سفارش تبلیغ
صبا ویژن
امام صادق علیه السلام این دعا را به من داد : «سپاس خدایی را که صاحب حمد است و شایسته و نهایت [عبدالرحمان بن سیابه]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :434
بازدید دیروز :462
کل بازدید :1472746
تعداد کل یاداشته ها : 1788
99/10/26
11:30 ع
مشخصات مدیروبلاگ
 
خلیل منصوری[175]
http://www.samamos.com/?page_id=2

خبر مایه
پیوند دوستان
 
سرباز ولایت هزار دستان رایحه ی انتظار اقلیم شناسی دربرنامه ریزی محیطی .:: مرکز بهترین ها ::. نگارستان خیال فصل انتظار جریان شناسی سیاسی - محمد علی لیالی نگاهی نو به مشاوره پلاک آسمانی،دل نوشته شهدا،اهل بیت ،و ... حمایت مردمی دکتر احمدی نژاد آقاشیر کلّنا عبّاسُکِ یا زَینب صراط مستقیم هم رنگــــ ِ خـــیـــآل جبهه مقاومت وبیداری اسلامی کالبد شکافی جون مرغ تا ذهن آدمیزاد ! تکنولوژی کامپیوتر وبلاگ منتظران سارا احمدی بوی سیب BOUYE SIB رمز موفقیت محقق دانشگاه سرزمین رویا اهالی بصیرت وبلاگ تخصصی فیزیک پاک دیده آدمک ها ✘ Heart Blaugrana به نام وجود باوجودی ... سرباز حریم ولایت دهکده کوچک ما از قرآن بپرس کنیز مادر هرچه می خواهد دل تنگت بگو •.ღ♥ فرشتــ ـــ ـه تنهــ ــ ــایی ♥ღ.• پیامبر اعظم(ص) عطاری عطار آبدارچی ستاد پاسخگویی به مسایل دینی وبلاگ شخصی امین نورا چوبک نقد مَلَس پوست کلف دل نوشت 14 معصوم وقایع ESPERANCE55 قدرت شیطان دنیای امروز ما تا ریشه هست، جوانه باید زد... آواز یزدان خلوت تنهایی کتاب شناسی تخصصی اس ام اس عاشقانه طرحی نو برای اتحاد ایرانیان سراسر گیتی دنیای ماشین ها در گوشی با خدا **** نـو ر و ز***** اس ام اس سرکاری و خنده دار و طنز دنیا به روایت یوسف جاده خدا خام بدم ایلیا حرفای خودمونی من بازی بزرگان کویر مسجد و کلیسا - mosque&church بچه دانشجو ! پژواک سکوت گنجهای معنوی دنیای موبایل منطقه‏ ممنوعه طلبه علوم دینی مسافر رویایی انواع بازی و برنامه ی موبایل دانشجو خبر ورزشی جدید گیاهان دارویی بانوی بهشتی دو عالم

تکوین ناظر به سنت های الهی در خلقت است؛ زیرا خدا انسان یا دیگر آفریده ها را بر اساس مقدراتی خلق کرده که می بایست در آن مسیر به کمال تعیین شده خویش برسند. از نظر قرآن، هر موجودی بر اساس حکمت و مشیت الهی بهره مند از هدایت های فطری و تکوینی و خلقی است.(طه، آیه 50)

اما هدایت تشریعی، هدایتی است که افزون بر هدایت فطری تکوینی برای کسانی خواهد بود که بر اساس هدایت الهی تکوینی رفتار و عمل کرده اند و بر خلاف فطرت نرفته اند. این گونه است که بهره مند از هدایتی می شود که در قالب وحی به انسان می شود.(بقره، آیات 2 و 3 و 38)

از نظر قرآن، انسان هدایت تکوینی را که فطری است، تبدیل نمی کند، بلکه آن را دفن و دسیسه می کند(شمس، آیات 7 تا 10)؛ پس اختیاری نسبت به هدایت تکوینی ندارد تا آن را بپذیرد یا نپذیرد؛ بلکه تنها آن را در خودش دفن و دسیسه می کند؛ اما می تواند هدایت تشریعی را بپذیرد یا نپذیرد که البته با عدم پذیرش آن می بایست از پیامدهای عدم پذیرش یعنی غضب در دنیا و آخرت و آتش دوزخ آن بپذیرد.

هم چنین از نظر قرآن، کسی که هدایت های تکوینی و تشریعی را در خود با ایمان بروز دهد، از یک هدایت تکوینی ثانوی به عنوان هدایت پاداشی بهره مند می شود که همان نور الهی است که در جان آدمی روشن می شود که او را در دو سرا هدایت و راهنمایی می کند.(تغابن، آیه 11؛ انعام، آیه 122؛ حدید، آیه 13)

البته باید توجه داشت که بهره مندی از هدایت تکوینی پاداشی تنها در گرو ایمان نیست، بلکه ایمان همراه با عمل صالح و حسنات است.

هم چنین بهره مندی از آثار اخروی ایمان و عمل صالح به آن است که حسنات را انسان به صحنه آخرت بیاورد و در میان راه نابود و احباط نکند؛ چنان که خدا می فرماید: مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ؛ هر کسی حسنه ای را با خود بیاورد.(انعام، آیه 160)


  
  

انسان وقتی به کاری اقدام می کند، باید از دو منظر دارای «إذن» باشد؛ یعنی هم مأذون تکوینی و هم مأذون تشریعی باشد.

إذن تکوینی به معنای ایجاد قوت و قدرت در چیزی است تا بتواند با آن قوت تصمیم گیری کرده و آن را انجام دهد. به عنوان نمونه دست انسان کاره ای نیست، بلکه آن که همه کاره است، نفس انسانی است. این حرکت دست و انجام کارها به اذن تکوینی نفس انجام می گیرد و دست خود به خود کاره ای نیست و هیچ قوت و قدرتی ندارد.

در عالم هستی نیز هر کاری که انجام می شود می بایست اذن تکوینی الهی باشد؛ یعنی قوت و قدرت را خدا به چیزی می دهد تا آن کاری را انجام دهد. بر همین اساس، وقتی پیامبران از جمله حضرت عیسی(ع) می فرماید: وَأُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَأُحْیِی الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللَّهِ؛ و به اذن خدا نابیناى مادرزاد و پیس را بهبود مى ‏بخشم و مردگان را زنده مى‏ گردانم.(آل عمران، آیه 49) مراد و منظورش همان اذن تکوینی است؛ زیرا اذن تشریعی در این امور نقشی ندارد.

کسی که مأذون به إذن تکوینی است، همه هویت او به دست صاحب إذن است؛ زیرا مثلا دست کاره ای نیست؛ هم چنین پیامبران مأذون در کاری، خودشان کاره ای نیستند؛ زیرا قبض و بسط و فعل و ترک کار همان خدایی است که به پیامبری إذن تکوینی می دهد؛ برای همین هیچ پیامبری نمی تواند خودش معجزه ای بیاورد، بلکه آن را می آورد که ماذون است؛ از همین روست که پیامبر(ص) در پاسخ پیشنهادهای قریش برای آورده معجزه ها می فرماید: قُلْ سُبْحَانَ رَبِّی هَلْ کُنتُ إِلَّا بَشَراً رَسُولاً؛ بگو پاک و منزه است پروردگارم، من جز بشر رسول نیستم(اسراء، آیه 93)؛ یعنی من رسولم و منتظر اذن تکوینی الهی‌ام.

البته درخواست ها و پیشنهادهای کافران و مشرکان در اعجاز یکسان نیست؛ زیرا برخی درخواست غیر معقولی چون آمدن خدا و رویت او را داشتند و خدا پاسخ داد سبحان ربی، برخی دیگر سخن معقولی داشتند، ولی پیامبر(ص) به اذن تکوینی ماذون نبود که مثلا هم چون فرشتگان ترقی کند یا معجزه ای بی اذن الهی بیاورد؛ زیرا در اذن تکوینی، حقیقتا ماذون مانند دست کاره ای نیست، بلکه خدا همه کاره است، چنان که در بدن ، نفس همه کاره است.

اما اذن تشریعی به معنای این است که انسان مأذون به تصرف در مال خویش یا ماذون به تصرف در مال دیگری با اذن دیگری و طیب خاطر اوست.(عوالی اللئالی، ج 1، ص 222)


  
  

حرکت فطری انسان به سوی خدا و لقاء الله است. خدا می فرماید: یَا أیّهَا الإنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ؛ ای انسان به راستی که تو به سوی پروردگارت در حرکت خاص و سنگین هستی تا به ملاقاتش برسی.(انشقاق، آیه 6)

البته همه انسان ها با مرگ به لقاء الله می رسند، ولی لقاء الله برای همه در یک سطح نیست؛ زیرا برخی با جلال الهی مواجه می شود و برخی با جمال الهی. هم چنین این گونه نیست که همگی به لقاء الله در سطح «قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَی» برسند که نزدیک مقام قرب انسان و مصداق اتم و اکمل آن پیامبر(ص) است.(نجم، آیات 8 و 9)

قرآن از افرادی که در حال احتضار و در حال انتقال به عالم برزخ هستند، نقل می کند که خواهان بازگشت به دنیا هستند و می گویند: رَبِّ ارْجِعُونِ؛ پروردگارم مرا برگردان!(مومنون، آیه 99) آنان بارها این خواسته را تکرار می کنند؛ زیرا اینان وقتی به لقاء الله رسیدند، می بینند که از آن حقیقت بسیار دور هستند و می بایست با بازگشت به دنیا آن را اصلاح کنند و خود را به آن حقیقت نزدیک سازند و تقرب جویند.

از نظر قرآن، هر کسی در دنیا بر اساس معرفت و محبت خویش یعنی علم و عمل به خدا تقرب مجوید؛ البته این خدا جلوه های بسیاری دارد. سطوح تجلیات الهی که مقام فعل الله است، بسیار متفاوت است؛ چرا که خدا با آن که با همه هستی از جمله انسان است: هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ؛ او با شما هر جا باشید(حدید، آیه 4) ولی برای هر کسی چنان تجلی می کند که او در آن سطح قرار دارد. البته این تجلیات در سطوح گوناگون به سبب همان «صمدیت» الهی است که همه چیز را پر کرده است و جای خالی و «جوف» نگذاشته است. این گونه است که خدا «الدَّانِی فِی عُلُوِّهِ وَ الْعَالِی فِی دُنُوِّهِ؛ پایین در بلندی و بلند در پایین است.»(صحیفه سجادیه، دعای 47)

پس افراد عادی در هنگام مرگ با سطحی از خدا مواجه می شوند و به لقاء او می رسند که سطح معرفتی و قربی آنان است. برخی خدا را در مقام «هو الضارّ و النافع و الشافع و القابض» می یابند و با او ملاقات می کنند؛ برخی دیگر نیز در سطح «الله» یا «هو» به ملاقات پروردگارشان می روند. هر کسی پروردگار خودش را می بیند که با آن انس گرفته است و او را در همان سطح ربوبیت کرده و پرورانده است.

پس کسی که با اوصاف جزیی خدا در جلال یا جمال یعنی با آن اسماء هزارگانه جوشن کبیر ارتباط یافته در همان سطح به ملاقات «ربه» می رود و کسی دیگر چون پیامبر(ص) در مقام «عبده» در ساحت «قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَی» به ملاقات پروردگارش می رود. بنابراین هر کسی همان عندالاحتضار به لقای پروردگارش می رسد.

حال پرسشی که مطرح است این است که آیا در حرکت انسان همان طوری که در دنیا بوده، در عالم برزخ نیز ادامه می یابد و انسان بعد الموت نیز آن حرکت را ادامه می دهد یا نه؟

گفته شد که انسان هنگام احتضار در عالم برزخ به ملاقات پروردگار و رب خویش می رود و با آن ملاقات می کند. کسانی که به ملاقات پروردگار خویش در سطح نازل یا متوسط نایل شده اند، آیا می توانند به مراحل بالاتر بروند و این حرکت را در دو جهت جمال یا جلال ادامه دهند؟

مشکل از آن جا پیش می آید که حرکت نیازمند ماده است و در عالم برزخ ماده نیست؛ پس لزوما دیگر حرکتی نخواهد بود.

در پاسخ باید گفت که در عالم برزخ حرکت ادامه می یابد؛ زیرا آن چه که از امیرمومنان (ع) از رسول الله(ص) نقل کرده که ایشان فرمود: «الْیَوْمَ عَمَلٌ وَ لاَ حِسَابَ وَ غَداً حِسَابٌ وَ لاَ عَمَلَ؛ امروز در دنیا عمل است و حساب نیست و فردا در قیامت حساب است و عمل نیست»(نهج البلاغه، خطبه 42)، درباره قیامت وپس از آن است، نه مربوط به عالم برزخ؛ زیرا آیات و روایات بسیاری است که ثابت می کند که نه تنها رشد علمی در برزخ است بلکه رشد عملی نیز انجام می شود و انسان در عالم برزخ نوعی از رشد علمی و عملی را تجربه می کند؛ زیرا عالم برزخ خصوصیاتی از دنیا و آخرت را با خود دارد. بر اساس خصوصیات دنیوی رشد علمی و عملی وجود دارد؛ و بر اساس خصوصیات اخروی این حرکت نمی تواند همانند دنیا باشد، بلکه بسیار کند و بطیء است.

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، انسان دارای دو دسته از اعمال مستقیم و غیر مستقیم است؛ تعبیر قرآنی «ما قدمت و اخرت»(انفطار، آیه 5) یا «مقدم و آثار»(یس، آیه 12) است؛ زیرا هر عملی آثاری دارد که تا آن آثار عمل در دنیا هست، شخص ثواب و عقاب عمل خویش را می برد؛ اگر سنت خوبی گذاشت از آن بهره مند است و اگر بد کرد و سنت بدی به جا گذاشت، گرفتار آثار آن در برزخ می شود. پس با مرگ هر انسانی هر چند که محدودیتی برای عمل اوست، ولی دست عمل او در باقیات صالحات یا باقیات طالحات بسته نیست و شخص ازآن بهره مند شده و رشد علمی و عملی خود را در عالم برزخ ادامه می دهد.

البته باید توجه داشت که در عالم برزخ شخص مرده از نظر علمی به معرفت تمام دست می یابد و حتی به کمالات علمی می رسد؛ چرا که پرده ها کنار می رود و کشف الغطاء رخ می دهد(ق، آیه 22) اما این گونه نیست که هر کسی جهلش به علم تبدیل شد، فسق او به عدل تبدیل شود؛ زیرا دایره عمل نسبت به دنیا بسته تر است؛ پس شخص تنها در جهاتی که از قبل در دنیا سنگ بنای آن را گذاشته به کمال می رسد؛ شری که بنا گذاشته بیش تر می شود یا خیری که گذاشته در وی تقویت می شود. این کم و زیاد شدن صفتی که در دنیا در خود ایجاد کرده در برزخ نیز ادامه می یابد؛ البته چون ماده در آن عالم برزخ نیست، خود شخصی نمی تواند کمالی جدید را ایجاد کند، بلکه تنها صورت کمالی که داشته را می تواند تکمیل کند و به تمامیت برساند و این نیز به سبب باقیات صالحات یا باقیات طالحات خودش است.

در دنیا می توانست به سادگی عقد الذهن را به عقد القلب تبدیل کند و باوری علمی خویش را به باور عملی برساند و گِره قضیه را به گِره قلب تبدیل نماید؛ اما در برزخ و آخرت چنین چیزی ممکن نیست، مگر در دنیا این گره را هر چند ضعیف زده باشد.

پس آن چه که مرده در عالم برزخ دریافت می کند همان محصولات کار خویش در دنیا است. پس آنچه را ما در دنیا از خیرات به اموات نثار می‌کنیم و به آنها می‌رسد ، محصول کار خودش است؛ لذا اگر کسی در دنیا به شکل ضعیف نیز این عقد ایمان را در دلش ایجاد نکرده و گامی آغازین در کمالی را برنداشت و مثلا در صف مؤمنین نبود، هر چه انسان برایش طلب مغفرت بکند به او نمی‌رسد؛ زیرا خدا می فرماید: «آثَارَهُمْ»(یس، آیه 12) و شکی نیست آثار هر کسی کاری است که او زمان حیات خودش انجام داده است.

به هر حال، تکامل در عالم برزخ نیز وجود دارد، هر چند که ماده دنیوی نیست، ولی ماده مثالی و برزخی است. این ماده برزخی همانند ماده ای است که در رویا انسان دارد. با این که بدن جسدانی در رختخواب است، انسان با بدن مثالی و برزخی خویش در رویا در حال سفر به جاهای گوناگون است. پس انسان در عالم برزخ با بدن مثالی خویش در حال حرکت است، هر چند که این از نظر دانایی و معرفتی خیلی راحت رشد می کند، ولی در حوزه عملی سخت و دشوارتر است.


  
  

یکی از مقامات عرفانی پیامبر(ص) و معصومان(ع) این است که آنان عین الله، ید الله ، لسان الله و جنب الله هستند. خدا در قرآن می فرماید: فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَکِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَکِنَّ اللَّهَ رَمَى؛ شما دشمنان را نمی کشید، ولی خدا آنان را می کشد و تو هر گاه تیر می اندازی تو تیر نمی اندازی بلکه خدا تیر می اندازد.(انفال، آیه 17)

در روایات نیز امیرمومنان امام علی(ع) خود را «عین الله و ید الله و جنب الله» معرفی می کند.(التوحید، الصدوق، ص165.)

در این مقام که در اصطلاح عرفانی از آن به «قرب الفرائض» یاد می شود، خدا کارهایش را از مجاری بنده انجام می دهد؛ در حقیقت بنده مجاری ادارکی و تحریکی خدا می شود؛ یعنی انسان آن اندازه تقرّب به خدا یابد تا مجاری ادراکی و تحریکی خدا در او ظهور کند و انسان او لسان الله، عین الله و سمع الله بشود. این گونه خشم بنده همان خشم خدا می شود؛ زیرا بنده مظهر خدا است و آن حقیقت الهی در بنده ظهور می یابد؛ چنان که خدا می فرماید: فَلَمَّا آسَفُونَا انْتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْنَاهُمْ أَجْمَعِینَ ؛ و چون متاسف شدیم آنان ما را به خشم درآوردند از آنان انتقام گرفتیم و همه آنان را غرق کردیم. (زخرف، آیه 55) در این آیه تاسف حضرت موسی(ع) عین تاسف و خشم خدا دانسته شده است.

البته باید توجه داشت که انسان قبل از این که به این مقام برسد، می بایست به مقام «قرب النوافل» برسد؛ یعنی کاری کند که خدا کارهایش را به عهده گیرد و در حقیقت خدا مجاری ادراکی و تحریکی بنده اش را به عهده می گیرد. در روایات صحیح السند و صحیح الدلاله آمده است: کنت سمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصر به و لسانه الذی ینطق به و یده التی یبطش بها؛ من شنوایی او می شوم که بدان می شنود و بینایی او می شوم که بدان می بیند و زبان او می شوم که بدان سخن می گوید و دستش می شوم که بدان می گیرد.(الکافی، ج2، ص352)

ممکن است گفته شود که قرب نوافل برای عموم بندگان به عقل سلیم و نقل معتبر اثبات شده است؛ اما قرب فرائض برای عموم نیست؛ بلکه تنها برای معصومان (ع) است و دیگران به این مقام به عنوان مقربان راه ندارند؛ زیرا دلیل عقلی و نقلی معتبر نداریم.

اما به نظر می رسد که یک روش برای اثبات قرب الفرائض برای غیر معصومان(ع) وجود دارد که آن بهره گیری از روش جدلی است که می گوید:«تعرف الاشیاء باضدادها؛ شناخت چیزها با اضداد آن است.»(نگاه کنید: نهج البلاغه، حکمت 235  در وصف عاقل با توصیف جاهل و بسنده کردن به آن)

این روش هر چند برهانی نیست و نمی توان حقیقت چیز را به تمام کمال نشان دهد؛ ولی می تواند ابعادی از حقیقت را به نمایش گذارد. از آن جایی که قرب و بعد در تضاد هم هستند، با شناخت بُعد می توان از قرب نیز آگاهی یافت. پس کسی که در مسیر «بُعد» از خدا قرار گرفته و به دامن ولایت ابلیس،سقوط کرده ، نشانه هایی دارد که از آن می توان فهمید کسی که به قرب رسیده چگونه است. در روایت است که انسان در هنگام سقوط و دوری از خدا به جایی می رسد که عین الشیطان و ید الشیطان و لسان الشیطان می شود، پس می توان از این جا نتیجه گرفت که انسان در جهت «قرب» الی الله نیز می تواند به ید الله و عین الله برسد. امیرمومنان (ع) در باره سقوط انسان در نهج البلاغه می فرماید: فَنَظَرَ بِأَعْیُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ؛ شیطان به چشم انسانهایی که تحت ولایت گرفته می نگرد و به زبان ایشان سخن می گوید.( نهج‌البلاغه، خطبه 7)

در جایی دیگر نیز می فرماید: «نَفَثَ الشَّیْطَانُ عَلَی لِسَانِکَ؛ شیطان به زبانت سخن گفت و دمید.»(نهج‌البلاغه، خطبه 193.)

البته اگر ما نتوانیم قرب فرائض را با دلیل معتبر عقلی یا نقلی اثبات کنیم، ولی می توانیم امکان آن را بپذیریم و بگویم که چنین قربی نیز ممکن است؛ هر چند که دلیل عقلی برهانی یا دلیل نقلی معتبر نیافتیم؛ ولی دلیل جدلی عقلی داریم؛ زیرا امام علی(ع) می فرماید که انسان در جهت بُعد از خدا تا جایی سقوط می کند که انسان چشم و گوش و زبان شیطان می شود.

به هر حال، می توان گفت: 1. قرب نوافل عقلا و نقلا ثابت شده است؛ 2. قرب فرائض عقلی و نقلی در سطح قرب نوافل ثابت نشده است؛ هر چند که دلایل چندی بر آن است که از جمله روایات صدوق در توحید است. البته ممکن است گفته شود که این امر ممکن است برای آن ذوات و کلمات تامات الهی باشد و دیگران بدان مقام راه نداشته باشند؛ ولی با این همه می توان گفت که دلیل جدلی بر قرب فرائض برای عموم مردم داریم؛ زیرا اگر بنده ممکن است در سقوط و بعد از خدا، چشم و گوش شیطان شود؛ ممکن است در قرب الهی عین الله و سمع الله شود. پس دلیل جدلی «امکان» آن را برای عموم بندگان اثبات می کند؛ هر چند که دلیل و حجت قطعی نیست.


  
  

یکی از اصطلاحات عرفانی، مقام فنا است؛ به این معنا که شخص سالک در سیر و سلوک عرفانی خویش پس از طی منازل و مقامات، به منزلی می رسد که دیگر خودش را نمی بیند، بلکه تنها «باقی» را که خدا باشد، می بیند. بنابراین در مقام فنا، فانی دیگر خودبین نیست، بلکه خدا بین است.

البته در مقام فنا، فانی و باقی وجود دارد؛ زیرا یک طرف که انسان است، فانی و طرف دیگر که خداست، باقی است؛ حتی اگر شخص فانی، آگاه به فنای خود نباشد که هست، ولی این بدان معنا نیست که اتحاد به شکل وحدت مطلق رخ می دهد. حتی اگر چنین چیزی اتفاق بیافتد، این فانی ، باقی به بقای باقی است؛ پس دیگر فانی نیست، بلکه هر چه هست همان باقی است.

برخی در بیان مقامات پیامبر(ص) به این نکته توجه داده اند که ایشان در مقام فنا بودند. پس اگر ایشان در مقام فنا بودند، خدا وقتی وحی می فرستاد، این پیامبر(ص) در مقام فنا بود که کلمات و الفاظ قرآن را مثلا می گوید و خدا تنها محتوا را وحی کرده است.

باید توجه داشت که وقتی شخص در مقام فنا باشد، دیگر فانی معنا ندارد که کاره ای باشد، بلکه همه کاره همان باقی است؛ چرا که وقتی کسی به مقام فنا رسید، همه چیز را فانی در اوصاف و  اسمای حسنای خدا می‌کند. در این مقام فنا، دیگر فانی حرفی ندارد، بلکه او فقط گوشِ محض است؛ زیرا اگر فانی از خود حرف یا اراده‌ یا علمی داشته باشد، دیگر او در مقام فنا نیست؛ زیرا در مقام فنا حرف و اراده و علم و تعلیم و تزکیه همه به دست آن باقی انجام می شود نه فانی. پس اگر وجود مبارک پیامبر به مقام فنا برسد و بخواهد کلامی را بگوید او دیگر با فنا سازگار نیست. نتیجه آن که اگر پیامبر(ص) به مقام فنا نرسید که حرفِ او حرف خدا نیست، و اگر به مقام فنا رسید که دیگر خودش حرفی ندارد. در جریان منصور حلاج هم گفته اند :

کاسه ی منصور خالی بود، پر آوازه گَشت***ورنه در میخانه ی وحدت کسی هوشیار نیست.

علت این است که اگر کسی به مقام فنا رسید، دیگر در آن قدرت حرفی ندارد و احدی به خود اجازه سخن نمی‌دهد؛ چرا که در آن مقام دیگر سخن و اراده و فعل مقدورش نیست. پس قرآن همان طوری که محتوای آن از خداست، لفظش نیز برای خدا است، نه این که پیامبر(ص) محتوا را از خدا گرفته و لفظ ساخته و پرداخته اش باشد. خدا به صراحت در قرآن کریم بیان می کند که قرآن به تمام کمال برای خداست؛ زیرا فرمود: «قَدْ جَاءَکُم مِنَ اللّهِ نُورٌ وَکِتَابٌ مُبِینٌ؛ به تحقیق از سوی خدا برای شما نور و کتاب مبین آمده است.»(مائده، آیه 15)


  
  

قلب به سبب آن که دایم در «تقلب الاحوال» است، در یک حال باقی نمی ماند؛ زیرا چه از نظر اندیشه ای، هماره از آفاق و انفس، اطلاعات به قلب وارد می شود و شناخت ها و علوم جدیدی به دست می آید؛ چنان که بر اساس این اطلاعات و دانش ها، از نظر انگیزه ای نیز گرایش های قلب در حال «تقلب» است. البته این تقلب ممکن است نسبی باشد یا تقلبات کامل باشد به طوری که تغییر در سطح دگرگونی کامل اندیشه ای و انگیزه ای انجام شود شخص دو اندیشه و گرایش متضاد، بلکه متقابل را در دو حالت داشته باشد. در حالتی خدانشناس و خداگریز و در حالتی دیگر خداشناس و خداگرا شود.

این تقلبات احوال قلب موجب می شود که انسان در «صیرورت» و شدن های یکسان حرکت مستقیمی را نداشته باشد، بلکه در حال نوسانات بسیار شدیدی قرار گیرد که پاندول ها در دو سوی متضاد و متقابل به هم در حرکت می شوند. این همان حالات «تذبذب» به اصطلاح قرآنی است.(نساء، آیه 143)

البته این حالت تقلبات و تذبذبات تا زمانی است که مدیریت و مهار قلب به دست «مقلب القلوب» داده نشده باشد؛ اما وقتی انسان به خدای «مقلب القلوب» مرتبط شود و با ذکر قلبی، قلب خویش را از دست هواهای نفسانی بیرون آورد به دست عقل الهی قرار دهد تا مقلب القلوب مدیریت و مهار نفس به تبع آن قلب را در اختیار گیرد، آن گاه قلب به اطمینان و سکون می رسد و از تذبذب و تقلبات نوسانی بیرون می آید و «صیرورت نفس و قلب» به یک سمت و سو خواهد بود و شدن های کمالی تا اتمام کمالات ادامه می یابد.(بقره، آیه 260)

در این حالت است که قلب مطمئن، دیگر گرفتار اموری چون «نسیان» و فراموشی نمی شود؛ زیرا وقتی قلب در اختیار مقلب القلوب است که علم محض است؛ دیگر نسیان و فراموشی و غفلت و مانند آن ها معنا نخواهد یافت.

به سخن دیگر، تا زمانی که اختیار قلب در دست هواهای نفسانی شهوت و غضب است، در حوزه اندیشه و انگیزه این تخیل و وهم است که اندیشه و انگیزه شخص را مدیریت می کند. این گونه است که خواسته و ناخواسته، علومی را که دارد فراموش می کند و از حاضر، غافل می شود؛ زیرا تقلبات قلب در اختیار قوه عاقله نیست تا مهار و مدیریت کند و حضور دایمی علمی و عملی داشته باشد؛ اما وقتی قوه عاقله با شریعت فطری تکوینی، اتصال کامل را با «مقلب القلوب» ایجاد کند، حضور دایم خدا و ذکر الله به معنای علم الله خواهد بود؛ بنابراین، دیگر نسیان و غفلت معنا نمی یابد. این گونه است که قلب مطمئن می شود؛ زیرا واردات و صادرات قلب به دست عقل متصل به مقلب القلوب است و او اجازه نمی دهد تا هر چیزی به شکل خطورات به قلب وارد یا خارج شود؛ بلکه این ملقیات ذکری یا نذری است که خطورات را مهار و مدیریت می کند تا در مسیر صیرورت و شدن های کمالی به اتمام کمالات برسد و متاله و خدایی شود. آن گاه است که خطاب یا ایتها النفس المطمئنه می آید.(فجر، آیات 27 تا 30)


99/7/10::: 4:42 ع
نظر()
  
  

در عرف مردم وقتی از کسی می خواهند دعوت به انسانیت کنند می گویند: آدم باش! زیرا از نظر این مردم اکثریت در سطح حیوانات چرنده و درنده هستند؛ یعنی یا گرفتار شهوت خوردن هم چون چارپایان هستند یا گرفتار غضب و خشم هم چون درندگان هستند. بنابراین از آنان می خواهند گامی بالا بیایند و دست کم در صف آدمیت در آیند که آغاز راه انسانیت است؛ زیرا حضرت آدم(ع) در این سطح ماند؛ یعنی اگر گناه کرد، توبه کرد و اجازه نداد هم چون ابلیس پس از هبوط، سقوط را نیز تجربه کند.

عالم عاملی نیز کمی بالاتر از این دعوت، از مردمان می خواست تا گامی بالاتر روند. بنابراین می گفت: «ای کاش دست کم فرشتگان را می دیدید!»

 

اما قرآن دعوتی که از مردم دارد، آن است که همت عالی داشته باشند؛ زیرا با همت عالی و بلند است که می توان به بیکران دست یافت. از این روست که خدا در قرآن از مومنان می خواهد که نه در سطح آدم(ع)، بلکه در سطح رسول الله (ص) قرار گیرند. بنابراین در دعوت خویش می فرماید: لکم فی رسول الله اسوه حسنه؛ برای شما در رسول الله سرمشق نیک است.(احزاب، آیه 21)

پس اگر می خواهیم یک دیگر را دعوت به چیزی کنیم، از آنان بخواهیم که به انتهای رجعت انسانیت بنگرند و آن جا را مرجع رجعت و بازگشت خویش قرار دهند و بگوییم: آهای آدم ها: «رسول الله باش!»


  
  

وقتی انسان چیزی را تجربه می کند، می تواند درباره آن در قالب نفی، اثبات یا شک نظر قطعی در محدوده تجربیات بدهد که از آن به تجربیات مبتنی بر استقصای ناقص تعبیر می شود. مثلا پزشکی با تکرار تجربیات در آزمایشگاه یا محیط بیرونی نسبت به تاثیر دارو بر بیماری تحقیق و پژوهش می کند و بر او  معلوم می شود که مثلا فلان دارو می تواند فلانی بیماری را درمان کند. در این جا به او شکل اثباتی نظریه خویش را مطرح می کند؛ چنان که بر اساس تکرار تجربیات به نتیجه ای دیگر می رسد و در قالب نفی می گوید: فلان دارو در درمان فلان بیماری تاثیری ندارد.

اما آیا دانشمند علوم تجربی می تواند چیزی را نفی یا اثبات کند که بیرون دایره تجربه است، و مثلا بگوید: دعا، صدقه، توسل و مانند آن ها در درمان یا عدم درمان فلان بیماری تاثیر دارد یا ندارد؟

به نظر می رسد که علم تجربی تنها در محدوده تجربیات محسوس خویش می تواند اثبات یا نفی داشته باشد؛ و در بیرون از دایره تجربیات اصلا نمی بایست اثباتا یا نفیا ورود پیدا کند؛ زیرا ابزار و اسباب برای تشخیص صحت و عدم صحت ندارد تا بتواند بگوید که دعا و صدقه تاثیر دارد یا ندارد؟

حتی به نظر می رسد که حق ندارد در این موارد بگوید که من تجربه گرا در باره تاثیر دعا و عدم تاثیر آن شک دارم؛ زیرا وقتی بیرون از دایره تجربیات قرار می گیرد ، همان طوری که اثبات و نفی نمی تواند بکند، هم چنین حق ندارد بگوید من در تاثیر دعا و عدم تاثیر آن شک دارم.

بر این اساس، اگر کسی در پیری یا نازایی با دعا بخواهد بچه دار شود، نمی تواند پزشک تجربی بگوید که دعا تاثیر دارد یا ندارد یا درباره تاثیر آن شک دارم؛ زیرا این امور بیرون از دایره معلومات او قرار می گیرد و پزشک صادق کسی است که بگوید درباره این امور من نمی توانم هیچ نظری بدهم.

پس تجربه گرایان باید به همان محدوده معلومات و ابزارهای آن بسنده کنند و در اموری که بیرون از دایره ابزارها و اسباب خودشان هستند، راه سکوت را در پیش گیرند و هیچ سخنی در راستای اثبات، نفی یا شک بر زبان نرانند؛ زیرا ورود این افراد به حوزه های بیرون از تجربیات به معنای ورود جاهلان و نادانان در امری است که به حوزه علمی و معلوماتی آنان هیچ ارتباطی ندارد. پس همان طوری که غیر دانشمندان نمی توانند در علوم تجربی سخنی به زبان آورند؛ زیرا معلومات و ابزارهای آن را ندارند؛ هم چنین دانشمندان علوم تجربی درباره امور غیر تجربی هم چون فلسفه، وجود خدا، وجود عوالم غیر مادی، موجودات غیر مادی، تاثیر یا عدم تاثیر امور معنوی در عالم مادی نمی بایست سخنی در قالب تایید یا انکار یا شک بر زبان برانند؛ زیرا هر سخنی از سوی آنان به معنای سخن نادان و بی خرد در امری است که هیچ ربطی به حوزه دانشی او ندارد.


  
  

از نظر قرآن، خدا هیچ نیازی به کسی یا چیزی ندارد؛ زیرا کمال مطلق، غنی بالذات است، و با کارهایش نمی خواهد به کمالی برسد که ندارد؛ بلکه بر آن است تا با کارهایش کمالی را به کسی ببخشد.

بنابراین، وقتی خدا می فرماید: مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ(ذاریات، آیه 56) مقصود آن است که خلقت برای آن است که مخلوق به کمال از طریق عبادت برسد. پس هدف خلقت انس و جن این نیست که خدا بخواهد از این طریق عبادت شود و معبود قرار گیرد، بلکه غایت آن است که مخلوقی از طریق عبادت به کمالی برسد؛ پس عبادت کردن، غایت خالق و خلق نیست، بلکه غایت مخلوق است. از همین روست که خدا با اشاره به مقام غنای ذاتی خویش می فرماید: إِن تَکْفُرُوا فَإِنَّ لِلّهِ مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ وَکَانَ اللّهُ غَنِیّاً حَمِیداً؛ اگر کفر ورزید؛ پس به راستی همه آن چه در آسمان و آن چه در زمین است برای خدا است و خدا غنی ستوده است.(نساء، آیه 131)

بر اساس آموزه های وحیانی قرآن، نادرست و غلط است که غایت را برای خالق و خلق قرار دهیم، و مثلا بگوییم: من نکردم خلق تا سودی کنم / بلکه تا بر بندگان جودی کنم؛ زیرا همان طوری که از خلقت سودی نمی برد، هدف و غایت خلقت نیز «جود» نیست تا نقصی برای خدا باشد؛ زیرا بر اساس آموزه های وحیانی قرآن و اسلام جواد بودن خدا هیچ ربطی به عطاء و عدم عطاء ندارد؛ از همین روست که در روایت در تعریف جواد آمده است:هو الجواد إن أعطی و هو الجواد إن مَنع؛ خدا چه ببخشد یا نبخشد جواد است.(الکافی، ج4، ص39)

پس بر اساس آموزه های قرآنی، عبادت نکردن انسان و جنی به معنای این نیست که خدا به هدف و غایت خویش نرسید؛ زیرا خدا غنی حمید است و نیازی به عبادت کسی ندارد، اما اگر انس و جنی بخواهد به کمالی برسد می بایست عبادت کند؛ زیرا باطن این عبادت همان دست یابی انسان به خلافتی است که مظهریت در ربوبیت ملکوت آن است؛ چنان که امام صادق(ع) فرموده است: العبودیه جوهره کنهها الربوبیه، باطن و جوهر عبودیت همان ربوبیت است.


  
  

بر اساس آموزه های وحیانی قرآن، این کتاب الهی «تبیان» هر چیزی است؛ یعنی حقیقت هر چیزی را چنان بیان می کند که حق از باطل جدا شود و جایی برای شک و ریب باقی نماند. از همین روست که خدا در توصیف کتاب الله قرآن می فرماید: وَنَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَانًا لِکُلِّ شَیْءٍ؛ ما کتاب را بر تو نازل کردیم که بیانگر هر چیزی است.(نحل، آیه 89)

این بیانگری تا جایی است که چیزی نیست که در قرآن نیامده باشد و در حقیقت از سوی خدا در این باره کوتاهی و تفریطی صورت گرفته باشد؛ زیرا خدا می فرماید: مَا فَرَّطْنَا فِی الْکِتَابِ مِنْ شَیْءٍ.(انعام، آیه 38)

بر این اساس، می توان برای فهم و درک هر چیزی از گذشته و حال و آینده به سراغ قرآن رفت تا قرآنی که هم چون خورشید به طور دایم در حال افاضه است، بهره مند شد و از تجلیات دقیقه به دقیقه و آن به آن قرآن استفاده کرد.

بر همین اساس از گذشته در قالب استخاره و تشخیص خوب و بد عملی، یا استشاره و مشورت گیری با خدا یا استخبار و خبرگیری از چیزی یا کسی به سراغ قرآن می رفتند. عبدالله ابن عباس بر این باور است که هر چیزی که انسان بخواهد درباره آن خبری بگیرد می تواند به سراغ قرآن برود. در روایت است: قال عبدالله ابن عباس: لو ضاع لی عقال بعیر لوجدته فی کتاب الله ، وقال صلى الله علیه وسلم: سیکون فتن. قیل: وما المخرج منها ؟ قال : کتاب الله ، فیه نبأ ما قبلکم ، وخبر ما بعدکم ، وحکم ما بینکم . رواه الترمذی؛ ابن عباس می گوید: اگر عقال شترم گم شود آن را در کتاب الله می یابم؛ و پیامبر (ص) فرمود: به زودی فتنه ها خواهد بود. به ایشان عرض شد: راه خروج از فتنه چیست؟ پیامبر(ص) فرمود: کتاب الله ؛ چرا که در آن خبر گذشتگان و آیندگان و حکم هر چیزی وجود دارد. این روایت را ترمذی نقل کرده است.

البته این روایت ابتر و دم بریده است؛ زیرا پیامبر(ص) افزون بر قرآن، «عترت» معصوم(ع) را نیز به عنوان «ثقل اصغر» مطرح کرده است؛ یعنی قرآن با رهبری معصوم(ع) عامل رهایی از فتنه است؛ چنان که حدیث ثقلین و احادیث بسیاری دیگر بر آن تاکید دارد.

به هر حال، قرآن بیانگر همه حقایق است و هر پرسشی که انسان داشته باشد می تواند به آن مراجعه کند؛ اما شرط رهایی از فتنه ها داشتن رهبرانی معصوم(ع) از عترت(ع) است، وگرنه هرگز امت اسلام از فتنه ها رها نمی شود؛ چنان که پس از واقعه سقیفه بنی ساعده و عدم توجه به فرمان غدیر خم ، امت اسلام از فتنه ها در امان نماند؛ در حالی که قرآن در دست کسانی چون ابن عباس است که می گوید من عقال شترم را در قرآن می یابم؛ اما چطور شد که امت از فتنه نجات نیافت؟ به دلیل این که در همان قرآن آمده است که برای رهایی از تنازع و نزاع و فتنه و مانند آن می بایست به ولایت امیرمومنان (ع) تن دهند که معصوم است.(مائده، آیات 3 و 55 ؛ نساء، آیه  59؛ احزاب، آیه 33 و آیات دیگر)


99/7/7::: 10:12 ص
نظر()
  
  
   1   2   3   4   5   >>   >