهی به مفاهیمی اشاره دارد که ما آن را در خود می یابیم و می توانیم از این طریق به حقیقت آن پی ببریم. اطلاق علم بر خدا و انسان از نظر مفهوم یکی است و این گونه نیست که مشترک لفظی همانند شیر آب و شیر جنگل و شیر خوراکی باشد، بلکه مشترک معنوی است. البته از آن جایی که تشکیک مراتبی وجود دارد، پس میان علم الهی و علم انسانی چنان فرق است که گویی میان این دو اشتراک لفظی وجود دارد، در حالی این گونه نیست. پس ما از طریق اسماء و صفات فعل الهی می توانیم، خدا را بشناسیم و همین میزان از شناخت که ممکن است برای ما واجب از شناخت و معرفت خدا است نه بیش تر.

البته این مباحث در حوزه شناخت و معرفت است ؛ اما به نظر می رسد که در مساله «صیرورت و انقلاب انسان» به سوی ابدیت، گام اول از مقصود شدن و صیرورت و انقلاب همان رسیدن به رب و پروردگار خود شخصی انسان است: وَإِنَّا إِلَى رَبِّنَا لَمُنْقَلِبُونَ؛ و به راستى که ما به سوى پروردگارمان بازخواهیم گشت.(زخرف، آیه 14) اما در گام های بعدی این صیرورت و انقلاب به سوی رب العالمین است که خودش حاکی از «الله» است. سپس در مراتب رشدی که در عوالم برزخ و قیامت و مانند آن انجام می گیرد، ممکن شرایط آن عوالم این امکان را فراهم آورد تا انسان به مناطق ممنوع نیز وارد شد و حتی صیرورت و شدن به سمت مقام الوهیت: وَ إِلَی اللَّهِ الْمَصیرُ(آل عمران، آیه 28?؛ یا حتی  هویت واحدی یا بالاتر آن حتی صیرورت به سوی مقام احدیت باشد: إِلَیْهِ الْمَصِیرُ.(غافر، آیه 3) ولی فعلا در دنیا چنین صیرورت و انقلابی شدنی نیست.البته شاید این «لَنْ تَرَانِی »(اعراف، آیه 143) نفی ابدیتی باشد که شامل عوالم دیگر نیز می شود و این صیرورت و انقلاب برای فهمیدن و دیدنی نیست که به منطقه فراتر از فیض برسد. پس صیرورت و انقلاب و فهمیدن و دیدن محدود به منطقه فعل است، نه ذات و نه صفات عین ذات.


95/11/27::: 12:55 ع
نظر()
  
  

در آیات قرآنی بیان شده که فرشتگانی هستند که از جلو به عنوان قائد کسی را می کشند و فرشتگانی از جلو به عنوان سائق، هل می دهند و به زور وادار به کاری می کنند.

خداوند بیان می کند که هر نفس انسانی دارای یک سائق و هل دهنده است: وَ جَاءَتْ کُلُّ نَفْسٍ مَعَهَا سَائِقٌ وَشَهِیدٌ؛ هر کسى مى ‏آید در حالى که با او سوق‏دهنده و گواهى ‏دهنده‏ اى است.(ق، آیه 21)

از آن جایی که این آیه در سیاق آیات احتضار محتضر است، به نظر می رسد که نفس نمی خواهد از دنیا به آخرت برود و از همین رو، باید او را با زور وادار به خروج از تن بکنند و به سمت برزخ و آخرت سوق دهند.

اما با دقت نظر می توان دریافت که سائق های همه نفوس آدمی یکسان عمل نمی کنند؛ زیرا نفس تبهکار را با سیخونک و زور به سمت آخرت می برند؛ در حالی که نفس مومن و متقی را بدرقه می کنند.

در حقیقت، هر دو از پشت سر می آیند، با این تفاوت که سائق نفس مومن، برای بدرقه کریمانه در پشت قرار می گیرد و از دنیا به سوی آخرت بدرقه اش می کند و از آخرت نیز فرشتگانی به استقبال می آیند و کریمانه با گفتن : سلاما سلاما او را به بهشتی می برند، در حالی که خود آن بهشت نیز به استقبال به سمتش می آید؛ یعنی هم فرشته از پشت در دنیا او را بدرقه می کند و هم فرشتگانی به استقبال از بهشت می آیند؛ در حالی که خود بهشت نیز گام هایی برای نزدیکی بر می دارد و شتاب می کند تا به مومن متقی برسد و این گونه او را تکریم کند.(واقعه، آیه 26؛ ق، آیه 34؛ حجر، آیه 46؛ شعراء، آیه 90)

خداوند در باره این وضعیت مومنان متقی می فرماید: وَسِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَرًا حَتَّى إِذَا جَاءُوهَا وَفُتِحَتْ أَبْوَابُهَا وَقَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَا سَلَامٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِینَ ؛ و کسانى که از پروردگارشان پروا داشته‏ اند گروه گروه به سوى بهشت‏ سوق داده شوند تا چون بدان رسند و درهاى آن به رویشان گشوده گردد و نگهبانان آن به ایشان گویند: سلام بر شما خوش آمدید در آن درآیید و جاودانه بمانید.(زمر، آیه73)

اما وضعیت کافران این طور است که این سائق آنان را با زور به سوی دوزخ و آخرت می راند؛ زیرا وقتی از چشمان قلب ایشان پرده های غفلت و گناه کنار می رود و چشمان ایشان تیز می شود و حقایق روشن و وضعیت آینده آشکار و هویدا می شود و تعلقات دنیا آنان را به خود می خواند، ایشان نمی خواهند به سمت آخرت بروند و روان از تن خارج سازند.(ق، آیات 18 تا 22) در این حالت است که سائق با زور ایشان را می راند. خداوند می فرماید: وَسِیقَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِلَى جَهَنَّمَ زُمَرًا حَتَّى إِذَا جَاءُوهَا فُتِحَتْ أَبْوَابُهَا وَقَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَا أَلَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ یَتْلُونَ عَلَیْکُمْ آیَاتِ رَبِّکُمْ وَیُنْذِرُونَکُمْ لِقَاءَ یَوْمِکُمْ هَذَا قَالُوا بَلَى وَلَکِنْ حَقَّتْ کَلِمَةُ الْعَذَابِ عَلَى الْکَافِرِینَ؛ و کسانى که کافر شده‏ اند گروه گروه به سوى جهنم رانده شوند تا چون بدان رسند درهاى آن به رویشان گشوده گردد و نگهبانانش به آنان گویند: مگر فرستادگانى از خودتان بر شما نیامدند که آیات پروردگارتان را بر شما بخوانند و به دیدار چنین روزى شما را هشدار دهند! گویند: چرا ولى فرمان عذاب بر کافران واجب آمد. (زمر، آیه 71)

اصولا انسان به وضعیتی عادت کند نمی خواهد ترک کند، از همین روست که حاضر به ترک شکم مادر نیست، از همین روست که او را از بطن و شکم مادر اخراج می کنند: و اللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ.(نحل، آیه 78)


95/11/27::: 12:2 ع
نظر()
  
  
   1   2      >