سفارش تبلیغ
صبا ویژن
طمع، حکمت را از دلهای دانایان می برد . [پیامبر خدا علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :109
بازدید دیروز :407
کل بازدید :1452259
تعداد کل یاداشته ها : 1775
99/9/11
3:32 ص
مشخصات مدیروبلاگ
 
خلیل منصوری[175]
http://www.samamos.com/?page_id=2

خبر مایه
پیوند دوستان
 
سرباز ولایت هزار دستان رایحه ی انتظار اقلیم شناسی دربرنامه ریزی محیطی .:: مرکز بهترین ها ::. نگارستان خیال فصل انتظار جریان شناسی سیاسی - محمد علی لیالی نگاهی نو به مشاوره پلاک آسمانی،دل نوشته شهدا،اهل بیت ،و ... حمایت مردمی دکتر احمدی نژاد آقاشیر کلّنا عبّاسُکِ یا زَینب صراط مستقیم هم رنگــــ ِ خـــیـــآل جبهه مقاومت وبیداری اسلامی کالبد شکافی جون مرغ تا ذهن آدمیزاد ! تکنولوژی کامپیوتر وبلاگ منتظران سارا احمدی بوی سیب BOUYE SIB رمز موفقیت محقق دانشگاه سرزمین رویا اهالی بصیرت وبلاگ تخصصی فیزیک پاک دیده آدمک ها ✘ Heart Blaugrana به نام وجود باوجودی ... سرباز حریم ولایت دهکده کوچک ما از قرآن بپرس کنیز مادر هرچه می خواهد دل تنگت بگو •.ღ♥ فرشتــ ـــ ـه تنهــ ــ ــایی ♥ღ.• پیامبر اعظم(ص) عطاری عطار آبدارچی ستاد پاسخگویی به مسایل دینی وبلاگ شخصی امین نورا چوبک نقد مَلَس پوست کلف دل نوشت 14 معصوم وقایع ESPERANCE55 قدرت شیطان دنیای امروز ما تا ریشه هست، جوانه باید زد... آواز یزدان خلوت تنهایی کتاب شناسی تخصصی اس ام اس عاشقانه طرحی نو برای اتحاد ایرانیان سراسر گیتی دنیای ماشین ها در گوشی با خدا **** نـو ر و ز***** اس ام اس سرکاری و خنده دار و طنز دنیا به روایت یوسف جاده خدا خام بدم ایلیا حرفای خودمونی من بازی بزرگان کویر مسجد و کلیسا - mosque&church بچه دانشجو ! پژواک سکوت گنجهای معنوی دنیای موبایل منطقه‏ ممنوعه طلبه علوم دینی مسافر رویایی انواع بازی و برنامه ی موبایل دانشجو خبر ورزشی جدید گیاهان دارویی بانوی بهشتی دو عالم

خدا قرآن را به دو بخش محکمات و متشابهات تقسیم کرده و بیان داشته که متشابهات می بایست به محکمات ارجاع داده و تفسیر و تبیین شود؛ چرا که محکمات «أمّ الکتاب» و هم چون مادری است که باید با ارجاع به آن «تاویل» شود؛ هر چند که خود محکمات که ام الکتاب هم است، نیازمند تاویل به حقیقتی است که در نزد خدا و عندالله است.(آل عمران، آیه 7)

در جایی دیگر درباره آیات قرآنی می فرماید که آنها «إحکام» شده اند و این گونه نیست که محکم نباشند؛ زیرا با تناظری که میان آیات است، هر آیه ای به شکلی «محکم» شده است(هود، آیه 1) ، حتی اگر متشابهات باشد: اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتَابًا مُتَشَابِهًا مَثَانِیَ؛ خدا قرآن این نیکوترین سخنان را به شکل کتابی متشابه و مثانی فرستاده است.(زمر، آیه 23)

مثانی و مثنی به چیزی گفته می شود که متناظر به هم باشد، مانند طاقدیس هایی که دیوارها در نهایت در یک قوسی به هم ختم می شوند و تکیه بر یک دیگر می کنند و این گونه محکم می شوند. آیات قرآنی نیز این گونه با تناظر به یک دیگر، محکم می شوند و از تشابه بیرون می آیند. پس اگر آیه «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ‏ءٌ» متشابه است، با ارجاع به «لَا تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ» محکم می شود.

با نگاهی به آیاتی که خدا در قرآن از آن ها به عنوان «حکمت» یاد کرده می توان مجموعه ای از محکمات علمی و علمی را به دست آورد که حکم نهایی را بیان می کند و انسان را در علم و عمل از شک و تردید بیرون می آورد؛ زیرا هم خانواده های کلمه «حُکم» همانند حکمت، احکام، محکم، حَکَم، حکیم، حکومت و مانند آنها ، فکر و کار مُتقن و عمیق و استواری است که به سبب قطعی بودن از هر گونه وهم و خیال و سستی دور است و اضطراب فکری و رفتاری را از میان می برد و به ثبات می رساند. از همین روست که خدا در آیات سوره لقمان و اسراء، بخشی از حکمت های محکم الهی در اندیشه و انگیزه و علم و عمل هم چون توحید، ایمان، احسان، اکرام و مانند آن ها را به عنوان محکمات بیان کرده و در نهایت می فرماید: ذَلِکَ مِمَّا أَوْحَى إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ؛ آنها بخشی از حکمت هایی است که خدا به سوی تو وحی کرده است.(اسراء، آیات 13 تا 39؛ لقمان، آیات 13 تا 27)


  
  

سعادت و شقاوت در فرهنگ قرآنی، با اصطلاح عرفی آن تفاوت و فرق های دارد تا جایی که می توان گفت نسبت میان عرفی و قرآنی، در این موضوع، عموم و خصوص مطلق است؛ زیرا برخی از موارد را هر دو از مصادیق سعادت یا شقاوت می دانند؛ و برخی دیگر را عرف از مصادیق سعادت یا شقاوت دانسته، ولی قرآن آن را این گونه نمی داند.

از نظر قرآن و عرف، بیماری از مصادیق عذاب و رنج و شقاوت است(ص، آیه 41)؛ اما گاه قرآن امری چون جهاد در راه خدا را با همه سختی هایش، عذاب و شقاوت نمی داند، در حالی که عرف آن را عذاب و شقاوت می داند.

به سخن دیگر، از نظر عرفی هر چیزی که موجب عذاب جسمی باشد، از مصادیق شقاوت است؛ در حالی که قرآن، چیزی که موجب عذاب جسمی ولی فضلیت روحی است، از مصادیق سعادت می داند.(توبه، آیه 120)

گاه عرف، رفاه بدنی را عین نعمت و سعادت بر می شمارد؛ در حالی که اگر این رفاه بازدارنده انسان از تکامل روحی و کسب فضایل اخلاقی باشد، از نظر قرآن، چیزی جز شقاوت نیست؛ زیرا از نظر قرآن، عرف درک نمی کند که چنین رفاهی در باطن خویش چیزی جز شقاوت نیست. از نظر قرآن، این موارد از آن دسته نیست که انسان با تامل و نظر و تفکر بتواند خوب و بد حقیقی را به دست آورد؛ بلکه از مصادیق چیزی است که اصولا انسان نمی تواند بدون وحی آن را بداند و بفهمد: وَیُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ؛ و شما را چیزهایی را تعلیم می دهد که نمی توانستید بدانید.

پس چیزی نیست که انسان نداند و بتواند با تفکر و دقت نظر آن را بداند؛ بلکه بیرون از دایره ابزارهای علمی انسان است و اگر وحی نباشد، هرگز انسان به آن علم نمی یابد؛ یعنی همان طوری که انسان نمی تواند از جزئیات بهشت و دوزخ با تفکر آگاه شود و این وحی است که او را به این جزئیات آگاه می سازد، هم چنین در باره خیر و شر بودن برخی از چیزها انسان ها نمی توانند از راه غیر وحی علم به دست آورند. از همین روست که انسان ها برخی چیزها را خیر می دانند در حالی چیزی جز شرور نیست و چیزهایی را شر می شمارند که جز برایشان خیر نیست: کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ کُرْهٌ لَکُمْ وَعَسَى أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَعَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَیْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ ؛ بر شما کارزار واجب شده ، در حالى که براى شما ناگوار است؛ و بسا چیزى را خوش نمى دارید، و آن براى شما خوب است؛ و بسا چیزى را دوست مى دارید، و آن براى شما بد است؛ و خدا مى‏ داند، و شما نمی دانید. (بقره، آیه 216)

به هر حال، از نظر قرآن، واکنش انسان نسبت به امکانات رفاهی دو حالت است: 1. رفاهیات، روح انسان را از ذکر الله باز نمی دارد، که در این حالت موجب سعادت است(نور، آیه 37)؛  2. رفاهیاتی که روح را از ذکر الله بازمی دارد. این موجب شقاوت است. از نظر قرآن این ها در همین دنیا در حال عذاب و شقاوت هستند، ولی آن را نمی فهمند.(طه، آیه 124؛ توبه، آیه 85) خدا به افرادی که گمان می کنند غنای مادی، کرامت، و فقر مادی، اهانت است(فجر، آیات 15 تا 17)؛ یا گمان می کنند مال و فرزند نشانه سعادت است، هشدار می دهد که این گونه نیست؛ زیرا مال و فرزند ابزار فتنه و آزمون الهی است(تغابن، آیه 15)؛ پس اگر موجب آزادی روح و روان و تعالی آن باشد، موجب سعادت است؛ و اگر انسان را به بند کشد و گرفتار کند، دشمن آدمی و موجب شقاوت انسان است. (تغابن، آیه 14)

به هر حال، سعادت و شقاوت در اصطلاح قرآن کریم غیر از چیزی است که توده مردم ، علمای روانشناس و روانکاو و حکما و فلاسفه می‌فهمند؛ از این روست که خدا در قرآن می فرماید ما حرف تازه به شما یاد می‌دهیم که نه تنها نمی‌دانید، بلکه هرگز آن را جز از راه وحی نمی‌توانید بفهمید. پس از راه های عادی هر چه تلاش بکنید نمی‌توانید آن را یاد بگیرید، بلکه فقط باید گوش به این حرف بدهید.

در همین راستا است که خدا می فرماید: إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیَاتِ اللّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ؛ به راستی کسانی که به آیات الله کفر می ورزند، برایشان عذاب شدید است.(آل عمران، آیه 4) به این معنا که آنان در دنیا و آخرت در عذاب و شقاوت هستند، هر چند که از نظر جسمی در رفاه باشند. هم چنین می فرماید: إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ الْکِتَابِ وَیَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَنًا قَلِیلًا أُولَئِکَ مَا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ إِلَّا النَّارَ وَلَا یُکَلِّمُهُمُ اللَّهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَلَا یُزَکِّیهِمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ ؛ کسانى که آنچه را خداوند از کتاب نازل کرده پنهان مى دارند و بدان بهاى ناچیزى به دست مى ‏آورند آنان جز آتش در شکمهاى خویش فرو نبرند و خدا روز قیامت با ایشان سخن نخواهد گفت و پاکشان نخواهد کرد و عذابى دردناک خواهند داشت. (بقره، آیه 174)

پس کتمان کنندگان حق با درآمدی که از این راه کسب می کنند، هم اینک آتش را می خورند هر چند گمان می کنند، گوشت آهو و بره می خورند. این گونه افراد کافر هم اینک این گونه اند: «کالانعام بل هم اضل؛ هم چون چارپایان بلکه آنان پست از آن هستند»(اعراف، آیه 179) نه این که بعدها مسخ می شوند و چنین شکلی می گیرند. این افراد الان هم چون چارپایان دارند در دنیا زندگی می کنند و هم چون آنان می خورند.(محمد، آیه 12)


  
  

یکی از نام های خدا «الحی القیوم» است. این دو اسم در حقیقت بیانگر یک حقیقت و اسم است؛ و از آن جایی که واژه واحدی که بتواند این دو صفت حیات و قیام را با هم بیان کند، در فرهنگ واژگانی عربی نبود، خدای تبارک و تعالی از دو کلمه برای بیان یک حقیقت استفاده می کند. بنابراین اگر بخواهیم مثلی در زبان عربی برای آن پیدا کنیم، کلمه «بعلبک» است که دو اسم برای یک حقیقت است.

با نگاهی به آموزه های وحیانی قرآن دانسته می شود که خدای «الحی القیوم» حیات و قیام او ذاتی است و معلول کسی یا چیزی نیست؛ بر خلاف غیر خدا که این گونه هستند؛ چنان که امیرمومنان امام علی(ع) می فرماید: «کُلُّ قَائِمٍ فِی سِوَاهُ مَعْلُولٌ؛ هر قائمی در غیر خودش، معلول است.»(نهج البلاغه، خطبه 186؛ توحید ، صدوق ، ص 35 از امام رضا)

پس هر موجودی که به غیر خود تکیه می‌کند و هستی او عین ذات او نیست این معلول علتی است. بر این اساس، تنها خداست که علت است و ما بقی معلول علتی به نام خدا هستند که «الحی القیوم» است.

از نظر قرآن، انسان می تواند متصف به «قیام» شود، به شرطی که به «الحی القیوم» متصل شود. تنها راهی که برای انسان است، بهره مندی از قرآن است؛ زیرا این قرآن است که انسان را متصل به خدای می کند که «الحی القیوم» است: إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتی هِیَ أَقْوَمُ؛ این قرآن هدایتی می کند به سوی چیزی که او «اقوم» است. (اسراء، آیه 9)

این گونه است که متاثران از قرآن حتی اگر اهل ایمان نباشد، اهل «قیام» خواهند بود؛ چنان که خدا می فرماید: لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ؛ برای این که توده های مردم به عدالت قسطی قیام کنند.(حدید، آیه 25)

پس اگر متاثران از قرآن، از اسم «الحی القیوم» بهره مند شده و به «قیام» می رسند که دیگر نیازمند کسی نباشند و بتوانند بر سر پای خود بیایستند و حقوق خویش را مطالبه کنند و سهم خواهی نمایند؛ مومنان به قرآن، در سطح عالی به جایی می رسد که «قیام» در آنان به شکل ملکه بلکه ذاتیات و مقوم ذاتی در می آید؛ به طوری که قسط خواهی در آنان مقوم ذات می شود؛ چنان که خدا می فرماید: قَوَّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ لِلَّهِ (نساء، آیه 135) یا قیام برای خدا برای آنان «مقوم ذات» می شود که در جایی دیگر خدا فرموده است: قَوَّامِینَ لِلَّهِ شُهَدَاءَ بِالْقِسْطِ.(مائده، آیه 8)

به سخن دیگر، کسی که با خدای «الحی القیوم» با قرآنی از جنس «اقوم» ارتباط بر قرار می کند، در سطح نخست اهل «قیام بالقسط» براساس کتاب الله ، و در سطح میانی ، «قوامین بالقسط» به عنوان گواهان الهی در سطح بشریت، و سطح عالی تر « قوامین لله» و گواهان و شاهدان قسط در جوامع بشری می شود که در این حالت سوم قسط خواهی بخشی از همان «قوامین لله» و بروز و ظهور ارتباط با خدای «الحی القیوم» است.


  
  

خدا خود را در قرآن، به نام حمید معرفی می کند(بقره، آیه 267؛ فصلت، آیه 42) که همه ستایش ها و ستوده ها و حمدها به سوی اوست. از همین روست که الحمد لله، حمد مطلق الهی است که ایجاد و بقای هر موجودی به اوست.

از نظر قرآن، پیامبر مصطفی، محمد است که در آیات قرآنی بدین نام متبرک شده(آل عمران، آیه 144؛ فتح، آیه 29؛ احزاب، آیه 40؛ محمد، آیه 2) و در کتب آسمانی دیگر چون انجیل و نیز در آسمان ها به «احمد» (صف، آیه 6)مسما و نامیده شده است.

آن حضرت(ص) و امامان معصوم(ع) به اعتبار نفس آن حضرت(آل عمران، آیه 61) به سبب آن که مجاری مطلق فیض الهی هستند، محمد و ستوده هستند و هر کسی که به نعمتی از وجود یا بقا و مانند آن ها دست می یابد، به سبب آن حضرات معصومین (ع) است: وَ بِیُمْنِهِ رُزِقَ الْوَرَی وَ بِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ الْأَرْضُوَ السَّمَاءُ؛ به برکتش خلق رزق می خورد و به وجودش زمین و اسمان آرام گرفته اند.(مفاتیح‌الجنان, دعای عدیله.)

از نظر قرآن، پیامبر(ص) با نماز شب و تهجدات شبانه اش که زاید و نافل بر نمازهای واجب روزانه بر ایشان واجب شده است، به مقام محمود می رسند: وَمِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَکَ عَسَى أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَامًا مَحْمُودًا ؛ و پاسى از شب را زنده بدار تا براى تو به منزله نافله‏ اى باشد، امید که پروردگارت تو را به مقامى ستوده برساند. (اسراء، آیه 79)

این مقام محمود که مطلق است، بازتابی از صفت حمید مطلق الهی است و در حقیقت مظهریت تمام آن صفت کمالی است. بنابراین، آن حضرت(ع) و معصومان(ع) در مقام مجاری فیض الهی از سوی هر نعمت داده شده ای بلکه همه هستی ستوده و ستایش می شوند.


  
  

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، صبر و شکیبایی از صفات برجسته مومنان است؛ زیرا در مصیبت ها، معصیت ها و اطاعت خدا لازم است تا انسان صبور و شکیبا باشد تا بتواند رضایت الهی را کسب کند؛ چرا که با جزع و فزع نمی توان زندگی را به سامان رساند و آسایش و آرامش را کسب کرد. از همین روست که خدا به صابران وعده های بسیاری می دهد که آرامش و آسایش دو جهان از جمله آن هاست.(بقره، آیات 156 و 157)

با نگاهی به آموزه های قرآن و فرمان هایی که به پیامبر(ص) داده شده است، یکی از راه های کسب استقامت و شکیبایی آن است که انسان اقامه نماز را در اوقات پنج گانه پیشه خویش کند؛ زیرا با برنامه ریزی و به اقامه نماز در زمان های خاص خود، انسان نه تنها نظم و انضباط در زندگی را یاد می گیرد و انسانی مسئولیت پذیر می شود؛ بلکه به مقام صابران می رسد و از آثار صبر و مقام صابران در دنیا و آخرت بهره مند می شود. از همین روست که خدا پس از فرمان به «صبر» از پیامبر(ص) می خواهد تا به اقامه نماز بپردازد و با تسبیحات نماز به آن مقام عالی صبر دست یابد(ق، آیه 39؛ طور، آیات 48 و 49)؛ زیرا در تسبیح است که انسان از هر گونه عیبی رها می شود و کمالات صفات حسنای الهی را کسب می کند و از هر گونه نقصی نیز می رهد و هر کمالی را در تمامیت آن نصیب و بهره خویش می سازد.

به هر حال، برای دست یابی به استقامت و بهره مندی از آثار آن چون نزول فرشتگان برای ایجاد آرامش و رهایی از خوف و حزن در دنیا و آخرت(فصلت، آیه 30؛ احقاف، آیات 13 و 14) باید نماز را به عنوان ایجاد کننده و تقویت کننده صبر و استقامت انتخاب کرد و با اقامه آن، ستونی در دین و مقوم در جان و روان ایجاد کرد که هیچ تهدیدی نتواند آن را تغییر دهد یا تخریب نماید.


  
  

یکی از واجبات اسلامی، نماز است که می توان آن را ستون دین دانست که اقامه و برپا داشتن آن موجب می شود که دین در شخص و جامعه به عنوان یک حقیقت و واقعیت اجتماعی شناخته و دانسته شود. از همین روست که گفته شد: «إنّ الصلاة عمود الدین».

به سخن دیگر، نفس انسان و نفس جامعه به چیزهایی نیازمند است؛ همان طوری که قوام یک جامعه به اموری چون فرهنگ دینی و نمادهای آن چون کعبه(مائده، آیه 97) و اقتصاد سالم(نساء، آیه 5) به عنوان مایه قوام بخش و ستون جامعه است، هم چنین دین نیز نیازمند عناصری است که به عنوان قوام دین و ستون آن مطرح است. از نظر قرآن، نماز از ستون های دین است. از همین روست که پیامبر(ص) مرز ایمان و کفر و فرق مومن و کافر را در همین اقامه نماز دانسته و فرموده است: بینَ الإیمانِ و الکُفرِ تَرکُ الصَّلاةِ.(کنز العمّال ، هندی، حدیث شماره 18869 )

از نظر قرآن، نماز می بایست اقامه شود؛ زیرا ستون اقامه می شود. اقامه آن برگزاری نماز به ویژه به جماعت است که آثار آن می بایست در رفتار اجتماعی مومنان خودنمایی کند که از جمله آنها انفاقات به سائلان و نیازمند، صدقات، محافظت از فروج و حفظ عفت و حیا، مراعات عهد و پیمان، قیام به اموری که گواه بر حقانیت و دیگر کارهای درست و راست است، همانند اقامه عدالت قسطی در سطح «قوامین بالقسط شهداء لله» و محافظت بر نماز و مانند آن ها است.(ذاریات، آیات 19 تا 35؛ نساء، 135؛ مائده، آیه 8)

از نظر قرآن، محافظت بر صلات و نماز به این است که در زمان خودش یعنی در زمان های پنج گانه اقامه شود. یکی از زمان های اقامه نمازهای پنج گانه ، دلوک الشمس است: أَقِمِ الصَّلَاةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَى غَسَقِ اللَّیْلِ وَقُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کَانَ مَشْهُودًا ؛ نماز را از زوال آفتاب تا نهایت تاریکى شب اقامه و برپادار و نیز نماز صبح را زیرا نماز صبح همواره مقرون با حضور فرشتگان است. (اسراء، آیه 78)

واژه دلوک از دَلْک است به معنای مالیدن است. بر پایه روایات از معصومان(ع) دلوک الشمس همان زوال الشمس یعنی هنگام ظهر است که در آن زمان به سبب شدت نور خورشید، انسان نمی تواند بداند خیره شود و هنگامی که برای فهم زوال خورشید به آن نظر می کند، ناچار است با دست، چشم خویش را بمالد تا از تاثیر نور شدید بکاهد. البته برخی آن را هنگام غروب خورشید و مغرب دانسته اند؛ زیرا شخص هنگام تاریکی باید چشمان خویش را بمالد تا چیزی را درست ببیند.

بر اساس روایات و آیات می توان گفت که نماز ظهر ، از نظر طمانی اولین نماز در میان نمازهای پنج گانه، و از نظر فضلیت نماز وسطی است. از رسول خدا(ص) نقل شده که فرموده است: «إذا زالت الشمس فتحت أبواب السّماءِ وأبواب الجنان واسْتُجیب الدعاء فطوبی لمنْ رفع له عند ذلک عمل صالح؛ هنگام ظهر درهای رحمت باز است، درهای بهشت باز است و دعاها هم مستجاب می‌شود. خوشا به حال کسی که هنگام زوال، عمل صالحی از او به آسمان معنا رفعت یابد.(من لایحضره الفقیه، ج 1، ص 209، ح 633)


  
  

آمریکا هر چند با فراریانی از جهان به ویژه اروپایی غربی ساخته شده که از ظلم و ستم های دینی پاپ ها و شاهان قرون وسطی خسته شده بودند؛ اما آنان در قاره جدید، خود به گونه ای جهانی را برای بومیان رقم زدند که دوزخی برای دیگران و بهشتی برای خودشان باشد.

این گونه است که روح آمریکایی با حقانیت خودی و بطلان غیر خودی شکل گرفت تا جایی که برای ساخت بهشت زمینی از هیچ تضاد و تناقضی فروگذار نکردند. اصول اخلاقی و مبانی ای که بر اساس آن روح آمریکایی و رویایی آمریکایی ساخته شده، سرشار از تضاد و تناقض است؛ زیرا حق و باطل را به شکل سپید و سیاه در واقعیت اجتماعی ترسیم کردند؛ این گونه است که مردمان از نظر آنان یا حق یا باطل هستند؛ در حالی که اگر  در نفس الامر میان حق و ناحق یا همان باطل تناقض سلب و ایجابی است، ولی در واقعیت بیرونی و اجتماعی این گونه نیست؛ زیرا انسان ها تا زمانی که در دنیا هستند، دست کم به 5 طائفه دسته بندی می شوند که شامل مومنان اهل حق، کافران اهل باطل، منافقان، معترفان به اختلاط در قول و فعل و  امیدواران به امر الهی(توبه، آیات 100 تا 108) تقسیم می شوند.

روح آمریکایی گرفتار تضاد و تناقض اخلاقی است و بر اساس همین روح و اخلاق متناقض است که بهشت را برای خودش و دوزخ را برای جهانیان می خواهد؛ زیرا هر کسی که با روح و اخلاق آمریکایی موافق و همراه است، دوست و در غیر این صورت دشمن است و می بایست نابود شود. البته روح و اخلاق آمریکایی افزون بر این در درون خودش با تناقض و تضاد رو به رو است، هم چنین در داخل ایالات آمریکایی نیز گرفتار تضاد و تناقض است. این گونه است که ملتی با گرایش های چند قطبی شکل گرفته و روز به روز ، همان روح آمریکایی که به حقیقت امام خمینی، روح شیطانی نامیده در آن حلول کرده و قوت گرفته تا جایی که نماد شیطان بزرگ در جهان معاصر شده است.

روح آمریکایی به تعبیر پیتر سینگر، استاد دانشگاه پرینستون، «شیطان، پیشاپیش بخش بزرگی از روح آمریکایی را تسخیر کرده است.»

امروز روح آمریکایی بیش از پیش دچار دروغ‌های مرگ‌آور، فریبکاری و بی اخلاق محض است. این گونه رییس جمهوری که بیش ترین دروغ ها را در طول ریاست جمهوری داشته  70 میلیون رای می آورد، برابر دروغگویی دیگر  که 73 میلیون رای آورده قرار می گیرد. این خود بیانگر فروپاشی آمریکایی از درون است که روح و رویه شیطانی برآن حاکم است؛ در حقیقت روح و رویه آمریکایی که رویای آمریکایی را می سازد، چیزی جز روح و رویه شیطانی نیست که امام خمینی به درستی بر اساس شهود الهی دیده و بیان کرده است.

انتخابات 2020 آمریکا نشان داد که اکثریتی خاموش از رویا و روح آمریکایی خسته شده اند؛ زیرا از 144 میلیون آمریکایی، یعنی حدود شش نفر از هر ده نفری که دارای شرایط رأی دادن بوده‌اند، از روح آمریکایی و رویایی آمریکایی خسته شده و آن را باور ندارند. این شرایط چند قطبی آمریکایی خود نشان می دهد که دیگر بازگشتی برای آمریکایی ها به گذشته نیست و آنان در شرایط فروپاشی از درون قرار دارند.


  
  

یکی از مهم ترین و اصلی ترین، بلکه نخستین ابتلائات الهی، ابتلاء به شرور و بدی ها است؛ خدا می فرماید: وَنَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَةً؛ شما را با شر و خیر به شکل آمیخته می آزماییم و ابتلاء می سازیم.(انبیاء، آیه 35)

از همین روست که بسیاری از مردم به مصیبت و بیماری و فقر آزموده می شوند؛ چنان که امیرمومنان امام علی(ع) از بیماری خویش به عنوان ابتلاء به شر یاد می کند. امام صادق(ع) روایت می کند: قالَ الصّادِقُ علیه السلام: مَرِضَ اَمیرُالمؤمِنینَ علیه السلامفَعادَهُ قَوْمٌ فَقالُوا لَهُ: کَیْفَ اَصْبَحْتَ یا اَمیرَالمُؤمِنینَ؟ فَقالَ: اَصْبَحْتُ بِشَرٍّ. فَقالُوا لَهُ: سُبْحانَ اللّهِ هذا کَلامُ مِثْلِکَ؟ فَقالَ: یَقُولُ اللّهِ تَعالى «وَ نَبْلُو کُمْ بِالْخَیْرِ وَ الشَّرِّ فِتْنَةً وَ اِلَیْنا تُرْجَعُونَ » فَالْخَیْرُ: اَلصِّحَةُ وُالْغِنا، وَ الشَرُّ: اَلْمَرَضُ وَالْفَقْرُ، اِبْتِلاءً وَ اِخْتِبارا؛ امیرمؤمنان علیه السلام مریض شد، گروهى از او عیادت کردند، به او گفتند: اى امیرمؤمنان چطورى؟ چه طور صبح کردى؟ فرمود: به بـدى صـبح کردم، آنان گفـتند: سبـحان اللّه آیا این سخن امثـال شماست؟ فرمود: خداوند (در قرآن) مى فرماید: «ما شما را با خوبى و بدى به عـنوان آزمـایش گرفـتار مى کنیم و شما بسوى ما بر مى گردید» پس خوبى عبارت است از سلامتى و بى نیازى و بدى عـبارتست از بیمارى و نیازمـندى که هر دو آزمـایش و امتحـان است. (بحارالأنوار، ج 81، ص 209)

خدا در قرآن بیان می کند که از روش های الهی برای ابتلاء این است که شرایط را برای «گناه» کردن آماده می کند تا ببیند شخص مومن و مسلمان تا چه اندازه بهره مند از تقوای الهی است و خویش را از گناه حفظ می کند و حدود الهی را نادیده نمی گیرد. خدا در فرمانی چنین می فرماید: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَقْتُلُوا الصَّیْدَ وَأَنْتُمْ حُرُمٌ؛ ای کسانی که ایمان آوردید صید را در هنگامی که مُحرم هستید نکشید.(مائده، آیه 95)

اما شرایط را به گونه ای فراهم می آورد تا امکان شکار به سادگی فراهم آید تا معلوم شود چه کسی بر اساس آن عمل می کند و چه کسی خلاف آن: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَیَبْلُوَنَّکُمُ اللَّهُ بِشَیْءٍ مِنَ الصَّیْدِ تَنَالُهُ أَیْدِیکُمْ وَرِمَاحُکُمْ لِیَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ یَخَافُهُ بِالْغَیْبِ فَمَنِ اعْتَدَى بَعْدَ ذَلِکَ فَلَهُ عَذَابٌ أَلِیمٌ ؛ اى کسانى که ایمان آورده‏ اید خدا شما را به چیزى از شکار که در دسترس شما و نیزه ‏هاى شما باشد خواهد آزمود تا معلوم دارد چه کسى در نهان از او مى‏ ترسد. پس هر کس بعد از آن تجاوز کند براى او عذابى دردناک خواهد بود. (مائده، آیه 94)

این گونه است که همان طوری که شکار را نزدیک حاجیان می کند تا آنان را بیازماید؛ یعنی حیوانات و جانوران را به سوی حاجی می کشاند؛ زیرا زمام امور همه چیز به دست اوست(هود، آیه 56)، هم چنین زنان و مردان را در شرایطی قرار می دهد که به گناه بیافتند؛ یعنی همان طوری که صید و شکار را به نزدیک تیر و کمان و دستهای حاجیان نزدیک می کند تا ببیند آن را شکار می کنند یا نه؟ هم چنین شرایط را برای گناه فراهم می آورد تا معلوم شود شخص مدعی اسلام و ایمان تا چه اندازه ایمان دارد و آیا از حدود الهی می گذرد یا تقوا می ورزد؟


  
  

بسیاری از مردم از تنگنای اقتصادی ناله و فریاد دارند و خواهان دستگشایی در این زمینه هستند. خدا در قرآن راهکارهایی برای گشایش اقتصادی داده است که یکی از آن ها صدقه از داشته ها است؛ یعنی هر کسی هر چه دارد به مقداری آن را انفاق کرده و در راه خدا صدقه دهد. از جمله خدا در قرآن می فرماید: لِیُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَمَنْ قُدِرَ عَلَیْهِ رِزْقُهُ فَلْیُنْفِقْ مِمَّا آتَاهُ اللَّهُ لَا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا مَا آتَاهَا سَیَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْرًا ؛ بر توانگر است که از دارایى خود انفاق و هزینه کند؛ و هر که روزى او تنگ باشد، باید از آنچه خدا به او داده انفاق و خرج کند. خدا هیچ کس را جز به قدر آنچه به او داده است تکلیف نمى ‏کند. خدا به زودى پس از دشوارى، آسانى فراهم مى ‏کند. (طلاق، آیه 7)

هر چند که این آیه درباره چگونگی انفاقات مالی و هزینه کردن مال نسبت به واجبات نفقه است؛ ولی یک معنا عامی دارد که هر کسی اگر از آن چه دارد انفاق کند، از حالت عسر و تنگنا به حالت یسر و آسانی می رسد.

از همین روست که امیرمومنان امام علی(ع) می فرماید: إذَا أَمْلَقْتُمْ فَتَاجِرُوا اللَّهَ بِالصَّدَقَةِ؛ هر گاه در تنگنا  و کمبود به ویژه تغذیه افتادید به صدقه با خدا تجارت کنید.( نهج‌البلاغه‌، حکمت 258)

املاق از ملق به معنای خورشت غذا است؛ یعنی کسی که خورشت ندارد و از رفاه برخوردار نیست، می بایست از همان داشته هایش با صدقه به تجارت بپردازد تا این گونه به سود و بهره ای برسد که وضعیت اقتصادی او را بهبود بخشد و به رفاه برسد. ملتی که می خواهد به رفاه و آسایش برسد و از تنگناهای اقتصادی برهد می بایست اهل تجارت به صدقه و انفاقات در راه خدا باشد.


  
  

 

یکی از پرسش ها درباره خضر علیه السلام این است که آیا او پیامبر(ص) بود یا خیر؟ با نگاهی به آیات قرآنی معلوم می شود که شخصی که دارای علم لدنی بود و حضرت موسی(ع) برای بهره مندی از علم لدنی نزد او رفت، دارای نبوت نیز بوده است؛ زیرا این شخص از سوی خدا به مردم چنین معرفی می شود: فَوَجَدَا عَبْدًا مِنْ عِبَادِنَا آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْمًا ؛ تا بنده‏ اى از بندگان ما را یافتند که از جانب خود به او رحمتى عطا کرده و از نزد خود بدو دانشى آموخته بودیم. (کهف، آیه 65)

علم لدنی به معنای علمی است که از سرچشمه یعنی مستقیم و بدون واسطه از خدا گرفته می شود. قرآن از علوم لدنی است که خدا به پیامبر(ص) بی واسطه عنایت کرده است؛ زیرا خدا می فرماید: الر کِتَابٌ أُحْکِمَتْ آیَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ خَبِیرٍ؛ الف لام راء کتابى است که آیات آن استحکام یافته سپس از لدن حکیمى خبیر بیان شده است. (هود، آیه 1) یا می فرماید: وَإِنَّکَ لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ ؛ و حقا تو قرآن را ازلدن حکیمى علیم تلقی و دریافت مى دارى. (نمل، آیه 6)

پس علم لدنی علم خاصی است که شخص مستقیم از خدا تلقی و دریافت می کند و از مصادیق علم حضوری است که غیر از علم حصولی مشوب است.

اما این که آن شخص که در روایات به عنوان به خضر(ع) معرفی شده، نبوت داشته است، از عبارت «آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا » فهمیده می شود؛ زیرا مراد از این رحمت که از عندالله است، همان رحمت نبوت است که در جایی دیگر درباره نبوت پیامبر(ص) مطرح شده است؛ زیرا وقتی مکیان گفتند چرا نبوت به یکی از دو مرد بزرگ مکه یا طائف نرسیده است، خدا در پاسخ می فرماید: أَهُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ نَحْنُ قَسَمْنَا بَیْنَهُم؛ آیات آنان رحمت پروردگار را تقسیم می کنند؟ ما هستیم که آن را میان ایشان تقسیم می کنیم.(زخرف، آیات 31 و 32) در این جا معلوم می شود که مراد از تقسیم رحمت همان رحمت نبوت است.

هم چنین خدا در قرآن از نبوت به عنوان رحمت تعبیر کرده و فرموده است: وَمَا کُنْتَ تَرْجُو أَنْ یُلْقَى إِلَیْکَ الْکِتَابُ إِلَّا رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ؛ تو امیدوار نبودى که بر تو کتاب القا شود بلکه این رحمتى از پروردگار تو بود.(قصص، آیه 86)

البته باید توجه داشت که یکی از مصادیق رحمت الهی، نبوت است، و این گونه نیست که رحمت الهی تنها در نبوت خلاصه شود.

به هر حال، با توجه به آیات دیگر قرآن، می توان گفت که شخص معروف به خضر(ع) افزون بر علم لدنی دارای نبوت از سوی خدا نیز بوده است. به نظر می رسد که کسی که دارای علم لدنی در سطح عالی و از مقام قرب مکانت و منزلتی چنین برخوردار است، از نبوت عامه نیز بهره ای برده است. افزون بر این که چنین شخصی در چنان جایگاهی است که حضرت موسی(ع) با آن که از پیامبران اولوا العزم و صاحب شریعت است برای کسب علم لدنی و تعلیمات رشدی ایشان، اذن همراهی می خواهد.(کهف، آیه 66)