سفارش تبلیغ
صبا ویژن
دانش بیاموزید و آرامش و بردباری را برای دانش فرا گیرید و از دانشمندان متکبّر نباشید . [امام علی علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :93
بازدید دیروز :404
کل بازدید :1498455
تعداد کل یاداشته ها : 1807
99/12/15
5:4 ص
مشخصات مدیروبلاگ
 
خلیل منصوری[175]
http://www.samamos.com/?page_id=2

خبر مایه
پیوند دوستان
 
فصل انتظار سرباز ولایت هزار دستان رایحه ی انتظار اقلیم شناسی دربرنامه ریزی محیطی .:: مرکز بهترین ها ::. نگارستان خیال جریان شناسی سیاسی - محمد علی لیالی نگاهی نو به مشاوره پلاک آسمانی،دل نوشته شهدا،اهل بیت ،و ... حمایت مردمی دکتر احمدی نژاد آقاشیر کلّنا عبّاسُکِ یا زَینب صراط مستقیم هم رنگــــ ِ خـــیـــآل جبهه مقاومت وبیداری اسلامی کالبد شکافی جون مرغ تا ذهن آدمیزاد ! تکنولوژی کامپیوتر وبلاگ منتظران سارا احمدی بوی سیب BOUYE SIB رمز موفقیت محقق دانشگاه سرزمین رویا اهالی بصیرت وبلاگ تخصصی فیزیک پاک دیده آدمک ها ✘ Heart Blaugrana به نام وجود باوجودی ... سرباز حریم ولایت دهکده کوچک ما از قرآن بپرس کنیز مادر هرچه می خواهد دل تنگت بگو •.ღ♥ فرشتــ ـــ ـه تنهــ ــ ــایی ♥ღ.• پیامبر اعظم(ص) عطاری عطار آبدارچی ستاد پاسخگویی به مسایل دینی وبلاگ شخصی امین نورا چوبک نقد مَلَس پوست کلف دل نوشت 14 معصوم وقایع ESPERANCE55 قدرت شیطان دنیای امروز ما تا ریشه هست، جوانه باید زد... آواز یزدان خلوت تنهایی کتاب شناسی تخصصی اس ام اس عاشقانه طرحی نو برای اتحاد ایرانیان سراسر گیتی دنیای ماشین ها در گوشی با خدا **** نـو ر و ز***** اس ام اس سرکاری و خنده دار و طنز دنیا به روایت یوسف جاده خدا خام بدم ایلیا حرفای خودمونی من بازی بزرگان کویر مسجد و کلیسا - mosque&church بچه دانشجو ! پژواک سکوت گنجهای معنوی دنیای موبایل منطقه‏ ممنوعه طلبه علوم دینی مسافر رویایی انواع بازی و برنامه ی موبایل دانشجو خبر ورزشی جدید گیاهان دارویی بانوی بهشتی دو عالم

برخی مدعی هستند که آزادی بیان و آزادی آراء و افکار برای همگان یک نعمت بزرگ است؛ اما به نظر قرآن، زمانی این نعمت خواهد بود که شرایط فراهم باشد؛ در غیر این صورت نعمت چیزی جز نقمت نخواهد بود.

به سخن دیگر، از نظر قرآن، مال و فرزند از نعمت های دنیوی و حسنات آن است، اما مشروط به آن که نعمت موجب نقمت نشود؛ زیرا اگر انسان به درستی از نعمت ها و حسنات دنیوی بهره نگیرد، همین نعمت ها سبب شقاوت و بدبختی ابدی او می شود؛ زیرا محبت افراطی نسبت به مال و فرزند سبب می شود تا این ابزار فتنه الهی، انسان را بدبخت کند و دشمن جان و سعادتش شود؛ زیرا همان طوری که خدا با شرور انسان را به کوره فتنه بلایا و ابتلائات می افکند، هم چنین با نعمت ها می آزماید(انبیاء، آیه 35) و این گونه است که مال و فرزند به عنوان ابزار فتنه گاه در نقش عدو و دشمن انسان ظاهر می شود؛ خدا می فرماید: وَاعْلَمُوا أَنَّمَا أَمْوَالُکُمْ وَأَوْلَادُکُمْ فِتْنَةٌ.(انفال، آیه 8؛ تغابن، آیه 15)در جایی دیگر نیز می فرماید: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ مِنْ أَزْوَاجِکُمْ وَأَوْلَادِکُمْ عَدُوًّا لَکُمْ فَاحْذَرُوهُمْ؛ اى کسانى که ایمان آورده‏ اید در حقیقت برخى از همسران شما و فرزندان شما دشمن شمایند از آنان بر حذر باشید.(تغابن، آیه 14)

پس نمی توان حسنات و نعمت های دنیوی را خیر محض دانست، بلکه می تواند ابزار فتنه ابتلایی خدا و دشمن او باشد؛ هم چنین نمی بایست آزادی بیان و فکر و اندیشه را به طور مطلق امری نیک و پسندیده دانست؛ زیرا بسیاری از مردم در دام آراء و افکار پلید و غلط و نادرست دیگران گرفتار می آیند و دنیا و آخرت خویش را تباه می سازند.

از همین روست که خدا اجازه نمی دهد تا انسان از طریق مطالعه کتب یا دیدن فیلم و حضور در شبکه های اجتماعی و مشاهده ماهواره ها و مانند آنها، به هر سخنی گوش دهد و هر مطلبی را بشنود؛ زیرا دیدن و شنیدن هر چیزی تنها برای کسانی مجاز و مفید و به مصلحت است که دارای خردی باشند که توانایی آن را دارد که «لب و مغز» مطلب را به دست آورد و با استماع و خوب شنیدن و تحلیل کردن، مطلب حق را از ناحق و خوب از بد و زیبا را از زشت تشخیص دهد؛ از همین روست که خدا می فرماید: فَبَشِّرْ عِبَادِ الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولَئِکَ الَّذِینَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُولَئِکَ هُمْ أُولُو الْأَلْبَابِ؛ پس به کسانی بشارت ده که به خوبی سخن و قول دیگران را می شنوند و ارزیابی می کنند و از نیکوترین آن پیروی می کنند؛ آنان همان کسانی هستند که خدا ایشان را هدایت کرده و آنان همان صاحبان خردورزی هستند که مغز و باطن کلام را در می یابند.(زمر، آیات 17 و 18)

پس از نظر قرآن کسی که قدرت ارزیابی و تحلیل ندارد و نمی تواند سخن را به شکل «استماع» بشنود و در قالب اولوا الالباب آن را تحلیل کند، نمی تواند به «سمع» و شنیدن بپردازد؛ زیرا این شنیدن آدم های بی خرد و ناتوان از ارزیابی، چیزی جز گمراهی و گرفتار به طاغوت نیست. در حالی که انسان مامور است تا از طاغوت اجتناب کرده و به سوی خدا انقطاع حاصل کند.(زمر، آیات 16 و 17)


  
  

یکی از فرمان های الهی به انسان این است: وَ أَنابُوا إِلَی اللّهِ؛ به سوی خدا انابه کنید.(زمر، آیه 17)

مراد از انابه چیست؟ برای فهم انابه باید توجه داشت که این واژه و هم چنین واژه «مُنیب»(زمر، آیه 8) از ثلاثی مزید است که ثلاثی مجرد آن یا اجوف یایی است؛ یعنی «ناب ینیب»، است که به معنای «انقطع و ینقطع» است؛ یعنی شخص منیب کسی است که از غیر خدا به سوی خدا انقطاع پیدا کرده و بریده است. در حقیقت او   « منقطع الی الله» است؛

یا از اجوف واوی است ؛ یعنی از «ناب ینوب» که در این صورت به معنای شخصی است که مرتب در نوبت است و مرتب مراجعه می کند تا نوبت او بشود.

پس وقتی خدا فرمان انابه می دهد به هر دو معنا می تواند درست باشد؛ زیرا این شخص با انابه خویش مرتب به سوی خدا باز می گردد تا در مسیر درست باشد و هرگز نوبت خویش را رها نمی کند و از خدا جدا نمی شود؛ یا این که از غیر الله بریده و به خدا پوسته است. البته بهترین حالت انابه آن است که انسان هماره در نوبت باشد و از غیر الله منقطع تا این گونه تحت ولایت قرار گیرد.

باید توجه داشت که خدا در این آیه با دو جمله خواسته است که انسان ها تولّی و تبرّی داشته باشند تا به بشارت دست یابد؛ زیرا خدا می فرماید: فَاتَّقُونِ وَ الَّذینَ اجْتَنَبُوا الطّاغُوتَ أَنْ یَعْبُدُوها وَ أَنابُوا إِلَی اللّهِ لَهُمُ الْبُشْری؛ پس تقوای مرا در پیشه گیرید و اهل تقوای الهی کسانی هستند که از طاغوت اجتناب می کنند که او را عبادت کنند؛ و به سوی خدا مرتب قطع می کنند و منقطع از غیر خدا می شوند؛ برای آنان بشارت است.(زمر، آیات 16 و 17)  


  
  

عاقل کسی است که در ساحت نظری، خداشناس است و در ساحت عملی خداگرا؛ یعنی گرایش به خدا دارد و می خواهد خدایی و متاله شود. چنین کسی دنبال معرفت الله و معرفت پروردگارش می رود و با شناخت و معرفت نسبت به جزئیات و کلیات روان و نفس خویش در می یابد که پروردگارش چه صفات کمالی دارد و بر آن است. از همین روست که در حوزه شناخت عقلی بر اساس «مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ»(مصباح الشریعه، ص 13) عمل می کند؛ چنان که در ساحت عقل عملی نیز تلاش می کند تا در چارچوب اسلام و صراط مستقیم آن، بندگی کرده و صفات الهی را در خود ظهور دهد و مظهر پروردگارش باشد: مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحمَن وَ اکتُسِبَ بِهِ الجنَان؛ زیرا چنین شخصی می داند که خروج از دایره شناخت عقلی خدا به معنای جهالت عقلی، و خروج از دایره گرایش عقلی به خدا ، سفاهت عقلی است؛ چنان که خدا به صراحت می فرماید: وَ مَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهیمَ إِلاّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ؛ کسی نسبت به ملت ابراهیم بی رغبت و دور نمی شود، مگر آن که نفس خویش را دچار سفاهت کرده باشد؛  چرا که سفاهت نفس به این است که شخص نفس خویش را سبک کند و حکمت الهی را در جان خویش تحقق نبخشد و متاله و خدایی نشود.

پس از نظر قرآن، عاقل همان عالم خداشناس و پروردگارشناس و عامل به اسلام است؛ زیرا این گونه شخص خود را از جهالت عقل نظری و سفاهت عقل عملی دور نگه می دارد. بنابراین، این گونه می توان گفت که فرق عاقل عالم عامل و سفیه جاهل عاطل دانسته می شود؛ چرا که شخص کافر انسان سفیه نادانی است که عمل مبتنی بر عقلانیت را تعطیل کرده و در نظر و عمل از عقل بی بهره شده است.


  
  

از نظر قرآن، همان طوری که خدا و فرشتگان بر پیامبر(ص) صلوات می فرستند، هم چنین بر مومنان است تا بر پیامبر(ص) و اهل بیت او صلوات بفرستند: إنَّ اللَّهَ وَمَلَائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَى النَّبِیِّ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِیمًا ؛ خدا و فرشتگانش بر پیامبر صلوات و درود مى‏ فرستند؛ اى کسانى که ایمان آورده‏ اید! بر او درود فرستید و به فرمانش بخوبى گردن نهید و تسلیم مطلق باشید.(احزاب، آیه 56)

این صلواتی که از سوی خدا و فرشتگان فرستاده می شود، صلوات خاصه است؛ هم چنان که خدا بر صابرانی که در مصیبت صبر و استقامت می ورزند و جزع و فزع نمی کنند، صلوات خاصه دارد: الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ أُولَئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَوَاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولَئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ؛ همان کسانى که چون مصیبتى به آنان برسد مى‏ گویند: ما از آن خدا هستیم و به سوى او باز مى‏ گردیم؛ بر ایشان صلوات و درودها و رحمتى از پروردگارشان است و راه‏یافتگان هم خود ایشانند.(بقره، آیات 156 و 157)

از نظر قرآن، همان طوری که بر مومنان است تا بر پیامبرش صلوات بفرستند، هم چنین با شرایطی بر پیامبر(ص) است تا بر مومنان امت صلوات بفرستد؛ خدا در این باره می فرماید: خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَکِّیهِمْ بِهَا وَصَلِّ عَلَیْهِمْ إِنَّ صَلَاتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ؛ از اموال آنان صدقه‏ اى بگیر تا به وسیله آن پاک و تزکیه شان سازى و برایشان صلوات بفرست و دعا کن! زیرا صلوات و دعاى تو براى آنان سکونت و آرامشى است، و خدا شنواى داناست. (توبه، آیه 103)

از این آیه به دست می آید صلوات پیامبر(ص) بر امتی که اهل صدقه به آن حضرت هستند، موجب آرامش و سکونت ایشان می شود.

البته خدا در  جایی دیگر می فرماید که صلوات خاصه خدا و فرشتگان آثار مهمی دارد که از جمله آن ها خروج انسان از ظلمات به سوی نور است: هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَمَلَائِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَکَانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیمًا ؛ اوست کسى که با فرشتگان خود بر شما صلوات و درود مى‏ فرستد تا شما را از تاریکیها به سوى روشنایى برآورد و به مؤمنان همواره رحیم است.(احزاب، آیه 43)  

بر این اساس نمی بایست صلوات در هر شکل و قالبی از جمله دعا و نیایش را دست کم بگیریم، زیرا عامل مهم و تاثیرگذاری در زندگی بشر است.


  
  

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، اسماء الهی، همان ظهور و بروز صفات الهی به شکل اسمی آن است؛ پس وقتی از قدیر سخن به میان می آید، ظهور همان قدرت در عالم امر و خلق است؛ زیرا حتی صفات ذاتی الهی هم چون حیات و قیام نیز ظهورات در عوالم دارد که به شکل اسم عینی «الحی القیوم» در آمده است؛ چرا که اسماء الهی تنها نام های بی مسما نیست، بلکه اسماء حقیقی است که ظهور عینی صفات در خارج از ذات است.

بنابراین، وقتی خدا از تعلیم الاسماء به حضرت آدم(ع) و انسان سخن به میان می آورد، ظهور تحققی آن اسماء در ذات انسان است، به طوری که انسان دارنده همان صفات به شکل «مظهریت» می شود. پس انسان علیم و قدیر و محیی و ممیت می شود؛ زیرا صفات الهی را به شکل اسمی در خود عینیت می بخشد. البته این عینیت تنها در ساحات خلقی نیست که فرآیندی است، بلکه در ساحات «امری» نیز است که «کن فیکون» است.(یس، آیه 82)

به نظر می رسد که وقتی سخن از علم در قرآن به میان می آید، همین معنا از حقیقت علم است که در قالب تعلیم الاسماء به انسان داده شده است.(بقره، آیه 31)

از نظر آموزه های قرآنی، محور همه فضایل انسانی همان علم الهی است که به تعلیم الله دارایی انسان شده است؛ چنان که محور همه رذایل انسانی نیز جهل نسبت به این علم و عدم دارایی انسان نسبت به آن به سبب «دفن و دسیسه» نفس و فطرت با گناه و فجور است.(شمس، آیه 7 تا 10)

بر اساس آن چه بیان شد معلوم می شود که حق، خیر، صدق، حُسن، ایمان، شُکر و امور دیگر مثبت و فضایل مبتنی بر «علم الهی» انسان است؛ چنان که باطل، شرّ، کذب، قُبح ، کُفر، کفران و امور دیگر از رذایل نیز مبتنی بر جهل انسان نسبت به علم الهی خواهد بود. از همین روست که خدا در آیات قرآنی این امور را به علم و جهل گره می زند؛ یعنی دارنده فضایل همان دارنده علم الهی و دارنده رذایل همان دارنده جهل است که علم را دفن و دسیسه کرده و فطرت عقلانی و نور آن را پوشانده است.(زمر، آیات تا 9 و آیات دیگر)

به هر حال، محور همان فضایل همان علم و محور رذایل همان جهل یعنی عدم العلم است؛ مراد از علم نیز در قرآن همان «علم الاسماء» و دارایی الهی انسان است که با تعلیم خدا به انسان داده شده و انسان دارنده عینی همان صفات الهی به شکل اسم حقیقی آن است نه اسم ظاهری.


  
  

انسان خردمند کسی است که نسبت به آخرت خویش هراسان و خوفناک است؛ این همان حالتی است که در قرآن به آن «حذر» می گویند. در فارسی نیز می گویند: از فلان چیز بر حذر باش! این به معنای پرهیز و ترس همراه با هوشیاری است تا در دامی نیافتد که برایش خطر آفرین است. این افراد خود را در «حرز» می برند و احتراز می کنند؛ یعنی در مأمن و پناهگاهی قرار می دهند که آسیبی به آنان نرسد.

از نظر قرآن، کسانی که از آخرت خویش «حذر» دارند، برای نماز شب بیدار می شوند و با تهجد شبانه می کوشند تا از اخطار آخرت در امان باشند: هُوَ قَانِتٌ آنَاءَ اللَّیْلِ سَاجِدًا وَقَائِمًا یَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَیَرْجُو رَحْمَةَ رَبِّهِ؛ او قانت و مطیع محض در طول شب به سجده و قیام است و از آخرت بر حذر است و امید به رحمت پروردگارش دارد.(زمر، آیه 9) چرا که چنین افرادی «أُولُو الْأَلْبَابِ» هستند و از ظاهر و پوسته گذشته و مغز و باطن چیز از جمله دنیا را شناخته اند و متذکر آخرت شده اند.(همان)

در حقیقت این که گفته شده : بر حذر باش! در این جا به این معنا است که از آخرت اعمال خویش هراسان باش و با هوشیاری خود را در پناهگاه خاص در آر!

از نظر قرآن، مومنان از آخرت خویش بر حذر هستند و می ترسند که اعمالی نداشته باشند که در آخرت کارساز باشد؛ با این همه با این که از خود و اعمال خویش نومید هستند و آن را چیزی نمی شمارند، ولی امید و رجاء به خدا دارند، زیرا این امید ایشان چون با عمل نیک همراه است، آرزوی بی پایه و بی بنیاد نیست.

به هر حال، مومنان هماره به شکل دایم از آخرت خویش حذر می ورزند؛ این حذر نسبت به اعمالشان است نه این که نسبت به خدا خوف داشته باشند، بلکه از خودشان و اعمال نیمه بند خویش می هراسند و نسبت به آن حذر دارند.

امیرمومنان امام علی(ع) می فرماید: کُن مِن الکریمِ على حَذَرٍ إن أهَنتَهُ ، و مِن اللَّئیمِ إن أکرَمتَهُ ، و مِن الحَلیمِ إن أحرَجتَهُ ؛  از بزرگوار بر حذر باش، آن گاه که خوارش کنى؛ و از فرومایه، آن گاه که گرامیش دارى؛ و از بردبار، هر گاه که او را به ستوه آورى.(غرر الحکم ، شماره حدیث 7184)

در جایی دیگر نیز می فرماید: احْذَرِ الأحمَقَ ؛ فإنَّ الأحمَقَ یَرى نَفْسَهُ مُحْسِنا و إنْ کانَ مُسیئا ، و یَرى عَجْزَهُ کَیْسا و شَرَّهُ خَیرا؛  از احمق بر حذر باش ؛ زیرا آدم احمق، خودش را اگر چه بدکار باشد ، نیکوکار مى داند؛ و ناتوانیش را زیرکى و شرّ و بدیش را خیر و خوبى مى شمارد .(نهج السعادة ، ج 3، ص 225)


  
  

یکی از خطابات الهی که در قرآن نقل شده، خطاب تکوینی است؛ خدا می فرماید: إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ؛ جز این نیست که خدا هر گاه اراده کرد تا چیزی را ایجاد کند، به آن چیزی می گوید باش! پس آن هست می شود.(یس، آیه 82)

پرسش این است که اگر چیزی دارای وجود باشد، دیگر خطاب به آن برای وجود یافتن بی معنا است، پس این خطاب های تکوینی به چه معنا است؟ زیرا اگر چیزی هست، دیگر هست بخشی بدان معنا ندارد، و اگر نیست باشد، در همان حالت نیستی که نمی تواند مورد خطاب قرار گیرد.

در پاسخ باید گفت در خطاب های تکوینی همیشه مخاطب فرع بر خطاب است، در حالی که در خطاب های عرفی و تشریعی، خطاب فرع مخاطب است. به این معنا که در خطاب تشریعی اول مخاطبی وجود دارد که به فرمان داده می شود، کاری را انجام دهد یا ترک کند؛ اما در خطاب تکوینی، با خطاب است که چیزی به وجود می آید و تکون وجودی می یابد.

ممکن است این پرسش مطرح شود که خطاب به معدوم محال است؛ یعنی چیزی که در حالت عدم است، اصلا نمی توان او را مخاطب قرار داد؛ پس چگونه خطابات الهی در تکوین انجام می شود؟

در پاسخ باید گفت: خطاب به «معدوم محض» محال است، و هیچ خطابی به آن تعلق نمی‌گیرد، ولی این معدومی که در خطابات تکوینی خدا مورد خطاب است، یک معدوم محض نیست، بلکه  معدومی است که در علم ذات اقدس الهی موجود است. پس چیزی که در آنجا معلوم و «ممکن الوجود» است و خدا به امکان او علم دارد، در باره چنین معدومی اراده می‌کند که آن را از علم ذاتی خویش به عین وحود بیاورد، و آن را ایجاد کند. البته این ایجاد به صورت تنزل و تجلّی است که تنزل ظهوری و تجلی آن موجب نمی شود که آن چیز دیگر در علم الله نباشد، بلکه هم چنان در علم الله وجود دارد، در حالی تجلیات آن نیز در خارج نیز وجود یافته است.

به سخن دیگر، از باب اظهار و تنزلات است که اصل هم چنان در ذات الله وجود دارد، و تنزل آن نیز همانند تنزل باران نیست که به صورت تجافی است، یعنی قطره باران وقتی از آسمان تنزل کرد، دیگر در آسمان نیست، بلکه در زمین است و آن جا را خالی کرده است؛ اما در تنزلات تکوینی که از افعال الهی است، اصل در ذات و علم الله ذاتی باقی است و تجلیات آن به شکل تنزل در خارج ظهور می کند.

پس فرق میان خطابات تشریعی و تکوینی در این است که در خطابات تکوینی، مخاطب فرع بر خطاب است، در حالی که در خطابات تشریعی خطاب فرع مخاطب است؛ در یکی اول خطاب است سپس مخاطب و در دیگری اول مخاطب است سپس خطاب.


  
  

از نظر قرآن، انسان می بایست خلیفه الله شود و بتواند در تکوین تصرفات داشته باشد. دست یابی به مقام خلافت الهی، به معنای مظهریت در تمام اسماء و صفات الهی است.(بقره، آیات 30 و 31)

یکی از اسماء و صفات الهی، خالقیت و ربوبیت است. این بدان معناست که انسان می بایست در این صفت به تمامیت کمالی برسد تا مظهر خالقیت خدا شود. هنگامی که به چنین مرتبه ای رسید، در چارچوب «اذن» یعنی مشیت الهی می تواند خلق داشته باشد؛ چنان که حضرت عیسی(ع) چنین می کرد.(آل عمران، آیه 49)

ربوبیت به معنای پروردگاری، تصرفات در تکوین است؛ زیرا این گونه هر چیزی به کمالی خودش می رسد. از نظر قرآن، آفریدگار همان پروردگار است؛ زیرا پرورش نیز نوعی خلقت در مقام اکمال است.

هم چنین ربوبیت ارتباط تنگاتنگی با خالقیت دارد؛ زیرا ربوبیت زمانی می تواند پرورشی کمالی را داشته باشد که شناخت کامل و جامعی نسبت به نظام مخلوقی داشته باشد که تحت ربوبیت قرار می گیرد.

بر همین اساس، وقتی کسی می تواند مظهر خدا و خلیفه الله باشد که بتواند پروردگاری کند و مخلوق و آفریده را در تمامیت آن بشناسد و او را به کمال بایسته و شایسته اش برساند.

 به سخن دیگر، کسی می تواند چیزی را بپروراند و پرورش دهد که از نظام فاعلی، داخلی و غایی آن خبر داشته باشد؛ زیرا بدون شناخت این نظامات سه گانه نمی تواند پرورشی متناسب داشته باشد. بنابراین، مظاهر ربوبیت الهی که در مقام «ربانی» قرار می گیرند(آل عمران، آیه 79)، از نظام فاعلی و داخلی و غایی چیز تحت ربوبیت آگاهی دارند. پس از اموری چون وابستگی آن چیز نسبت به خدا ، ساختار وجودی آن چیز و نیز غایتی که می بایست به آن دست یابد، آگاهی و شناخت دارد و بر اساس آن عمل می کند. از همین روست که هر کسی نمی تواند در مقام مظهریت در ربوبیت قرار گیرد؛ بلکه می بایست کسی همانند پیامبر(ص) باشد که در چنین سطحی از مظهریت قرار دارد و می تواند تعلیم و تزکیه نماید که مطابق سه نظام پیشین است.(آل عمران، آیه 164؛ جمعه، آیه 2؛ توبه، آیه 103)


  
  

از نظر قرآن، دعوت دیگران به حق و حقیقت می تواند با سه روش، استدلال عقلی – برهانی مبتنی حکمت ها، موعظه در قالب تمثیلات و جدال احسن باشد؛ خدا می فرماید: ادْعُ إِلَى سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ ؛ با حکمت و موعطه نیکو به راه پروردگارت دعوت کن؛ و با آنان به شیوه‏ اى که نیکوتر است مجادله نماى! در حقیقت پروردگار تو به حال کسى که از راه او منحرف شده داناتر و او به حال راه‏یافتگان نیز داناتر است.(نحل، آیه 125)

حکمت برهانی مخصوصا خردمندان و صاحبان تعقل و اندیشه ژرف است؛ موعظه ها که نوعی کلی گویی در مسائل است هماره با تمثیل بیان می شود که متوسطین از نظر ادراک و فهم با آن تعلیم داده می شوند و حقایق این گونه برایشان تنزل می یابد تا قابل درک شود؛

اما جدال احسن، همان معقولاتی است که مخاطب آن را مقبول می داند و قبولش دارد؛ بنابراین برای تبیین مطلبی حق می توان آن را ملاک و معیار قرار داد. به عنوان نمونه مشرکان اعتقاد به خالقیت خدا دارند، ولی در ربوبیت او تشکیک می کنند؛ خدا می فرماید که اگر خدا خالق است، همو مالک است و می تواند تصرفات ربوبی در مقام پروردگاری داشته باشد و چیزی را به کسی برساند یا نرساند.(عنکبوت، آیات10 و 61 و 63؛ لقمان، آیه 65)

در آیات قرآنی با بهره گیری از جدال احسن تلاش شده تا حقیقت برای افراد روشن شود؛ یعنی از مطالب حقی استفاده شده که از نظر مخاطبان مقبول است؛ زیرا بهره گیری از مطالب باطل برای غلبه بر دیگری به عنوان جدال باطل مردود است و نمی توان از آن بهره گرفت.

پس جدال احسن، بیان مطلب حق و امر معقولی است که مقبول طرف مقابل است و صبغه مقبولیت دارد؛ در حالی که جدال باطل، مطلب و امر باطل و غیر معقولی است که ممکن است مقبول طرف باشد؛ ولی به سبب همان بطلان و غیر عقلانی بودن، درست نیست از آن بهره گرفت؛ هر چند که طرف مقابل به سبب جهل به حقیقت، قبول کند؛ ولی این روش نادرست است.

مثلا پیامبر (ص) بخواهد از جهل مردم بهره بگیرد و بگوید که خورشید به سبب مرگ فرزندش ابراهیم گرفتار کسوف شده و عزادار است؛ هر چند که ممکن است مردم این مطلب را بپذیرند، ولی این سوء استفاده از جهل مردم برای اهداف خویش است.

در روایت است که خورشید در روزی که ابراهیم فرزند پیامبر (ص) از ماریه قبطیه مصری در دو سالگی در سال دهم هجری از دنیا رفت(ابن سعد، الطبقات الکبری، 1418ق، ج1، ص 108 و 200)، خورشید گرفتگی رخ داد و کسوف پدیدار شد. مردم گفتند: خورشید به خاطر مرگ ابراهیم کسوف کرده است. پیامبر پس از اقامه نماز آیات، خطبه‌ای خواند و فرمود: «یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ آیَتَانِ مِنْ آیَاتِ اللَّهِ یُخَوِّفُ اللَّهُ بِهِمَا عِبَادَهُ لَا یَنْخَسِفَانِ لِمَوْتِ أَحَدٍ وَ لَا لِحَیَاتِهِ فَإِذَا رَأَیْتُمْ ذَلِکَ فَافْزَعُوا إِلَى ذِکْرِ اللَّهِ فِی الصَّلَاة؛ خورشید و ماه دو نشانه از نشانه‌های خداوند هستند که برای مرگ و تولد احدی نمی‌گیرند لذا هرگاه خورشید گرفتگی و ماه گرفتگی را مشاهده کردید، با ناله و زاری به‌سوی ذکر خدا در نماز بشتابید.» (عوالی اللئالی العزیزیة فی الأحادیث الدینیة، ج‏2، ص221؛ بلاذری، انساب الاشراف، 1417ق، ج1، ص452؛ مجلسی، بحارالأنوار، 1363ش، ج79، ص91)


  
  

شک بر خلاف تردید به حوزه اندیشه و ساحت ذهن و قلب ارتباط دارد؛ زیرا تردید به معنای پا پیش و پس گذاشتن و آمد و شد در هنگام عمل است؛ اما شک در ساحت علم و اندیشه است.

انسان وقتی گرفتار شک علمی یا روان شناختی است، انگیزه ای استوار نخواهد داشت و در مقام عمل دچار تردید می شود.

بنابراین، برای این که در انگیزه و عمل تردید از میان برود، می بایست شک های علمی و روان شناختی از میان برود.

شک علمی یا شک منطقی آن است که شخص در یکی از دو مقدمه برهان ، قطع و یقین ندارد، بنابراین نمی تواند نتیجه بگیرد. به عنوان نمونه در روایتی آمده که فقاع حلال است و در روایتی آمده که فقاع حرام است. در این موارد که تعارض ادله است؛ یعنی وقتی روایتها از نظر سند و دلالت تمام است، شخص با تعارضی که در مفاد ادله است، مواجه می شود و نمی تواند بفهمد که فقاع حلال است یا حرام. این شک حکمی موجب می شود تا در عمل نیز تردید داشته باشد؛ البته اصل برائت می گوید که تا چیزی به قطع حرام شناخته نشده، حلال است؛ هر چند که اصل احتیاط می گوید که آدم عاقل در چیزی که قطع ندارد و احتمال حرمت و گناه می دهد، وارد نمی شود.

به نظر می رسد که در مسائل شخصی و فردی می توان بر اساس فقه فردی، احتیاط کرد؛ اما در مسائل اجتماعی که فقه اجتماعی باید اصالت برائت را جاری کرد؛ زیرا اگر بخواهیم در میان امت حکمی بکنیم، می بایست مصالح و مفاسد اهم را در نظر گرفت؛ بنابراین، جایی برای احتیاط نیست.

اما شک روان شناختی همان شکی است که انسان کثیرالشک و آدم وسواس به آن دچار است؛ چنین شکی را نمی توان مبنا قرار داد؛ زیرا چنین شخصی شک علمی ندارد، بلکه شک روان شناختی دارد؛ چنان قطع قطاع نیز اعتباری ندارد؛ زیرا قطع روان شناختی است، نه یک قطع علمی.

 از نظر قرآن، بدگمانی ها و سوء الظن ها همانند وسواس های فکری یک بیماری روانی است که باید درمان شود. از این روست که فرمان می دهد تا انسان ها شک روان شناختی و بدگمانی را کنار بگذارند و با حسن الظن با دیگران مواجه شوند.(نور، آیه 11؛ حجرات، آیه 12)

شک علمی زمانی شکل می گیرد که مثلا شخص به اصل علیت باور دارد، آن جاست که به سبب استدلال و برهان می بیند که نمی تواند یکی از دو حکم را نفی یا اثبات کند؛ یعنی می ماند که آیا حلال است یا حرام است؛ زیرا با تعارض ادله مواجه شده است؛ اما کسی که اصل علیت را قبول ندارد و مثلا معتقد به تصادف است؛ چنین شخصی نمی تواند شک علمی داشته باشد؛ زیرا چنین شخصی نمی تواند چیزی را اثبات یا نفی کند؛ البته نه به دلیل این که تعارض ادله وجود دارد، بلکه به دلیل این که قائل به اصل علیت نیست تا بر اساس و مبنای آن برهان و استدلالی داشته باشد.

از نظر قرآن، بسیاری از مشرکان و مخالفان معاد، به دلیل آن که نمی توانند با استدلال و برهان، به اثبات یا نفی آن بپردازند، دچار شک غیر علمی هستند؛ از همین روست که نهایت چیزی که می گویند، نفی و اثبات علمی نیست، بلکه استبعاد ظنی است؛ از همین رو می گویند: ذلِکَ رَجْعٌ بَعید؛ آن رجعتی بعید است.(ق، آیه 3)

به هر حال باید توجه داشت که شکّ روان شناختی و هم چنین قطع روان شناختی، به بیماری قلبی و روانی انسان باز می گردد و هیچ راه علمی ندارد؛ بنابراین ، چنین شکی با شک علمی متفاوت است.


  
  
   1   2      >