آخر طاقتش طاق شد و به سویم آمد و جاروی بلند ساخته و پرداخته از شاخه ششماد را از دستم بیرون کشید و گفت: دیگر بس است. این کارها در شان تو نیست . اشاره ای هم به کوچه کرد تا بفهماند ما برای خودمان آبرو و حیثیتی داریم.
نگاهی به کوچه انداختم و نگاهی هم به مادرم که روی سکوی سیمانی پله نشسته بود و به جارو کردن من نگاه می کرد. پیرزن با آن که بیش از شصت سال نداشت ولی تو گویی تنها کمی از مادر بزرگم که صد و بیست سالش بود ، جوان تر نشان می داد . خسته از کار و رنج روزگار نشسته بود تا کمی جان تازه بگیرد و دنبال کاری دیگر برود. از شیر دوشی تا پخت و پز و چایکاری و شالیکاری بر گردنش بود. پدرم کار می کرد اما نه به انداره مادرم . تا مادر پیش نمی افتاد پدر حرکت نمی کرد. کار خانه و بیرون بر دوشش بود و اما پدرم تنها کار بیرون. پس از شش تا گاو ده تا گوسفند هم بود . این ده دوازده گوسفندی هم که توی باغ می پلیکیدند خودشان به تنهایی مصیبتی بودند. یک شبان درست و حسابی می خواست تا مواظب و مراقبشان باشد. فرقی هم ندارد یک گوسفند یا یک رمه گوسفند داشه باشی . همان گونه که فرقی نمی کند دو تا بچه یا ده تا داشته باشی. باید همه کارها را انجام دهی و مراقب باشی. مثل یک شبان همیشه بیدار تا مراقب گله باشی تا گرگ و آدمیزاد به گله ات نزند.
مادرم چیزی نگفت و تنها نگاهمان کرد. آثار ناخرسندی را می توانستی در چهره اش و بیشتر در چشمانش بخوانی. به تنها چیزی که نیاز بود یک جو غیرت و محبت بود و یک خدا قوت تا این خوانش انجام شود.
دوباره دستم را دراز کردم تا جارو را بگیرم. دستش را پس کشید و نگاه تندی به من انداخت. تهدیدی همیشگی که در بسیاری از موارد هم نتیجه می داد . گفتم: اگر من این برگ ها را جارو نکنم پس چه کسی انجام می دهد؟ می بینی که خسته شده است و زن و دختر دیگری هم نیست تا کمک کارش باشد.
گفت: به تو ربطی ندارد. مرد نباید کار زنانه انجام دهد. این کارها مال زن هاست نه مردها.
گفتم: کار مرد و زن ندارد. البته تقسیم کار گفته اند و این یک امر طبیعی است همان طور که به طور طبیعی مرد نمی تواند آبستن شود و کار طبیعی مرد هم این نیست. ولی این تقسیم کار یک چیزی است و کمک به پدر و مادر چیز دیگر.
دیگر آن که کار که ننگ و عار نیست. سوم آن که جارو کردن با دیگر کارها چه فرقی دارد که این را زنانه می دانی ؟
گفت: این کار زنانه است و عرف هم این طوری است. مرد که دست به این کارها نمی زند . همسایه ها می بیینند و هزار تا حرف و حدیث در می آورند . خانه که در و دیوار ندارد. سیم خادار است و این همه چشم محرم و نامحرم.
اصلا عادتش بود. مردانگی را در چیزهایی می دید که من اصلا آن ها ملاک و معیار داوری نمی دانستم. اصلا خدمت به پدر و مادر که گناه نیست . اگر عرف هم نمی پسندد باید خودش را اصلاح کند و تغییر رویه دهد. نباید تنها توی حرف به پدر و مادر کمک کرد. بلکه به عمل کار بر آید به سخندانی نیست. اصلا این پیرزن چرا باید این قدر کار کند و من جوان بیست ساله این چنین بنشینم و مردی کنم؟ این دیگر چه نوع مردی و مردانگی است؟
برای اولین بار نبود که از این روش مبتنی بر عرف و سنت غلط دفاع می کرد. بارها به برادر دیگرم توپیده بود که چرا بچه ات را بغل کردی و چرا ظرف ها را شستی و یا...؟ ولی من این بین پوست کلفت تر از این حرف ها بودم. البته باید بگویم که از آن بیدها بودم که در برابر باد او تا می توانستم مقاومت کنم ولی هر گاه این روش پاسخ مناسب را نمی داد می رفتم از روش چشمگویی مادر استفاده می کردم و یواشکی کار خودم را. نوعی تقیه و مدارا.
هر وقت می دید که با بچه های محله مان از هر سن و سال گرفته والیبال بازی می کردم برگشت و می گفت: با این ها نگرد و بازی نکن. بچه هستند و آدم را کوچک می کنند و جلوی رشد و ترقی آدم را می گیرند. سنگینی و وقارت را حفظ کن . روز دیگر می گفت: با این جماعت نشین . کمونیست وبی دین هستند . توده ای و از این جور چیزها . بازی با بچه ها و گردش و دوستی با این افراد در شان و مقام تو نیست. ولی من تنها به باور خودم عمل می کردم. شاید هم طبیعی بود. جوانی و هزار نوع تغییر و دگرگونی و سرکشی.
این گذشت تا این که یک روز گفتم: می گویند یک عالم عارفی از جایی با دوستانش می گذشت . به گروهی عیار رسیدند که چنگ و تار و تنبک و دستک برداشته دور آتش نسشته و می نواختند و می خواندند. آن ها عارف را شناختند او را به بزمشان فراخواندند. این عارف رو به دوستانش کرد و گفت من می روم با این عیاران کمی اختلاط کنم. گفتند: آقا این ها را رها کنید . این جماعت نادان و بد زبانند . می آیند و حرکت و حرف ناجوری می زنند و سبک می شوی.
گفت : عیبی ندارد . رفت میانشان نشست . یکی به مزاح و شوخی چنگ را داد دستش گفت کمی بنوازید تا بهره بریم. دیگری گفت: ما را به فیض اکمل برسانید. عارف عالم چنگ را برداشت و قطعه ای خوش بنواخت . همه عیاران را بر سرشوق آورد و صدای آفرین و احسنت از هر گوشه ای برخاست.
مدتی گذشت و این دوستان و همراهان عالم عارف که از دور نظاره گر بودند جلو رفتند و دیدند که عیاران با چه ذوق و شوقی به حرف های او گوش می دهند . مدتی نگذشت که همه عاشق عارف عالم شدند و از همراهان واقعی او.
گفت: یعنی چه؟ تو خودت را در آن حد و اندازه می دانی که دیگران را به راه آوری ؟
گفتم: اگر تلاش نکنم که نمی شود. اگر با آن ها باشم این ها در هنگام بازی یک چیزهایی را از من یاد می گیرند که می تواند برایشان مفید باشد. یک معلمی داشتیم که می گفت با بزرگ تر و زرنگ تر از خود دوست شوید تا از آن ها استفاده کنید . این بچه ها نیز از من چیزهایی یاد خواهند گرفت که برایشان مفید است و من نیز از صداقت و صفایشان بهره می برم. خیلی چیزها سریع بار نمی دهند. گل یک ساله بار می دهد و شکوفه می کند ولی گردکان این طور نیست. این چیزها در آینده خود را نشان می دهد. زود نباید توقع داشه باشیم. ما باید صیاد باشیم و شکار و صید بکنیم و این نیاز به دام و طعمه دارد. محبت و دوستی بهترین دام است. باید مثل حضرت عیسی (ع) صیاد باشیم. ایشان رفت کنار ساحل دریا با چند ماهیگیری صید ماهی کرد. وقتی چند روز با آنان بود به آنها گفت: دوست دارید به جای ماهی آدمیزاد صید و شکار کنیم. آنها از حواریون وی شدند و با او به صید جان ها و دل ها رفتند.
این حضرت لوط که خداوند این قدر در قرآن اسمش را برده است به میان ملتی رفت که هم جنس باز بودند . حتی یکی از زن هایش هم جنس باز شد ولی آن حضرت نه زن هم جنس بازش را طلاق داد و نه از خودش راند. تلاش کرد تا همه را هدایت کند . سال ها سال در میان آنان ماند تا آن که خشم و غضب خداوند آنان را به هلاکت انداخت . او که همه را نتوانسته بود آدم کند دست کم توانسته بود عده ای را هدایت کند و این ها خودشان امتی شدند .
اگر بخواهیم داستان لوط را امروزی کنیم باید بگوییم که آن حضرت رفت در میان انجمن هم جنس بازان و بدون آن که خودش منحرف شود کاری کرد کارستان .
آن عارف عالم می گفت: تبلیغ برای متدینان یعنی آدم خوب را خوب تر و بهتر را برترین نمودن. این کار مهمی نیست. چون اینان در راهند. مهم این است که بروی یکی را که از راه بیرون رفته است به راه آوری . آن گوسفندی که از گله جدا شده است احتجاج به مراقبت و مواظبت دارد . پس باید مثل لوط میان هم جنس بازان رفت و آنان را به راه راست هدایت کرد. این چیزها هم جز به اخلاق خوب درست نمی شود. باید پیامبر بود و آدم هایی بیابانی غیرمتمدن را متمدن ساخت. بچه های را آموزش داد. این هنر است. شما نظرتان چیست؟