سفارش تبلیغ
طراحی وب هاست ایران
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به من فرمان داد تا زبان سریانی را یاد بگیرم . [زیدبن ثابت]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :649
بازدید دیروز :904
کل بازدید :988659
تعداد کل یاداشته ها : 1441
96/9/26
9:9 ع
مشخصات مدیروبلاگ
 
خلیل منصوری[168]

خبر مایه
پیوند دوستان
 
جبهه مقاومت وبیداری اسلامی هم رنگــــ ِ خـــیـــآل صراط مستقیم فصل انتظار کالبد شکافی جون مرغ تا ذهن آدمیزاد ! جریان شناسی سیاسی - محمد علی لیالی سرباز ولایت تکنولوژی کامپیوتر وبلاگ منتظران حمایت مردمی دکتر احمدی نژاد پلاک آسمانی،دل نوشته شهدا،اهل بیت ،و ... .:: مرکز بهترین ها ::. نگاهی نو به مشاوره سارا احمدی کلّنا عبّاسُکِ یا زَینب بوی سیب BOUYE SIB هزار دستان رمز موفقیت محقق دانشگاه نگارستان خیال سرزمین رویا اهالی بصیرت وبلاگ تخصصی فیزیک پاک دیده آدمک ها آقاشیر ✘ Heart Blaugrana به نام وجود باوجودی ... سرباز حریم ولایت دهکده کوچک ما از قرآن بپرس کنیز مادر هرچه می خواهد دل تنگت بگو •.ღ♥ فرشتــ ـــ ـه تنهــ ــ ــایی ♥ღ.• پیامبر اعظم(ص) عطاری عطار آبدارچی ستاد پاسخگویی به مسایل دینی وبلاگ شخصی امین نورا چوبک نقد مَلَس پوست کلف دل نوشت 14 معصوم وقایع ESPERANCE55 قدرت شیطان دنیای امروز ما تا ریشه هست، جوانه باید زد... آواز یزدان خلوت تنهایی کتاب شناسی تخصصی اس ام اس عاشقانه طرحی نو برای اتحاد ایرانیان سراسر گیتی دنیای ماشین ها در گوشی با خدا **** نـو ر و ز***** اس ام اس سرکاری و خنده دار و طنز دنیا به روایت یوسف جاده خدا خام بدم ایلیا حرفای خودمونی من بازی بزرگان کویر مسجد و کلیسا - mosque&church بچه دانشجو ! پژواک سکوت گنجهای معنوی دنیای موبایل منطقه‏ ممنوعه طلبه علوم دینی مسافر رویایی انواع بازی و برنامه ی موبایل دانشجو خبر ورزشی جدید گیاهان دارویی

از نظر قرآن، تکامل تنها در محیط دنیا و زندگی دنیوی نیست، بلکه این روند در عوالم و نشئات دیگر نیز اتفاق می افتد. از نظر قرآن، انسان دارای صیرورت و شدن هایی است که از خاک و نطفه آغاز می شود تا جایی که نفس ایجاد شده و سپس این نفس کمالاتی را در خود بروز و ظهور می دهد.(مومنون، آیه 14) البته هر از گاهی انقلابی نیز رخ می دهد که همانند پروانه شدن کرم در پیله است.(زخرف، آیه 14)

از نظر قرآن، این انقلاب ها نسبت به یک حقیقت است، هر چند به گونه ای است که وقتی نگاه شود، مثل آن است؛ یعنی شباهت هایی دارد، ولی افتراق های لطیف است که آن را دیگری می کند نه عین آن. از این روست که واژه بدل و تبدل و تبدیل را برای آن به کار می برد؛ چنان که درباره زمین و آسمان ها پس از جمع شدن و پیچیدن طومار آن و بازگشت به حالت گازی و دخانی آغازین، از برپایی نظامی دیگر سخن به میان می آورد که دیگر این نظام هستی دنیوی نیست: یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّمَاوَاتُ وَبَرَزُوا لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ ؛ روزى که زمین به غیر این زمین و آسمانها به غیر این آسمانها مبدل گردد؛ و مردم در برابر خداى یگانه قهار ظاهر شوند. (ابراهیم، آیه 48)

همین تبدل در حالات نفس انسانی نیز سریان و جریان دارد، به طوری که انسان در نشئات دیگر نیز حالات مثل این حالت دنیا را دارد نه عین آن. این تبدل الامثال در عوالم و نشئات دیگر به اندازه ای است که بیرون از دانش و دانایی بشر است. خدا می فرماید: عَلَى أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثَالَکُمْ وَ نُنْشِئَکُمْ فِی مَا لَا تَعْلَمُونَ ؛ و مى‏ توانیم امثال شما در تبدیلات داشته باشم و شما را به صورت آنچه نمی دانید، ایجاد و انشاء کنیم.(واقعه، آیه 61)

البته خدا توضیح می دهد که انشاء در نشئات گوناگون که نوعی تبدل الامثال است، پیش از این نیز برای هر نفس انسانی افتاده است: وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولَى فَلَوْلَا تَذَکَّرُونَ ؛ و قطعا انشاء نخستین خود را دانستید، پس چرا متذکر و یاد آور آن نیستید.(واقعه، آیه 62)

این انشاء در نشئات ناظر به همان انقلاب هایی اساسی است که در فرایند شدن ها و صیرورت های بسیار هر از گاهی رخ می دهد؛ از جمله در هنگام انشاء نفس انسانی که فرموده است: ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ ؛ آنگاه نطفه را به صورت علقه درآوردیم. پس آن علقه را به صورت مضغه گردانیدیم؛ و آنگاه مضغه را استخوانهایى ساختیم. بعد استخوانها را با گوشتى پوشانیدیم. آنگاه جنین را در آفرینشى دیگر ایجاد و انشاء کردیم. آفرین باد بر خدا که بهترین آفرینندگان است. (مومنون، آیه 14)

بنابراین، تکامل در عوالم و نشئات دیگر پس از مرگ انسان نیز ادامه می یابد. از جمله این تغییرات اساسی می توان به تکامل رشدی و بی پایان انسان حتی در دوزخ اشاره کرد؛ زیرا جز کسانی که در دوزخ هفتم یعنی اسفل السافلین، به وقود و سوخت دوزخ تبدیل شده و جماد انسان یا گیاه انسان مانند هیزم شده اند، بقیه انسان ها از دوزخ های شش گانه رها می شوند و پس از تکامل و رشد به وارد بهشت می شوند. هم چنین بهشتی ها نیز در مراتب بهشتی به رشد دست یافته از بهشت ابتدایی تا بهشت هشتم بالا می روند و خود را به درجات بالایی بهشت می رسانند که به معنای تغییر در نشئات و تبدل الامثال در آن نشئات است. بنابراین، تکامل در برزخ و دیگر عوالم و نشئات نیز ادامه خواهد یافت؛ به ویژه که خدای بی نهایت است و دارای اسمای بی نهایتی است که هنوز بروز و ظهور نکرده و نشئات اسفل ظرفیت بروز و ظهور به آن نمی دهد. پس انسان در عوالم و نشئات دیگر از آن اسماء بهره مند شده و مظهر آن اسمای مستاثر خواهد شد.


  
  

از نظر قرآن هر انسانی دارای فرصت بی مانندی است که از آن به عمر تعبیر می شود. برای هر انسانی همه امکانات و فرصت ها برای بهره گیری از آن ها در مدت عمر کوتاه زندگی در زمین، فراهم شده است؛ اما بسیاری از مردم از این فرصت ها و امکانات به درستی استفاده نمی کنند: از همین روست که در یک اصل کلی می فرماید: وَالْعَصْرِ إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ ؛ سوگند به عصر و واپسین زمان فشرده و کوتاه زندگی در دنیا که واقعا انسان دستخوش زیان و از دست دادن اصل سرمایه است. (عصر، آیات 1 و 2)

بر اساس آیه 3 همین سوره عصر تنها کسانی از زیان و خسران اصل سرمایه های وجودی و امکانات و فرصت ها در امان هستند که چهار عمل اصلی ایمان و عمل صالح و توصیه به حق و صبر را نسبت به خود و دیگران داشته باشند.

از نظر قرآن، کسانی که این گونه عمل نمی کنند، همه سرمایه های پاک و طیب خویش را در زندگی کوتاه دنیا از دست داده و در آخرت، تهی و دست خالی وارد صحنه قیامت می شوند: أَذْهَبْتُمْ طَیِّبَاتِکُمْ فِی حَیَاتِکُمُ الدُّنْیَا؛ طیبات خودتان را در زندگی دنیایتان از دست داده اید.(احقاف، آیه 20) بنابراین، چون تهی شده اند بی وزن هستند و در روی ترازو وزنی ندارند: وَمَنْ خَفَّتْ مَوَازِینُهُ فَأُولَئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فِی جَهَنَّمَ خَالِدُونَ؛ و کسانى که کفه میزانشان سبک باشد آنان سرمایه خویشتن را از دست داده و  زیان زده هستند و همیشه در جهنم مى‏ مانند.(مومنون، آیه 103؛ اعراف، آیه 9؛ قارعه، آیه 8) پس اینان دیگر نیازمند به توزین نیستند: أُولَئِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیَاتِ رَبِّهِمْ وَلِقَائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَلَا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَزْنًا ؛ آرى آنان کسانى‏ اند که کفر ورزیدند و آیات پروردگارشان و لقاى او را انکار کردند؛ در نتیجه اعمالشان تباه گردید و روز قیامت براى آنها وزن اقامه نمی شود و توزین نمی شوند.(کهف، آیه 105)

البته اگر برای آنان وزنی باشد، برای بررسی میزان درکات است تا معلوم شود در کدامین درجه از درجات قرار می گیرند و مستحق سکونت در کدام یک از دوزخ های هفتگانه هستند؛ زیرا خدا برای هر چیزی میزان خاص خودش را دارد؛ از همین روست که در آیات قرآنی از موازین جمع میزان سخن به میان آمده است تا سهم و قسط هر کسی از درجات و درکات به درستی معلوم شود: وَنَضَعُ الْمَوَازِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیَامَةِ فَلَا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئًا وَإِنْ کَانَ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنَا بِهَا وَکَفَى بِنَا حَاسِبِینَ ؛ و ترازوهاى داد را در روز رستاخیز مى ‏نهیم. پس هیچ کس در چیزى ستم نمى ‏بیند و اگر عمل هموزن دانه خردلى باشد، آن را مى ‏آوریم؛ و کافى است که ما حسابرس باشیم. (انبیاء، آیه 47)

این دقت در بررسی و توزین اعمال برای آن است که در روز قیامت حق با تمامیت خود ظهور می کند و اقتضای حق آن است که چیزی را از درکات و درجات فرونگذارد: وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ؛ وزن در آن روز همان حق است.(اعراف، آیه 8)


  
  

از نظر قرآن، مردم به طور فطری اهل عدالت هستند؛ زیرا انسان ها بخشی از هستی هستند و از آن جایی که همه هستی و آسمان ها و زمین بر اساس عدالت استوار شده است، چنان که پیامبر(ص) فرموده است: بِالْعَدْلِ قَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْض‌؛ آسمان ها و زمین، با عدالت، پا برجا مى مانند.(عوالى اللآلى ، ج 4، ص 103.) پس به طور طبیعی انسان ها خودشان بر عدالت استوار شده اند و خروجی طبیعی آنان نیز رفتاری عادلانه است. از این روست که حتی کافران نیز اهل عدالت هستند و در نظام زندگی خود عدالت را مراعات می کنند؛ بر همین اساس است که قوانین عادلانه اصل حاکم بر همه بشریت است و انسان به طوری فطری و عقلایی این گونه زندگی و عمل می کنند.

اما مراعات بیش تر از این اصول عقلایی و فطری، مانند اصول اخلاقی در دو سطح احسان و اکرام تنها از کسانی صادر می شود که افزون بر اصل عقلایی فطری به ربوبیت خدا و به ویژه معاد و حسابرسی آن اعتقاد داشته باشند. از همین روست که خدا در آیاتی به این مساله توجه می دهد؛ از جمله می فرماید: وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ وَإِنَّ السَّاعَةَ لَآتِیَةٌ فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِیلَ ؛ و ما آسمانها و زمین و آنچه را که میان آن دو است جز به حق نیافریده‏ ایم و یقینا قیامت فرا خواهد رسید پس به خوبى و زیبایی از خطا دیگران صرف نظر کن! و صفحه را ورق بزن تا صحفه دیگری سپید از خطا برای دیگران باز کنی!(حجر، آیه 85)

پس کسانی به اصول اخلاقی از جمله عفو و گذشت از خطای دیگران می پردازند که به قیامت و حسابرسی آن باور دارند. این افراد افزون بر تعلیمات الهامی فطری (شمس، آیه 8؛ روم، آیه 30) به سبب همان عدالت گرایی فطری و عمل به اصول عدالت فطری و کسب تقوایی فطری، شایسته بهره مندی از تعلیمات خاص وحیانی تشریعی(بقره، آیات 2 و 3) به ویژه وحی قرآنی شده اند؛ از همین رو، نه تنها اهل احسان عفوی هستند، بلکه به احسان اکرامی عمل می کنند و مانند مرغ مادری بالهایش را به مهربانی بر سر مومنان می گستراند: وَاخْفِضْ جَنَاحَکَ لِلْمُؤْمِنِینَ. ?نگاه کنید: حجر، آیات 87 و 88)

پس از نظر قرآن، اصل مقابله به مثل و اصول مبتنی بر آن که اصل عدالت فطری و عقلایی است، اصل حاکم بر طبیعت بشر است؛ اما خوشخویی در سطح احسان و اکرام و پای بندی به اصول اخلاقی در سطح محاسن و مکارم اخلاقی ویژه معادباوران و حساب باوران رستاخیز است.


  
  

خداوند ارتباط با جنیان را نهی نکرده است؛ زیرا آنان نیز موجوداتی دارای عقل و اراده و همانند انسان مکلف به شریعت هستند.(ق، آیه 56)

البته ویژگی آنان این است که آنان می توانند ما را ببیند؛ ولی ما انسان ها به طور طبیعی قادر به دیدن آنان نیستیم؛ زیرا جنیان به دلیل آن که از عصاره آتش و از نوع جنس لطیف انرژی هستند، قابل رویت برای آدمیان نیستند، مگر آن که آنان تمثل و تجسم یابند یا انسان ها به درجه ای از لطافت رسند که بتوانند آنان را در مقام خودشان ببیند.(اعراف، آیه 27)

از نظر قرآن، جنیان به دو دسته اهل اسلام و اهل کفر تقسیم می شوند: وَأَنَّا مِنَّا الْمُسْلِمُونَ وَ مِنَّا الْقَاسِطُونَ. (جن، آیه 14)

گاه از کافران به عنوان شیاطین یاد می شود؛ البته این عنوان خاص آنان نیست، بلکه درباره انسان های کافر نیز همین اصطلاح شیطان به کار رفته و خدا فرموده است: شَیَاطِینَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ.(انعام، آیه 112)

از نظر قرآن جنیان علم غیب نمی دانند و نسبت به آینده هیچ گونه اطلاعات و اخباری را ندارند. خدا در این باره می فرماید: فَلَمَّا قَضَیْنَا عَلَیْهِ الْمَوْتَ مَا دَلَّهُمْ عَلَى مَوْتِهِ إِلَّا دَابَّةُ الْأَرْضِ تَأْکُلُ مِنْسَأَتَهُ فَلَمَّا خَرَّ تَبَیَّنَتِ الْجِنُّ أَنْ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ الْغَیْبَ مَا لَبِثُوا فِی الْعَذَابِ الْمُهِینِ ؛ پس چون مرگ را بر سلیمان مقرر داشتیم از مرگ او آگاهی نگردانید جز جنبنده‏ اى خاکى و موریانه ای که عصاى او را به تدریج مى ‏خورد؛ پس چون سلیمان فرو افتاد براى جنیان روشن گردید که اگر غیب مى‏ دانستند در آن عذاب خفت ‏آور باقى نمى‏ ماندند. (سبا، آیه 14)

در این آیه بیان شده که اگر جنیان علم غیب می دانستند در بند حضرت سلیمان(ع) باقی نمی ماندند و خود را آزاد می کردند؛ این در حالی است که حضرت سلیمان(ع) ایستاده مرده بود و آنان چون به ظاهر می نگریستند متوجه مرگ او نشدند. کسی که به ظاهر شخص نمی تواند مرگ او را در یابد چگونه می تواند از آینده خبر بدهد و علوم غیبی از جمله اخبار آینده را بداند.

البته از نظر قرآن، جنیان از این توان برخوردارند که به عالم بالا مانند عالم مثال رفته و اطلاعاتی را پیش از این که وارد عالم دنیا و زمین شود به دست آورند. البته این اطلاعات محدود به دوره زمانی کوتاهی است و این گونه نیست که آنان نسبت به آینده چون یک ماه یا یک سال و بیش تر از آن آگاه شوند؛ بلکه از آن جایی که فرشتگان روزمره برای استنساخ از روی کتاب مبین به زمین می آیند تا مقدرات را به میزان تنزیل انجام دهند، این جنیان از آن اطلاعات آگاه می شوند. به نظر می رسد که تنها کافران و شیاطین جنی برای سرقت اطلاعات به آسمان و عالم مثال بالا می روند؛ یعنی همانند همان اطلاعاتی که گاه شخص در هنگام خواب و رویا آن را می بیند و در همان روز اتفاق می افتد. خدا می فرماید: وَ حَفِظْنَاهَا مِنْ کُلِّ شَیْطَانٍ رَجِیمٍ إِلَّا مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ مُبِینٌ؛ و آن آسمان را از هر شیطان رانده‏ شده‏ اى حفظ کردیم؛ مگر آن کس که دزدیده گوش فرا دهد که شهابى روشن او را دنبال مى ‏کند. (حجر، آیات 17 و 18؛ و نیز نگاه کنید: جن آیه 9)

از نظر قرآن، برخی از انسان ها با این جنیان ارتباط برقرار می کنند تا از اطلاعات آنان بهره گیرند. خدا می فرماید: وَأَنَّهُ کَانَ رِجَالٌ مِنَ الْإِنْسِ یَعُوذُونَ بِرِجَالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزَادُوهُمْ رَهَقًا؛ و مردانى از آدمیان به مردانى از جن پناه مى ‏بردند و بر سرکشى آنها مى‏ افزودند.(جن، آیه 6)

پس ارتباط انسان با این گروه از جنیان نه تنها سودی ندارد، بلکه به سبب آن که ایشان اهل سرقت و دزدی اطلاعات هستند، و این اطلاعات ایشان کامل و تمام نیست بلکه راست و دروغ به هم آمیخته است، به جای آن که موجب هدایت و اطاعت انسان شود، موجب گمراهی و طغیان او می شود. خدا درباره شیوه شیاطین جن و انسی می فرماید: شَیَاطِینَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ یُوحِی بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورًا؛ شیطانهاى انس و جن بعضى از آنها به بعضى براى فریب یکدیگر سخنان آراسته ولی باطل را القا مى کنند.(انعام، آیه 112)


  
  

واژه نزول در قرآن بارها در ابواب گوناگون ثلاثی مجرد و مزید چون نزل، انزال و تنزیل و تنزل و مانند آن ها به کار رفته است. این واژه در کاربردهای عربی به معنای فرود آمدن، روان شدن، پیشامد و مانند آن ها به کار رفته است.

اما در قرآن، هر چند که معنای اصلی فرود و پایین آمدن را حفظ کرده است، ولی با توجه به موارد معنای خاصی را با خود همراه دارد. به عنوان نمونه نزول باران به معنای فرود آمدن به تجافی است؛ یعنی بالا را خالی می کند و پایین را پر. اما نزول قرآن مانند نزول آهن یا نزول چارپایان نمی تواند به معنای تجافی باشد؛ بلکه به معنای تجلی است.

به سخن دیگر؛ وقتی خدا می فرماید: وَ أَنْزَلْنَا الْحَدیدَ فیهِ بَأْسٌ شَدید؛ و ما آهن را فروفرستادیم در آن قدرت بسیار است(حدید، آیه 25?؛ و یا می فرماید: أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ الْأَنْعامِ ثَمانِیَةَ أَزْواجٍ؛ برای شما از چارپایان هشت جفت فرو فرستاد(زمر، آیه 6)، معنای آن این نیست که چارپایان در آسمان و عوالم دیگر بودند و از آن جا فروفرستاده شدند، بلکه به معنای تجلیات است؛ زیرا برای هر چیزی عندالله مخزنی است که از آن خزینه فروفرستاده می شود: و إِنْ مِنْ شَیْ‌ءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُوم‌؛ چیز نیست مگر آن که خزائن آن در نزد خدا است و ما آن را فرونمی فرستیم مگر به اندازه معلوم.(حجر، آیه 21)

البته در خزائن الهی همین صورت جسدانی مادی دنیوی برای آن چیز نیست، بلکه بر اساس تبدل الامثال تغییر صورت می دهد. به سخن دیگر، هر ماهیت و صورت مادی چون آهن و چارپا، عندالله یک اسمی از اسمای الهی است؛ این اسم وقتی با اسم دیگر تنکاح می کند، حقیقتی ظاهر می شود که تجلیاتی دارد. این مقدار معلوم همان ظهورات اسمای الهی و تنکاح آن ها است. وقتی تنکاح انجام می شود، خروجی آن اشیاء عالم می شود. از همین رو، هر چیزی تجلی از یک یا چند اسم الهی است. بر همین اساس امیرمومنان امام علی(ع) می فرماید: الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّی لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ؛ ستایش خدایی که به خلق با خلقش تجلی کرده است.(شرح نهج البلاغه، ج 7، 181)

پس وقتی از نزول قرآن سخن به میان می آید، به معنای تجلی است؛ از همین روست که امیرمومنان امام علی(ع) درباره خود قرآن نیز می فرماید: فَتَجَلَّی لَهُمْ سُبْحَانَهُ فِی کِتَابِهِ مِنْ غَیْرِ أَنْ یَکُونُوا رَأَوْهُ؛ پس خدای سبحان در کتابش بدون آن که او را ببینید، تجلی کرده است.(همان، ج 9، ص 103)


96/9/22::: 4:1 ع
نظر()
  
  

فرشتگان در هنگام خلقت آدم و جعل او به عنوان خلیفه الله اعتراض می کنند که ما همان کاری را انجام می دهیم که خلیفه باید انجام دهد، با این تفاوت که ما از نواقص حضرت آدم(ع) به سبب قوه غضب و شهوت در امان هستیم؛ زیرا این دو قوه شهوانی و غضبانی در ما نیست و ما عقل محض بوده و بر اساس عقلانیت محض عمل می کنیم. فرشتگان می گویند: نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ؛ به ستایشی تو را پاک و منزه می داریم و به تقدیس تو می پردازیم.(بقره، آیه 30) البته فرشتگان توجه نداشتند که ظرفیتی بی مانند برای آدم (ع) با همان شهوت و غضب ایجاد شده که در آنان وجود ندارد؛ زیرا خلیفه خدا از پایین تر عناصر هستی تا برترین را با خود دارا است و می تواند همه را به کمال برساند.(تین، آیات 4 و 5)

اما از این روست که انسان به چهارگانه ای رسیده که شامل تسبیح و تقدیس و تهلیل و تکبیر؛ یعنی تسبیحات اربعه است. در حالی که فرشتگان تنها در دو بخش که ناظر به حوزه عقل محض است توانایی و ظرفیت دارند و توانایی مظهریت در «لا اله الا الله» و «الله اکبر» را ندارند؛ زیرا الله که اسم جامع همه اسما و صفات الهی است، به تعلیم الهی به حضرت آدم(ع) داده شده است.(بقره، آیه 31)

هر چند به ظاهر تسبیح و تقدیس هم معنا است؛ اما باید توجه داشت که فرق لطیف و ظریفی میان آنها است؛ زیرا تسبیح، تنزیه حق «عن النقص» است؛ در حالی که  تقدیس، تنزیه حق «عن الکامل» است؛ به این معنا که خدا منزه از آن است که کامل باشد، بلکه اکمل است.

آن چه فرشتگان انجام می دهند، در حوزه نفی است نه اثبات؛ آنان می گویند: خدا جاهل نیست؛ خدا عاجز نیست؛ خدا بخیل نیست؛ اما به تحمید نمی پردازند که جنبه اثباتی است و بگویند خدا عالم بلکه علیم است؛ یا خدا قادر بلکه قدیر است یا خدا معطی بلکه بخشنده ترین است؛ در حالی که انسان این گونه است؛ زیرا مظهر اسمای الهی است و به سلب و اثبات به تحمید خدا مشغول است، این اثبات هر چند به سبب محدودیت انسان، کامل و تمام نیست، اما با الله اکبر این معنا را اثبات می کند که خدا فراتر از آن چیزی است که توصیف می کند.


96/9/22::: 1:6 ع
نظر()
  
  

صبرهای سه گانه بر طاعت و از معصیت و بر مصیبت، زمانی تحقق می یابد که شرایطی فراهم آید. از جمله مهم ترین عوامل آن، علم و آگاهی است. اگر انسان بخواهد بر انجام تکالیف صبوری کند، باید فایده آن را بداند و گرنه مانند هر کار طاقت فرسایی که اثر آن را نمی داند، آن کار را رها می کند. هم چنین اگر بخواهد از معصیت و گناه دوری کند، باید تاثیر آن را در زندگی اش بداند، وگرنه تحت تاثیر وسوسه ها و جاذبه های گناه به معصیت کشیده می شود. هم چنین زمانی انسان می تواند بر مصیبتی صبر کند که حکمت و مصلحت آن را بشناسد و گرنه به جزع و فزع می افتد.

البته حلیم نیز مانند صابر و صبور و صبار باید نه تنها علم داشته باشد، بلکه برخوردار از تعقل و تفکر باشد تا بتوانند غضب و خشم خویش را مهار و مدیریت کند. بر همین اساس باید علم را یکی از مهم ترین علل و عوامل صبر و حلم در انسان دانست.

حضرت خضر(ع) به حضرت موسی(ع) می فرماید: وَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلَى مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا؛ و چگونه مى‏ توانى بر چیزى صبر کنى که به آن شناخت ژرف و عمیق از نوع احاطه ندارى؟!(کهف، آیه 68)

واژه «خُبر» به ضم خاء به معنای خبیر و خُبره  است. خبیر کسی است که زمین را می کند تا اخباری از وضعیت آن به دست آورد؛ هر چه کاوش عمیق تر و ژرف تر باشد، احاطه بر موضوع بیش تر بوده و اخبار به صدق نزدیک تر خواهد بود. بنابراین از نظر خضر(ع) وقتی موسی(ع) کارشناس افعال و کارهای او نیست؛ چگونه می تواند به چیزی که تنها ظاهر آن را می بیند و از باطن آن خبری ندارد، صبر کند. ظاهر این است که کشتی را سوراخ کرده، کودک بی گناهی را کشته و دیواری را به رایگان ساخته است؛ بنابراین، به حکم ظاهر لازم است تا نسبت به آن اعتراض کرد؛ چرا که به حکمت و باطن و ملکوت این کارها آگاهی و شناختی ندارد.(کهف، آیات 68 تا 72)

خداوند درباره فرمان جهاد و مقاتله و کشتار دشمنان می فرماید: کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ کُرْهٌ لَکُمْ وَعَسَى أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَعَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَیْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ ؛ بر شما کارزار واجب شده است در حالى که براى شما ناگوار است؛ و بسا چیزى را خوش نمى دارید و آن براى شما خوب است؛ و بسا چیزى را دوست مى دارید و آن براى شما بد است و خدا مى‏ داند و شما نمی دانید. (بقره، آیه 216)

این که انسان نسبت به چیزی کراهت داشته یا خوشایند و محبوبش باشد، به علم او بستگی دارد؛ چون شخص ظاهر قتال را می بیند که کراهت آمیز است، بر اساس همین میزان علم خویش داوری می کند، اما اگر نسبت به باطن و ملکوت آن آگاهی و شناخت داشت، این کراهت برداشته می شد و آن امر محبوب می شد.

به هر حال، علم و آگاهی انسان نسبت به مسایل موجب می شود تا نحوه و چگونگی رفتار و کنش و واکنش های وی تغییر یابد. از همین روست که در صبر و حلم نمی توان نقش علم را نادیده گرفت. کسی که می داند هر چیزی از خوب و بد بر سر انسان می آید بر اساس حکمت و برنامه تعیین شده الهی است(حدید، آیات 22 و 23؛انعام، آیه 59)  دیگر جزع و فزع نمی کند و بهره مند از رحمت الهی خواهد شد.(بقره، آیات 156 و 157)


96/9/21::: 3:52 ع
نظر()
  
  

امام صادق(ع) خطاب به یکی از مدعیان فتوا بر اساس تفسیر قرآن و آموزه های آن می فرماید: مَا وَرَّثَکَ اللَّهُ مِنْ کِتَابِهِ حَرْفا؛ خدا حتی یک حرف از کتاب قرآن به تو ارث نداده است.(کافی، ج 8، 311) در حالی که خدا به پیامبر(ص) و اهل بیت عصمت و طهارت تعلیم داده است: وَ عَلَّمْتَنَا(ارشاد، شیخ مفید، ج 2، ص 91)

از این سخنان به دست می آید که علم به دو دسته اصلی علم ارثی و علم دراستی تقسیم می شود.(آل عمران، آیه 79)

در ارث اموال باید مورث بمیرد تا وارث ارث ببرد، در ارث معنوی باید وارث بمیرد تا علم معنوی را به ارث ببرد. از این روست که رسیدن به کشف و شهود با مردن اختیاری است که هواهای نفسانی در آن می میرد و قلب زنده می شود: مُوتُوا قَبْلَ‌ أَنْ تَمُوتُوا(بحار الانوار، ج 72، ص 59) در چنین حالتی می فرماید: قَدْ أَحْیَا عَقْلَهُ وَ أَمَاتَ نَفْسَهُ؛ عقلش را زنده کرد و نفس خویش را میراند.(شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 11، ص 127) وقتی عقل احیاء و زنده شود، چنین قلبی بنده خدای رحمان شده و در مقام عبدالرحمن و عبادالرحمن ظاهر می شود و بهشت را برای خود کسب می کند: العقل مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان.(کافی، ج 1، ص 11)

از نظر آموزه های وحیانی قرآن کسی عالم ارثی است که صفت پیامبران را داشته باشد که مهم ترین آن ها همان خشیت علمی است. این که گفته شد: الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِیَاء؛ عالمان وارثان پیامبران هستند،(کافی، ج 1، ص 32) یعنی عالمانی که صفات پیامبران را دارا شدند. از آیات و روایات به دست می آید که مصداق اتم و اکمل این عالمان همان معصومان(ع) هستند که راسخون در علم الهی و آشنا به محکمات و متشابهات قرآن بوده و متشابهات را به محکمات باز می گردانند و به عنوان مفسران و بیان کننده قرآن هم چون پیامبر(ص) مطرح هستند.(نحل، آیه 44 و آیات دیگر) از این روست که از القاب مهم معصومان(ع) عنوان عالم است.

پس کسی که به خود می خواند و برای خودش دکان باز کرده است، عالم ربانی نیست؛ زیرا کسی که به خود دعوت می کند و می گوید: کُونُوا عِبَاداً لِی مِن دُونِ اللّهِ؛ بندگان من باشید نه خدا(آل عمران، آیه 79) در حقیقت عالم ربانی نیست، بلکه عالم ربانی کسی که به تعلیمات الهی و درس ها و آموزه های آنان را به دیگران می رساند و آنان را به عنوان خلیفه و نماینده خدا و مظهر در ربوبیت، پروردگاری و ربوبیت می کند: وَ لکِن کُونُوا رَبَّانِیِّینَ بِمَا کُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْکِتَابَ وَ بِمَا کُنْتُمْ تَدْرُسُونَ.(همان)

از نظر قرآن، هر چه دارید از خدا دارید: وَمَا بِکُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ.(نحل، آیه 53) پس کسی نباید مانند قارون مدعی این معنا باشد که این چیزها از جمله دارایی ها را به علم خودم به دست آورده ام: إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَى عِلْمٍ عِنْدِی(قصص، آیه 78)، بلکه این ها همه از تخویلات و عطایای الهی است: ذَا خَوَّلْنَاهُ نِعْمَةً مِنَّا قَالَ إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَى عِلْمٍ.(زمر، آیه 49) که گاه به حکمتی چون فتنه می دهد(همان) و گاه به حکمتی دیگر که معلوم ما نیست جز این که مقاصد الهی بدان تامین می شود. پس نمی توان به داشته ها و نداشته ها فخر فروخت و اندوهگین و فرحناک شد.(حدید، آیات 22 و 23؛ فجر، آیات 15 و 16)


96/9/21::: 12:34 ع
نظر()
  
  

خداوند جهان را بر اساس رحمت مهندسی کرده است. از این روست که الرحمن به عنوان اسم جامع همه اسماء و صفات الهی، وقتی در مقام ربوبیت قرار می گیرد، جز رحمت از او چیزی بر نمی آید. پس اگر در جایی غضب الهی ظهور می کند، بر اساس انتقام نیست، بلکه یا برای بیداری شخص است تا استیفای حق دیگری که به وی ظلم روا شده است؛ چنان که تازیانه زدن به زناکار و قصاص نفس بر اساس همین مهندسی رحمت الهی انجام می شود.

به سخن دیگر، اقتضای رحمت عام الهی آن است که عدالت جانمایه هر چیزی از جمله فعل الهی باشد. در روایت است: بِالْعَدْلِ قَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْض؛ قوام و استواری و بنیاد آسمان ها و زمین همین عدل است که بدان قرار گرفته است.(عوالی اللئالی ابی جمهور، ج 4، ص 103)

در دعای جوشن کبیر آمده است: یَا مَنْ سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبهُ؛ ای کسی که رحمت وی بر خشم و غضبش، پیشی جسته است.(علم الیقین، فیض کاشانی، ج 1، ص 57؛ مفاتیح الجنان، دعای جوشن کبیر) پس هر چیزی بر اساس مهندسی رحمت رحمانی الهی است حتی دوزخ.

امام سجاد(ع) نیز می فرماید: أَنْتَ الَّذِی تَسْعَی رَحْمَتُهُ أَمَامَ غَضَبِه؛ تو همان خدایی هستی که رحمتش جلوی غضبش پیش می تازد.(صحیفه سجادیه، ص 78)


96/9/20::: 1:35 ع
نظر()
  
  

امیرمومنان در دعای افتتاح ماه مبارک رمضان می فرماید: «لَا تَزِیدُهُ کَثْرَةُ الْعَطَاءِ إِلَّا جُوداً وَ کَرَماً؛ زیادی عطایای الهی جز موجب افزایش جود و کرم الهی نمی شود.»(تهذیب الاحکام، طوسی، ج 3، ص 109)

خاستگاه این سخن، همان سنت الهی است که می فرماید: وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ ؛ و آنگاه که پروردگارتان اعلام کرد که اگر واقعا سپاسگزارى کنید، شما را افزون خواهم کرد.(ابراهیم، آیه 7)

از این آیه به دست می آید که شکر نعمتی از نعمت های الهی موجب افزایش وجودی شخص می شود؛ زیرا خدا می فرماید با شکر نعمت، شما را افزایش می دهیم، هر چند که به تبع افزایش وجودی شخص، به طور طبیعی نعمت ها از نظر کمیت و کیفیت نیز افزایش می یابد و حتی نعمت های جدید و متنوع دیگری نصیب انسان می شود، ولی آن چه مورد تاکید آیه است، افزایش ظرفیت و وجودی خود انسان با شکر نعمت است؛ این بدان معنا خواهد بود که شکر واقعی بهره گیری از نعمت و به کارگیری آن در مسیر تحقق اسماء و صفات الهی در انسان است. به این معنا که هر نعمتی شرایطی را فراهم می آورد تا انسان بتواند آن را وسیله و سببی قرار دهد تا اسم و صفتی از اسماء و صفاتی الهی در او ظهور کند. این معنا حقیقی شکر نعمت است نه تشکر زبانی. پس وقتی انسان نعمتی را به درستی و در جای مناسب آن به کار می گیرد، این نعمت هم چون وسیله ای می شود که اسم و صفتی در انسان ظهور کند و ظرفیت وجودی او افزایش یابد؛ به اقتضای افزایش ظرفیت وجودی، نعمتی دیگر داده می شود که آن نیز موجب افزایش ظرفیت وجودی خواهد تا جایی که انسان به مقام «عبدالله» و سپس «عبده» می رسد که حتی برخی از اسمای مستاثر نیز در او ظهور و بروز می کند.

پس اگر ذات اقدس الهی نعمت هایی به شخص دهد و این شخص به درستی و راستی از آن نعمت بهره گیرد، ظرفیت وجودی او به ظهور اسماء و صفات الهی در وی بیشتر می‌شود؛ و با افزایش قابلیت، به طور طبیعی پرسش و سؤال تکوینی‌ او نیز بیشتر می‌شود؛ و از آن جایی که خدا هیچ سائلی را از درگاهش محروم باز نمی گرداند، به او نعمتی با توجه به این مرتبه و درجه وجودی اش می دهد. این درخواست انسان با شکر و عطای الهی به شکر متقابل هم چنان تا بی نهایت ادامه می یابد. از این روست که امام(ع) می فرماید، عطایای الهی موجب افزایش جود و کرم الهی می شود.


96/9/19::: 12:45 ع
نظر()
  
  
   1   2      >